فریتز لانگ : اسطوره ای از مهد اکسپرسیونیزم


 

متولد 5 دسامبر 1890 در وین با نام کامل «فردریش کریستین آنتون لانگ». تحصیل معماری در مدرسه عالی فنی وین و سپس تحصیل نقاشی در آکادمی هنرهای طراحی وین و مدرسه دولتی هنر یولیوس دیتز مونیخ. آشنایی با سینما در کودکی: «در آن روزها اهمیتی نمی‌دادیم که داریم چه فیلمی می‌بینیم. یک روز من و دوستانم به سینمایی در شهر وین رفتیم. فیلمی که نشان می‌دادند سرقت بزرگ قطار نام داشت و وقتی آنها می‌خواستند به ایستگاه هجوم بیاورند، یادم می‌آید که ما با کوبیدن پایمان به زمین اولین صدای فیلم را ایجاد کردیم. گرمب گرمب!»
سفر به دور دنیا و دیدار از شوروی، ‌جنوب آسیا، ژاپن، چین، آفریقای شمالی و چند کشور دیگر و در همان حال کشیدن نقاشی و کارت پستال و کارتون برای روزنامه‌ها. مدتی فعالیت به عنوان مشاور هنری یک سیرک و یک کاباره. سفر به پاریس در 1913 و برپایی نمایشگاهی از نقاشی‌ها و آثار هنری‌اش در ژوئن 1914: « سرعت حرکت زندگی ما بسیار تندتر از زندگی والدین ماست. والدین من ماهی دوبار به تئاتر می‌رفتند و بعد درباره آن با دوستانشان بحث می‌کردند. این برایشان حادثه مهمی بود چون توانسته بودند شاهد دو ماجرای مربوط به زندگی بشر باشند. ولی وقتی مثل من در 1912 تا 1914 عادت داری روزی یکی دو بار سینما بروی، آن وقت ناظر خیلی چیزهای بیشتری خواهی بود، حقایق بیشتر و قصه‌های بیشتری از زندگی. بنابراین ما دیگر به آن کندی زندگی نمی‌کنیم و زمان برای ما بسیار تندتر می‌گذرد. وقتی مساله‌ای مثل عدم تمایل به ازدواج در میان نسل جوان مطرح می‌شود شاید علتش این باشد که آیا واقعا یک زن یا مرد با همسر دلخواه خود کامل می‌شود یا نه. شاید بتوان بیش از گذشته تجربه کسب کرد که این مسلما شوهران و زنان را نیز در بر خواهد گرفت. سینما را به خاطر تحرکش دوست داشتم. وقتی یک اسب را نقاشی می‌کنی طبعا آن حیوان حرکتی ندارد اما در سینما می‌توانی حرکتش را ثبت کنی. در پاریس فیلمهای حادثه‌ای فرانسوی می‌دیدم. به یاد ندارم که در این دوره هیچ فیلم امریکایی دیده باشم. بعد جنگ شروع شد و من مجبور شدم فرانسه را ترک کنم و به اتریش بروم و بالاجبار به جنگ اعزام شدم».
چهار بار جراحت در جنگ و کسب هفت مدال. شرکت در چند نمایش عام‌المنفعه از سوی ارتش. آغاز فیلمنامه نویسی در 1916 و فروش اولین فیلمنامه‌ها که به کارگردانی «جو می» در برلین ساخته شدند: «در آن روزها نوشتن هر فیلمنامه فقط چهار تا پنج روز وقتم را می‌گرفت (فراموش نکنید که فیلمها دیالوگ نداشتند و کوتاه‌تر هم بودند). بالاخره یک روز فیلمنامه را برداشتم و به سراغ اریش پومر (سرپرست وقت دکلا فیلم برلین) رفتم و گفتم: ببین، این فیلمنامه را تنها به یک شرط می‌فروشم و آن هم این است که خودم کارگردانی‌اش کنم. و به این ترتیب بود که اولین کارم را به عنوان یک کارگردان بدست آوردم.»
اولین فیلم‌ها که داستان‌هایشان عموما عشق‌های ناکام بود: «1919: دورگه، عنکبوت‌ها (بخش اول: دریای طلایی)، هاراگیری.1920: عنکبوت‌ها (قسمت دوم: کشتی الماس)، تصویر متحرک، چهار نفر به خاطر یک زن»
انجام مقدمات ساخت مطب دکتر کالیگاری (1920- روپرت وینه) از اولین و مهمترین فیلم‌های اکسپرسیونیستی تاریخ سینما: «اریش پومر کارگردانی مطب دکتر کالیگاری را به من سپرد ولی صاحب سینمایی که از اولین قسمت فیلم عنکبوت‌ها سود سرشاری برده بود مرا تحت فشار قرار داد تا فورا قسمت دوم آن را بسازم. پومر هم مجبور شد آن را پس بگیرد که من بتوانم قسمت بعدی سریال را بسازم»
آغاز همکاری با «تئا فون هاربو» به عنوان فیلمنامه‌نویس و ازدواج با او در 1922.

