لس آنجلس تايمزـ كنت توران
استيون اسپيلبرگ در دوران كودكى در دهه ۱۹۵۰ هميشه به آسمان نگاه مى كرد و همراه پدرش از درام هاى فضايى چون «روزى كه زمين ايستاد» لذت مى برد و به دوستانش قول داده بود روزى سيسل ب دو ميل ژانر علمى تخيلى باشد. پس از گذشت نيم قرن اسپيلبرگ با مجموعه اى از جوايز و افتخارات به قول دوران كودكى اش عمل كرده است و با ساخت فيلم جنگ دنياها يكى از بهترين نمونه هاى آثار علمى تخيلى را عرضه كرده است.
اسپيلبرگ با الهام گرفتن از فيلمهاى قديمى اين ژانر و البته با استفاده محدود از جلوه هاى ويژه كار فوق العاده اى را انجام داده كه آن را بدل به يك اثر علمى تخيلى آزاردهنده كرده است. جنگ دنياها فيلمى سنتى است كه بيش از هر چيز قصد دارد تا به نگرانى هاى جارى جامعه بشرى بپردازد و البته اين چيزى است كه اكثر فيلمهاى جريان اصلى سينما از آن دورى مى كنند و همين باعث شده تا فيلم بيشتر از آنچه كه خالق آن در نظر داشته و يا ما انتظار داريم آزاردهنده باشد.
گرچه اسپيلبرگ در گفت وگوهايش عنوان كرد كه تمركز او در اين فيلم تلاش يك پدر درمانده و فرزندانش در كنار آمدن با حمله موجودات بيگانه است، در پاره اى اوقات اين عكس العمل ها ضعيف ترين عنصر فيلم محسوب مى شود. اما با حضور تام كروز در نقش آنچه مطبوعات، پدرى نه چندان مسؤوليت پذير مى دانند، راكوتا فانينگ فوق العاده جاستين چاكوين پسر نوجوان كروز و ميراندا اوتو در نقش همسرش، آنچه در اكثر اوقات حس مى كنيم برترى خير نيست بلكه قدرت خيره كننده شر است و اين بيشتر به وفادارى منبع اصلى فيلمنامه اقتباسى جاش فريدمن و ديويدكوئپ برمى گردد. رمان علمى تخيلى هربرت جرج ولتر به همين نام كه قبلاً سه بار براى مردم روايت شده است. زمانى كه جنگ دنياها در سال ۱۸۹۸در انگلستان منتشر شد يكى از سرى كتابهاى علمى تخيلى محسوب مى شد كه در كنار ماشين زمان و مرد نامريى از ولز چاپ شده بود و ماجراى حمله بيگانگان مريخى بر زمين براى تصاحب كره خاكى را روايت مى كرد.
وقتى كه اورسون ولز اقتباسى راديويى از اين كتاب را در شب هالووين ۱۹۳۸ اجرا كرد، وحشتى عجيب سراسر آمريكا را فراگرفت و به گزارش نيويورك تايمز حتى فردى در پاى تلفن فرياد مى زد: دنيا مى خواهد به آخر برسد و من كارهاى زيادى بايد انجام دهم و فيلم جورج پال نيز دراقتباس سال ۱۹۵۳ سه نامزدى اسكار به دست آورد و يك جايزه براى بهترين جلوه هاى ويژه گرفت. جذابيت محتواى كتاب باعث شد تا بسيارى از كارگردانان از آلفرد هيچكاك تا سرگى آيزنشتاين در پى ساخت فيلمى از آن باشند.
رمان اصلى زمانى نوشته شد كه انگلستان در وحشت از حمله آلمانها به سر مى برد و نمايشنامه راديويى ولز در آستانه جنگ دوم جهانى پخش شد و پال نيز فيلم را در اوج دوران جنگ سرد ساخت و به نظر مى رسيد همه آنها به امكانپذير بودن داستانشان اعتقاد داشتند تا جايى كه ولز در مورد برنامه خود گفت: من سعى كردم تا همه جزئيات قابل باور و امكانپذير كتاب را در كارم بياورم وبه همين خاطر غيرممكن در اين قضيه وجود ندارد.
در روزگار فعلى نيز با وجود تهديد تروريسم و القاعده فيلم اسپيلبرگ مى تواند با شرايط زمانه و پارانوياى ذهنى ما همخوانى داشته باشد و هر لحظه امكان دارد تا همانگونه كه در فيلم مى بينيم، دنيا به پايان برسد اما اسپيلبرگ با نريشن مورگان فريمن از كتاب ۱۸۹۸ ولز در آغاز فيلم نسبت به آن اداى دين مى كند: هيچ كس باور نمى كند كه در آغاز قرن ۲۱ دنياى ما پيش از خودمان توسط موجودات باهوشى تحت نظر قرار داشته باشد...
از سويى ديگر اسپيلبرگ با كمك متخصصان جلوه هاى ويژه شركت ILM و ناظر ارشد آن دنيس موران موفق شد، تا فانتزى خالص حمله بيگانگان فضايى را بيش از حد تصورمان باورپذير كند.
