
در سالهای آغازین سینما، معمولن چهرهای خوفناک یا خندهدار از رواندرمانی و روانشناسی ارایه میشد. در فیلمهایی چون مطب دکتر کالیگاری یا مجموعه فیلمهای مابوزه، روانکاوان و پزشکان قادر به درمان بیماریها نبودند و یا خود همچون دیوانهها رفتار میکردند. این تصور شاید از آن جا ناشی میشد که اعتقاد یا باور به روانکاوی و روانشناسی هنوز در جامعه مستحکم نشده بود. به تدریج بر اشارههای آشکار یا پنهان به روانکاوی و بیماریهای روانی در فیلمها افزوده شد اما هنوز سینما جرات پرداختن تمام و کمال به این موضوع را در یک فیلم نداشت…
در سالهای اول پس از جنگ اول جهانی، همان گونه که کاربرد تحلیل روانشناختی در ادبیات، هنر، علم حقوق و آموزش و تاریخ و نقد اجتماعی رایج شده بود، فرویدیسم نیز همهگیر شد. تحلیل روانکاوانه که در آغاز به عنوان روشی در معالجهی بیماریهای عصبی و روانی استفاده میشد به تدریج به معیاری برای تجزیه و تحلیل هر چیز انسانی تبدیل شد و همه میکوشیدند تا ریشهی رفتارها و عقیدهها را از منظر روانشناسی بکاوند. اما ناتوانی تحلیل روانشناختی در واکاوی ریشههای بحرانهای اقتصادی، مردم را نسبت به ادعای روانکاوان و روانشناسان در کامل بودن این دانش مدرن بدگمان کرد. اما پس از جنگ دوم جهانی، روانکاوی در قالب فرویدیسم کوشید تا بار دیگر در تفسیر شرایط و اوضاع جامعه پس از جنگ، خود را مطرح کند. زنان که به اجبار در زمان جنگ به کاردر بیرون از خانه مشغول شده بودند، پس از جنگ با مقاومت فرهنگی و اجتماعی جامعه رو به رو شدند. جامعه میپنداشت که زنان شاغل، توانایی انجام درست و بسندهی وظایف خانهداری و همسرداری و مادری را ندارند و از سوی دیگر نیز در انجام کارهای بیرون از خانه همپای مردان مفید نخواهند بود. فرویدیسم در رویکردی ارتجاعی و محافظهکارانه، بسیاری از مشکلات و نابسامانیهای روانی اجتماع را ناشی از همین دوری زنان از وظیفهی قراردای خویش میدانست و همپای نهادهای مردمحور جامعه، خواهان بازگشت زنان به جایگاه سنتی خود در پیش از جنگ بود.
هالیوود نیز خودآگاه یا ناخودآگاه با خلق شخصیتهای زن منفی به این اعتقاد اجتماعی کمک میکرد. بیشتر شخصیتهای منفی زن در فیلمهای دههی چهل و پنجاه میلادی، فعالیتهای روشنفکرانه داشتند و یا تقریبن همپای مردان به کار مشغول بودند و یا در تلاش بودند تا استقلال خود را بدون حضور مردان حفظ کنند و یا مردان را در کنترل خود درآورند. فیلمها با حربهی روانکاوی و با استفاده از تمهیداتی چون فلاشبک نشان میدادند که ریشهی روانپریشی یا مشکلات روانی و شخصیتی این زنها، در آموزش و تحصیلات عالی یا کار مستقل و بیرون از خانهی خود یا مادرانشان در کودکی آنها دارد. در کنار این چهره ی کلی در فیلمها، هالیوود مستقیمن هم فیلمهایی با محور روانکاوی و رواندرمانی تولید کرد که میتوان برای نمونه به فیلم طلسم شده ساختهی الفرد هیچکاک در 1945 اشاره کرد. اما با فیلم گودال مار بود که هالیوود کوشید تا چهرهای واقع گرایانه و مستندوار از جنون و دارالمجانین یا دیوانهخانهها و تیمارستانها به نمایش بگذارد. چیزی که تا آن زمان به ندرت انجام داده بود.

