زندگینامه: یول برینر (1920- 1985)

زندگینامه: یول برینر (1920- 1985)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
یول بوریسوویچ برینر (Yuliy Borisovich Bryner) در سال 1920 در منطقه ولادی‌وستوک کشور روسیه به دنیا آمد

پدرش مهندس معدن و اهل سوئیس و مادربزرگ پدری‌اش متولد ایرکوتسک روسیه بود. مادرش نیز اهل روسیه و از کولی‌های روما بود.

در کودکی وی مدعی شده بود که او و خواهر ناتنی‌اش با نام ورا که بعدها خواننده اپرا شد، توسط کولی‌ها بزرگ و به پاریس آورده شدند و در 13 سالگی یول به گروهی کولی پیوست و به خوانندگی و نوازندگی بالالایکا در باشگاه‌های شبانه پرداخت.

برینر سال‌های آخر نوجوانی در سیرک دی ور پاریس بند باز بود و پس از سقوط آسیب جدی دید. پس از بهبودی کامل به عنوان کارگر صحنه و کارآموز بازیگری به گروه تئاتر پیتوئف پیوست. همزمان نیز در دانشگاه سوربن مشغول تحصیل شد. در سال 1940 همراه گروه تئاتر شکسپیر به آمریکا آمد.

وی به دلیل آشنایی کامل به چندین زبان در سال 1942 و دوران جنگ به عنوان مفسر بخش فرانسوی رادیو از سوی اداره اطلاعات جنگ به کار گمارده شد. در سال 1946 در کنار مری مارتین با نمایشنامه آهنگ لوت به برادوی راه یافت.

یول برینر در فیلم 7 دلاور

یول برینر سال 1951 با انتخاب شدن برای ایفای نقش سلطان در نمایشنامه بسیار موفق سلطان و من از گمنامی به درآمد و چندین جایزه را ربود و منتقدان او را ستایش کردند.

پس از 1246 اجرا به هالیوود رفت و موفقیت را در اقتباس سینمایی این نمایشنامه تکرار کرد و اسکار بهترین بازیگر مرد را نصیب خود کرد. مشخص‌ترین ویژگی یول براینر اقتدار و جذابیت فوق العاده و سر طاس او ست.

برینر بازیگر تئاتر و سینما و زاده روسیه بود و برای بازی‌ در موزیکال سلطان و من، رامسس دوم در فیلم 10 فرمان ساخته سیسیل دمیل و نقش اصلی فیلم 7 دلاور شهرت دارد.

برینر برای صدای گرم و پخته‌اش مورد توجه بود و سر تراشیده‌ای که با آن نقش سلطان را در فیلم سلطان و من بازی کرد به عنوان یک ویژگی و گزینش شخصی تا آخر عمر با او باقی ماند.

او برای بازی در فیلم سلطان و من جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را به دست آورد. در سال ۱۹۸۵ برای تقدیر از ۴۵۲۵ بار ایفای نقش در نمایش سلطان و من جایزه ویژۀ تونی به او اهدا شد.

برینر همچنین عکاس و نویسنده دو کتاب بود. سال‌ها بعد از مرگش بیش از ۶۰ عکس اختصاصی گرفته شده که توسط یول برینر از پشت صحنه فیلم‌های سینمایی و خلوت خصوصی بازیگران هالیوود گرفته شده بود در پاریس به نمایش درآمد.

بیش از 8 هزار حلقه فیلم چاپ نشده از این هنرمند توسط دخترش ویکتوریا در کشوی کمدش کشف و به دست چاپ سپرده شد. عکس‌هایی از مشهورترین چهره‌های سینما در حالات مختلف از جمله الیزابت تایلور، اینگرید برگمان و فرانک سیناترا.سینما

برینر در تمام طول زندگی‌اش سیگاری در میان انگشتانش داشت. در ماه سپتامبر 1983 بیماری یول برینر سرطان ریه تشخیص داده شد و به او گفته شد که فقط چند ماه زنده خواهد بود.

در ژانویه ۱۹۸۵، 9 ماه پیش از مرگ، در گفت‌وگویی با برنامه‌ای تلویزیونی از تمایل خود برای تهیه آگهی ضد سیگار پرده برداشت. هر چند که او موفق به این کار نشد، ولی برشی از همین گفت‌وگو پس از مرگ برینر به وسیله انجمن سرطان آمریکا برای آگاهی‌رسانی عمومی به نمایش درآمد.

او در این کلیپ می‌گفت: «حال که من رفتنی هستم، به شما می‌گویم که سیگار نکشید. هر کاری می‌کنید، فقط سیگار نکشید. اگر می‌توانستم سیگار را از گذشته‌ام حذف کنم، مطمئن‌ام که امروز مجبور نبودیم راجع به سرطان صحبت کنیم».

این آگهی بعدها در نمایشگاه سیار دنیاهای تن به نمایش گذاشته شد. پس از درگذشت او، انجمن ریه آمریکا مجموعه‌ای به یاد ماندنی از فیلم‌های تبلیغی را پخش کرد که در آن برینر مشرف به مرگ از تمام کسانی که سیگار می‌کشند تمنا می‌کرد تا از این عادتی که به قیمت جان او تمام شده بود دست بردارند.

وی 4 بار ازدواج کرد، دارای 3 فرزند بود و 2 کودک ویتنامی را نیز به فرزندخواندگی قبول کرده بود.

یول برینر 10 اکتبر سال ۱۹۸۵، درست همان روزی که اورسون ولز از دنیا رفت، در سن 65 سالگی بر اثر بیماری سرطان ریه در شهر نیویورک آمریکا درگذشت.

برخی از آثار هنری یول برینر:

  • بندر نیویورک (۱۹۴۹)
  • سلطان و من (۱۹۵۶)
  • ده فرمان (۱۹۵۶)
  • آناستازیا (۱۹۵۶)
  • برادران کارامازوف (۱۹۵۸)سینما
  • دزد دریایی (۱۹۵۸)
  • سفر (۱۹۵۹)
  • خشم و هیاهو (۱۹۵۹)
  • سلیمان و ملکه سبا (۱۹۵۹)
  • یک بار دیگر با احساس (۱۹۶۰)
  • وصیت‌نامه ارفه (۱۹۶۰)
  • بسته غیرمنتظره (۱۹۶۰)
  • هفت دلاور (۱۹۶۰)
  • دوباره خداحافظ (۱۹۶۱)
  • فرار از ظهرین (۱۹۶۲)
  • تاراس بولبا (۱۹۶۲)
  • سلاطین آفتاب (۱۹۶۳)
  • پرواز از آشیا (۱۹۶۴)
  • دعوت از یک تیرانداز (۱۹۶۴)
  • موریتوری (۱۹۶۵)
  • سایه‌ای غول‌آسا بیافکن (۱۹۶۶)
  • خشخاش هم گلی است (۱۹۶۶)
  • بازگشت هفت دلاور (۱۹۶۶)
  • جاسوس سه‌جانبه (۱۹۶۶)
  • مرد مضاعف (۱۹۶۷)
  • دوئل طولانی (۱۹۶۷)
  • پانچوویلا (۱۹۶۷)
  • تابستان پیکاسو (۱۹۶۹)
  • پرونده غاز طلایی (۱۹۶۹)
  • نبرد نرتوا (۱۹۶۹)
  • زن دیوانه شایلو (۱۹۶۹)
  • مسیحی جادویی (۱۹۶۹)
  • خداحافظ ساباتا (۱۹۷۱)
  • نوری در پایان دنیا (۱۹۷۱)
  • عاشقانه یک اسب‌دزد (۱۹۷۱)
  • کتلو (۱۹۷۱)
  • پلیس (۱۹۷۲)
  • پرواز شبانه از مسکو (۱۹۷۳)
  • دنیای غرب (۱۹۷۳)
  • آخرین مبارز (۱۹۷۵)
  • شوق مرگ (۱۹۷۶)
  • دنیای آینده (۱۹۷۶)

 

نگاهی به فیلم "شب های زغال اخته ای من" ساخته ونگ کار وای

اتفاق زندگی  با طعم زغال اخته

کیوان کثیریان

شب های زغال اخته ای من گرچه اولین فیلم غیر آسیایی ونگ کاروای است اما مایه ای که فیلم های پیشین او دارند را حفظ کرده است و همانطور که خود کاروای می گوید  فیلمی است درباره سرنوشت. فیلم مسیر یکطرفه ای را از خیانت به سوی فراموشی واز آنجا به سوی اعتماد و سر انجام به عشق طی می کند.

آدم های فیلم همگی با مشکلات ذهنی  و عاطفی درگیرند. آنها درمواجهه  با هم زبان عشق را در نمی یابند و با اینکه در کنار هم هستند میان شان شکافی عمیق از بیگانگی وجود دارد و عشقی را که در چند قدمی شان حضور دارد درک نمی کنند. شخصیت های فیلم همگی تجربه های ناموفقی را در عشق از سر گذرانده اند. فیلم نگاهی موشکافانه دارد  به این ناکامی و ناتوانی انسان ها در ابرازعشق و حفظ آن.

دنیایی که کاروای در این فیلم – و البته سایر آثارش - خلق می کند قوانین خود را بنا می نهد و شاید کاملا رئال نباشد اما با فضاسازی، حس و حال فیلم  و شیوه متفاوتش در روایت بدیع و خلاقانه داستان وهمچنین صمیمیت و سادگی موجود در لحن فیلم، مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهد و اورا به برداشت های مختلف وا می دارد. استفاده خلاقانه از شهر و لوکیشن هایی مثل کافه، رستوران، بار،کازینو، ترن هوایی و ... و تبدیل آنها به عناصر معناساز از دیگر نکات برجسته فیلم است.

آنچه زبان و لحن سینمایی کاروای را متفاوت و جذاب می کند استفاده ویزه از رنگ، تصاویر اسلوموشن همراه با موسیقی و حرکات دوربین - که با سرگشتگی و نا آرامی مطبوعی چون روحی سرگردان لابه لای آدم ها حرکت می کند - و فضاسازی با زوایای منحصر به فرد دوربین روی دست و فیلترهای رنگارنگ است.

شب های زغال اخته ای من پر است از دیالوگ های به یاد ماندنی و جملاتی که با حد اکثر دقت بر زبان کاراکتر ها جاری می شود و این نیز از ویژگی های آثار کاروای است.

فیلم با یک تکان عاطفی شروع می شود. در نیویورک، دختری – لیزی -  از رابطه پنهانی نامزدش با دختری دیگر با خبر می شود و به کافه ای می آید که آن ها با هم ملاقات کرده اند. آشنایی با صاحب همان کافه اولین اتفاق تازه در زندگی اوست. جوانی سرزنده و در عین حال عجیب و غریب.  وقتی لیزی به دنبال پاسخ این سوال است که چرا باید نامزدش دیگری را به او ترجیح دهد، بحثی که صاحب کافه – جرمی -  در باب کیک زغال اخته و کیک های سیب وپنیر و هلو و شکلات  مطرح می کند تلنگری جدی بر ذهنیات او وارد می آورد. اینکه تقصیر کیک زغال اخته نیست اگر مشتریان آن را انتخاب نمی کنند و کیک زغال اخته عیبی ندارد اگر مردم سراغ کیک های دیگر می روند. این، محور تماتیک فیلم است. صاحب کافه خود نیز درگیر یک ماجرای عاطفی مشابه بوده است؛ دختر روس مورد علاقه اش - کاتیا -  اورا رها کرده و با دیگری رفته است و حالا او اسم کاتیا را به روسی روی شیشه کافه اش نوشته است.

 یکی از موتیف های مهم فیلم ، "کلید" است که درفیلم به یک شخصیت بدل شده است. جرمی  در کافه اش کلید هایی  را جمع کرده که عاشقان مورد خیانت قرار گرفته به او سپرده اند تا به طرف خیانتکار بازپس دهد ولی بیشتر کلیدها همانجا مانده اند. هرکلیدی که جرمی جمع کرده نشانه ای از جدایی  و پایان یک رابطه عاطفی است. جدایی کسانی که تا به حال با هم بوده اند و احتمالا از یک خانه استفاده میکردند و حال، کلید آن  را به عنوان نشانه قطع فصل اشتراکشان به طرف مقابل پس می دهند. اما ظاهرا تمام طرف های مقابل، کلید  تازه ای برای ارتباط تازه برگزیده اند و قید کلید پیشین را زده اند. جرمی در پاسخ به اینکه میان صاحبان این کلیدها چه اتفاقی افتاده پاسخ جالبی می دهد؛ "اتفاق زندگی" و این عبارت، جوهره فیلم است . صاحبان این کلیدها وقتی با واقعیت زندگی رو به رو شده اند نتوانستند حضور دائمی هم را تحمل کنند و ازهم جدا شده اند، حتی زن و شوهری که به قول جرمی آنقدر ساده لوح بوده اند که گمان می کردند می توانند یک عمر با هم زندگی کنند. آنها یا به زعم لیزی با کسی فرار کرده اند یا به قول جرمی شاید  احساسشان را به هم از دست داده اند.

 یکی از بخش های درخشان  فیلم، دیالوگی است که همینجا میان  لیزی و جرمی شکل می گیرد. جرمی وقتی می خواهد قصه کلیدی را که مال خود اوست تعریف کند در کوتاه ترین جملات بیشترین اطلاعات را به ما و لیزی درباره خودش ، ملیتش، دلیل علاقه اش به جمع کردن کلید ، ماجراهای کودکی اش و رابطه عاشقانه اش می دهد. این نمونه خوبی از دیالوگ های بسیار دقیق و با کارکرد چند وجهی در فیلم است . او به لیزی می گوید این کلید مال جوانکی است که از منچستر انگلیس به نیویورک آمد تا دنیا را عوض کند اما به دختری دلباخت که جمع کردن کلید و تماشای غروب را دوست داشت، اما دختر سرآخر، غروب را به کلید ها ترجیح داد و یک غروب با دیگری رفت.  او در جواب لیزی که چرا دنبالش نرفته هم پاسخ کوتاه اما پر از اطلاعاتی می دهد که علاوه بر پاسخ لیزی، حاوی اطلاعات مهمی است از اتفاقی که درکودکی اوافتاده است. او می گوید که در کودکی مادرش او را به پارک می برده و توصیه می کرده که اگر گم شد همانجا بایستد تا مادر، او را پیدا کند اما یکروز مادر نیامد، خودش گم شد و دنبال چیزی رفت که گم کرده بود.

بحثی که جرمی درباره دلیل دور نینداختن کلید ها مطرح می کند هم  محور مضمونی فیلم را تقویت می کند؛ او معتقد است اگر کلیدها را دور بیندازیم درها برای همیشه بسته می مانند. اما جرمی هم در نهایت پس از دیداری دوباره با کاتیا  درمی یابد که گاهی اگر کلید را هم داشته باشی در باز نمی شود و گاهی اگر هم در باز شود آدمی که دنبالش می گردی آنجا نیست.  از اینجا به بعد جرمی کلیدهای رابطه را دور می اندازد و تنها به انتظار سرنوشت می ماند.   

مبحث دوربین مدار بسته کافه هم علاوه بر تاثیر در بافت تصویری فیلم ، بار دراماتیک نیز پیدا کرده است. جرمی اعتراف می کند که این دوربین جلوی دزدی را نمی گیرد بلکه کارکردش مثل یک دفتر خاطرات است. او حضور دوربین را دوست دارد چون یادآوری می کند که جلوی چشمانش چه عمری را از دست می دهد. این دوربین وقتی لیزی اظهار تمایل می کند نگاهی به فیلم ضبط شده آن بیندازد کارکرد دیگری هم می یابد. وقتی لیزی – احتمالا – فیلم قرار نامزدش با دختری دیگررا می بیند به شدت تحت تاثیر قرار می گیرد و به این تصمیم می رسد که باقیمانده پایبندی اش به رابطه با نامزدش را نیز فراموش کند و آنجاست که برای  فراموشی، کار و سفر را انتخاب می کند.    

حال لیزی به مرحله فراموشی پا گذاشته است. از نیویورک دور و دورتر  می شود تا به آدم دیگری تبدیل شود. از اینجا دو داستان فرعی فیلم  بهانه هایی است تا لیزی این  ضربه  را فراموش کند و به زندگی بازگردد. روایت فیلم را از این نقطه به بعد - به بهانه نامه های پر تعدادی که لیزی به جرمی می نویسد -  لیزی به عهده می گیرد.

 پلیس همیشه مستی که هنوزعاشق همسر خیانتکارش مانده است نخستین کسی است که توجه او را جلب می کند. اینجا هم اتفاق زندگی روی داده است. مرد – آرنی - هنگامی عاشق همسرش شده که ماشین دختر 17 ساله را به دلیل مستی راننده اش متوقف کرده. او با چشمکی به دام عشق او گرفتار آمده اما در ادامه، با عشق سختگیرانه اش دختر را کلافه کرده است. دختر – سولین -  برای رهایی از این عشق دست و پاگیر، به خیانت های پیاپی و علنی روی می آورد ولی آتش عشق آرنی شعله ور می ماند و او را به یک دائم الخمر بدل می کند که بارها و بارها توبه شکسته و خود را سلطان این کارمی داند. آرنی هم راه خودش را برای فراموشی انتخاب کرده است. راهی که لیزی با کار بی امان و سفرهای پیاپی برای خود برگزیده است. اتفاق زندگی برای آرنی وقتی به ایستگاه پایانی می رسد که سولین به او می گوید برایش ارزشی ندارد و آدمی تمام شده است. عشق آرنی تنها با نابودی او می تواند پایان گیرد و خودکشی در همان مکان آشنایی، بهترین کار است. سوگواری سولین برای آرنی در همان مکان آشنایی با آرنی و مرگ او از سکانس های درخشان فیلم از آب در آمده است. لیزی اینجا در می یابد که زن خیانتکار این قصه هم می تواند بدون نفرت از شوهر، برای خیانت خود دلایل قانع کننده ای داشته باشد. دلیل او برای جدایی اش از آرنی ازدست دادن احساسش به اوست. لیزی این جمله را پیش از این از جرمی هم شنیده بود. سولین برای فراموشی، شهر را ترک می کند ولی لیزی می داند که این کار برایش کمتر از مرگ نیست.

لیزی در اینجا در می یابد که  آنچه از آدم ها در خاطر بقیه می ماند اهمیت دارد. آرنی می تواند به عنوان یک عاشق دلشکسته در یادها بماند یا یک پلیس  شرافتمند و یا یک بیمار دائم الخمر. لیزی حالا برایش مهم می شود که با چه تصویری در ذهن جرمی مانده است؛ دختری دلشکسته یا دختری که کیک زغال اخته دوست دارد.

