مرداب ****
نویسنده و کارگردان: لوکرسیا مارتل.مدیر فیلمبرداری: هوگو کولاسه. تدوینگر: سانتیاگو ریچی. طراح تولید: گراسیهلا اودهریگو. بازیگران: مرسدس موران. گراسیهلا بورخس. مارتین آدخمیان. لئونورا بالکارسه. محصول 2001 آرژانتین/فرانسه/اسپانیا. 103 دقیقه.
فیلم اولِ مارتل نهفقط دستکمی از دو فیلم بعدیاش ندارد، حتی جاهطلبانهتر و پیچیدهتر است؛ کمتر دراماتیک است و در غیابِ یک موضوع اصلی و محوری، حاشیه - همان حواشیِ جذابِ فیلمهای بعدی – بر آن غلبه دارد. آنقدر شخصیتها زیادند و یکباره معرفی میشوند، و سکانسها چنان کوتاه و تکهتکهاند که تا دقایقی طولانی نمیشود فهمید آدمها با هم چه نسبتی دارند و کی ارباب است و کی خدمتکار. فیلم چنان در دادن اطلاعات از خود خست نشان میدهد که ناگهان متوجه میشویم بیش از آنکه نگران داستان و روابط شخصیتها باشیم، فقط داریم به تصاویر نگاه میکنیم. مثل رفتن به یک نمایشگاه عکس یا بهتر، اینستالیشن است، پر از لحظههای نابِ وصفنشدنی. مارتل تصویرهایی شگفتانگیز دارد، و میزانسنهایی پرجزئیات.
سایت imdb خلاصه داستان خوبی درباره فیلم نوشته:
چخوف در آرژانتین معاصر. مچا (Mecha) و گرهگوریو با بچههای نوجوانشان در منطقهای ییلاقی نزدیک مرداب هستند. هوا گرم است. بزرگها مدام مستاند؛ مکا خودش را با خرده شیشه زخمی میکند و مجبور میشوند ببرندش درمانگاه و پسرش خوزه به عیادتش میآید. خویشاوندی به نام تالی بچههایش را هم همراه میآورد. بچهها به حال خودشان هستند، کنار استخر پر از لجن آفتاب میگیرند، در شهر به مجلس رقص میروند، تفنگ به دست در تپهها به شکار میروند، بدون گواهینامه رانندگی میکنند. یکی از دخترها عاشق خدمتکاری به نام ایزابل است که متهم به دزدیست. مادر و پسر، پسر و خواهرها، دخترک و ایزابل با صمیمتی هولناک در هم میلولند. بزرگترها حواسشان نیست که چه کسی در خطر است؟
آدمکشها (قاتلین) ***
کارگردان: رابرت سیودماک. فیلمنامه: آنتونی وِیلر (و ریچارد بروکس و جان هیوستن) بر اساس داستانی به همین نام از ارنست همینگوی. موسیقی: میکلوش روژا. فیلمبردار: الوود برهدل. تدوین: آرتور هیلتن. بازیگران: برت لنکستر، آوا گاردنر، ادموند اوبراین. محصول 1946 آمریکا. سیاهوسفید. 103 دقیقه.
نمیدانم چرا تماشای این فیلم برایم اینقدر دیر اتفاق افتاد. داستان همینگوی را خیلی دوست دارم و بیست سال پیش برای دل خودم ترجمه کردم و ترجمههای دیگرش را هم خواندهام. نسخهی دان سیگل را پانزده سال پیش دیدم و اصلاً خوشم نیامد، ولی اینیکی تا مدتها در دسترس نبود. بعدتر هم چندان رغبتی به تماشایش نداشتم (چندان امیدوار نبودم). اما فیلم خیلی بهتر از انتظارم بود.
بخش اول فیلم عین داستان است: دو مرد در شهری کوچک از راه میرسند و وارد کافهای میشوند و بنا میکنند سر به سر گارسنها گذاشتنِ و بعد معلوم میشود برای قتل مردی به نام آندرسن آمدهاند که «سوئدی»ست و هر شب ساعت شش به آن کافه میآید. مرد پیدایش نمیشود و آن دو مرد میروند و یکی از گارسنها به «سوئدی» خبر میدهد. او در رختخوابش خوابیده و از این خبر تعجب نمیکند. گارسن به کافه برمیگردد و داستان تمام میشود.
فیلم داستان را ادامه میدهد، بهگونهای همشهریکینوار. سوئدی کشته میشود و یک مامور بیمه تلاش میکند از ماجرا سردربیاورد. سراغ تکتک آدمهایی که او را میشناختهاند میرود و قصههاشان را میشنود و بهمرور دلیل قتل مشخص میشود.
نکتهی جالب رعایت دقیق POV است. در میان فیلمهای کلاسیک کمتر فیلمی هست که POV را دقیق رعایت کند. عرف هالیوود این است که معمولاً آنچه کسی تعریف میکند بهانهایست برای نمایش ماجرا و مهم نیست که خود او در تکتک صحنههای فلاشبک حضور داشته باشد. (نمونهی مشهورش «سانست بلوار» وایلدر است که از دید ویلیام هولدن روایت میشود ولی در صحنهای از آن هولدن حضور ندارد، و البته بسیاری نمونههای دیگر). ولی در اینجا POV دقیق رعایت شده و فیلم محدودیتهایش را پذیرفته. فقط در اواخر فیلم یکی از شخصیتها در حالت هذیان است، ولی چیزهای پراکندهای که میگوید بهانهای میشود برای ارائهی فلاشبکی از گذشته. طبعاً شخصیتهایی که آن هذیان را میشنوند به همان تصویری که ما میبینیم نمیرسند ولی حالتشان طوریست که انگار میرسند!