آناتول لیتواک، کارگردان فیلم، به همراه بازیگر نقش اول خود، الیویا دهاویلند، از چندین آسایشگاه روانی و تیمارستان بازدید کردند. لیتواک از بازیگر خود خواست تا با کم کردن وزن خود، چین و چروکهای طبیعی بر صورتش را نمایان سازد و به این طریق بر واقعنمایی بازی خود بیافزاید.
بیشتر روزنامهها و منتقدین آن زمان، جسارت هالیوود در نمایش صریح واقعیت و نیز کوشش فیلم در باوراندن درمانپذیری بیماریهای روانی را ستودند. در آن زمان به جز چند صدای مخالف که بر ساختار هنری و دراماتیک فیلم ایراد میگرفتند، بیشتر سازندگان و منتقدان و مخاطبان فیلم بر این نکته تاکید داشتند که فیلم بیش از آن که بر دراماتیک کردن صحنههای جنون و مراحل درمان آن بپردازد، به امکان درمان بیماریهای روانی و ذهنی اشاره دارد.
نمایش فیلم گودال مار آن چنان موفق بود و چنان تاثیری داشت که بیدرنگ قوانین بازپروری و نگاهداری بیماران روانی و ذهنی در بیمارستانها تغییر یافت.
داستان گودال مار اگرچه یک رمان اتوبیوگرافیک نیست اما حاصل تجربهی هشت ماههی نویسنده در یک آسایشگاه روانی است. نام کتاب به باوری قدیمی اشاره دارد که بر طبق آن دیوانگان یا مجانین را در گودالی پر از مار میانداختند تا اگر بیگناه بودند، از شوک ناشی از وحشت شفایافته و از گودال خارج شوند و اگر گناهکار بودند به نیش مار بمیرند.
ویرجینیا قهرمان داستان گودال مار، پس از شکست اقتصادی در زندگی به منطقهای دوردست و آرام میرود تا دوباره وضعیت عادی خود را بازیابد. فشار اقتصادی وارد آمده بر او آن قدر زیاد بوده که ویرجینیا را دچار ازهمگسیختگیها و ناهنجاریهای احساسی کرده است. کتاب، تجربیات روزانهی ویرجینیا در یک آسایشگاه روانی را از نگاه قهرمان داستان پی میگیرد. مری جین وارد نویسنده کتاب، گرچه پس از انتشار آن مورد حملههای بسیار قرار گرفت اما فروش بالای کتاب درآمدی هنگفت نصیب او کرد. شهرت جنجالبرانگیز کتاب، مانع از آن شد که استودیوهای فیلمسازی پیشنهاد لیتواک در برگردان سینمایی آن را بپذیرند. لیتواک سرانجام توانست استودیوی فیلمسازی فاکس را که در ساخت فیلمهای اجتماعی همچون خوشههای خشم سابقه داشت راضی کند. اما به هر صورت، بسیاری از توصیفهای صریح و دلآزار کتاب در برگردان سینمایی معتدلتر و نرمتر شدند.
آناتول لیتواک ، کارگردان فیلم، در برگردان سینمایی داستان، با آن که میتوانسته با تصاویر یا فیلمبرداری و مونتاژ خاص، جهان پیرامون را از دریچهی ذهن بیمار ویرجینیا نشان دهد، کوشیده است تا در کنار قهرمان داستان باقی بماند. لیتواک تنها جلوههای بیرونی این ناهنجاری ذهنی را به تصویر کشیده است. این عمل باعث شده که فیلم بیش از آن که نمایانگر ذهنیات درونی یک بیمار روانی باشد، تصویری دقیق و آشکار از وضعیت او و دیگر بیماران در بیمارستان و باورپذیری بیشتر درمانها و کوششهای پزشکان باشد. البته لیتواک کاملن از ذهن قهرمان داستان دور نشده و با استفاده از باند صوتی، ارتباط میان تماشاگر و ذهنیت ویرجینیا را نیز حفظ کرده است. در واقع می توان گفت که صدای درونی یا ذهنی ویرجینیا، همان برگردان راوی ذهنی و درونی اول شخص کتاب مری جین وارد است. در نتیجه، جدایی میان تردیدها و توهمهای صدای درونی و ذهنی ویرجینیا و تصویر واقعیت ضبط شده از چشم دوربین، بیننده را به فاصلهگذاری میان خود و قهرمان فیلم و پرسش از واقعیت یا حقیقی بودن دریافت های او وا میدارد. این تمهید سینمایی، و استفادهی ماهرانه از صدا، امتیازی است که داستان اصلی و خوانندهی داستان و در نهایت ادبیات از آن بی بهرهاند.