لیزی باز وارد مرحله تازه ای می شود. اودر جا به جایی های مکرر خود با دختر قماربازی آشنا می شود که ازکودکی یادگرفته  عدد بعد از 10، یازده نیست بلکه سرباز است! لیزی قماربازان را آدم هایی می یابد که همه چیزشان را روی غریزه ریسک می کنند. او یاد میگیرد که همین کار رابکند.پس تمام دارایی اش را که برای خریدن یک اتومبیل پس انداز کرده به دختر قمارباز – لسلی – می دهد تا درصورت برد سهمی بگیرد. او اعتماد و ریسک را توامان تجربه میکند. وقتی لسلی می گوید که قمار آن شب را باخته و در عوض ماشینش را به لیزی می بخشد و وقتی  از آموزه های پدرش درباره اعتماد می گوید، لیزی را تا مرز بی اعتمادی به همه پیش می برد. پدر لسلی  به او توصیه کرده که به همه اعتماد کند ولی همیشه ورق ها را بر بزند که طبعا معنی آن اینست که به هیچ کس اعتماد نکند حتی به خودش چون ممکن است در لحظاتی که میداند کار درست چیست آن را انجام ندهد. اما وقتی  لسلی پس از مرگ پدرش فاش می کند که قمار آن شب را برده و می خواهد اتومبیل  را به یادگار از پدر نگاه دارد و تصمیم دارد سهم لیزی را بدهد لیزی در می یابد که اعتماد چه چیز پیچیده ای است. او برای جرمی مینویسد که داشت یاد می گرفت به کسی اعتماد نکند ولی نشد.  او حالا با گرفتن سهمش از لسلی به هدف ساده اش که خریدن یک اتومبیل است دست می یابد. او با وجود مخالفت لسلی ترجیح می دهد همان اتومبیلی را که دوست دارد بخرد حتی اگر قیمتش گران تر از حد معمول باشد. او درمی یابد که در به دست آوردن آنچه می خواهد، درنگ نکند چرا که ممکن است دیگر هرگز به دستش نیاورد. پس راه نیویورک را در پیش می گیرد تا به جرمی بپیوندد.  به واسطه همان کیک زغال اخته – به نشانه خواستن مشترک چیزی که معمولا مردم به سراغش نمی روند - میان ان دو، رویداد عشق رخ می دهد و این دستاورد بزرگی است که طرفین با پختگی و استفاده از تجربیات دیگران به آن دست یافته اند. حالا لیزی که به هنگام رفتن از نیویورک سعی کرده بود برای گذشتن از خیابان دور ترین مسیر را انتخاب کند،  به این نتیجه رسیده که گذشتن از خیابان، مشکل نیست مهم آن است که کسی ان طرف خیابان منتظرت باشد.

+++

ونگ کاروای کارگردان پنجاه و دو ساله هنگ کنگی – چینی که در رشته گرافیک تحصیل کرده، عاشق عکاسی است و چند سالی در تلویزیون کار کرده است.

او اولین فیلمش «همچنان که اشک ها می بارند» را در سال ۱۹۸۸ساخت و بعد از آن فیلم هایی چون" روزهای وحشی بودن" (۱۹۹۱)، "چانگ کینگ اسپرس" (۱۹۹۴)، "فرشتگان سقوط کرده" (۱۹۹۵)،" خوشحال با هم" (۱۹۹۷ - برنده جایزه کارگردانی جشنواره کن)، "در حال و هوای عشق" (۲۰۰۰) و" ۲۰۴۶" (۲۰۰۴) را کارگردانی کرده است. او کارگردانی یکی از اپیزودهای «اروس» به همراه آنتونیونی و سودربرگ را نیز در کارنامه دارد و ریاست داوران جشنواره کن را نیز تجربه کرده است.

 

شب های زغال اخته ای من که نامزد دریافت نخل طلای شصتمین دوره کن ۲۰۰۷ شد، فیلم افتتاحیه آن نیز بود.

این اولین فیلم انگلیسی زبان اوست و جودلا( جرمی - بازیگر فیلم هایکوهستان سرد و کلوزر)، نورا جونز( لیزی - ستاره هندی - امریکایی موسیقی جاز در اولین تجربه سینمایی اش) ، ریچل وایز(سولین - بازیگر فیلم باغبان وفادار) و ناتالی پورتمن (لسلی - بازیگر فیلم های لئون و کلوزر) وکت پاور(کاتیا – گیتاریست مشهور) از جمله بازیگران آنند . فیلمبرداری این فیلم را داریوش خنجی انجام داده است موسیقی فیلم را هم ری کودر ساخته است که با فضای فیلم - که غالبا در کافه و بار و کازینو می گذرد-  به شدت هماهنگ است. این فیلم محصول مشترک هنگ کنگ، چین و فرانسه در سال ۲۰۰۷ است .

  این مطلب در  شماره ٢٣ فصلنامه سینما ادبیات( زمستان ٨٨)  با تیتر اتفاق زندگی با طعم بلوبری به چاپ رسیده است.


 

 

زندگینامه: میشائیل هانکه(1942-)

زندگینامه: میشائیل هانکه(1942-)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
میشائیل هانکه (Michael Haneke) در سال 1942 در مونیخ آلمان به دنیا آمد

وی در رشته‌های فلسفه، روانشناسی و تئاتر تحصیل کرده است.

هانکه درباره روانشناسی و فلسفه می‌گوید: تنها چیزی که از روانشناسی و فلسفه یاد گرفتم این بود: قبل از مطالعه فکر می‌کنیم که جوابی برای سوال‌هایمان پیدا خواهیم کرد. اما در پایان جوابی در کار نیست، بلکه فقط پرسش‌ها برایمان باقی می‌ماند. تنها چیزی که از تحصیل برایم باقی مانده همین است! به سوال کردن ادامه خواهیم داد؛ اما این به معنی یافتن پاسخی برای سوال‌های‌مان نخواهد بود.

هانکه فیلمساز اتریشی مقیم آلمان یکی از بحث انگیزترن فیلمسازان اروپا نیز به شمار می‌آید. او فیلم‌هایی به زبان‌های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی روی پرده سینما برده و در بیشتر آثارش مشکلات جامعه مدرن را به تصویر می‌کشد.

فیلم‌های هانکه در 2 دوره ساخته شده‌اند؛ فیلم‌هایی که در اتریش با عوامل و بازیگران اتریشی ساخته، همچون؛ قاره هفتم، ویدئو بنی، 71 قطعه از گاه شماری یک فرصت و بازی‌های مسخره و فیلم هایی که در آلمان تولید کرده.میشائیل هانکه

وی، با فیلم بازی‌های بامزه همه را شوکه کرد. در این فیلم، دو مرد جوان بی دلیل وارد خانه‌ای می‌شوند و اعضای خانواده را به یک بازی بی‌رحمانه بر سر مرگ و زندگی می‌کشند. این فیلم از آن جهت گیج کننده بود که تماشاگر نمی‌توانست انگیزش‌های دو جوان خلافکار را درک کند.

این فیلمساز، فیلم خود را بیش از هر چیز برای بازار فیلم آمریکا مهم می‌دانست. ولی از آنجا که این فیلم در سینماهای کوچک نمایش داده شد، هانکه همان فیلم را با ستارگان معروف هالیوود چون نائومی واتس و تیم روس بازسازی کرد.

هانکه با هنرپیشگان فرانسوی چون «ژولیت بینوشه» و ایزابل اوپرت بارها همکاری کرده است. این کارگردان اتریشی در فرانسه شهرت بیشتری دارد نسبت به آلمان و اتریش.

هانکه در سال 2001 با فیلم معلم پیانو برنده جایزه بزرگ هیأت داوران جشنواره کن شد و سال 2005 هم برای فیلم پنهان جایزه بهترین کارگردان این جشنواره را برد. ویدئو بنی، بازی‌های بامزه، رمز ناشناخته و زمان گرگ از دیگر ساخته‌های اوست.

در شصت و دومین دوره جشنواره فیلم کن، روبان سفید ساخته میشائیل هانکه، به عنوان برنده نخل طلا، انتخاب شد. داستان این فیلم که به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شده، در فضای غمبار روستایی آلمانی در زمان جنگ جهانی اول می‌گذرد.

در این فیلم‌ها هانکه به طور مستقیم به معضلات اجتماعی و روانشناختی موجود در کشورش پرداخت و مظاهر زندگی مدرن، آمریکایی شدن فرهنگ کشورش و مفهوم از خود بیگانگی انسان جدید را نقد کرد.

داستان روبان سفید در سال‌های منتهی به جنگ جهانی اول در ناحیه‌ای روستایی و پروتستان در آلمان روی می‌دهد و روایتی از رویدادهای آزاردهنده آن سال‌هاست.میشائیل هانکه

فیلم سینمایی روبان سفید به نمایندگی از آلمان به بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی ‌زبان اسکار سال 2009 نیز معرفی شد، اما با اعتراض اتریشی‌ها مواجه شده است.

هرچند هانکه اصلیت اتریشی دارد، اما روبان سفید تولید مشترک دو کشور است.

برخی از آثار هنری میشائیل هانکه:

  • قاره هفتم - ۱۹۸۸
  • ویدیوی بنی - ۱۹۹۲
  • بازی‌های خنده‌دار - ۱۹۹۷ 
  • کد مجهول - ۲۰۰۰
  • معلم پیانو - ۲۰۰۱
  • زمانه گرگ - ۲۰۰۳
  • پنهان - ۲۰۰۵
  • بازی‌های مسخره ۱۹۹۷ - بازسازی نسخه آلمانی در هالیوود - 2007
  • روبان سفید - 2009
  • عشق (درحال ساخت) - 2012

 

کاستر غربی - Custer Of The West

کاستر غربی - Custer Of The Westسال تولید : ۱۹۶۸
کشور تولیدکننده : اسپانیا
محصول : سکیوریتی پیکچرز
کارگردان : رابرت سیودماک (کارگردان صحنه جنگ داخلی: اروینگ لرنر)
فیلمنامه‌نویس : برنارد گوردون و جولیان هیلوی
فیلمبردار : سسیلیو پانیاگوآ
آهنگساز(موسیقی متن) : برناردو سگال
هنرپیشگان : رابرت شا، ماری یور، جفری هانتر، تای هاردین، چارلز استالنیکر، رابرت هال، لارنس تیرنی، کیرون مور، رابرت رایان و مارک لارنس.
نوع فیلم : رنگی، ۱۴۶ دقیقه.


"ژنرال جرج آرمسترانگ کاستر" (شا) پس از پشت‌سرگذاشتن روزهائی پرحادثه در جنگ‌های داخلی آمریکا، به فرماندهی ارتش هفتم سواره‌نظام برگزیده می‌شود و همراه با همسرش، "الیزابت" (یور) برای تحویل گرفتن پست جدید به غرب می‌رود. او به‌زودی اعتماد افراد تحت فرمانش را جلب می‌کند و نخستین حمله علیه سرخ‌پوستان را با پیروزی به انجام می‌رساند؛ اما پس از مدتی در می‌یابد که مسئله سرخ‌پوستان را باید به طریقی دیگر حل کرد و زمین‌های‌شان را پس داد. "کاستر" به واشینگتن فراخوانده می‌شود و در غیابش "سرگرد مارکوس رنو" (هاردین) در مقام فرماندهی ارتش هفتم، حمله‌ای دیگر علیه سرخ‌پوستان را آغاز می‌کند. وقتی "کاستر" به داکوتا برمی‌گردد، ارتش خود را از دست رفته می‌بیند و آخرین جمعی یگان است که کشته می‌شود...
٭ افسانه "ژنرال کاستر" و ارتش هفتم سواره نظام بی‌تردید شالوده بزرگ‌ترین حماسه غرب را تشکیل می‌دهد و آثار بسیاری در این باره ساخته شده، اما روایت سیودماک یکی از جاه‌طلبانه‌ترین ـ اما نه بهترین ـ آن‌هاست، که نقش منفی "کاستر" را بسیار کم‌رنگ می‌کند و کشتارهای غیرانسانی او را نادیده می‌گیرد. اما آن‌چه مسلم است، فیلم عظمت خاص خود را دارد و سیودماک با ریتمی تند تماشاگران را به دیدن لوکیشن‌های بکر اسپانیا می‌برد تا به اندازه کافی از غرب وحشی لذت ببرند! (نسخه اصلی فیلم به طریقه سینه‌راما به نمایش در می‌آید).

 

گذری بر تاریخ مستند

محسن قادری
Fratelli_Lumiere.jpg

ازیافته علمی تا زایش رسانه نو: گذری بر تاریخ مستند(گذری بر تاریخ مستند)
این مقاله گذری بر تاریخ مستند ازآغاز تا امروز است.مقاله درسال2003 نوشته شده از این رو نتیجه گیری پایانی آن درباره رخت بربستن فیلم های مستند از پرده سینما ها(گو اینکه شاید منظورنویسنده مستندهای« خبری»باشد)چندان درست نیست

زیرا امروزه گرایش به فیلم های مستند و پخش آنها در سالن های سینما هرچند نه به اندازه فیلم های داستانی، پدیده ای رو به گسترش است. همچنان که نویسنده ای دیگر اشاره دارد «فیلم های مستند دیگرآفات گیشه نیستند».
سینماتوگراف که سپس به کوتاهی« سینما» خوانده شد ازآن هنگام که به پیدایی رسید در پی ثبت آنی صحنه های زندگی عینی بود. اگرروایتی که نخستین فیلم تاریخ سینما را « بیرون آمدن از کارخانه های لومیر»* (1895) می داند بپذیریم، این فیلم را باید نخستین فیلم مستند دانست.در مطبوعات آن زمان چنین می خوانیم:« این زندگی عینی است که به هنگام رخ دادن به ثبت رسیده است».
اشتیاق به شناخت بهترحقیقت ازهمان نخستین روزهای پیدایش سینما به نموداری رسید. دربرخی « مناظر»ی که برادران لومیر درنخستین برنامه های نمایش فیلم خود نشان می دادند گاه حتی گونه آغازینی از میزانسن (کارگردانی) نمودار بود. درپس عدسی دوربین،چشم سینماگر( جامعه شناس، مورخ، مردم شناس، زیست شناس،...) نهفته است که واقعیت را نه تنها با دانش وآگاهی خویش که با شور و هیجان و بینشی ازجهان درقاب می نهد.
دراین دوره،شرکت لومیربه سراسر جهان اپراتورها(فیلم بردارانی)می فرستد که کارشان ثبت زندگی و رخدادهای مردمان دورافتاده است.گرایش به داشتن دوربین های فیلم برداری سپس درمیان کاوش گران، مسافران، روزنامه نگاران ومردم شناسان نیر نمودارمی شود.نخستین اسناد حاصل آمده موضوعات بس گوناگونی را دربرمی گیرند: مسابقات ملبورن، تاج گذاری نیکلای دوم، ورود گاوبازان، گردش فیل ها در پنوم پن.
درفرانسه، فیلیپ مسگیش و فرانسیس دوبلیه شناخته ترین این شکارگران تصویرند. تماشاگران بی درنگ به این تولیدات که سرزمین های دورافتاده را برایشان آشکار و رخدادهایی که درجهان می گذشت را بر آنها نمایان می ساخت سلیقه پیدا می کنند و بدینسان اخبارووقایع (اکتوالیته) باب روز می شوند.
دربرابر این خواست همگانی و به هنگامی که امکان فیلم برداری درمکان واقعی وجود ندارد،رخدادها بازسازی می شوند : ژرژ ملیس انفجار رزمناو « ماین» درلنگرگاه هاوانا (1898) را اینگونه به فیلم درمی آورد و شرکت بیوگراف در1905 آتش فشان کوه وزوو را با ماکت باز سازی می کند. درهمین سال نخستین اخبار سینمایی درامریکا نمود می یابد و در1907 درپاریس سالنی به نام پاته ژورنال 1 ویژه اخبار پدید می اید.درسال های 1930  با آغاز سینمای سخنگو این گونه سالن ها افزایش می یابند (سینه پرس2، سینه داک3، پاری سوآر4). سپس،اخبار در نخستین سئانس سینما به نمایش درمی آیند تا آنگاه که با پیدایش تلویزیون که ماموریت بنیادی بی درنگ اش به تماشا درآوردن و آگاهی رسانی است، این سنت رو به فراموشی می نهد.
از سند تا مستند نوین
اگرمستند را اثری با قالب ازپیش اندیشیده بدانیم که حقیقت را ازدریچه نگاه اصیل پدید آورنده اش به دید می رساند، گزار ش ها و اخبارکه اغلب بدون برنامه هنری ازپیش اندیشیده و به گونه شتابناک ساخته می شوند بیشتر پدید آورنده سند اند تا مستند.
رابرت فلاهرتی
رابرت فلاهرتی (1884-1951) پدر مستند نوین است.نبوغ این مستند ساز امریکایی دراین بود که می دانست مستند باید درپی نقل ماجراها- ماجراهای واقعی قابل اطمینان -باشد؛ ماجراهایی که دراین حال، قابلیت جذب تماشاگر را نیز داشته باشند.
او دوسال به شمال بزرگ می رود تا همراه با موضوع های گزارش خود زندگی کند و برآن می شود تا زندگی اسکیموها را پیش از رسیدن سفیدپوستان بر روی فیلم به ثبت رساند: نانوک شمالی (1922) حاصل این کوشش است که تاریخی را در سرگذشت سینما رقم می زند. فلاهرتی در ساخت مستند خود از شگردهای پیشبرد
داستان در سینمای قصه گو بهره می گیرد:
- کاربرد نماهای درشت به هدف خلق« قهرمان» یا شخصیت اصلی.
- کاربرد حرکات دوربین برای دراماتیزه کردن کنش.

- صحنه پردازی برخی سکانس ها و هدایت نوع مشارکت موضوع در فیلم.
- شبیه سازی نخستین برخورد اسکیموها با سفیدپوستان.
رابرت فلاهرتی سپس زندگی ساکنان جزیره ای در پولینزی را به نمایش می گذارد: « موآنا»(1925)، « سایه های سفید» (1931)؛ و ماهیگیران جزیره آران را در « مرد آرانی» (1934) وخانواده ای فرانسه زبان در لوییزیانا را در« داستان لوییزیانا»(1948).

مستند اجتماعی
جان گریرسون اسکاتلندی(1898-1972) سازمان دهنده برجسته و انسان گرا، فیلم هایی ساخت وبه ساخت فیلم هایی کمک کرد که شواهد زندگی روزمره درلحظه بحران اند.او نخستین کسی است که واژه « مستند»**را به کار می برد.
« ماهیگیران»(1929)شناخته ترین فیلم او درباره صیادان شاه ماهی دراسکاتلند نخستین فیلم مکتب مستند بریتانیا ست که بازده آن درگستره ده سال بیش از چهارصد فیلم بود. درامریکا، پل استراند جنبشی همسان پدیدارساخت ( « رودخانه» ساخته پیر لورنتز(1937)، « شهر»، ساخته ویلار وان دایک و رالف استاینر(1939) از ساخته های این جنبش اند.)

در اروپا مستند اجتماعی درپی کوشش فیلم سازان منفرد وطبایع گوناگون به نمودادری رسید:
- در فرانسه ژان ویگو ( درباره نیس،1929)، ژرژ روکیه ( فاربیک، 1946)، ژرژ فرانژو ( خون جانوران،1948)، « هتل دزانولید» 5 (1951)، آلن رنه(1922-) (شب و مه،1956) یا کریس مارکر( ماه مه زیبا(1962)، کوبا آری (1963).
در اسپانیا لوییس بونوئل ( زمین بی نان، 1932).

-در بلژیک،هانری استورک ( خانه های فقر،1937).
ایونز و همینگوی
درهلند، یوریس ایونز با هانری استورک ، به شیوه نیمه مخفیانه فیلم شناخته شده « بوریناژ» را درباره اعتصاب در معادن زغال سنگ می سازد. در گذر پنجاه سال ما ایونز را درهمه نقاط حساس جهان می یابیم: درجنگ داخلی اسپانیا( خاک اسپانیا ، 1937 با همکاری ا. همینگوی)، درجنگ های استعماری( اندوزی بانگ برمی دارد،1946) در شیلی( در والپارایزو ،1962)، در ویتنام( آسمان و زمین،1965) درلائوس(خلق و اسلحه هایش،1969).