پازلِ تکهتکهی فیلم کمک میکند که اگر ابهام داستانِ همینگوی از میان میرود، ولی به تصویری سرراست منجر نمیشود (دستکم تا اواخر فیلم اینگونه است). گذشتهای طولانی با برشهایی کوتاه به نمایش درمیآید و فاصلهی میان این فلاشبکها را باید در ذهنمان پر کنیم. فیلم همچنین کوشیده کاری کند که میان دیالوگهای همینگوی در بخش اول و باقی دیالوگها گسست ایجاد نشود و تا حدی موفق است. برت لنکستر در نخستین نقش مهمش حضوری چشمگیر دارد و آوا گاردنر همان تصویر «زن عاشقکش» فیلمهای آن دوران را در شکل نمونهایاش ارائه میدهد. ادموند اوبراین هم ترکیبیست از شخصیتِ خنثای تامسن (در «همشهری کین») و کارآگاه نمونهای مدل هامفری بوگارت.
البته بسط قصه به وجه تمثیلیاش بهشدت لطمه زده. ابهام رازآمیز اشتباهی در گذشته که قابل جبران نیست، اینجا آشکارا در «زن و پول و دزدی و خیانت» خلاصه شده، و پایان فیلم به نسبت بخشهای آغازین، سرهمبندی شده و ناامیدکننده است. بااینحال، ایجاز در قصهگویی، میزانسنهای حرفهای و بازیها باعث میشود که فیلم، قابل قبول جلوه کند. از همه مهمتر بخش آغازین فیلم است که اگر به دید یک فیلم کوتاه نگاهش کنیم تصویر کموبیش متقاعدکنندهای از داستان همینگوی است. طبعاً بخشی از احترامی که برای فیلم قائل شدم به همین ربط دارد.
توی داستان آدمکشها از سرِ مزهپرانی کافهچی (جرج) و بعد نیک را bright boy (بچه باهوشه) صدا میزنند. وقتی دیدم فیلم جرج را یک پیرمرد تصویر کرده حسابی جاخوردم. ولی «بچه باهوشه» گفتن به یک پیرمرد طبعاً نیشدارتر به نظر میرسد. در حالی که در داستان اشارهای به سن کافهچی نشده. اختلاف سن دو کافهچی همچنین آدم را یاد دیگر داستانِ درخشان همینگوی («جایی تمیز و خوشنور») میاندازد. شاید هم فیلم از آن یکی الهام گرفته.
نوشتهاند همینگوی به دعوت کمپانی در نمایشی اختصاصی فیلم را دید و بعد که بیرون آمد یک بطری آب و یک بطری مشروب را از جیب درآورد و گفت: «اینها را محض احتیاط آورده بودم که مبادا فیلم خوب نباشد. ولی احتیاجی به آنها نشد!»

آدمکشها 1/2*
کارگردان: دان سیگل. فیلمنامه: جین. ل. کون. براساس داستانی از ارنست همینگوی. فیلمبردار: ریچارد راولینگز. موسیقی: جان ویلیامز. تدوین: ریچارد بلدینگ. بازیگران: لی ماروین، آنجی دیکنسن، جان کاساوتیس، کلو گالاگر، رونالد ریگان. محصول 1964 آمریکا. 93 دقیقه. رنگی.
نسخهی دان سیگل را (که برای تلویزیون ساخته شده) دیشب دوباره دیدم. نکتهی عجیب شباهت فراوانش به نسخهی سیودماک است (به لحاظ خط قصه، ساختار پر از فلاشبک، گرهگشایی و بهخصوص شخصیت زن). تفاوت عمده در شروع فیلم است که کافهی داستان همینگوی بدل شده به مدرسهی نابیناها. دیالوگهای درخشانِ همینگوی بدل شده به اکشن: دو آدمکش از راه میرسند تا یکی از معلمها را بکشند، و میکشند. این درمجموع بهترین صحنهی فیلم است که با ظرافت و تکاندهنده از آب درآمده (البته به شرطی که آن را با داستان و نسخهی قبلی مقایسه نکنیم!) تفاوت دیگر این است که به جای مامور بیمه همین دو قاتل در پی کشفِ هویت مقتول و علتِ قتل برمیآیند (به انگیزهی پول). باقی کموبیش شبیه نسخهی قبلیست. با این تفاوت که POV اصلاً رعایت نشده (خیلی جاها صحنهها حاوی رابطهای خصوصیست که امکان دیدهشدن توسط نقل کننده ندارد، مثل صحنههای مغازله). «بوکس» بدل شده به «مسابقهی اتومبیلرانی» و مهارت در رانندگی توجیهیست برای ورود به باند سرقت. باقی همان چیزهای قبلیست: زن، پول، خیانت، فریب... از میزانسنهای باوسواس سیودماک خبری نیست، نماها نسبتاً درشت (متناسب با کادر تلویزیون) است و بازیگران محور هستند. لی ماروین و کلو گالاگر شکل اغراقآمیزی از قاتلانِ همینگوی را به نمایش میگذارند (که شبیه زوجهای کمدیاند. ماروین خشنتر و گالاگر لودهتر). آنجی دیکنسن به اندازهی آوا گاردنر «زن عاشقکش» نیست، ولی کموبیش قابل قبول است. بااینحال بازیگران دیگری در فیلم هستند که حالا حضورشان به چشم میآید: اولی جان کاساوتیس است، همان کارگردان مستقل صاحبنام آمریکا، با بازی و حضوری ستودنی، و دیگری رونالد ریگان، با بازی ناامیدکننده در نقش مغز متفکر آدمبدها. بااینحال در جمعبندی محصول 1946 در مقایسه با اینیکی، اصیلتر و عمیقتر، و به روح اثر همینگوی بسیار نزدیکتر است.