اولین فیلم مهم: «مرگ خسته (1921)». نمایش در فرانسه با نام «سه جهان» و دو سال نمایش متوالی در امریکا با نام «بین دو دنیا» و استقبال منتقدین.
ساخت چند مجموعه دو قسمتی: «مقبره هندی (1921)، دکتر مابوزه قمارباز (1922)، نیبلونگن‌ها (1924)».
سفر به امریکا جهت آشنایی با امکانات تکنیکی سینمای امریکا: «اولین شبی که وارد شدیم هنوز دشمنان بیگانه‌ای بودیم و بنابراین به ما اجازه ندادند از کشتی پیاده شویم. کشتی ما جایی در غرب نیویورک لنگر انداخته بود و من از عرشه به خیابانها و چراغهای رنگ و وارنگ و ساختمانهای بلند نگاه می‌کردم. همانجا بود که دستمایه متروپلیس را بدست آوردم»
بازگشت به برلین پس از حدود یک ماه اقامت در نیویورک و هالیوود. ساخت «متروپلیس»، یکی از تحسین شده‌ترین فیلمهای صامت تاریخ سینما در 1927.
آخرین فیلم‌های صامت: «جاسوس‌ها (1928)، زنی در ماه (1929)».
ساخت اولین فیلم ناطق با عنوان «ام» در 1931 راجع به یک قاتل روانی. ساخت آخرین فیلم در آلمان، «وصیت‌نامه دکتر مابوزه» با فضایی ضد نازیسم. توقیف فیلم توسط رایش سوم. پادرمیانی گوبلز و پیشنهاد سرپرستی کل صنعت فیلم آلمان به لانگ و کسب موافقت ضمنی او. فرار شبانه لانگ به پاریس با صرف نظر کردن از دارایی‌هایش. مصادره اموال او توسط حکومت نازی و جدا شدن همسرش از او و پیوستنش به حزب نازی. ساخت «لیلیوم» در 1934 در پاریس.
مهاجرت به امریکا و دریافت مدارک اولیه تابعیت در فوریه 1935: «پس از در رفتن از چنگ گوبلز خیلی خیلی خوشحال بودم. در آن روزها حتی نمی‌خواستم یک کلمه هم آلمانی حرف بزنم. به سختی آزرده خاطر بودم به خاطر بلایی که بر سر آلمان آمده بود، کشوری که خیلی دوستش داشتم. فقط به زبان انگلیسی چیز می‌خواندم. سرتاسر کشور را طی کردم و سعی کردم با هر کسی حرف بزنم و فیلم ببینم. طبیعی است که به سرخپوست‌ها هم خیلی علاقه‌مند شدم. بنابراین به آریزونا رفتم و حدود هشت هفته‌ای با آنها زندگی کردم».
فیلم سازی در امریکا
فیلم‌هایی عموما جنایی و حول محور قتل، سرقت، جاسوسی، خیانت، انتقام: «خشم (1936)، شما فقط یک بار زندگی می‌کنید (1937)، تو و من (1938)، زنی در قاب پنجره (1944)، وزارت ترس (1944)، خیابان اسکارلت (1945)، راز پشت در (1948)، خانه‌ای کنار رودخانه (1950)، گاردنیای آبی، تعقیب بزرگ (1953)، هوس انسانی (1954)، وقتی شهر به خواب می‌رود (1956)، ورای شکی معقول (1956)»
درباره هوس انسانی: «من واقعا دلشوره آن را داشتم که فیلم در پاریس شکست بخورد چون تحریف آشکاری بود از کار زولا، ولی در پاریس نقدهای خوبی درباره آن نوشتند، دلیلش را خودم هم نمی‌دانم».
ضد نازیسم، جنگی، ماجرایی: «شکار انسان (1941)، جلادان هم می‌میرند (1943)، خنجر و غلاف (1946)، کماندوی امریکایی در فیلیپین (1950)، برخورد در شب (1952)، مون فلیت (1955)»
درباره کماندوی امریکایی در فیلیپین: « این فیلم به من پیشنهاد شده بود، و حتی یک کارگردان هم باید زندگی کند. راستش را بخواهید من به پول احتیاج داشتم. اغلب کارگردانها را مورد سرزنش قرار می‌دهند که چرا این فیلم را ساختید یا چرا آن کار را کردید. ولی کسی هرگز نمی‌گوید یک کارگردان هم باید نان بخورد».
وسترن: «بازگشت فرانک جیمز (1940- اولین فیلم رنگی)، وسترن یونیون (1941)، مزرعه بدنام (1952)»
«من چیزی بودم که همیشه در هالیوود مورد تنفر است یعنی یک کمال‌گرا. هیچ کس یک کمال‌گرا را دوست ندارد، می‌دانید: "کار کردن با او خیلی سخت است، چون دقیقا می‌داند چه می‌خواهد! چه کسی دلش به حال تماشاگران می‌سوزد؟ تماشاگران خرفتند" که البته به عقیده من اصلا هم نیستند. اما اغلب تهیه‌کنندگان سینما فکر می‌کنند که تماشاگران خرفتند».
آخرین فیلمها در خارج از امریکا و به پیشنهاد یک تهیه کننده آلمانی: « ببر ایشناپور - مقبره هندی (1959)، هزار چشم دکتر مابوزه (1961)»
بازی در نقش خودش در فیلم «تحقیر» ساخته ژان لوک گدار در 1963.کاهش شدید بینایی و از دست دادن قابلیت کار در سینما.
مرگ در دوم آگوست 1976 در لس آنجلس، در حالی که تقریبا کور شده بود.