وسوسه جعل و دستکاری
درطی نخستین جنگ جهانی، اپراتورهای اکتوالیته از نبردها فیلم برداری می کنند، بدینسان تقریبا درهمه جای دنیا شاهد ادغام مستند اطلاع رسانی و فیلم تبلیغاتی هستیم.اختیار و اراده ای نظامی،افشاگرانه و بسیج کننده در کارهای سینما گران متعهد سیاسی در روسیه،آلمان و همانند آنها نمود می یابد.

این گرایش در اتحاد جماهیر شوروی، به خدمت انقلاب درمی آید: زیگا ورتوف(1895-1954) کار خود را با مونتاژ فیلم های کوتاه یادمان انقلاب اکتبر و دیگر فیلم های کوتاه تبلیغاتی در کمیته سینما در مسکو آغازمی کند.پودوفکین(1893-1953)« گرسنگی، گرسنگی، گرسنگی» (1921) را درباره گرسنگی در نواحی ولگامی سازد.آیزنشتاین(1898-1948) نیز با اعتصاب (1925)، رزمناو پوتمکین(1925) و اکتبر(1927) به انگیزه های ایدئولوژیک،به بازی اخبار بازسازی شده گام می نهد.
درآلمان نازی، لنی ریفنشتال (1902-2003) درسال 1935 پیروزی اراده را می سازد.این فیلم تبلیغی نمایشگر گردهم آیی رایش سوم در نورمبرگ است وبه کمک میزانسن( زوایا و حرکات دوربین و نمادها و نشانه ها) موضوع خود را بزرگی می بخشد.ریفنشتال هیچ گفتارمتن توضیحی به کار خود نمی افزاید. در 1936 خدایان ورزشگاه ( یا المپیا)را فیلم برداری می کند که فیلمی هنری است و موضوع بازی های المپیک برلین را دستمایه قرارمی دهد.دراین فیلم نخستین بار چندین نو آوری فن آورانه نمایان می شود.
فرانک کاپرا (1897-1991) به هنگام جنگ جهانی دوم برای وزارت جنگ کار می کند و مدیریت ساخت مجموعه فیلم های پرآوازه چرا می جنگیم (1942-1945) را بردوش می گیرد که خود او چندین بخش آن را کار می کند: پیش درآمد جنگ ، نازی ضربه می زند ، در 1942؛ تفرقه بیانداز و حکومت کن(همکارگردانی با آناتول لیتواک در1943)؛ نبرد چین (همکارگردانی با آناتول لیتواک)در1944 و دشمن تان ژاپن را بشناسید(همکارگردانی با یوریس ایونز در1945).
زیگا ورتوف
(1898-1954) که سخت زیرنفوذ لف کولوشف و جنبش آینده گرا و متاثر از فیلم امریکایی تعصب ساخته 1916د.و. گریفیث بود،بیانیه سینماچشم (کینو گلاز) را انتشار داد که تئوری های آن درمجموعه فیلم های « کینوپراودا» (سینماحقیقت) نمود می یابد.او بر قدرت مطلق دوربین اذعان می کند.
ورتوف در1929 اثر بسیار شناخته وبرجسته خود مردی با دوربین فیلم برداری را می سازد که یک سمفونی تصویری درباره شهری بزرگ است(اودسا).
او که پژوهش هایش را با حوزه صدا نیز سازگاری بخشیده بود چند مقاله دیگر ازنوع نیمه مستند می آفریند که یکی از آنها « اشتیاق» محصول 1931 است که که نشانگر مونتاژ صداهای صنعتی و بریده گفت و گوها برای آفرینش یک سمفونی صوتی است.
اوفعالیت اش را همانگونه به پایان برد که آن را چون تدوین گر اخبار سینمایی آغاز کرده بود.نظریه های زیگا ورتوف چه ازسوی ژان روش و چه از سوی ژان لوک گدار به خوبی بازگیری و بازگویی شده اند.

عصر جدید
ساخت ابزارهای سبک وزن درآغاز سال های 1960 که برای فیلم برداری و ضبط صدای همگاه درفضای بیرونی به کار گرفته شد چشم اندازهای نوینی را در زمینه مستند بازگشود.موضوعات می توانستند فیلم برداری شوند وصدا ها و گفتارها نیز به گونه همگاه ضبط شوند بی آنکه نیاز باشد که دراستودیو جلوی دوربین بازآفرینی شوند.دراین دوره دو رویکرد از بنیان متفاوت به پیدایی رسیدند:« سینما مستقیم» درامریکا و« سینما وریته» درفرانسه.
سینما مستقیم
درامریکا، فیلم سازانی چون ریچارد لیکاک (روز شاد مادر،1963)، دان پنبیکر، آلبرت و دیوید مایزلس ابزارهای نوینی برای فیلم برداری و ضبط صدا در فضای بیرونی، درشرایط عینی، به کارمی گیرند تا سبک جدیدی ازگزارش تلویزیونی « پنهانی» راگسترش دهند. لیکاک گاه برای رسیدن به هدف خود برخی دوربین ها را به گونه ویژه سازگاری می بخشید. بدینسان آنها می کوشیدند دربهترین زمان دربهترین مکان باشند تا وقوع رخدادهای بیرونی را به فیلم درآورند وخود تا می توانند برکنار بایستند.
فردریک وایزمن
فیلم هایی همچون انتخابات مقدماتی(1960، درباره رویارویی های سرنوشت ساز برای گزینش نامزدهای انتخاباتی ویسکانسین میان هوبرت هامفری و جان اف. کندی است) وصندلی(1963، درباره تلاش برای کاهش کیفر مرگ یک سیاهپوست با صندلی الکتریکی)به گونه انکار ناپذیری نیاکان مستند های تلویزونی نوین هستند گو اینکه تلویزیون از مستند استفاده ای معمولی ومتعارف می کند و این همان گرایشی است که نابگرایان جنبش سینمای مستقیم می کوشند تا آنجا که می توانند از آن بپرهیزند.فردریک وایزمن نیز به نوبه خویش متخصص توصیف خنثا اما بی رحمانه نهادهاست : ( دبیرستان، 1968؛ قانون و نظم،1969؛ رفاه، 1975؛ فروشگاه،1983).
درفرانسه، ریمون دپاردون فیلم های « بخشی ازستاد انتخاباتی» 1974،که توانست در سال 2002 به نمایش درآید، « شماره صفر»، 1977،« اتفاقات» 1983، و جرایم آشکار، 1994 را ساخت.
سینما وریته
اصطلاح « سینما وریته» را فیلم سازان فرانسوی برای توصیف چندوچون کاری که در آغاز سال های 1960 آغاز کرده بودند به کارگرفتند.این ژان روش بود که این اصطلاح را با فیلم « خاطرات یک تابستان» 1961، که با همکاری ادگار مورن جامعه شناس ساخت، مناسب بازگویی دید.
مفهوم مستند ژان روش، بیشتر مداخله گرایی را درخود نهفته دارد تا مشاهده. او براین باور بود که نقش دوربین شتاب بخشیدن به عواطف و احساسات است تا بدینسان آدم ها به اقرار درافتند.
مستند درحقیقت، بر دوراهه دشوار سازگاری با دو مطالبه گرفتارآمده است : از یک سو، نشان دادن واقعیت همچون حقیقت کاملا آشکار و بی پرده( که درغیر این صورت به گفته آنیس واردا بیم آن می رود که چیزی جز« دوکومانتور» 6 نباشد) و از آن سو، بیان فردی بودن( که درغیر این صورت بیم آن می رود که سرد و ملال آور باشد). این محدودیت دوگانه موجب غنای این گونه سینمایی است چرا که بدینسان مستند راه را نگره ها و راه حل های گونه گون کارگردان های مختلف باز می گذارد.بدینسان هم هواداران هنر(والتر روتمن، برلین سمفونی شهر بزرگ،1928) هم پیروان اصالت،هم چهره های راسخ و وفادار ذهنیت( مارکر، ویگو)، هم هواداران عدم مداخله(لیکاک)،و هم سند خام( رپرتاژ) ومستند« داستانی شده»( فلاهرتی) دراین سینما امکان بروز می یابند و آشکارا این واپسین مورد-مستند داستانی شده - جریانی است که سینمای مستند را امروزه در غلبه خود دارد.
مستند درعمل ازسالن های سینما رخت بربسته است. تلویزیون، به ویژه از هنگام گسترش شبکه ها، پخش کننده اصلی این گونه فیلم شده،گو اینکه تلویزیون آمیزه درهم و برهمی از گزارش ساده اخبار، فیلم آموزشی،کاربرد بایگانی های ازپیش آماده و پژوهش نوین حقیقت و راه های تجزیه و تحلیل آن را پدید آورده است.
برگرفته از سایت دوکومانتر.اورگ
منابع: دانشنامه
Voilà
ودانشنامه
Encarta
*Sortie des usines de Lumière
**Documentary

ترجمه های دیگر:خروج کارگران ازکارخانه،خروج کارگرگران از کارخانه لومیر
Pathé-journal.1
Cinépresse .2
Cinéac .3
Paris-Soir.4
Hôtel des Invalides.5
هتل دزانولید(معلولان)یکی از ساختمان های تاریخی پاریس است که کارساخت آن در1960 به دستور لویی چهاردهم آغاز شد تا سربازان و معلولان جنگی را درخود جای دهد.این اثرهم اکنون یکی ازدیدنی های برجسته گردشگری پاریس است
دوکومانتور واژای است که از بازی با دو واژه فرانسه ساخته شده
مستند و دروغگو/ Menteur  و Documentaire
یک بازی واژگانی(برابر با« مستند دروغگو»)است که دراین مفهوم نمی توان آن را در زبان فارسی تکرار کرد

 

نام فیلم: شبهای زغال اخته ای من

کارگردان: ونگ کار وای

محصول سال 2007- هنگ کنگ-فرانسه-آمریکا

[اطلاعات در IMDB]

خلاصه فیلم: الیزابت متوجه می شود دوست پسرش با دختر دیگری در یک کافه شام خورده است.او کلید خانه را به جرمی،صاحب کافه می دهد تا به دوست پسرش پس دهد و آن شب با جرمی هم صحبت می شود.جرمی دوست دختری داشته که به کشور خودش برگشته است.الیزابت پس از آن شب تصمیم میگیرد از نیویورک خارج شود برای فراموشی شکستی که داشته،در دو جا مشغول بکار می شود و پول جمع می کند.در همین شغل ها و سفر ها،با آدم های مختلفی مواجه می شود که هرکدام بنوعی عاشق کسی یا چیزی هستند و به روش خودشان آن را زندگی می کنند و ...

جشنوار کن 2007 با نمایش اولین ساخته انگلیسی زبان ِ ونگ کار وای،کارگردان صاحب سبک چینی هنگ کنگی که مدت هاست در فرانسه مستقر است کلید خورد.فیلم برای چند جایزه هم کاندید شد اما حاصلی نداشت.ونگ کار وای علاقه عجیبی به مفهوم عشق داردو در تمام فیلم هایش این را می شود دید.البته عشق در نگاهی شرقی با آن معصومیت و برداشت خاص!فیلم "در حال و هوای عشق"شاید بهترین نمونهاین تفکر باشد اما در هر فیلم،پرداختی تازه و فوق العاده است که با بازی های جالب تر،مانند بازی نورا جونز و جود لاو در این فیلم،نمایان تر هم می شود.درام های اینچنینی خوراک فیلم خوره هایی است که گاهی عاشق هم می شوند اما حوصله ی "کازابلانکا" و "تایتانیک" و "غروب" و این برداشت های هالیوودی از عشق را ندارند!داستان فیلم و ادیسه ی الیزابت هم دوست داشتنی است.و سکانس آخر و رسیدن دوباره دو نفر اوبتدایی به هم و تمام کردن کار نیمه تمام جرمی...چقدر گاهی فیلم خیلی خوب است !

 

مرداب  ****

نویسنده و کارگردان: لوکرسیا مارتل.مدیر فیلم‌برداری: هوگو کولاسه. تدوین‌گر: سانتیاگو ریچی. طراح تولید: گراسیه‌لا اوده‌ریگو. بازیگران: مرسدس موران. گراسیه‌لا بورخس. مارتین آدخمیان. لئونورا بالکارسه. محصول 2001 آرژانتین/فرانسه/اسپانیا. 103 دقیقه.

فیلم اولِ مارتل نه‌فقط دست‌کمی از دو فیلم بعدی‌اش ندارد، حتی جاه‌طلبانه‌تر و پیچیده‌تر است؛ کم‌تر دراماتیک است و در غیابِ یک موضوع اصلی و محوری، حاشیه - همان حواشیِ جذابِ فیلم‌های بعدی – بر آن غلبه دارد. آن‌قدر شخصیت‌ها زیادند و یکباره معرفی می‌شوند، و سکانس‌ها چنان کوتاه و تکه‌تکه‌اند که تا دقایقی طولانی نمی‌شود فهمید آدم‌ها با هم چه نسبتی دارند و کی ارباب است و کی خدمتکار. فیلم چنان در دادن اطلاعات از خود خست نشان می‌دهد که ناگهان متوجه می‌شویم بیش از آن‌که نگران داستان و روابط شخصیت‌ها باشیم، فقط داریم به تصاویر نگاه می‌کنیم. مثل رفتن به یک نمایشگاه عکس یا بهتر، اینستالیشن است، پر از لحظه‌های نابِ وصف‌نشدنی. مارتل تصویرهایی شگفت‌انگیز دارد، و میزانسن‌هایی پرجزئیات.

سایت imdb خلاصه داستان خوبی درباره فیلم نوشته:

چخوف در آرژانتین معاصر. مچا (Mecha) و گره‌گوریو با بچه‌های نوجوان‌شان در منطقه‌‌ای ییلاقی نزدیک مرداب هستند. هوا گرم است. بزرگ‌ها مدام مست‌اند؛ مکا خودش را با خرده شیشه زخمی می‌کند و مجبور می‌شوند ببرندش درمانگاه و پسرش خوزه به عیادتش می‌آید. خویشاوندی به نام تالی بچه‌هایش را هم همراه می‌آورد. بچه‌ها به حال خودشان هستند، کنار استخر پر از لجن آفتاب می‌گیرند، در شهر به مجلس رقص می‌روند، تفنگ به دست در تپه‌ها به شکار می‌روند، بدون گواهینامه رانندگی می‌کنند. یکی از دخترها عاشق خدمتکاری به نام ایزابل است که متهم به دزدی‌ست. مادر و پسر، پسر و خواهرها، دخترک و ایزابل با صمیمتی هولناک در هم می‌لولند. بزرگ‌ترها حواس‌شان نیست که چه کسی در خطر است؟

آدمکش‌ها (قاتلین)  ***

کارگردان: رابرت سیودماک. فیلم‌نامه: آنتونی وِیلر (و ریچارد بروکس و جان هیوستن) بر اساس داستانی به همین نام از ارنست همینگ‌وی. موسیقی: میکلوش روژا. فیلم‌بردار: الوود بره‌دل. تدوین: آرتور هیلتن. بازیگران: برت لنکستر، آوا گاردنر، ادموند اوبراین. محصول 1946 آمریکا. سیاه‌وسفید. 103 دقیقه.

 نمی‌دانم چرا تماشای این فیلم برایم این‌قدر دیر اتفاق افتاد. داستان همینگ‌وی را خیلی دوست دارم و بیست سال پیش برای دل خودم ترجمه کردم و ترجمه‌های دیگرش را هم خوانده‌ام. نسخه‌ی دان سیگل را پانزده سال پیش دیدم و اصلاً خوشم نیامد، ولی این‌یکی تا مدت‌ها در دسترس نبود. بعدتر هم چندان رغبتی به تماشایش نداشتم (چندان امیدوار نبودم). اما فیلم خیلی بهتر از انتظارم بود.

بخش اول فیلم عین داستان است: دو مرد در شهری کوچک از راه می‌رسند و وارد کافه‌ای می‌شوند و بنا می‌کنند سر به سر گارسن‌ها گذاشتنِ و بعد معلوم می‌شود برای قتل مردی به نام آندرسن آمده‌اند که «سوئدی»ست و هر شب ساعت شش به آن کافه می‌آید. مرد پیدایش نمی‌شود و آن دو مرد می‌روند و یکی از گارسن‌ها به «سوئدی» خبر می‌دهد. او در رختخوابش خوابیده و از این خبر تعجب نمی‌کند. گارسن به کافه برمی‌گردد و داستان تمام می‌شود.

فیلم داستان را ادامه می‌دهد، به‌گونه‌ای همشهری‌کین‌وار. سوئدی کشته می‌شود و یک مامور بیمه تلاش می‌کند از ماجرا سردربیاورد. سراغ تک‌تک آدم‌هایی که او را می‌شناخته‌اند می‌رود و قصه‌هاشان را می‌شنود و به‌مرور دلیل قتل مشخص می‌شود.

نکته‌ی جالب رعایت دقیق POV است. در میان فیلم‌های کلاسیک کم‌تر فیلمی هست که POV  را دقیق رعایت کند. عرف هالیوود این است که معمولاً آن‌چه کسی تعریف می‌کند بهانه‌ای‌ست برای نمایش ماجرا و مهم نیست که خود او در تک‌تک صحنه‌های فلاش‌بک حضور داشته باشد. (نمونه‌ی مشهورش «سانست بلوار» وایلدر است که از دید ویلیام هولدن روایت می‌شود ولی در صحنه‌ای از آن هولدن حضور ندارد، و البته بسیاری نمونه‌های دیگر). ولی در این‌جا POV دقیق رعایت شده و فیلم محدودیت‌هایش را پذیرفته. فقط در اواخر فیلم یکی از شخصیت‌ها در حالت هذیان است، ولی چیزهای پراکنده‌ای که می‌گوید بهانه‌ای می‌شود برای ارائه‌ی فلاش‌بکی از گذشته. طبعاً شخصیت‌هایی که آن هذیان را می‌شنوند به همان تصویری که ما می‌بینیم نمی‌رسند ولی حالت‌شان طوری‌ست که انگار می‌رسند!

پازلِ تکه‌تکه‌ی فیلم کمک می‌کند که اگر ابهام داستانِ‌ همینگ‌وی از میان می‌رود، ولی به تصویری سرراست منجر نمی‌شود (دست‌کم تا اواخر فیلم این‌گونه است). گذشته‌ای طولانی با برش‌هایی کوتاه به نمایش درمی‌آید و فاصله‌ی میان این فلاش‌بک‌ها را باید در ذهن‌مان پر کنیم. فیلم همچنین کوشیده کاری کند که میان دیالوگ‌های همینگ‌وی در بخش اول و باقی دیالوگ‌ها گسست ایجاد نشود و تا حدی موفق است. برت لنکستر در نخستین نقش مهمش حضوری چشمگیر دارد و آوا گاردنر همان تصویر «زن عاشق‌کش» فیلم‌های آن دوران را در شکل نمونه‌ای‌اش ارائه می‌دهد. ادموند اوبراین هم ترکیبی‌ست از شخصیت‌ِ خنثای تامسن (در «همشهری کین») و کارآگاه نمونه‌ای مدل هامفری بوگارت.