او در نهايت توان صدمات غيرقابل تصورى راكه اين موجودات بيگانه مى زنند، به تصوير مى كشد. از بخاركردن مردم تا نابودى تأسيسات كليدى شهر و اسپيلبرگ در اين راه با كمك همكاران هميشگى اش مايكل كان (تدوين گر) يانوش كامينسكى (مدير فيلمبردارى) جان ويليامز (آهنگساز) در يك كارتر (طراح توليد) مى تواند كابوس هاى شبانه ما را باورپذير و جذاب كند.
اما تام كروز هميشه اثبات كرده كه راه باقى ماندن در شرايط دشوار را به خوبى مى داند و در اين فيلم نيز به قدرى كاريزما دارد كه ما هرگز از بابت آنچه موجودات بيگانه انجام مى دهد، براى او دلواپس نيستيم گرچه ما نمى توانيم باور كنيم كه او تا چه حد مى تواند پدر بدى باشد. ولى روابط او با پسرش رابى به قدرى بد است كه در لحظاتى به نظر مى رسد كه بيگانگان كل اين حمله را فقط براى اين منظور كه رابى خود را به پدر بى لياقتش اثبات كند انجام داده اند.
اما داكو فانينگ قصه ديگرى دارد. او كه سابقه بازى در مقابل ستارگانى چون دنزل واشنگتن، شون پن و رابرت دنيرو دارد به مرور در هر فيلم بهتر شده است. چهره وحشت زده او در مقابله با اتفاقات هراس آور در پشت شيشه اتومبيل تصويرى است كه قطعاً در اذهان همه ما باقى خواهد ماند.
با اين همه هنگامى كه موجودات بيگانه سرانجام ازسفينه هاى خود در پايان فيلم خارج مى شوند شوم و نفرت انگيز هستند، اين موجودات آنطور كه تصور مى كرديم همچون كوسه فيلم آرواره ها رعب آور نيستند. اسپيلبرگ با مسن تر شدن عاقل تر شده و از اين رو رعب انگيزترين چيزها را واقعيت هاى جامعه امروز مى داند. اينكه ما بزرگترين دشمنان خودمان و صد البته تنها اميدمان هستيم و شايد استيون اسپيلبرگ كار خود را در اين زمينه بهتر از آنچه فكر كنيم خوب انجام داده باشد و به ما اثبات كرده باشد كه دنياى ما تا چه حد شكننده است.
با اسپيلبرگ و جنگ دنياها
۱۱ سپتامبر
به روايت تازه
لس آنجلس تايمزـ كنت توران
استيون اسپيلبرگ در دوران كودكى در دهه ۱۹۵۰ هميشه به آسمان نگاه مى كرد و همراه پدرش از درام هاى فضايى چون «روزى كه زمين ايستاد» لذت مى برد و به دوستانش قول داده بود روزى سيسل ب دو ميل ژانر علمى تخيلى باشد. پس از گذشت نيم قرن اسپيلبرگ با مجموعه اى از جوايز و افتخارات به قول دوران كودكى اش عمل كرده است و با ساخت فيلم جنگ دنياها يكى از بهترين نمونه هاى آثار علمى تخيلى را عرضه كرده است.
اسپيلبرگ با الهام گرفتن از فيلمهاى قديمى اين ژانر و البته با استفاده محدود از جلوه هاى ويژه كار فوق العاده اى را انجام داده كه آن را بدل به يك اثر علمى تخيلى آزاردهنده كرده است. جنگ دنياها فيلمى سنتى است كه بيش از هر چيز قصد دارد تا به نگرانى هاى جارى جامعه بشرى بپردازد و البته اين چيزى است كه اكثر فيلمهاى جريان اصلى سينما از آن دورى مى كنند و همين باعث شده تا فيلم بيشتر از آنچه كه خالق آن در نظر داشته و يا ما انتظار داريم آزاردهنده باشد.
گرچه اسپيلبرگ در گفت وگوهايش عنوان كرد كه تمركز او در اين فيلم تلاش يك پدر درمانده و فرزندانش در كنار آمدن با حمله موجودات بيگانه است، در پاره اى اوقات اين عكس العمل ها ضعيف ترين عنصر فيلم محسوب مى شود. اما با حضور تام كروز در نقش آنچه مطبوعات، پدرى نه چندان مسؤوليت پذير مى دانند، راكوتا فانينگ فوق العاده جاستين چاكوين پسر نوجوان كروز و ميراندا اوتو در نقش همسرش، آنچه در اكثر اوقات حس مى كنيم برترى خير نيست بلكه قدرت خيره كننده شر است و اين بيشتر به وفادارى منبع اصلى فيلمنامه اقتباسى جاش فريدمن و ديويدكوئپ برمى گردد. رمان علمى تخيلى هربرت جرج ولتر به همين نام كه قبلاً سه بار براى مردم روايت شده است. زمانى كه جنگ دنياها در سال ۱۸۹۸در انگلستان منتشر شد يكى از سرى كتابهاى علمى تخيلى محسوب مى شد كه در كنار ماشين زمان و مرد نامريى از ولز چاپ شده بود و ماجراى حمله بيگانگان مريخى بر زمين براى تصاحب كره خاكى را روايت مى كرد.