البته کارگردان از تمهیدهای دیگری نیز در برگردان تصویری دنیای ذهنی قهرمان داستان استفاده میکند. برای نمونه از نگاههای ویرجینیا به بالا و حرکت دوربین پس از این نگاه و فاصله گرفتن آن با ویرجینیا، نه تنها رفت و برگشتهای ذهنی قهرمان میان واقعیت و توهم را نشان میدهد بلکه نشانهای از اشتیاق ویرجینیا به گریز و خروج از این گودال است.
لیتواک در نیمهی اول فیلم میکوشد تا به سبک فیلمهای معمایی و نوآر به تماشاگر اطلاع چندانی ندهد و به این طریق، بر پریشانی ذهنی و درماندگی قهرمان داستان تاکید ورزد.
اما از منظری دیگر، این فیلم است که محافظهکارانهتر و یا به عبارتی دیگر هدفمندتر از داستان عمل میکند. در داستان اصلی، ویرجینیا مادری نویسنده است که از نظر اجتماعی چهرهای نسبتن موفق دارد اما به خاطر بیکفایتی یا ناتوانی همسرش در تامین اقتصادی و مالی خانواده به سوی روانپریشی سوق مییابد. اما در فیلم، ویرجینیا به تازگی با رابرت ازدواج کرده است و ترس از مادر شدن و قبول وظایف همسرداری و خانه داری از ریشههای بیماری او دانسته میشود. این همگامی با نظریههای روانکاوانهی رایج در آن زمان، فیلم را در مقایسه با کتاب بیشتر به نگاه مردانه متمایل میکند. در واقع داستان زن نویسندهای که از دید ذهنی قهرمان خود به دنیا مینگرد، در قالب سینمایی خود به روایتی مردمحور از تلاش برای بازگرداندن زنی بیمار به وضعیت سابقن پایدار و مورد پسند جامعه تبدیل شده است.
تغییر یک داستان ذهنی از توهمات یک زن به فیلمی از چگونگی درمان یک بیمار روانی با رویکرد روانکاوانه، چیزی بود که از همان ابتدا تهیهکنندگان و فیلمنامهنویسان در نظر داشتند. لیتواک در کنار فیلمنامهنویسان خود از مشاورهی چند پزشک روانکاو نیز بهره جست و کوشید تا پروندهی پزشکی کاملی از وضعیت قهرمان فیلم خود تهیه و آن را از منظر روانکاوی فرویدی تفسیر کند. چیزی که در رمان اصلی وجود ندارد. فیلمنامهنویسان فیلم به جای آن که همچون داستان اصلی، ریشهی نابسامانی ذهنی ویرجینیا را در درگیریهای ذهنی ناشی از نابسامانیهای جامعه و فشار اقتصادی و وظایف مادری و در عین حال نویسندگی و استقلال فردی بدانند، دیوانگی او را نتیجهی تجربههای فردی و به خصوص گذشته و کودکی او نشان میدهند.
در فیلم گودال مار، بهبود ویرجینیا با تشخیص او در این که همسر رابرت است تایید میشود. ویرجینیا در پایان میپذیرد که مادر شدن بهترین گزینه برای ادامهی زندگی اوست. و یا در صحنهای دیگر، آن جایی که ویرجینیا پس از بهبود در حال خروج از بیمارستان است، چهرهی او در سایهی ابری قرار دارد و تنها وقتی در روشنایی قرار میگیرد که رابرت، همسرش ، او را مطمئن میسازد که هنوز حلقهی ازدواج وی را برایش حفظ کرده است.
گاهی فکر میکنم که من به اندازهی دیگران بیمار نیستم. اما میگویند که اگر فکر میکنی که بیمار نیستی پس بدان که بیماری. اگر بگویم که بیمارم، شاید به این معنی باشد که بیمار نیستم. وحشتناک این است که من دیگر نمیتوانم از هیچ چیزی مطمئن باشم.