البته بسط قصه به وجه تمثیلی‌اش به‌شدت لطمه زده. ابهام رازآمیز اشتباهی در گذشته که قابل جبران نیست، این‌جا آشکارا در «زن و پول و دزدی و خیانت» خلاصه شده، و پایان فیلم به نسبت بخش‌های آغازین، سرهم‌بندی شده و ناامیدکننده است. بااین‌حال، ایجاز در قصه‌گویی، میزانسن‌های حرفه‌ای و بازی‌ها باعث می‌شود که فیلم، قابل قبول جلوه کند. از همه مهم‌تر بخش آغازین فیلم است که اگر به دید یک فیلم کوتاه نگاهش کنیم تصویر کم‌وبیش متقاعدکننده‌ای از داستان همینگ‌وی است. طبعاً بخشی از احترامی که برای فیلم قائل شدم به همین ربط دارد.
توی داستان آدمکش‌ها از سرِ مزه‌پرانی کافه‌چی (جرج) و بعد نیک را bright boy (بچه باهوشه) صدا می‌زنند. وقتی دیدم فیلم جرج را یک پیرمرد تصویر کرده حسابی جاخوردم. ولی «بچه‌ باهوشه» گفتن به یک پیرمرد طبعاً نیش‌دارتر به نظر می‌رسد. در حالی که در داستان اشاره‌ای به سن کافه‌چی نشده. اختلاف سن دو کافه‌چی همچنین آدم را یاد دیگر داستانِ درخشان همینگ‌وی («جایی تمیز و خوش‌نور») می‌اندازد. شاید هم فیلم از آن یکی الهام گرفته.

نوشته‌اند همینگ‌وی به دعوت کمپانی در نمایشی اختصاصی فیلم را دید و بعد که بیرون آمد یک بطری آب و یک بطری مشروب را از جیب درآورد و گفت: «این‌ها را محض احتیاط آورده بودم که مبادا فیلم خوب نباشد. ولی احتیاجی به آن‌ها نشد!»

آدم‌کش‌ها         1/2*

کارگردان: دان سیگل. فیلم‌نامه: جین. ل. کون. براساس داستانی از ارنست همینگ‌وی. فیلم‌بردار: ریچارد راولینگز. موسیقی: جان ویلیامز. تدوین: ریچارد بلدینگ. بازیگران: لی‌ ماروین، آنجی دیکنسن، جان کاساوتیس، کلو گالاگر، رونالد ریگان. محصول 1964 آمریکا. 93 دقیقه. رنگی.

نسخه‌ی دان سیگل را (که برای تلویزیون ساخته شده) دیشب دوباره دیدم. نکته‌ی عجیب شباهت فراوانش به نسخه‌ی سیودماک است (به لحاظ خط قصه، ساختار پر از فلاش‌بک، گره‌گشایی و به‌خصوص شخصیت زن). تفاوت عمده در شروع فیلم است که کافه‌ی داستان همینگ‌وی بدل شده به مدرسه‌ی نابیناها. دیالوگ‌های درخشانِ همینگ‌وی بدل شده به اکشن: دو آدم‌کش از راه می‌رسند تا یکی از معلم‌ها را بکشند، و می‌کشند. این درمجموع بهترین صحنه‌ی فیلم است که با ظرافت و تکان‌دهنده از آب درآمده (البته به شرطی که آن را با داستان و نسخه‌ی قبلی مقایسه نکنیم!) تفاوت دیگر این است که به جای مامور بیمه همین دو قاتل در پی کشفِ هویت مقتول و علتِ قتل برمی‌آیند (به انگیزه‌ی پول). باقی کم‌وبیش شبیه نسخه‌ی قبلی‌ست. با این تفاوت که POV اصلاً رعایت نشده (خیلی جاها صحنه‌ها حاوی رابطه‌ای خصوصی‌ست که امکان دیده‌شدن توسط نقل کننده ندارد، مثل صحنه‌های مغازله). «بوکس» بدل شده به «مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی» و مهارت در رانندگی توجیهی‌ست برای ورود به باند سرقت. باقی همان چیزهای قبلی‌ست: زن، پول، خیانت، فریب... از میزانسن‌های باوسواس سیودماک خبری نیست، نماها نسبتاً درشت (متناسب با کادر تلویزیون) است و بازیگران محور هستند. لی‌ ماروین و کلو گالاگر شکل اغراق‌آمیزی از قاتلانِ همینگ‌وی را به نمایش می‌گذارند (که شبیه زوج‌های کمدی‌اند. ماروین خشن‌تر و گالاگر لوده‌تر). آنجی دیکنسن به اندازه‌ی آوا گاردنر «زن عاشق‌کش» نیست، ولی کم‌وبیش قابل قبول است. بااین‌حال بازیگران دیگری در فیلم هستند که حالا حضورشان به چشم می‌آید: اولی جان کاساوتیس است، همان کارگردان مستقل صاحبنام آمریکا، با بازی و حضوری ستودنی، و دیگری رونالد ریگان، با بازی ناامیدکننده در نقش مغز متفکر آدم‌بدها. بااین‌حال در جمع‌بندی محصول 1946 در مقایسه با این‌یکی، اصیل‌تر و عمیق‌تر، و به روح اثر همینگ‌وی بسیار نزدیک‌تر است.

 

خاکستر های زمان اثری نسبتا پیچیده از کارگردان نابغه هنگ کنگی وان کار وای ونگ ( kar wai wong ) است. 

این اثراز نظر ژانری در ژانری تقریبا مشابه دیگر اثرهای این کارگردان یعنی درام قرار میگیرد با این تفاوت که مبارزات رزمی جلوه ای اکشن به این فیلم بخشیده است .
همچنین تاریخ وقوع فیلم نیز بسیار قدیمی تر از دیگر اثرهای این کارگردان است.
در غالب فیلمهای کاروای عشقهای جدید در قالب پرداختی مدرن قرار میگیرند اما در این اثر عشقهایی بسیار قدیمی تر در قالب پرداختی بسیار مدرن تر قرار میگیرند .

برای فهم کامل این مطلب نیازمند دریافت داستان واقعی و روایتی نسبتا خطی از داستان هستیم , همچنین از آنجا که وقوع حوادث الزاما از گذشته به حال نیستند و همین موضوع باعث ایجاد پیچیدگی هایی در فیلم میشود به بررسی داستان اجمالی هر شخصیت می پردازم ( هر چند که فهم روایت من نیز نیازمند این است که شما این اثر را حداقل یکبار با دقت کامل دیده باشید ) :

اویانگ فنگ ( باد بد اندیش ) : شمشیر زنی است اهل کوهستان وایت کمل که با زن زیبایی معاشقه و قول ازدواج داشته . نامزدش با نزدیک ترین فرد به اویانگ فنگ یعنی با برادرش ازدواج میکند . اویانگ بعد از فهمیدن این موضوع کوهستان وایت کمل را ترک میکند و در بیابانی به شغل آدمکشی بواسطه شمشیر زنان دیگر مشغول میشود . نامزد سابق اویانگ فنگ بعد از رفتن اویانگ میفهمد که عشق واقعیش همان اویانگ بوده بنابر این با واسطه صمیمی ترین دوست اویانگ یعنی هوانگ یا اوشیر از حال او با خبر می شود . هوانگ هر سال در فصل شکوفه های هلو بدیدن نامزد سابق اویانگ می رود و اخبار اویانگ را به گوش او میرساند . سرانجام نامزد سابق اویانگ در جوانی و بعلت بیماری میمیرد . اویانگ فنگ دو سال بعد و بواسطه یک نامه از این موضوع با خبر میشود و بالاخره چند سال پس از این موضوع به کوهستان وایت کمل برمی گردد و ارباب منطقه می شود.

هوانگ یا اوشیر ( مرد مو بلند ) : که به شیطان شرق نیز معروف است . او در جوانی بسیار شوخ طبع بوده و عاشق همیشگی نامزد سابق اویانگ فنگ . از آنجا که هوانگ همیشه در فصل شکوفه های هلو معشوقه خود را می دیده شش سال بعد از مرگ معشوقه اش ( نامزد سابق اویانگ فنگ ) در جزیره شکوفه های هلو گوشه نشین می شود و اسم خود را پیر جزیره شکوفه های هلو می گذارد . هوانگ به تمام زنانی که ارتباطی با شکوفه هلو دارند قول ازدواج میدهد و سرانجام بدست مورانگ یانگ کشته میشود.

مورانگ یانگ ( یینه ) : زنی است که خود را به شکل مردان در آورده اما با کمی دقت می توان فهمید که او زن است . هوانگ یا اوشیر که یک سال قبل او را در جنگل شکوفه های هلو دیده بوده مجددا در یک کافه به او بر میخورد و به او میگوید : " اگر خواهر داشتی حتما باهاش ازدواج میکردم " . مورانگ بعد از این برخورد عاشق هوانگ میشود و گمان میکند که هوانگ نیز جمله فوق را با کنایه بیان کرده و عاشق او شده . بنابر این قراری بین مثلا خواهر خود و هوانگ میگذارد . اما هوانگ که عاشق زن دیگری است بر سر قرار می آید اما خود را دلبسته خواهر مورانگ نشان میدهد و به خواهر مورانگ نیز دروغ می گوید. هر دو خواهر عاشق هوانگ میشوند . مورانگ ( زن مرد نما ) که خیال میکند هوانگ او را فریب داده و با خواهرش قصد ازدواج دارد از روی حسادت تصمیم به کشتن هوانگ میگیرد اما دلیل کشتن هوانگ را به دروغ حاضر نشدن او بر سر قرار بیان میکند. خواهر مورانگ نیز گمان میکند که خواهرش مزاحم ازدواج او با هوانگ است نزد اویانگ فنگ می آید و از او می خواهد در ازای پول بیشتری خواهرش را بکشد. هیچکدام از این دو خواهر به وصال هوانگ نمی رسند . مورانگ بعد ها به نام تنهای جویای شکست معروف می شود و در یک رودخانه نبردی با هونگ کی انجام میدهد که با پاره شدن پیراهنش , هونگ کی به زن بودن او پی میبرد و ظاهرا از کشتن او صرفنظر می کند .

شمشیر زن کم بینا : این مرد برای برگشتن به دهکده خو به پول نیاز دارد بنابراین نزد اویانگ فنگ می آید تا به استخدام او در آید و بتواند هزینه برگشتن به دهکده و تنها آرزویش یعنی دیدن شکوفه ی هلو را تحقق بخشد که بدست اسب دزدها کشته می شود و هرگز موفق بدیدن شکوفه هلو نمی شود . شکوفه هلو در حقیقت اسم همسر اوست . هوانگ یا اوشیر صمیمی ترن دوست شمشیر زن کم بینا است که بعد از مراسم ازدواج نزد آنها میرود . گویا هوانگ با شوخ طبعی و اینبار نیز با کنایه و بخاطر حساسیت به شکوفه هلو - همسر مرد کم بینا - ابراز علاقه می کند و همسر این مرد به هوانگ علاقمند میشود به همین خاطر شمشیر زن کم بینا دهکده خود را ترک میکند . شکوفه هلو ( اسم خاص ) در یک رودخانه همراه با یک اسب همواره در انتظار است که هوانگ را می بیند و از عکس العملهای پس از این دیدار می شود به علاقه او نسبت به هوانگ پی بردهمچنین او یکبار اویانگ فنگ را نیز میبیند و از شال گردن اویانگ می فهمد که همسرش مرده و از خبر مرگ همسرش متاثر می شود .

هونگ کی : شمشیر زن بسیار سریعی که بخاطر علاقه به حرفه شمشیر زنی قبیله و دهکده خود را رها کرده و به استخدام اویانگ فنگ در می آید و موفق به شکست اسب دزدها میشود . اما برای کمک به زنی که خواستار انتقام برای خون برادر خود است و تنها در ازای چند تخم مرغ انگشت خود را از دست میدهد . سه سال بعد به قبیله خود باز میگردد و رهبر قبیله بگار می شود . هونگ کی ( رهبر قبیله بگار ) در اواخر عمر خود با اویانگ فنگ ( ارباب کوهستان وایت کمل ) در کوهستان برفی دوئل می کند و هر دو کشته می شوند .


همواره در عمده اثر های سینمایی عادت کرده ایم که یک راوی آگاه از همه چیز در یک زمان و مکان مشخص گرههای فیلم را بر ما بگشاید و روایت را پیش ببرد . این عادت کهنه اولین چیزی است که باعث ناکامی ما در فهم کامل خاکستر های زمان می شود .

در این فیلم 4 راوی وجود دارد هر چند که اکثر روایت به زبان اویانگ فنگ بیان می شود اما در یکی از سکانسها که شمشیر زن کم بینا در یک کافه با هوانگ روبرو می شود پس از خروج از کافه می گوید : " قسم خورده بودم اگر یکبار دیگر به این مرد برخورد کنم بکشمش. نتونستم این کار رو بکنم چون آخرین باری که دیدمش تقریبا بیناییم رو از دست داده بودم " .
دومین راوی هوانگ یا اوشیر است . که داستان دلبستگی خود را به نامزد سابق اویانگ فنگ بیان می کند .
سومین راوی و در حقیقت راوی اصلی داستان اویانگ فنگ است که غالب داستان را او پیش می برد .
و بالاخره راوی چهارم سوم شخص است آن هم به مدد زیرنویس که داستان آینده اویانگ فنگ و هونگ کی و دوئل آنها و کشته شدن هردو و همچنین گوشه نشین شدن هوانگ به جزیره شکوفه هلو یا عزیمت اویانگ به کوهستان وایت کمل را بیان می کند.

نکته جالب تر آن است که اویانگ فنگ به عنوان راوی اصلی دانای کل نیست و از زمان و مکانی مشخص و در آینده ( که تمام داستان های مربوط به گذشته شفاف و واضح اند ) برای ما روایت نمی کند بلکه خود او نیز احساسات و اطلاعات مربوط به زمان وقوع وقایع را برای ما شرح می دهد.بعنوان مثال در اواخر فیلم یکبار می گوید : " دیگه به کوهستان وایت کمل بر نگشتم " اما پس از مدتی راوی چهارم داستان بازگشت او به کوهستان وایت کمل را بیان می کند . و همین موضوع می تواند باعث شود که به راحتی هر قسمت از داستان را که می خواهیم به نا آگاهی راوی نسبت داده و دروغ فرض کنیم !!!! .
بطور کلی هرکدام از شخصیتها کلیدی ترین بخش از زندگی خود را برای ما روایت می کنند و این موضوع باعث ایجاد همذات پنداری بیشتری با شخصیتها می شود ( بعنوان مثال روایت دلبستگی هوانگ به نامزد سابق اویانگ فنگ )
در برخی از مواقع دوربین نیز از دیده شخصیتهای فیلم تصاویر را نشان میدهد ( به نوعی تمای نقطه دید ) مثلا در سکانسی که مورانگ ( زن مرد نما ) بر بالین اویانگ فنگ می نشیند و او را مثلا در خواب نوازش می کند یکبار بجای اویانگ فنگ , هوانگ را می بینیم ( از دید مورانگ ) و یکبار نیز بجای مورانگ نامزد سابق اویانگ را می بینیم ( از دید اویانگ )

همانطور که قبلا اشاره کردم زمانبندی فیلم نیز از گذشته به حال نیست .بعنوان مثال کشته شدن هوانگ بدست مورانگ را تقریبا در اوایل فیلم می بینیم در صورتی که این اتفاق عملا در اواخر فیلم وبعد از گوشه نشینی هوانگ در جزیره شکوفه هلو و قبل از اینکه اویانگ بیابان را ترک کند و به کوهستان وایت کمل برگردد , اتفاق می افتد.

تصویر برداری فیلم نیز بسیار زیبا و جذاب است و بطرز هوشمندانه ای در کمتر تصویری دو نفر را در یک قاب می بینیم و در اکثر تصاویر فیلم انسانهایی تنها را در قالب کادری نا متقارن و نا امن مشاهده می کنیم .
به گمان من خاکستر های زمان اثری است که تنهایی و انتظار انسانها را به تصویر می کشد و بعد از گره گشایی روایت و دیدن مجدد فیلم این تنهایی و انتظار به شدت احساس و دریافت می شود.
و این شیوه تصویر برداری بسیار با درون مایه اثر هماهنگ است.

 

بازیابی گنجینه فریتز لانگ

سینما و تلویزیون > سینمای‌جهان  - ترجمه - امیررضا نوری‌زاده :
پنجشنبه گذشته پائولا فلیکس دیدیه سفری به برلین داشت تا با سه تن از متخصصان سینما دیداری داشته باشد.

او که مدیر یکی از موزه‌های بوینس آیرس است، یک کپی از فیلم متروپلیس ساخته جاودانه فریتز لانگ را با خود به آلمان آورده بود. این نسخه ویژه شامل سکانس‌هایی بود که از هشتاد سال پیش تاکنون دیده نشده‌اند و پس از انجام تست‌های لازم روی این نسخه، مشخص شد که این نگاتیو یک گنجینه واقعی است و از این روز به بعد می‌توان اعلام کرد که نسخه بازسازی شده و تازه‌ای از فیلم کلاسیک متروپلیس در اختیار ماست.

فریتز لانگ نسخه اصلی فیلم را در ژانویه سال 1927 عرضه کرد. داستان این فیلم در شهر فوتوریستی متروپلیس می‌گذرد که فردی به نام جا فردرسن بر آنجا حکمرانی می‌کند و کارگران او زندگی زیرزمینی دارند. پسر او عاشق یکی از دختران کارگر می‌شود و همین مسئله باعث درگیری‌هایی در این شهر می‌شود. این فیلم در زمان خود پر هزینه‌ترین فیلم سینمای آلمان به‌شمار می‌آمد و قرار بود پاسخی به فیلم‌های هالیوودی باشد که در بازار سینمای آلمان طرفداران زیادی داشتند،  اما فیلم از سوی منتقدان و همچنین عامه مردم با بی‌مهری مواجه شد و نمایندگان استودیو پارامونت تصمیم گرفتند  نسخه‌ای کوتاه شده از فیلم را که تدوین مجدد شده بود در آمریکا به اکران درآورند.

در این نسخه داستان فیلم ساده‌تر شده بود و برخی از صحنه‌های کلیدی از بین رفته بود. نسخه اصلی تنها تا ماه می‌سال 1927 در برلین قابل تماشا بود و از آن پس به‌نظر می‌رسید که برای همیشه از دست رفته است. حتی در نسخه‌ای که اکنون به‌عنوان نسخه بازسازی شده روی دی وی‌دی موجود است این عبارت دیده می‌شود که بیش از یک چهارم زمان فیلم برای همیشه از بین رفته است.

اما این فیلم اکنون سرنوشت متفاوتی پیدا کرده است و این شانس را داشته که در نهایت نجات یابد. در سال 1928 آدولفو ویلسون که دربوینس آیرس به‌عنوان رئیس کمپانی توزیع فیلم «ترا» فعالیت می‌کرده است تصمیم می‌گیرد نسخه‌ای کامل از فیلم متروپلیس را برای نمایش در سینماهای آرژانتین به این کشور بیاورد اما فیلم در اکران چندان موفق نبود و این نسخه در نهایت از آرشیو شخصی یکی از علاقه‌مندان و منتقدان سینما در بوینس آیرس به نام مانوئل رودریگز سر در آورد.

در دهه 1960 رودریگز این نسخه را به «بنیاد ملی هنر آرژانتین » می‌فروشد اما در آنجا هیچ کس پی به ارزش واقعی این نسخه نمی‌برد تا اینکه پس از گذشت چند دهه یکی از کپی‌های این نسخه به«موزه سینما » در بوینس آیرس درسال 1992 می‌رسد.