وقتى كه اورسون ولز اقتباسى راديويى از اين كتاب را در شب هالووين ۱۹۳۸ اجرا كرد، وحشتى عجيب سراسر آمريكا را فراگرفت و به گزارش نيويورك تايمز حتى فردى در پاى تلفن فرياد مى زد: دنيا مى خواهد به آخر برسد و من كارهاى زيادى بايد انجام دهم و فيلم جورج پال نيز دراقتباس سال ۱۹۵۳ سه نامزدى اسكار به دست آورد و يك جايزه براى بهترين جلوه هاى ويژه گرفت. جذابيت محتواى كتاب باعث شد تا بسيارى از كارگردانان از آلفرد هيچكاك تا سرگى آيزنشتاين در پى ساخت فيلمى از آن باشند.
رمان اصلى زمانى نوشته شد كه انگلستان در وحشت از حمله آلمانها به سر مى برد و نمايشنامه راديويى ولز در آستانه جنگ دوم جهانى پخش شد و پال نيز فيلم را در اوج دوران جنگ سرد ساخت و به نظر مى رسيد همه آنها به امكانپذير بودن داستانشان اعتقاد داشتند تا جايى كه ولز در مورد برنامه خود گفت: من سعى كردم تا همه جزئيات قابل باور و امكانپذير كتاب را در كارم بياورم وبه همين خاطر غيرممكن در اين قضيه وجود ندارد.
در روزگار فعلى نيز با وجود تهديد تروريسم و القاعده فيلم اسپيلبرگ مى تواند با شرايط زمانه و پارانوياى ذهنى ما همخوانى داشته باشد و هر لحظه امكان دارد تا همانگونه كه در فيلم مى بينيم، دنيا به پايان برسد اما اسپيلبرگ با نريشن مورگان فريمن از كتاب ۱۸۹۸ ولز در آغاز فيلم نسبت به آن اداى دين مى كند: هيچ كس باور نمى كند كه در آغاز قرن ۲۱ دنياى ما پيش از خودمان توسط موجودات باهوشى تحت نظر قرار داشته باشد...
از سويى ديگر اسپيلبرگ با كمك متخصصان جلوه هاى ويژه شركت ILM و ناظر ارشد آن دنيس موران موفق شد، تا فانتزى خالص حمله بيگانگان فضايى را بيش از حد تصورمان باورپذير كند.
او در نهايت توان صدمات غيرقابل تصورى راكه اين موجودات بيگانه مى زنند، به تصوير مى كشد. از بخاركردن مردم تا نابودى تأسيسات كليدى شهر و اسپيلبرگ در اين راه با كمك همكاران هميشگى اش مايكل كان (تدوين گر) يانوش كامينسكى (مدير فيلمبردارى) جان ويليامز (آهنگساز) در يك كارتر (طراح توليد) مى تواند كابوس هاى شبانه ما را باورپذير و جذاب كند.
اما تام كروز هميشه اثبات كرده كه راه باقى ماندن در شرايط دشوار را به خوبى مى داند و در اين فيلم نيز به قدرى كاريزما دارد كه ما هرگز از بابت آنچه موجودات بيگانه انجام مى دهد، براى او دلواپس نيستيم گرچه ما نمى توانيم باور كنيم كه او تا چه حد مى تواند پدر بدى باشد. ولى روابط او با پسرش رابى به قدرى بد است كه در لحظاتى به نظر مى رسد كه بيگانگان كل اين حمله را فقط براى اين منظور كه رابى خود را به پدر بى لياقتش اثبات كند انجام داده اند.
اما داكو فانينگ قصه ديگرى دارد. او كه سابقه بازى در مقابل ستارگانى چون دنزل واشنگتن، شون پن و رابرت دنيرو دارد به مرور در هر فيلم بهتر شده است. چهره وحشت زده او در مقابله با اتفاقات هراس آور در پشت شيشه اتومبيل تصويرى است كه قطعاً در اذهان همه ما باقى خواهد ماند.
با اين همه هنگامى كه موجودات بيگانه سرانجام ازسفينه هاى خود در پايان فيلم خارج مى شوند شوم و نفرت انگيز هستند، اين موجودات آنطور كه تصور مى كرديم همچون كوسه فيلم آرواره ها رعب آور نيستند. اسپيلبرگ با مسن تر شدن عاقل تر شده و از اين رو رعب انگيزترين چيزها را واقعيت هاى جامعه امروز مى داند. اينكه ما بزرگترين دشمنان خودمان و صد البته تنها اميدمان هستيم و شايد استيون اسپيلبرگ كار خود را در اين زمينه بهتر از آنچه فكر كنيم خوب انجام داده باشد و به ما اثبات كرده باشد كه دنياى ما تا چه حد شكننده است.