احساس میکنم که جایی در میان غریبهها بودهام و در همان حال از جایی بالاتر و دورتر به آنها مینگریستم. تمام آن مکان در نظرم چون گودالی عمیق میآمد، و مردمانی را که در آن تو بودند چون جانورانی عجیب میدیدم – مثل مارها! و من به داخل آن گودال فرو میافتادم و همچنان با خود میاندیشیدم که من نیز یک مار هستم.
[از داستان گودال مار]

آناتول لیتواک
1902 – 1974
میخاییل آناتول لیتواک، در کیف اکراین که در آن زمان بخشی از روسیه بود به دنیا آمد. لیتواک پس از تحصیل تئاتر و شرکت در کلاسهای بازیگری به آلمان رفت اما با قدرت گرفتن نازیها در آن کشور، به انگلستان گریخت. لیتواک در انگلستان و فرانسه به نویسندگی برای سینما و فیلمسازی روی آورد و پیش از آن که به دعوت هالیوود به امریکا برود، چندین فیلم در آن دو کشور ساخت.
لیتواک از جمله کارگردانهایی بود که به سرپرستی فرنک کاپرا مامور ساخت مجموعهی مستند چرا میجنگیم شد. این فیلمهای تبلیغاتی، ماموریت داشتند تا امریکاییها را در جنگ با آلمان و متحدانش در جنگ دوم جهانی، تهییج کنند. لیتواک به خاطر تواناییاش در زبانهای فرانسوی، روسی و آلمانی نقش مهمی در سرپرستی گروه فیلمبرداری داشت.
لیتواک پس از پایان جنگ، با تجربهی بسیاری که در مستندسازی کسب کرده بود، فیلمهای سینمایی موفقی چون ببخشید، شماره اشتباهی است و گودال مار را ساخت. لیتواک در دههی پنجاه میلادی به اروپا بازگشت و چندین فیلم همچون آناستازیا ، آیا برامس را دوست دارید و شب ژنرالها را نیز در آن جا ساخت. او در 1974 در فرانسه درگذشت.
جوایز فیلم گودال مار:
1949 – برندهی جایزهی اسکار بهترین صدابرداری
1949 – نامزد جایزهی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای الیویا دِهاویلند
1949 – نامزد جایزهی اسکار بهترین کارگردان برای آناتول لیتواک
1949 – نامزده جایزهی اسکار بهترین موسیقی برای الفرد نیومن
1949 – نامزد جایزهی اسکار بهترین فیلم
1949 – نامزد جایزهی اسکار بهترین فیلمنامه
1950 – برنده جایزهی بهترین کارگردانی از جشنوارهی بودیل
1949 – نامزد جایزهی بهترین فیلم سینمایی از اتحادیهی کارگردانهای امریکا
1950 – برندهی جایزه نوار نقرهای بهترین بازیگر نقش اول زن خارجی از اتحادیهی ملی روزنامهنگاران سینمایی ایتالیا
1948 – برندهی جایزهی بهترین بازیگر نقش اول زن از کانون منتقدان فیلم نیویورک
1949 – نامزد جایزهی شیر طلایی از جشنوارهی ونیز برای آناتول لیتواک
1949 – برندهی جایزهی بهترین فیلمنامه از اتحادیهی نویسندگان امریکا

مری جین وارد
1905 – 1981
مری جین وارد که از بیماری شیزوفرنی رنج میبرد، در طول زندگی خود چندین بار در آسایشگاههای روانی بستری شد. او در زمان حیات خود ارتباط ویرجینیا، قهرمان داستان گودال مار را به زندگی خود انکار میکرد و ادعا میکرد که این شخصیت را از روی یکی از بیماران آسایشگاهی که او درآن بستری بوده الهام گرفته است. اما گزارشهای پزشکی و اسناد باقیمانده از آن زمان، در این که این داستان یک خودزندگینامه یا شرح حال خود نویسنده است هیچ شکی باقی نمیگذارد. مری جین وارد از هشت رمانی که به نگارش درآورد، در سه رمان به موضوع بیماری روانی پرداخته است.
کتابها:
1938 – سیب مومی
1946 – گودال مار
1948 – چتر استاد
1969 – خلاف عقربه های ساعت
1951 – موسیقی کوچک شبانه
1952 – برای زنها متفاوت است