 وجود این نسخه تا ژانویه امسال که پائولا فلیکس دیدیه به‌عنوان مدیر موزه انتخاب شد، فاش نشده بود در این زمان بود که او از طریق همسرش که به‌عنوان مدیر دپارتمان فیلم موزه آمریکای لاتین فعالیت داشته، می‌شنود مدت زمان این نسخه در اکرانی که در همان سال در سینما تک بوینس آیرس ترتیب داده شده بود کمی مشکوک بوده و بسیار بیشتر از چیزی به‌نظر می‌آمده که در کتاب‌های سینمایی به آن اشاره شده است.

در نهایت او به همراه همسرش موفق به تماشای این نسخه شده و پی به وجود سکانس‌های اضافه می‌برند. پائولا فلیکس دیدیه تصمیم می‌گیرد پس از اینکه در یک دیدار رسمی با کارن نائو دورف –روزنامه نگار آلمانی-  موضوع را فاش می‌کند، این نسخه را به آلمان ببرد تا برای اولین بار خبر مربوط به کشف این نسخه در زادگاه لانگ منتشر شود و البته می‌دانست که این موضوع در آلمان به‌مراتب بیشتر از آرژانتین مورد توجه قرار می‌گیرد.

کمک به درک بیشتر فیلم

 در بین سکانس‌هایی که در این نسخه وجود دارد چند سکانس کاملا کلیدی وجود دارد و برای درک بهتر فیلم کاملا ضروری به‌نظر می‌رسند. در نسخه تازه نقشی که فریتز راسپ ایفا کرده به‌مراتب بیشتر است و سکانس نجات بچه‌ها هم دراماتیک‌تر و طولانی‌تر است.همچنین در این نسخه مشخص می‌شود که چرا ماریا –رهبر کارگران – با یک روبات مونث اشتباه گرفته می‌شود و از سوی دیگر جاسوسی که از سوی فردرسن برای گزارش کارهای پسرش به تعقیب او می‌پردازد در نسخه قبلی نقش کوتاهی دارد اما در این نسخه جدید کاملا یکی از شخصیت‌های فرعی فیلم به‌حساب می‌آید و نقشش اکنون کاملا قابل درک است.

 رینر روتر مدیر موزه سینماتک آلمان در مراسم رونمایی از این نسخه در شهر برلین در توصیف این نسخه گفت: متروپلیس مشهورترین فیلم فریتز لانگ و یکی از بزرگترین فیلم‌های تمام دوران را اکنون می‌توان با چشم‌های تازه‌ای دید. هلموت پوسمن مدیر بنیاد ویلهم مورنائو – فردیریش که حقوق این فیلم را در اختیار دارد اظهار داشت که این نسخه به محض بازسازی در لابراتوارهای این بنیاد برای عموم به نمایش در خواهد آمد.

بهترین فیلم‌ها هنوز ساخته نشده‌اند

اگر نسخه کامل شاهکار کلاسیک فریتز لانگ پس از 80 سال پیدا شده است، آیا هنوز می‌توان به کشف شدن نسخه کامل چنین فیلم‌هایی امیدوار بود؟ کشف نسخه کامل فیلم فریتز لانگ این امید را به علاقه‌مندان سینما داده است که هنوز هم در رویای کشف دیگر شاهکار‌های سینمایی باشند و امید داشته باشند که روزی آنها را تماشا کنند. یکی از بزرگترین کشف‌ها بدون شک می‌تواند فیلم «بژین میدو» از سرگئی آیزن اشتاین باشد و گمان می‌رود که هنوز نسخه‌ای از این فیلم در آرشیوی در نقطه‌ای از جهان موجود است.

اکران فیلم در سال 1937 توسط مقامات شوروی ممنوع شد و این فیلم هم مثل بسیاری از آثار هنری در دوره استالین معدوم و به سرنوشت نامعلومی دچار شد. اما واقعا بر سر این فیلم چه آمد؟ به‌نظر می‌آید که استر توباک دستیار آیزنشتاین نسخه‌ای از فیلم را به راننده‌ای از وزارت سینما داده است و از آن پس نشانی از فیلم در دست نیست. اما توباک تاکید می‌کرد آیزنشتاین کپی دیگری از فیلم را در اختیار داشته است ولی آن را به گونه‌ای پنهان کرده بود که هیچ کس از جمله ماموران استالین موفق به یافتن آن نشود. توباک معتقد بود که او این نسخه را در کلبه شخصی‌اش در نزدیکی مسکو پنهان کرده است.

هرچند نسخه‌ای که در اختیار وزارت سینمای  شوروی قرار گرفت بلافاصله سوزانده شد ولی نگاتیو آن در بخشی از استودیو موس فیلم نگهداری می‌شد تا اینکه استودیوها در جریان بمباران نیروی هوایی آلمان در جنگ دوم جهانی به شدت آسیب دیدند و در یکی از بمباران‌ها، پس از اصابت بمبی به انبار این استودیو بسیاری از نگاتیوها از جمله نگاتیو این فیلم از بین رفت.

به‌هرحال در جریان فیلمبرداری این فیلم اکران نشده، آیزنشتاین بنابر دلایلی فریم‌هایی از فیلم را خارج کرده بود که در اوایل دهه 1950 حدود 1000 فریم کشف شد و بعدها با استفاده از این فریم‌ها نسخه‌ای ارواح گونه از فیلم تهیه شد که اکران آن تنها موجب خسران بیشتر علاقه‌مندان از بابت از دست دادنش شد.

از دیگر نسخه‌های ابتر شده‌ای که هنوز حسرت تماشای کامل آن بر دل علاقه‌مندان سینما مانده است می‌توان به فیلم «من کلادیوس» از جوزف فون اشتنبرگ (1937) اشاره کرد که تنها نسخه ای  از آن در برنامه مستند بی‌بی سی در سال 1965 به نام «شاهکاری که هرگز نبود» به نمایش در آمده است و یا فیلم «روزی در روستا» از ژان رنوار که در سال 1936 فیلمبرداری شد و ده سال بعد نمایش داده شد.

برخی از ما پس از شنیدن خبر یافته شدن نسخه جدید متروپلیس به این فکر می‌افتیم که چه می‌شد اگر به آیزنشتاین اجازه داده می‌شد  نسخه نهایی فیلم زنده باد مکزیک را تدوین کند؟ و یا به این فکر می‌کنیم که چه روزی می‌توان نسخه ده ساعته اریک فون اشتروهایم از« حرص» (1923 ) را مشاهده کرد و یا اینکه 40 دقیقه گمشده فیلم «امبرسون‌های باشکوه» اورسون ولز کجاست و اصلا بر سر شاهکارهای بالقوه‌ای که هرگز به اکران در نیامدند چه آمده است؟

قطعا فیلمنامه‌ای که آیزنشتاین از «یک تراژدی آمریکایی» داشت بهتر از نسخه جورج استیونز بود اما چه سود که استودیو پارامونت نسخه آیزنشتاین از رمان تئودور درایرز را رد کرد و سبب شد تا آیزنشتاین به سراغ طرح‌های دیگری چون نسخه سینمایی از کتاب سرمایه کارل مارکس و یا اولیس از جیمز جویس نرود. شاید بهترین فیلم‌ها هنوز هم فیلم‌هایی هستند که ساخته نشده‌اند و همچنان در ذهن علاقه‌مندان جای دارند.

گاردین - دی زایت- 6 جولای

 

کنجی میزوگوچی سینماگر مولف کشور ژاپن


کنجی میزوگوچی سینماگر مولف کشور ژاپن
ایسکانیوز:«کنجی میزوگوچی» سینماگر مولف کشور ژاپن فیلم هایش را بی رحمانه ، بی دریغ و بی پرده پوشی می ساخت. زنان فیلم هایش درگیر و دار تقدیر و روزگار تلخ شان باید برای هدفی پوچ تلاش می کردند.
کنجی میزوگوچی 15 می 1898 در توکیو متولد شد و فعالیت در زمینه سینما را از سال 1920 آغاز کرد. وی به عنوان دستیار کارگردان وارد استودیو نیکاتسو شد و این دوره کاری که چند سال به طول انجامید و همکاری با فیلمسازانی چون «آیزو تاناکا» موجب شد افکار و اندیشه ها و شیوه ساختاری مکتب نو سینمای ژاپن تاثیری عمیق بر ذهن میزوگوچی بگذارد و اصول سینمای نو ژاپن را در بیشتر آثار خود انعکاس دهد.
این فیلمساز دوره کلاسیک سینمای ژاپن در طول دوران فعالیت هنری خود در ژانرهای مختلفی دست به تجربه زد. ملودرام های نو، ژانر پلیسی، جنگی، اکسپرسیونیستی، کمدی و ترسناک از جمله گونه های مختلف فیلمسازی است که وی آنها را تجربه کرد، اما با توجه به تاثیری که در ابتدای فعالیت سینمایی خود از فیلمسازان سینمای نو ژاپن گرفته بود، علاقه خاصی به نشان دادن زندگی زنان زجرکشیده و تحت ستم داشت که به شکل های مختلف مورد آزار قرار می گرفتند.
میزوگوچی نخستین فیلم خود را با عنوان «جسم و جان» در سال 1923 ساخت. این فیلم برخلاف آثار آن سال های سینمای ژاپن از ریتمی تند، تغییر سریع سکانس ها، دیزالوهای فراوان و استفاده منحصر به فرد از فلاش بک برخوردار بود. البته این نوع ساختار با سبک و شیوه فیلمسازی این کارگردان در دوره اوج و شکوفایی فعالیت هنری اش در تضاد بود. ولی در آن سال ها شرایطی را فراهم ساخت که در سینمای ژاپن آثار پرتحرکی تولید شود.
میزوگوچی در سال 1926 با ساخت فیلم سینمایی «زمزمه بهاری عروسک کاغذی» ظهور فیلمسازی متفاوت را نوید داد. وی در سال 1929 فیلم سینمایی «سمفونی شهر» را ساخت که از جمله آثار شاخص وی بر اساس شیوه فیلمسازی ژاپنی است. البته توجه این فیلمساز به مولفه فیلم های تجاری غربی که همواره در جذب مخاطب انبوه بسیار موفق بودند، شرایطی را به وجود آورد که وی در سال 1929 فیلم سینمایی «نیهون باشی» را بر اساس فیلم سینمایی «طلوع» تولید کرد.
علاقه این فیلمساز به فیلم های ملودرام نو موجب شد دست به تولید سه گانه ای بر اساس رمان های «کیوکا ایزومی» بزند. البته از سال 1930 مضمون فیلم های ملودرام نو که شخصیت های اصلی آن را زنانی تشکیل می دادند که همواره مورد ظلم و ستم مردان قرار داشتند و در پایان قصه بدون هیچ موفقیتی محکوم به اطاعت محض می شدند، در مکتب نو تغییر مضمون داد و این بار زنان تحت ستم جامعه مردسالار برای به دست آوردن حق خود تلاش می کردند. «جادوگر آب» در سال 1933 و «سقوط اوسن» به سال 1935 از جمله این آثار هستند.
البته میزوگوچی پا را از این هم فراتر گذاشت و در سال 1936 فیلم سینمایی «مرثیه اوزاکا» را ساخت که داستان آن درباره زنی قدرت طلب و در عین حال انعطاف پذیر است که بر جامعه اطراف خود به خصوص مردان تاثیر زیادی می گذارد. این کارگردان در سال 1939 با رویکردی به شیوه کلاسیک فیلمسازی ژاپن به سمت ایجاد نوعی تضاد در میان شخصیت های داستانی خود سوق پیدا کرد و با تغییر شیوه روایی و تصویرسازی، به استفاده از سکانس پلان های طولانی روی آورد تا ذهن مخاطب بیش از همه متوجه اصل و مضمون درونی قصه باشد و قطع های مختلف ذهن او را مشوش نکند.
مهمترین اثر این دوره فیلمسازی میزوگوچی را تولید فیلم سینمایی «آخرین گل های داودی» می دانند که در سال 1939 ساخته شد و شیوه کمال یافته کارگردانی وی را نشان می دهد. فیلم سینمایی «لویال 47 رونین» که در سال 1941 ساخته شد دیگر فیلم دوره پختگی این کارگردان است. البته در همین سال ها این فیلمساز همچنان به تجربه کردن می پرداخت و مولفه های سینمای تجاری غرب را از نظر دور نمی کرد. ساخت فیلم سینمایی «عشق سوزان من» در سال 1949 کاملا تاثیرپذیری این کارگردان از شیوه تولیدات سینمای امریکا را نشان می داد.
البته شهرت میزوگوچی در خارج از کشور ژاپن به خاطر فیلم هایی است که در دهه 1950 ساخت. آثاری که از درام های غنایی برخوردار بودند و طراحی صحنه آنها بسیار عظیم و به سبک معماری دوران قرون وسطایی بود. این فیلمساز طی این سال ها اقدام به ارائه تصاویری ایستا برخوردار از غنای مفهومی کرد و پس از گذر از اشکال گوناگون آوانگارد خارجی، فیلم های مکتب نو استودیو «موکوجیما» را پایه ریزی کرد.
فیلم های سینمایی «زندگی اوهارا»، «موسیقی گیون»، «اگتسو مونوگاتاری»،«سانشو مباشر» و «حکایات نو گروه تایبرا» که در بین سال های 1952 تا 1955 ساخته شدند، در زمره شناخته شده ترین و در عین حال شاخص ترین آثار این کارگردان به شمار می روند. درام احساسی و مدرن «خیابان شرم» که از ساختاری متفاوت نسبت به آثار دوره خود برخوردار است، آخرین ساخته این فیلمساز خلاق محسوب می شود که در سال 1956 تولید شد.
اگر در امریکا فیلم سازان مختلفی دست به تجربه های جدید می زنند در آن سوی دنیا نیز استادی بزرگ در حال خلق داستانهای بزرگ بود . کنجی میزوگوچی یکی از افسانه های تاریخ سینما که در اوایل دهه 50 فیلم های را ساخت که جزء گنجینه های تاریخ سینما به حساب می ایند . میزوگوچی با الهام از داستانها ، افسانه ها و فضای ژاپن قدیم و جدید فیلم های چون زندگی اوهارا ، سانشوی مباشر ، شاهبانو یانگ فئی ، و سه گانه موتونوگاری یعنی اوگتسو ، چیکاماتسو و شین هیکه را خلق کرد . اکثر کاراکترهای این فیلم ها را زنان رنج کشیده ای شکل می دادند که در فضای مردسالارانه باید متحمل رنجی پایان ناپذیر بودند .
میزوگوچی فیلم هایش را بی رحمانه ، بی دریغ و بی پرده پوشی می ساخت . زنان فیلم هایش درگیر و دار تقدیر و روزگار تلخ شان باید برای هدفی پوچ و مهتوم و منتهی به بن بست تلاش می کردند . میزوگوچی در کنار داگلاس سیرک بزرگ ابروی ملودرام بود . مردان در فیلم های میزوگوچی موجوداتی طماع هستند که جز ارمغان رنج و سختی برای زنان به درد دیگری نمی خورند . اگر در این سالها کارگردانان به اصطلاح فمینیست با شعار های ابلهانه و دیالوگهای بی مایه سعی در درآوردن ادای روشنفکرانه دارند ، در سالهای 50 میزوگوچی با یک حرکت کرین پنج دقیقه ای در زندگی اوهارا و بدون دیالوگ تمام رنج کاراکترش را تصویر می کرد.
کنجی میزوگوچی در سن 58 سالگی در سال 1956 چشم از جهان فروبست.
__________________

 

شنبه 14 خرداد ماه سال 1390 ساعت 10:10 PM | موضوع: معرفی فیلم

کمی درباره صبح بخیر ساخته  یاسوجیرو اوزو

دیدن فیلم صبح بخیر (Good Morning) ساخته یاسوجیرو اوزو را از دست ندهید. این فیلم به شدت من را به یاد فیلم های عباس کیارستمی به ویژه مسافر و مشق شب انداخت. فیلمی که در آن زندگی موج می زند. غیبت، حسادت، قهر و آشتی و همه مفاهیم ساده و عینی زندگی. 


داستان فیلم در مورد دو برادر خردسال است که از والدینشان می خواهند که تلویزیون بخرند. آنها عاشق دیدن مسابقات کشتی هستند و برای دیدن کشتی، دزدکی به خانه همسایه مهربانشان می روند. اما گوش پدر و مادر به این حرف ها بدهکار نیست. این دو برادر، تسلیم نمی شوند و تصمیم می گیرند که اعتصاب سکوت کنند و بهای آن را که گاهی به اندازه نخوردن شیرینی خوشمزه ای است ( و به واقع چه بهای گزافی هم هست) می پردازند اما کوتاه نمی آیند! تنها راه ارتباطی و رمزی این دو برادر، علامت مخصوصی است که برادر کوچکتر برای اجازه گرفتن برای صحبت استفاده می کند. 

اوزو تصویرگر دنیای ساده کودکانه ایست و بر خلاف بسیاری از فیلم ها، حق را به بچه ها می دهد.




بشیر سیاح



 


 

زندگینامه: جان وین (1907- 1979)

زندگینامه: جان وین (1907- 1979)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
ماریون روبرت موریسون با نام هنری جان وین (John Wayne) در سال 1907 در شهر وینترست در ایالت آیووا آمریکا به دنیا آمد

وی در کالیفرنیا بزرگ شد و با کسب بورس ورزشی به دانشگاه کالیفرنیای جنوبی رفت. در تعطیلات تابستان کارگر استودیوی فوکس شد و خیلی زود توانست رابطه‌ای صمیمی با جان فورد که نقشی تعیین کننده در آینده جان وین به عنوان فوق ستاره داشت، برقرار کند.

جان وین که در ابتدای فعالیت بازیگری از نام دوک موریسن استفاده می‌کرد، از جمله هنرپیشه‌های مشهور سینمای وسترن آمریکا به شمار می‌آید.

جان وین با بازی در فیلم‌های حماسی جان فورد مانند قلعه آپاچی، ریو گرانده، در جست‌وجوی خواهر، دختری با روبان زرد، آخرین فرمان، مردی که لیبرتی والانس را کشت و سواره نظام شهرت زیادی کسب کرد و در آمریکا به یک اسطوره تبدیل شد.

وی در سال ۱۹۲۶ یعنی در زمان سینمای صامت وارد عرصه بازیگری شد و در 1928 نقش‌های کوتاهی در فیلم‌های فورد و دیگر کارگردان‌ها ایفا کرد. در ابتدای فعالیت بازیگری از نام دوک موریسن استفاده می‌کرد.

در 1930 فورد او را به رائول والش برای مسیر بزرگ سفارش کرد. این بازیگر بلند قد، قوی هیکل و آرام پس از مسیر بزرگ در وسترن‌های کم هزینه، سریال‌ها و فیلم‌های فراموش شده ظاهر شد و نتوانست تماشاگران را مجذوب کند.

جان وین در طول 8 سال در 80 فیلم نقش قهرمان را بازی کرد اما در سال 1939 جان فورد با انتخاب او برای نقش رینگوکید در وسترن کلاسیک دلیجان افق دیگر را پیش روی وی گشود. بازی در این فیلم نقطه عطف دوران کاری وین بود به طوری که او را به یک اسطوره تبدیل کرد.

جان وین در ادامه فعالیت‌های سینمایی‌اش، دو فیلم نیز کارگردانی کرد؛ وسترنی به نام آلامو (۱۹۵۹) و فیلم جنگی کلاه سبزها (۱۹۶۸).

انجمن فیلم انگلیس (BFI) در نظرسنجی از اهالی سینما و منتقدین فیلم، فهرست 10 هنرپیشه بزرگ فیلم‌های وسترن قدیمی را منتشر کرد که جان وین بازیگر نامدار هالیوود در رتبه اول دیده می‌شود.

رتبه دوم متعلق به کلینت ایست‌وود، بازیگر فیلم‌های معروفی چون «یک مشت دلار»، «نابخشوده» و «خوب، بد، زشت» است.

وی در دوران بازیگری خود در 170 فیلم نقش‌آفرینی کرد و در سال 1969 با فیلم «سنگریزه واقعی » موفق به دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد شد.

جان وین در سال 1972 و در سن 72 سالگی بر اثر سرطان در لس‌آانجلس درگذشت.

برخی از آثار هنری جان وین:


1976 The Shootist
1975 Rooster Cogburn
1975 Brannigan
1974 McQ
1973 Cahill U.S. Marshal
1973 The Train Robbers
1972 The Cowboys
1971 Big Jake
1970 Rio Lobo
1970 Chisum
1969 The Undefeated
1969 True Grit
1968 Hellfighters
1968 The Green Berets
1967 The War Wagon
1966 El Dorado
1966 Cast a Giant Shadow
1965 The Sons of Katie Elder جان وین
1965 In Harm's Way
1965 The Greatest Story Ever Told
1963 McLintock!
1963 Donovan's Reef
1962 How the West Was Won
1962 The Man Who Shot Liberty Valance
1961 The Comancheros
1960 North to Alaska1960 The Alamo
1959 The Horse Soldiers
1959 Rio Bravo
1958 The Barbarian and the Geisha
1958 I Married a Woman
1957 Legend of the Lost
1957 Jet Pilot
1957 The Wings of Eagles
1956 The Searchers
1956 The Conqueror
1955 Screen Directors Playhouse (TV series)
1955 Blood Alley
1955 The Sea Chase
1954 The High and the Mighty
1953 Hondo
1953 Island in the Sky
1953 Trouble Along the Way
1953 Three Lives (short)
1952 Big Jim McLain
1952 The Quiet Man
1952 Miracle in Motion (short)
1951 Flying Leathernecks
1951 Operation Pacific
1950 Rio Grande
1949 Sands of Iwo Jima
1949 She Wore a Yellow Ribbon
1949 The Fighting Kentuckian
1948 Wake of the Red Witch
1948 3 Godfathers
1948 Red River
1948 Fort Apache
1947 Tycoon
1947 Angel and the Badman
1946 Without Reservations
1945 They Were Expendable
1945 Dakota
1945 Back to Bataan
1945 Flame of Barbary Coast
1944 Tall in the Saddle
1944 The Fighting Seabees
1943 In Old Oklahoma
1943 A Lady Takes a Chance

 

زندگینامه: کرک داگلاس (1916-)

زندگینامه: کرک داگلاس (1916-)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
کرک داگلاس (Kirk Douglas) با نام اصلی ایشور دانیلویچ دمسکی در سال 1916 در شهر آمستردام نیویورک به دنیا آمد

وی در سال ۱۹۳۸ از دانشگاه سنت لاورنس فارغ التحصیل شد و چون علاقه به بازیگری داشت در آن دوران چند نقش کوتاه اجرا کرد.

داگلاس چندی بعد از تئاتر نیویورک به تئاتر برادوی راه یافت و پس از چندین سال تلاش و کار در تئاتر حرفه‌ای وارد سینما شد. وی وقتی در سینما به شهرت رسید، در تلویزیون نیز ایفای نقش کرد.

داگلاس در سال ۱۹۴۶ برای اولین بار وارد سینما شد و در فیلم عشق عجیب مارتا ایورس به نقش والتر اونیل در کنار باربارا استانویک و به کارگردانی لوییس مایلستون حضوری خاطره انگیز داشت.

پس از این فیلم وی در فیلم مهم و با اعتبار از درون گذشته در کنار رابرت میچم و به کارگردانی ژاک ترنر ایفای نقش کرد. داگلاس تا سال ۱۹۴۹ در چهار فیلم دیگر بازی کرد که مهمترین فیلم این دوره تنهایی قدم می‌زنم در کنار برت لنکستر بود.

سال ۱۹۵۱ سال همکاری کرک با 3 کارگردان افسانه‌ای هالیوود بود که هر سه اثر نیز موفقیت‌هایی به همراه داشتند. یک داستان کارگاهی (ویلیام وایلر)، در امتداد مرگ و زندگی (رائول والش) و فیلم محبوب تک خال در حفره اثر بیلی وایلدر پرونده داگلاس را رنگین تر از گذشته کردند.

وی در سال ۱۹۵۲ در سه فیلم درختان بزرگ، آسمان بزرگ هوارد هاکس و بد و زیبا مینه لی حضور یافت. فیلم بد و زیبا بهترین دستاورد وی در این سال بود.

سال ۱۹۵۴ داگلاس برای بار دوم ازدواج کرد که بر خلاف ازدواج قبلی‌اش دوام بسیار بیشتری داشت. وی از همسر اول خود صاحب دو پسر شد که مایکل داگلاس هنرپیشه معروف هالیوود، یکی از آنها است.

اسپارتاکوس(1960) با کارگردانی استنلی کوبریک، یکی از درخشان‌ترین و ماندگارترین فیلم‌های کرک داگلاس محسوب می‌شود.

از مجموع فیلم‌هایی که داگلاس در مقام بازیگر یا تهیه کننده و کارگردان به نام خود در کارنامه حرفه‌ای‌ خود به ثبت رسانده 18 اثر از 92 فیلم مربوط به سینمای وسترن است. همچنین وی در زمینه سینمای کمدی نیز 34 فیلم بازی کرده است.

کرک داگلاس در طول دوران بازیگری خود 4 باز نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگری شده است.

فهرست آثار سینمایی و تلویزیونی کرک داگلاس:

2008 Empire State Building Murders (TV movie)
2004 Illusion
2003 It Runs in the Family
2000 Touched by an Angel (TV series)
1999 Diamonds
1996 The Simpsons (TV series)
1994 Take Me Home Again (TV movie)
1994 Greedy
1992 The Secret (TV movie) کرک داگلاس
1991 Tales from the Crypt (TV series)
1991 Welcome to Veraz
1991 Oscar
1988 Inherit the Wind (TV movie)
1987 Queenie (TV movie)
1986 Tough Guys
1985 Amos (TV movie)
1984 Draw! (TV movie)
1983 Eddie Macon's Run
1982 Remembrance of Love (TV movie)
1982 The Man from Snowy River
1980 The Final Countdown
1980 Home Movies
1980 Saturn 3
1979 The Villain
1978 The Fury
1977 Holocaust 2000
1976 Victory at Entebbe (TV movie)
1976 Arthur Hailey's the Moneychangers (TV mini-series)
1975 Once Is Not Enough
1975 Posse
1974 Mousey (TV movie)
1973 Scalawag
1973 Dr. Jekyll and Mr. Hyde (TV movie)
1972 The Master Touch
1972 The Special London Bridge Special (TV movie)
1971 To Catch a Spy
1971 A Gunfight
1971 The Light at the Edge of the World
1970 There Was a Crooked Man...
1969 The Arrangement
1968 The Brotherhood
1968 The Legend of Silent Night (TV movie)
1968 A Lovely Way to Die
1967 The War Wagon
1967 The Way West
1966 Is Paris Burning?
1966 Cast a Giant Shadow
1965 The Heroes of Telemark
1965 In Harm's Way
1964 Seven Days in May
1963 For Love or Money
1963 The List of Adrian Messenger
1963 The Hook
1962 Two Weeks in Another Town
1962 Lonely Are the Brave
1961 The Last Sunset
1961 Town Without Pity کرک داگلاس
1960 Spartacus
1960 Strangers When We Meet
1959 The Devil's Disciple
1959 Last Train from Gun Hill
1958 The Vikings
1957 Paths of Glory
1957 Gunfight at the O.K. Corral
1957 Top Secret Affair
1956 Lust for Life
1955 The Indian Fighter
1955 Man Without a Star
1955 The Racers
1954 20000 Leagues Under the Sea
1954 Ulysses
1953 Act of Love
1953 The Juggler
1953 The Story of Three Loves
1952 The Bad and the Beautiful
1952 The Big Sky
1952 The Big Trees
1951 Detective Story
1951 Ace in the Hole
1951 Along the Great Divide
1950 The Glass Menagerie
1950 Young Man with a Horn
1949 Champion
1949 A Letter to Three Wives
1948 My Dear Secretary
1948 The Walls of Jericho
1948 I Walk Alone
1947 Mourning Becomes Electra
1947 Out of the Past
1946 The Strange Love of Martha Ivers

 

اوگتسو -کنجی میزوگوچی

تازه این فیلم را دیده ام . فیلمی که بیچارگی آدمها را در برابر اشتیاق برای ثروت و قدرت نشان میدهد. آدمها یا غارت می شوند یا غارت می کنند. غارتی که در آن گاه غذا و وسایل زندگی هم را غارت می کنند، گاه آرامش و عشق را . آدمهای این فیلم مثل زندگی روزمره ی جاری در هر جای دنیا یا غالب اند یا مغلوب. اما چیزی که تصویر کردن این روزمرگی زشت  را قابل توجه می کند، در کنار هم آوردن این زشتی هاست.

جایی که ثروت و قدرت در کنار هم و همزمان دو خانواده را به نابودی می کشاند. عشق به چیزی واهی و حقیقت پنداشتن آن...  

و اوج زیبایی فیلم فریاد زدن این موضوع است که هر چه آرزو کنی و هر چه برای بهتر شدن زندگی بخواهی باز هم به همان "هیچ" زندگی می رسی. همین که هست و همین که حس می کنی.... و همه چیز جز توهمی از خوشبختی نیست.

مثلِ چتری که باد پشت‌ورویش می‌کند...

 

 

 

   آخرین فیلم‌های کوروساوا شباهتی به فیلم‌های قبلی‌اش نداشتند؛ شباهتی به شبحِ جنگجو/ کاگه موشا و آشوب هم نداشتند که مهم‌ترین و ای‌بسا بهترین فیلم‌های تاریخی/ حماسی‌اش حساب می‌شدند و معنای تازه‌ای به رنگ در سینما بخشیده بودند. سه فیلمِ آخری که ساخت، فیلم‌های شخصی‌اش بودند؛ دنیای پیرمردِ هشتادساله‌ای که تجربه‌های تازه را دوست می‌داشت و می‌خواست بی‌اعتنا به راهِ رفته، از راهِ تازه‌ای برود و این راهِ تازه رؤیاها بود که، ظاهراً، بخشِ عمده‌اش از خواب‌وخیال‌های سال‌های دورونزدیک می‌آمد و آدمی که از کودکی تا بزرگ‌سالی‌اش را می‌دیدیم کوروساوای فیلم‌ساز بود؛ پسرکی که باورش می‌شود روباه‌ها خنجری برایش گذاشته‌اند تا خودکشی کند و چندسال بعد هم دختری را در حیاطِ خانه‌شان می‌بیند و می‌فهمد روحِ آخرین درختِ هلوی این حیاط است. نکته‌ی اساسیِ رؤیاها، شاید، احضارِ چیزهای غیرِواقعی‌ست. انگار تنهاچیزی که واقعیت دارد همین آدمی‌ست که چیزهای غیرِواقعی را می‌بیند و باور می‌کند که دیدنِ تابلویی از ون‌گوگ، مقدّمه‌ی آشنایی با نقّاشی‌ست که پارچه‌ای سفیدِ گوشِ کنده‌شده‌اش را پنهان کرده.

   و بعدِ این فیلمِ شگفت‌انگیز سراغِ راپسودیِ ماهِ اوت رفت که، اساساً، درباره‌ی نسبت و ربطِ توّهم و حقیقت است. این‌جا پیرزنی هست از بازمانده‌های انفجارِ ناگازاکی که هرچند مهمانِ امریکایی‌اش را می‌بخشد، امّا رعدوبرقی در آسمان دیوانه‌اش می‌کند و خیال می‌کند که انفجاری اتمی دنیا را تا آستانه‌ی نابودیِ کامل برده است. این‌جا حقیقتی اگر هست در توهّمِ مادربزرگ است که فرار زیرِ باران را به ماندن در شهری اتمی ترجیح می‌دهد و البته چتری که باد پشت‌ورویش می‌کند، انگار، دست‌کمی از مادربزرگِ ترسیده ندارد. دویدنْ خلافِ جهتِ باد آسان نیست و فیلم هم عاقبتِ کار را نشان نمی‌دهد. این ماییم که در خیال‌مان باید به این فکر کنیم که مادربزرگ از ترس مُرده یا روی سبزه‌ها نشسته و می‌خواهد چیزهایی را به‌یاد بیاورد که فراموش‌شان کرده است.

   و البته فرارِ مادربزرگ از دستِ مرگ و آماده‌‌ی مُردن نبودن، انگار، دغدغه‌ی اصلیِ کوروساوا بوده که از مادادایو هم سردرآورده؛ پروفسورِ پیری که نمی‌خواهد بمیرد، هنوز آماده‌ی مُردن نیست. شاید برای همین است که فیلم، اصلاً، با خواب‌وخیال و رؤیا تمام می‌شود؛ پروفسوری که هنوز کودک است و قایم‌باشک بازی می‌کند و ابرهای زیبای تابستانی را می‌بیند.

   این‌جاست که می‌شود به یکی از فیلم‌های قدیمی‌ترش فکر کرد؛ به زیستن که، اساساً، درباره‌ی مُردن است، درباره‌ی واتانابه‌ای که به‌خاطرِ سرطان فقط شش‌ماه وقت دارد. امّا واتانابه‌ی «زیستن»، کم‌کم، به این نتیجه می‌رسد که زنده‌بودن به هر قیمتی اصلاً جذّاب‌ نیست؛ زندگی باید سود و منفعتی داشته باشد. چیزی باید آدمی را پیش ببرد و این چیز، ظاهراً، کار است. همیشه در این لحظه‌های بحرانی‌ست که شک و ایمان رودرروی هم می‌ایستند.

   از این نظر، شاید، زیستن نمونه‌ی کامل‌شده‌ی ابله باشد؛ اقتباسی از رمانِ داستایفسکی که آن‌جا هم پرنس میشکین به‌جست‌وجوی معنای زیستن برمی‌آید و زندگیِ بیهوده و بی‌معنا را تاب نمی‌آورد؛ درست همان‌طور که در اقتباسِ کوروساوا از این فیلم می‌بینیم.

   به‌واسطه‌ی همین‌چیزهاست که می‌شود از علاقه‌ی بی‌حدّ کوروساوا به داستایفسکیِ روس سردرآورد. دنیا بدونِ اخلاق جای خوبی نیست و فیلم‌های کوروساوا، از این نظر، انگار، بر پایه‌ی همین ایده‌ی اخلاق‌گرای داستایفسکی بنا شده‌اند؛ فیلم‌هایی درباره‌ی جدالِ شک و ایمان، فیلم‌هایی درباره‌ی اخلاق و معصومیتی که از دست می‌روند. این است که رؤیاها بازگشتی‌ به روزهای کودکی‌ست و آشکار از معصومیتِ آن‌روزها سخن می‌گوید و باز به‌همین‌دلیل است که پایانِ مادادایو رسیدن به روزهای کودکی و سرگرم‌شدن با بازی‌های کودکانه است.

   وقتی معصومیتی در کار نباشد، دنیا تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل می‌رود و انفجارِ ناگازاکی که سال‌های پس از آن‌را در راپسودیِ ماهِ اوت می‌بینیم، یک‌چشمه از این ویرانی‌ست. مادربزرگ می‌ترسد که ویرانیِ دیگری از راه برسد. همین است که زیرِ بارانْ خلافِ جهتِ باد می‌دود؛ حتّا اگر باد چترش را پشت‌ورو کند و خودش را روی زمین بیندازد. زیستن بهانه و دلیل می‌خواهد و دلیل و بهانه که نباشد، دنیا، انگار، جای خوبی برای زندگی نیست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

زندگینامه: برت لنکستر (1913- 1994)

زندگینامه: برت لنکستر (1913- 1994)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
برتون استفان لنکستر یا برت لنکستر در سال ۱۹۱۳ در یک خانواده 6 نفرى در نیویورک آمریکا به دنیا آمد

پدرش کارگر ساده اداره پست بود. او در محله هارلم شرقى بزرگ شد و بیشتر وقت خود را در خیابان‌ها مى‌گذراند و به همین دلیل در دعواهاى خیابانى استاد بود که این علاقه بعدها او را به سمت ورزش ژیمناستیک سوق داد.

لنکستر در جوانی به عنوان بندباز و آکروبات‌باز در یک سیرک مشغول به کار شد که بسیار مورد علاقه‌اش بود اما پس از یک مصدومیت شدید مجبور به ترک آن شد.

در خلال جنگ جهانى دوم لنکستر به ارتش آمریکا پیوست. وی ورزشکارى ورزیده بود و تا ۳۲ سالگى پا به عرصه صنعت سینما نگذاشت.

او که هیچگاه به سینما و هنرپیشگى علاقه‌اى در خود حس نکرده بود با بازگشت از خدمت ارتش براى بازى در یک تئاتر در برادوى دعوت به کار شد.

به رغم ناموفق بودن نمایش، بازى «لنکستر» توجه یکى از عوامل سینماى هالیوود را به خود جلب کرد و در نهایت به بازى در فیلم قاتلین در سال ۱۹۴۶ منجر شد.

در همان سال در 2 فیلم دیگر نیز ایفاى نقش کرد و متعاقباً سیل پیشنهادات کارگردانان به سوى او جارى شد و او در ژانرهاى مختلف به ایفای نقش پرداخت. در اوایل دهه ۵۰ وی در کنار ایفاى نقش‌هاى گوناگون به دنیاى تهیه کنندگى نیز رو آورد.

برت لنکستر 4 بار براى دریافت جایزه اسکار کاندید شد و در سال ۱۹۶۰ به خاطر بازى در فیلم «Elmer Grantry» موفق به دریافت این جایزه و همچنین جایزه گلدن گلوب و انجمن منتقدین سینماى نیویورک شد.

بازى برجسته لنکستر در آثار بعدى‌اش براى او اعتبار فراوانى به ارمغان آورد و او موفق شد در چندمین اثر اروپایى با کارگردانان قدرى همچون «لوچینو ویسکونتى» و «برناردو برتولوچى» همکارى کند.

وی هیچ گاه بر سر دستمزد مشاجره و مجادله نکرد و حتى براى ایفاى نقش مورد علاقه‌اش حاضر به دریافت مبلغ کمترى از دستمزد بود. او همچنین به کارگردانى که آثارش را صاحب ارزش هنرى مى‌دانست کمک‌هاى مالى بلاعوضى مى‌کرد.برت لنکستر

او تهیه کنندگى فیلم‌هاى زیادى را برعهده گرفت و راهنماى کارگردانانى همچون سیدنى پولاک و جان فرانک هایمر به شمار مى‌آید و در کنار همه اینها از سردمداران توسعه سینماى مستقل است.

وی به واسطه خدمات ارزنده‌اش به صنعت سینما و تصویر، دارای ستاره‌اى در پیاده‌روى مشاهیر بلوار هالیوود نیز است.

برت لنکستر با کهولت سن مبتلا به ناراحتى قلبى شد و در سال ۱9۸۹ خود را به تیغ جراحان سپرد اما عمل قلب باز او موفقیت آمیز نبود و با سکته قلبى در سال ۱۹۹۰ مجبور به استفاده از صندلى چرخدار شد. سرانجام در ۲۰ اکتبر ۱۹۹۴ در خانه‌اش در لس آنجلس آمریکا براثر سکته قلبى در سن ۸۰ سالگى درگذشت.

فهرست آثار سینمایی برت لنکستر:

1989 The Jeweller's Shop
1989 Field of Dreams
1988 Rocket Gibraltar
1987 Control
1986 Tough Guys
1985 Little Treasure
1983 The Osterman Weekend
1983 Local Hero
1981 La pelle
1981 Cattle Annie and Little Britches
1980 Atlantic City
1979 Zulu Dawn
1978 Go Tell the Spartans
1977 The Island of Dr. Moreau
1977 Twilight's Last Gleaming
1976 The Cassandra Crossing
1974 Conversation Piece
1974 The Midnight Man
1973 Executive Action
1973 Scorpio برت لنکستر
1972 Ulzana's Raid
1971 Valdez Is Coming
1971 Lawman
1970 Airport
1969 The Gypsy Moths
1969 Castle Keep
1968 The Swimmer
1968 The Scalphunters
1967 All About People (short)
1966 The Professionals
1965 The Hallelujah Trail
1964 The Train
1964 Seven Days in May
1963 The List of Adrian Messenger
1963 The Leopard
1963 A Child Is Waiting
1962 Birdman of Alcatraz
1961 Judgment at Nuremberg
1961 The Young Savages
1960 Elmer Gantry
1960 The Unforgiven
1959 The Devil's Disciple
1958 Separate Tables
1958 Run Silent Run Deep
1957 Sweet Smell of Success
1957 Gunfight at the O.K. Corral
1956 The Rainmaker
1956 Trapeze
1955 The Rose Tattoo
1955 The Kentuckian
1954 Vera Cruz
1954 Red Skelton Revue (TV series)
1954 Apache
1954 His Majesty O'Keefe
1953 Three Sailors and a Girl
1953 From Here to Eternity
1953 South Sea Woman
1952 Come Back, Little Sheba
1952 The Crimson Pirate
1951 Ten Tall Men
1951 Jim Thorpe -- All-American
1951 Vengeance Valley
1950 Mister 880
1950 The Flame and the Arrow
1949 Rope of Sand
1949 Criss Cross
1948 Kiss the Blood Off My Hands
1948 Sorry, Wrong Number
1948 All My Sons
1948 I Walk Alone
1947 Desert Fury
1947 Brute Force
1946 The Killers

 

زندگینامه: فرد زینه مان (1907 - 1997)

زندگینامه: فرد زینه مان (1907 - 1997)
سینما و تلویزیون > چهره‌ها  - محمد ملاحسینی:
فرد زینه مان 29 آوریل سال 1907در وین پایتخت اتریش به دنیا آمد

وی در رشته حقوق دانشگاه وین به تحصیل پرداخت و پس از اتمام تحصیلات به دلیل علاقه فراوانی که به عکاسی و قاب دوربین داشت در مدرسه عکاسی و فیلمبرداری ثبت نام کرد و در سال 1928 توانست اصول اولیه این رشته هنری را فرا بگیرد.

زینه مان با علاقه فراوان عکاسی می‌کرد و همین تجربیات، زمینه آشنایی و استفاده خلاقه وی از قاب دوربین را فراهم کرد.

او بعد از تجربیات این دوران، فعالیتهای سینمایی‌اش را با دستیار کارگردانی و فیلمنامه نویسی ادامه داد. این زمینه‌ها در مدت زمانی کوتاه، او را با دنیای سینما آشنا کرد.

زینه مان در سال 1929 به هالیوود رفت و دستیار کارگردانی را تا سال 1933 ادامه داد. یک سال بعد، از همه تجربیات پیشین استفاده کرد و به صورت مشترک یک فیلم مستند را با کارگردانی آمریکایی جلوی دوربین برد.

از دیگر فعالیتهای زینه مان ساخت فیلمهای کوتاه بود. از سال 1937 تا 1942 تعدادی فیلم کوتاه مهم برای شرکت مترو گلدوین مایر کارگردانی کرد و این کار را تا سال 1948 برای این کمپانی ادامه داد.

فرد زینه مانبعد از آن با شرکتهای مختلف قرارداد می‌بست و تجربیاتش به حدی رسیده بود که بتواند به صورت مستقل کار کند. زینه مان از سال 1949 به صورت کارگردان مستقل، چندین فیلم، را برای شرکتهای مختلف تولید کرد و سرانجام توانست نخستین فیلم مهمش؛ پیرمرد و دریا را در سال 1956 جلو دوربین ببرد اما امکان اتمام ساخت این فیلم به دلایلی توسط خود او وجود نداشت.

زینه مان توانست برای فیلم کوتاه «آن مادرها باید زندگی کنند» در سال 1938 جایزه اسکار دریافت کند و در 1952 یکی از مهمترین آثارش را با عنوان ماجرای نیمروز (1952) بسازد. ماجرای نیمروز یک فیلم 85 دقیقه ای بود که گری کوپر و گریس کلی در آن بازی می‌کردند.

ماجرای نیمروز در مراسم اسکار سال 1953 در 7 رشته نامزد دریافت جایزه شد و در نهایت موفق شد در 4 رشته: بهترین بازیگر نقش اول مرد (گری کوپر)، بهترین آهنگ (دیمیتری تیومکین و واشینگتون)، بهترین موسیقی متن (دیمیتری تیو مکین) و بهترین تدوین (المو ویلیامز و هری گرستاد) جایزه اسکار دریافت کند.

وی از کارگردانان صاحب سبک سینمای وسترن آمریکاست که به خاطر نگاه متفاوت و آثار جدیدی که در این ژانر ساخته در میان همکاران آمریکایی‌اش شهرت زیادی دارد.

فرد زینه مان» از جمله کارگردانان معروف سینمای آمریکاست که توانسته بعد از 3 دهه فیلمسازی موفق، آثار به یاد ماندنی و مهمی از خود بر جای بگذارد.سینما

بعد از گذشت نزدیک به پنج دهه، بسیاری از آثار وی جزء منابع مهم درسی سینما محسوب می شود. معروفترین دانشگاههای سینمایی جهان بخشی از دروس مهمشان را با تأکید بر سینمای زینه مان تدریس می‌کنند.

فرد زینه مان کارگردان اتریشی‌الاصل آمریکایی که 4 بار جایزه‌ اسکار را به خود اختصاص داد، در سال 1997 و در سن 90 سالگی درگذشت.

از دیگر فیلم‌های «فرد زینه مان» می‌توان به: بنجی (1951)، از اینجا تا ابدیت (1953)، مردی برای تمام فصول (1968)، موج (1934)، وقتی آمریکا می‌خوابد (1939)، گذرگاه ممنوع (1941)، خانم یا ببر؟ (1942)، هفتمین صلیب (1944)، آقای جیم کوچولو (1946)، جستجو (1948)، عمل خشونت (1948)، مردان (1950)، تدزا (1951)، اوکلاهما (1955)، کلاهی پر از باران (1957)، داستان راهبه (1959)، غروبی ها (1960)، اسب کهر را بنگر (1963)، روز و جولیا (1977) اشاره کرد.

 
 

 


همفری در سال 1944 پس از بازی در فیلم داشتن و نداشتن عاشق همبازیش لورن باکال شد و با او ازدواج کرد .
در سال 1943 با بازی در فیلم کازابلانکا نامزد دریافت جایزه اسکار شد.
در سال 1951 با بازی در فیلم ملکه آفریقا تنها اسکارش را دریافت کرد.
در سال 1954 با بازی در فیلم شورش در کشتی کین برای دومین بار نامزد دریافت اسکار شد.
همفری در سال 1957 بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.
فیلمهای مشهور این هنرپیشه:
1930 سربالایی رودخانه(جان فورد)-1932 نغمه های شهر بزرگ(مروین له روی)-سه نفر در مسابقه (مروین له روی)-1934 نیمه شب(چستر ارسکین)-1936 لژیون سیاه(آرچی مایو)-جنگل سنگ شده(آرچی مایو)-گلوله ها(ویلیام کیگلی)-چاینا کلیپر(ری انرایت)-1937 با بانوی خود برقص(ری انرایت)- بن بست(ویلیام وایلر)-اومالی بزرگ(ویلیام دیترله)-کید گالاهد(مایکل کورتیز)-زن بدنام(لوید بیکن)-سن کوئنتین(لوید بیکن)- بازیگر رزرو(تای گارنت)-1938 نابود کننده تبهکاران(لوید بیکن)-دکتر کلیترهاوس عجیب(آناتول لیتواک)-فرشته آلوده صورت(مایکل کورتیز)-دارالتادیب(لوییس سایلر)-1939 خطهای نا مرئی(لوید بیکن) -سالهای بی قانون دهه بیست(آناتول لیتواک)-تو با قتل نمی توانی فرار کنی(لوییس سایلر)-سلطان دنیای زیرزمینی(لوییس سایلر)-پیروزی تاریک(ادموند گولدینگ)-بازگشت دکتر ایکس(وینسنت شرمن)-سالهای پرجنب و جوش(رائول والش)--1940 برادر ارکید(لوید بیکن)-آنها شب می رانند(رائول والش)-ویرجینیا سیتی (مایکل کورتیز)-1941 واگنها شبانه حرکت می کنند(ری انرایت) -سیبریای مرتفع(رائول والش)-شاهین مالت (جان هوستون)-1942 گذر از اقیانوس آرام(جان هوستون)-کازابلانکا(مایکل کورتیز)--1943 عملیات شمال آتلانتیک(لوید بیکن)-صحرا(زولتان کوردا)-از ستارگان خوشبخت خود تشکر کنید(دیوید باتلر)-1944 گذرگاهی به مارسی(مایکل کورتیز)-داشتن و نداشتن (هاوارد هاوکز)-1945 برخورد(کورتیس برنهارد)-1946 دو جوان از میلواکی(دیوید باتلر)-خواب بزرگ(هاوارد هاوکز)-1947 گذرگاه تاریک(دلمر دیوز)-تسویه حساب مرگبار(جان کرامول)-دو خانم کارول(پیتر گادفری)-1948 گنجهای سیه رامادره(جان هوستون)-کی لارگو(جان هوستون)-1949 به هر دری زدن(نیکلاس ری)-توکیوجو(استوارت هایسلر)-1950 در مکانی دور افتاده(نیکلاس ری)-رشته آذرخش(استوارت هایسلر)-1951 ملکه آفریقا(جان هوستون)-سیروکو(کورتیس برنهارد)-1952 آخرین مهلت(ریچارد بروکس)-1953 سیرک جنگلی(ریچارد بروکس)-1954 شیطان را بران(جان هوستون)-کتتس پا برهنه(منکیه ویچ)- شورش در کشتی کین(ادوارد دیمیتریک)-سابرینا(بیلی وایلدر)-1955 ساعات نومیدی(ویلیام وایلر)-ما فرشته نیستیم (مایکل کورتیز)-دست چپ خدا(ادوارد دیمیتریک)-1956 هرچه سختتر سقوط می کنند(مارک رابسنمنبع:aryateams.com
 
 

 

فریتز لانگ : اسطوره ای از مهد اکسپرسیونیزم


 

متولد 5 دسامبر 1890 در وین با نام کامل «فردریش کریستین آنتون لانگ». تحصیل معماری در مدرسه عالی فنی وین و سپس تحصیل نقاشی در آکادمی هنرهای طراحی وین و مدرسه دولتی هنر یولیوس دیتز مونیخ. آشنایی با سینما در کودکی: «در آن روزها اهمیتی نمی‌دادیم که داریم چه فیلمی می‌بینیم. یک روز من و دوستانم به سینمایی در شهر وین رفتیم. فیلمی که نشان می‌دادند سرقت بزرگ قطار نام داشت و وقتی آنها می‌خواستند به ایستگاه هجوم بیاورند، یادم می‌آید که ما با کوبیدن پایمان به زمین اولین صدای فیلم را ایجاد کردیم. گرمب گرمب!»
سفر به دور دنیا و دیدار از شوروی، ‌جنوب آسیا، ژاپن، چین، آفریقای شمالی و چند کشور دیگر و در همان حال کشیدن نقاشی و کارت پستال و کارتون برای روزنامه‌ها. مدتی فعالیت به عنوان مشاور هنری یک سیرک و یک کاباره. سفر به پاریس در 1913 و برپایی نمایشگاهی از نقاشی‌ها و آثار هنری‌اش در ژوئن 1914: « سرعت حرکت زندگی ما بسیار تندتر از زندگی والدین ماست. والدین من ماهی دوبار به تئاتر می‌رفتند و بعد درباره آن با دوستانشان بحث می‌کردند. این برایشان حادثه مهمی بود چون توانسته بودند شاهد دو ماجرای مربوط به زندگی بشر باشند. ولی وقتی مثل من در 1912 تا 1914 عادت داری روزی یکی دو بار سینما بروی، آن وقت ناظر خیلی چیزهای بیشتری خواهی بود، حقایق بیشتر و قصه‌های بیشتری از زندگی. بنابراین ما دیگر به آن کندی زندگی نمی‌کنیم و زمان برای ما بسیار تندتر می‌گذرد. وقتی مساله‌ای مثل عدم تمایل به ازدواج در میان نسل جوان مطرح می‌شود شاید علتش این باشد که آیا واقعا یک زن یا مرد با همسر دلخواه خود کامل می‌شود یا نه. شاید بتوان بیش از گذشته تجربه کسب کرد که این مسلما شوهران و زنان را نیز در بر خواهد گرفت. سینما را به خاطر تحرکش دوست داشتم. وقتی یک اسب را نقاشی می‌کنی طبعا آن حیوان حرکتی ندارد اما در سینما می‌توانی حرکتش را ثبت کنی. در پاریس فیلمهای حادثه‌ای فرانسوی می‌دیدم. به یاد ندارم که در این دوره هیچ فیلم امریکایی دیده باشم. بعد جنگ شروع شد و من مجبور شدم فرانسه را ترک کنم و به اتریش بروم و بالاجبار به جنگ اعزام شدم».
چهار بار جراحت در جنگ و کسب هفت مدال. شرکت در چند نمایش عام‌المنفعه از سوی ارتش. آغاز فیلمنامه نویسی در 1916 و فروش اولین فیلمنامه‌ها که به کارگردانی «جو می» در برلین ساخته شدند: «در آن روزها نوشتن هر فیلمنامه فقط چهار تا پنج روز وقتم را می‌گرفت (فراموش نکنید که فیلمها دیالوگ نداشتند و کوتاه‌تر هم بودند). بالاخره یک روز فیلمنامه را برداشتم و به سراغ اریش پومر (سرپرست وقت دکلا فیلم برلین) رفتم و گفتم: ببین، این فیلمنامه را تنها به یک شرط می‌فروشم و آن هم این است که خودم کارگردانی‌اش کنم. و به این ترتیب بود که اولین کارم را به عنوان یک کارگردان بدست آوردم.»
اولین فیلم‌ها که داستان‌هایشان عموما عشق‌های ناکام بود: «1919: دورگه، عنکبوت‌ها (بخش اول: دریای طلایی)، هاراگیری.1920: عنکبوت‌ها (قسمت دوم: کشتی الماس)، تصویر متحرک، چهار نفر به خاطر یک زن»
انجام مقدمات ساخت مطب دکتر کالیگاری (1920- روپرت وینه) از اولین و مهمترین فیلم‌های اکسپرسیونیستی تاریخ سینما: «اریش پومر کارگردانی مطب دکتر کالیگاری را به من سپرد ولی صاحب سینمایی که از اولین قسمت فیلم عنکبوت‌ها سود سرشاری برده بود مرا تحت فشار قرار داد تا فورا قسمت دوم آن را بسازم. پومر هم مجبور شد آن را پس بگیرد که من بتوانم قسمت بعدی سریال را بسازم»
آغاز همکاری با «تئا فون هاربو» به عنوان فیلمنامه‌نویس و ازدواج با او در 1922.

اولین فیلم مهم: «مرگ خسته (1921)». نمایش در فرانسه با نام «سه جهان» و دو سال نمایش متوالی در امریکا با نام «بین دو دنیا» و استقبال منتقدین.
ساخت چند مجموعه دو قسمتی: «مقبره هندی (1921)، دکتر مابوزه قمارباز (1922)، نیبلونگن‌ها (1924)».
سفر به امریکا جهت آشنایی با امکانات تکنیکی سینمای امریکا: «اولین شبی که وارد شدیم هنوز دشمنان بیگانه‌ای بودیم و بنابراین به ما اجازه ندادند از کشتی پیاده شویم. کشتی ما جایی در غرب نیویورک لنگر انداخته بود و من از عرشه به خیابانها و چراغهای رنگ و وارنگ و ساختمانهای بلند نگاه می‌کردم. همانجا بود که دستمایه متروپلیس را بدست آوردم»
بازگشت به برلین پس از حدود یک ماه اقامت در نیویورک و هالیوود. ساخت «متروپلیس»، یکی از تحسین شده‌ترین فیلمهای صامت تاریخ سینما در 1927.
آخرین فیلم‌های صامت: «جاسوس‌ها (1928)، زنی در ماه (1929)».
ساخت اولین فیلم ناطق با عنوان «ام» در 1931 راجع به یک قاتل روانی. ساخت آخرین فیلم در آلمان، «وصیت‌نامه دکتر مابوزه» با فضایی ضد نازیسم. توقیف فیلم توسط رایش سوم. پادرمیانی گوبلز و پیشنهاد سرپرستی کل صنعت فیلم آلمان به لانگ و کسب موافقت ضمنی او. فرار شبانه لانگ به پاریس با صرف نظر کردن از دارایی‌هایش. مصادره اموال او توسط حکومت نازی و جدا شدن همسرش از او و پیوستنش به حزب نازی. ساخت «لیلیوم» در 1934 در پاریس.
مهاجرت به امریکا و دریافت مدارک اولیه تابعیت در فوریه 1935: «پس از در رفتن از چنگ گوبلز خیلی خیلی خوشحال بودم. در آن روزها حتی نمی‌خواستم یک کلمه هم آلمانی حرف بزنم. به سختی آزرده خاطر بودم به خاطر بلایی که بر سر آلمان آمده بود، کشوری که خیلی دوستش داشتم. فقط به زبان انگلیسی چیز می‌خواندم. سرتاسر کشور را طی کردم و سعی کردم با هر کسی حرف بزنم و فیلم ببینم. طبیعی است که به سرخپوست‌ها هم خیلی علاقه‌مند شدم. بنابراین به آریزونا رفتم و حدود هشت هفته‌ای با آنها زندگی کردم».
فیلم سازی در امریکا
فیلم‌هایی عموما جنایی و حول محور قتل، سرقت، جاسوسی، خیانت، انتقام: «خشم (1936)، شما فقط یک بار زندگی می‌کنید (1937)، تو و من (1938)، زنی در قاب پنجره (1944)، وزارت ترس (1944)، خیابان اسکارلت (1945)، راز پشت در (1948)، خانه‌ای کنار رودخانه (1950)، گاردنیای آبی، تعقیب بزرگ (1953)، هوس انسانی (1954)، وقتی شهر به خواب می‌رود (1956)، ورای شکی معقول (1956)»
درباره هوس انسانی: «من واقعا دلشوره آن را داشتم که فیلم در پاریس شکست بخورد چون تحریف آشکاری بود از کار زولا، ولی در پاریس نقدهای خوبی درباره آن نوشتند، دلیلش را خودم هم نمی‌دانم».
ضد نازیسم، جنگی، ماجرایی: «شکار انسان (1941)، جلادان هم می‌میرند (1943)، خنجر و غلاف (1946)، کماندوی امریکایی در فیلیپین (1950)، برخورد در شب (1952)، مون فلیت (1955)»
درباره کماندوی امریکایی در فیلیپین: « این فیلم به من پیشنهاد شده بود، و حتی یک کارگردان هم باید زندگی کند. راستش را بخواهید من به پول احتیاج داشتم. اغلب کارگردانها را مورد سرزنش قرار می‌دهند که چرا این فیلم را ساختید یا چرا آن کار را کردید. ولی کسی هرگز نمی‌گوید یک کارگردان هم باید نان بخورد».
وسترن: «بازگشت فرانک جیمز (1940- اولین فیلم رنگی)، وسترن یونیون (1941)، مزرعه بدنام (1952)»
«من چیزی بودم که همیشه در هالیوود مورد تنفر است یعنی یک کمال‌گرا. هیچ کس یک کمال‌گرا را دوست ندارد، می‌دانید: "کار کردن با او خیلی سخت است، چون دقیقا می‌داند چه می‌خواهد! چه کسی دلش به حال تماشاگران می‌سوزد؟ تماشاگران خرفتند" که البته به عقیده من اصلا هم نیستند. اما اغلب تهیه‌کنندگان سینما فکر می‌کنند که تماشاگران خرفتند».
آخرین فیلمها در خارج از امریکا و به پیشنهاد یک تهیه کننده آلمانی: « ببر ایشناپور - مقبره هندی (1959)، هزار چشم دکتر مابوزه (1961)»
بازی در نقش خودش در فیلم «تحقیر» ساخته ژان لوک گدار در 1963.کاهش شدید بینایی و از دست دادن قابلیت کار در سینما.
مرگ در دوم آگوست 1976 در لس آنجلس، در حالی که تقریبا کور شده بود.

 

گودال مار The Snake Pit

snake Pit

در سال‌های آغازین سینما، معمولن چهره‌ای خوفناک یا خنده‌دار از رواندرمانی و روانشناسی ارایه می‌شد. در فیلم‌هایی چون مطب دکتر کالیگاری یا مجموعه فیلم‌های مابوزه، روانکاوان و پزشکان قادر به درمان بیماری‌ها نبودند و یا خود همچون دیوانه‌ها رفتار می‌کردند. این تصور شاید از آن جا ناشی می‌شد که اعتقاد یا باور به روانکاوی و روانشناسی هنوز در جامعه مستحکم نشده بود. به تدریج بر اشاره‌های آشکار یا پنهان به روانکاوی و بیماری‌های روانی در فیلم‌ها افزوده شد اما هنوز سینما جرات پرداختن تمام و کمال به این موضوع را در یک فیلم نداشت…

در سال‌های اول پس از جنگ اول جهانی، همان گونه که کاربرد تحلیل روانشناختی در ادبیات، هنر، علم حقوق و آموزش و تاریخ و نقد اجتماعی رایج شده بود، فرویدیسم نیز همه‌گیر شد. تحلیل روانکاوانه که در آغاز به عنوان روشی در معالجه‌ی بیماری‌های عصبی و روانی استفاده می‌شد به تدریج به معیاری برای تجزیه و تحلیل هر چیز انسانی تبدیل شد و همه می‌کوشیدند تا ریشه‌ی رفتارها و عقیده‌ها را از منظر روانشناسی بکاوند. اما ناتوانی تحلیل روانشناختی در واکاوی ریشه‌های بحران‌های اقتصادی، مردم را نسبت به ادعای روانکاوان و روانشناسان در کامل بودن این دانش مدرن بدگمان کرد. اما پس از جنگ دوم جهانی، روانکاوی در قالب فرویدیسم کوشید تا بار دیگر در تفسیر شرایط و اوضاع جامعه پس از جنگ، خود را مطرح کند. زنان که به اجبار در زمان جنگ به کاردر بیرون از خانه مشغول شده بودند، پس از جنگ با مقاومت فرهنگی و اجتماعی جامعه رو به رو شدند. جامعه می‌پنداشت که زنان شاغل، توانایی انجام درست و بسنده‌ی وظایف خانه‌داری و همسرداری و مادری را ندارند و از سوی دیگر نیز در انجام کارهای بیرون از خانه همپای مردان مفید نخواهند بود. فرویدیسم در رویکردی ارتجاعی و محافظه‌کارانه، بسیاری از مشکلات و نابسامانی‌های روانی اجتماع را ناشی از همین دوری زنان از وظیفه‌ی قراردای خویش می‌دانست و همپای نهادهای مردمحور جامعه، خواهان بازگشت زنان به جایگاه سنتی خود در پیش از جنگ بود.

هالیوود نیز خودآگاه یا ناخودآگاه با خلق شخصیت‌های زن منفی به این اعتقاد اجتماعی کمک می‌کرد. بیشتر شخصیت‌های منفی زن در فیلم‌های دهه‌ی چهل و پنجاه میلادی، فعالیت‌های روشنفکرانه داشتند و یا تقریبن همپای مردان به کار مشغول بودند و یا در تلاش بودند تا استقلال خود را بدون حضور مردان حفظ کنند و یا مردان را در کنترل خود درآورند. فیلم‌ها با حربه‌ی روانکاوی و با استفاده از تمهیداتی چون فلاش‌بک نشان می‌دادند که ریشه‌ی روان‌پریشی یا مشکلات روانی و شخصیتی این زن‌ها، در آموزش و تحصیلات عالی یا کار مستقل و بیرون از خانه‌ی خود یا مادرانشان در کودکی آن‌ها دارد. در کنار این چهره ی کلی در فیلم‌ها، هالیوود مستقیمن هم فیلم‌هایی با محور روانکاوی و روان‌درمانی تولید کرد که می‌توان برای نمونه به فیلم طلسم شده ساخته‌ی الفرد هیچکاک در 1945 اشاره کرد. اما با فیلم گودال مار بود که هالیوود کوشید تا چهره‌ای واقع گرایانه و مستند‌وار از جنون و دارالمجانین یا دیوانه‌خانه‌ها و تیمارستان‌ها به نمایش بگذارد. چیزی که تا آن زمان به ندرت انجام داده بود.

Snake Pit

آناتول لیتواک، کارگردان فیلم، به همراه بازیگر نقش اول خود، الیویا دهاویلند، از چندین آسایشگاه روانی و تیمارستان بازدید کردند. لیتواک از بازیگر خود خواست تا با کم کردن وزن خود، چین و چروک‌های طبیعی بر صورتش را نمایان سازد و به این طریق بر واقعنمایی بازی خود بیافزاید.

بیشتر روزنامه‌ها و منتقدین آن زمان، جسارت هالیوود در نمایش صریح واقعیت و نیز کوشش فیلم در باوراندن درمانپذیری بیماری‌های روانی را ستودند. در آن زمان به جز چند صدای مخالف که بر ساختار هنری و دراماتیک فیلم ایراد می‌گرفتند، بیشتر سازندگان و منتقدان و مخاطبان فیلم بر این نکته تاکید داشتند که فیلم بیش از آن که بر دراماتیک کردن صحنه‌های جنون و مراحل درمان آن بپردازد، به امکان درمان بیماری‌های روانی و ذهنی اشاره دارد.

نمایش فیلم گودال مار آن چنان موفق بود و چنان تاثیری داشت که بی‌درنگ قوانین بازپروری و نگاهداری بیماران روانی و ذهنی در بیمارستان‌ها تغییر یافت.

داستان گودال مار اگرچه یک رمان اتوبیوگرافیک نیست اما حاصل تجربه‌ی هشت ماهه‌ی نویسنده در یک آسایشگاه روانی است. نام کتاب به باوری قدیمی اشاره دارد که بر طبق آن دیوانگان یا مجانین را در گودالی پر از مار می‌انداختند تا اگر بیگناه بودند، از شوک ناشی از وحشت شفایافته و از گودال خارج شوند و اگر گناهکار بودند به نیش مار بمیرند.

ویرجینیا قهرمان داستان گودال مار، پس از شکست اقتصادی در زندگی به منطقه‌ای دوردست و آرام می‌رود تا دوباره وضعیت عادی خود را بازیابد. فشار اقتصادی وارد آمده بر او آن قدر زیاد بوده که ویرجینیا را دچار ازهم‌گسیختگی‌ها و ناهنجاری‌های احساسی کرده است. کتاب، تجربیات روزانه‌ی ویرجینیا در یک آسایشگاه روانی را از نگاه قهرمان داستان پی می‌گیرد. مری جین وارد نویسنده کتاب، گرچه پس از انتشار آن مورد حمله‌های بسیار قرار گرفت اما فروش بالای کتاب درآمدی هنگفت نصیب او کرد. شهرت جنجال‌برانگیز کتاب، مانع از آن شد که استودیوهای فیلمسازی پیشنهاد لیتواک در برگردان سینمایی آن را بپذیرند. لیتواک سرانجام توانست استودیوی فیلمسازی فاکس را که در ساخت فیلم‌های اجتماعی همچون خوشه‌های خشم سابقه داشت راضی کند. اما به هر صورت، بسیاری از توصیف‌های صریح و دل‌آزار کتاب  در برگردان سینمایی معتدل‌تر و نرم‌تر شدند.

آناتول لیتواک ، کارگردان فیلم، در برگردان سینمایی داستان، با آن که می‌توانسته با تصاویر یا فیلمبرداری و مونتاژ خاص، جهان پیرامون را از دریچه‌ی ذهن بیمار ویرجینیا نشان دهد، کوشیده است تا در کنار قهرمان داستان باقی بماند. لیتواک تنها جلوه‌های بیرونی این ناهنجاری ذهنی را به تصویر کشیده است. این عمل باعث شده که فیلم بیش از آن که نمایانگر ذهنیات درونی یک بیمار روانی باشد، تصویری دقیق و آشکار از وضعیت او و دیگر بیماران در بیمارستان و باورپذیری بیشتر درمان‌ها و کوشش‌های پزشکان باشد. البته لیتواک کاملن از ذهن قهرمان داستان دور نشده و با استفاده از باند صوتی، ارتباط میان تماشاگر و ذهنیت ویرجینیا را نیز حفظ کرده است. در واقع می توان گفت که صدای درونی یا ذهنی ویرجینیا، همان برگردان راوی ذهنی و درونی اول شخص کتاب مری جین وارد است. در نتیجه، جدایی میان تردیدها و توهم‌های صدای درونی و ذهنی ویرجینیا و تصویر واقعیت ضبط شده از چشم دوربین، بیننده را به فاصله‌گذاری میان خود و قهرمان فیلم و پرسش از واقعیت یا حقیقی بودن دریافت های او وا می‌دارد. این تمهید سینمایی، و استفاده‌ی ماهرانه از صدا، امتیازی است که داستان اصلی و خواننده‌ی داستان و در نهایت ادبیات از آن بی بهره‌اند.

البته کارگردان از تمهیدهای دیگری نیز در برگردان تصویری دنیای ذهنی قهرمان داستان استفاده می‌کند. برای نمونه از نگاه‌های ویرجینیا به بالا و حرکت دوربین پس از این نگاه و فاصله گرفتن آن با ویرجینیا، نه تنها رفت و برگشت‌های ذهنی قهرمان میان واقعیت و توهم را نشان می‌دهد بلکه نشانه‌ای از اشتیاق ویرجینیا به گریز و خروج از این گودال است.

لیتواک در نیمه‌ی اول فیلم می‌کوشد تا به سبک فیلم‌های معمایی و نوآر به تماشاگر اطلاع چندانی ندهد و به این طریق، بر پریشانی ذهنی و درماندگی قهرمان داستان تاکید ورزد.

اما از منظری دیگر، این فیلم است که محافظه‌کارانه‌تر و یا به عبارتی دیگر هدفمند‌تر از داستان عمل می‌کند. در داستان اصلی، ویرجینیا مادری نویسنده است که از نظر اجتماعی چهره‌ای نسبتن موفق دارد اما به خاطر بی‌کفایتی یا ناتوانی همسرش در تامین اقتصادی و مالی خانواده به سوی روانپریشی سوق می‌یابد. اما در فیلم، ویرجینیا به تازگی با رابرت ازدواج کرده است و ترس از مادر شدن و قبول وظایف همسرداری و خانه داری از ریشه‌های بیماری او دانسته می‌شود. این همگامی با نظریه‌های روانکاوانه‌ی رایج در آن زمان، فیلم را در مقایسه با کتاب بیشتر به نگاه مردانه متمایل می‌کند. در واقع داستان زن نویسنده‌ای که از دید ذهنی قهرمان خود به دنیا می‌نگرد، در قالب سینمایی خود به روایتی مردمحور از تلاش برای بازگرداندن زنی بیمار به وضعیت سابقن  پایدار و مورد پسند جامعه تبدیل شده است.

تغییر یک داستان ذهنی از توهمات یک زن به فیلمی از چگونگی درمان یک بیمار روانی با رویکرد روانکاوانه، چیزی بود که از همان ابتدا تهیه‌کنندگان و فیلمنامه‌نویسان در نظر داشتند. لیتواک در کنار فیلمنامه‌نویسان خود از مشاوره‌ی چند پزشک روانکاو نیز بهره جست و کوشید تا پرونده‌ی پزشکی کاملی از وضعیت قهرمان فیلم خود تهیه و آن را از منظر روانکاوی فرویدی تفسیر کند. چیزی که در رمان اصلی وجود ندارد. فیلمنامه‌نویسان فیلم به جای آن که همچون داستان اصلی، ریشه‌ی نابسامانی ذهنی ویرجینیا را در درگیری‌های ذهنی ناشی از نابسامانی‌های جامعه و  فشار اقتصادی و وظایف مادری و در عین حال نویسندگی و استقلال فردی بدانند، دیوانگی او را نتیجه‌ی تجربه‌های فردی و به خصوص گذشته و کودکی او نشان می‌دهند.

در فیلم گودال مار، بهبود ویرجینیا با تشخیص او در این که همسر رابرت است تایید می‌شود. ویرجینیا در پایان می‌پذیرد که مادر شدن بهترین گزینه برای ادامه‌ی زندگی اوست. و یا در صحنه‌ای دیگر، آن جایی که ویرجینیا پس از بهبود در حال خروج از بیمارستان است، چهره‌ی او در سایه‌ی ابری قرار دارد و تنها وقتی در روشنایی قرار می‌گیرد که رابرت، همسرش ، او را مطمئن می‌سازد که هنوز حلقه‌ی ازدواج وی را برایش حفظ کرده است.

گاهی فکر می‌کنم که من به اندازه‌ی دیگران بیمار نیستم. اما  می‌گویند که اگر فکر می‌‌کنی که بیمار نیستی پس بدان که بیماری. اگر بگویم که بیمارم، شاید به این معنی باشد که بیمار نیستم. وحشتناک این است که من دیگر نمی‌توانم از هیچ چیزی مطمئن باشم.

احساس می‌کنم که جایی در میان غریبه‌ها بوده‌ام و در همان حال از جایی بالاتر و دورتر به آن‌ها می‌نگریستم. تمام آن مکان در نظرم چون گودالی عمیق می‌آمد، و مردمانی را که در آن تو بودند چون جانورانی عجیب می‌دیدم – مثل مارها! و من به داخل آن گودال فرو می‌افتادم و همچنان با خود می‌اندیشیدم که من نیز یک مار هستم.

[از داستان گودال مار]

anatole litvak

آناتول لیتواک

1902 – 1974

میخاییل آناتول لیتواک، در کیف اکراین که در آن زمان بخشی از روسیه بود به دنیا آمد. لیتواک پس از تحصیل تئاتر و شرکت در کلاس‌های بازیگری به آلمان رفت اما با قدرت گرفتن نازی‌ها در آن کشور، به انگلستان گریخت. لیتواک در انگلستان و فرانسه به نویسندگی برای سینما و فیلمسازی روی آورد و پیش از آن که به دعوت هالیوود به امریکا برود، چندین فیلم در آن دو کشور ساخت.

لیتواک از جمله‌ کارگردان‌هایی بود که به سرپرستی فرنک کاپرا مامور ساخت مجموعه‌ی مستند چرا می‌جنگیم شد. این فیلم‌های تبلیغاتی، ماموریت داشتند تا امریکایی‌ها را در جنگ با آلمان و متحدانش در جنگ دوم جهانی، تهییج کنند. لیتواک به خاطر توانایی‌اش در زبان‌های فرانسوی، روسی و آلمانی نقش مهمی در سرپرستی گروه فیلمبرداری داشت.

لیتواک پس از پایان جنگ، با تجربه‌ی بسیاری که در مستندسازی کسب کرده بود، فیلم‌های سینمایی موفقی چون ببخشید، شماره اشتباهی است و گودال مار را ساخت. لیتواک در دهه‌ی پنجاه میلادی به اروپا بازگشت و چندین فیلم همچون آناستازیا ، آیا برامس را دوست دارید و شب ژنرال‌ها را نیز در آن جا ساخت. او در 1974 در فرانسه درگذشت.

جوایز فیلم گودال مار:

1949 – برنده‌ی جایزه‌ی اسکار بهترین صدابرداری

1949 – نامزد جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای الیویا دِهاویلند

1949 – نامزد جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردان برای آناتول لیتواک

1949 – نامزده جایزه‌ی اسکار بهترین موسیقی برای الفرد نیومن

1949 – نامزد جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم

1949 – نامزد جایزه‌ی اسکار بهترین فیلمنامه

1950 – برنده جایزه‌ی بهترین کارگردانی از جشنواره‌ی بودیل

1949 – نامزد جایزه‌ی بهترین فیلم سینمایی از اتحادیه‌ی کارگردان‌های امریکا

1950 – برنده‌ی جایزه نوار نقره‌ای بهترین بازیگر نقش اول زن خارجی از اتحادیه‌ی ملی روزنامه‌نگاران سینمایی ایتالیا

1948 – برنده‌ی جایزه‌ی بهترین بازیگر نقش اول زن از کانون منتقدان فیلم نیویورک

1949 – نامزد جایزه‌ی شیر طلایی از جشنواره‌ی ونیز برای آناتول لیتواک

1949 – برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلمنامه از اتحادیه‌ی نویسندگان امریکا

mary jane ward

مری جین وارد

1905 – 1981

مری جین وارد که از بیماری شیزوفرنی رنج می‌برد، در طول زندگی خود چندین بار در آسایشگاه‌های روانی بستری شد. او در زمان حیات خود ارتباط ویرجینیا، قهرمان داستان گودال مار را به زندگی خود انکار می‌کرد و ادعا می‌کرد که این شخصیت را از روی یکی از بیماران آسایشگاهی که او درآن بستری بوده الهام گرفته است. اما گزارش‌های پزشکی و اسناد باقی‌مانده از آن زمان، در این که این داستان یک خودزندگینامه یا شرح حال خود نویسنده است هیچ شکی باقی نمی‌گذارد. مری جین وارد از هشت رمانی که به نگارش درآورد، در سه رمان به موضوع بیماری روانی پرداخته است.

کتاب‌ها:

1938 – سیب مومی

1946 – گودال مار

1948 – چتر استاد

1969 – خلاف عقربه های ساعت

1951 – موسیقی کوچک شبانه

1952 – برای زن‌ها متفاوت است