خاکستر های زمان اثری نسبتا پیچیده از کارگردان نابغه هنگ کنگی وان کار وای ونگ ( kar wai wong ) است.
این اثراز نظر ژانری در ژانری تقریبا مشابه دیگر اثرهای این کارگردان یعنی درام قرار میگیرد با این تفاوت که مبارزات رزمی جلوه ای اکشن به این فیلم بخشیده است .
همچنین تاریخ وقوع فیلم نیز بسیار قدیمی تر از دیگر اثرهای این کارگردان است.
در غالب فیلمهای کاروای عشقهای جدید در قالب پرداختی مدرن قرار میگیرند اما در این اثر عشقهایی بسیار قدیمی تر در قالب پرداختی بسیار مدرن تر قرار میگیرند .
برای فهم کامل این مطلب نیازمند دریافت داستان واقعی و روایتی نسبتا خطی از داستان هستیم , همچنین از آنجا که وقوع حوادث الزاما از گذشته به حال نیستند و همین موضوع باعث ایجاد پیچیدگی هایی در فیلم میشود به بررسی داستان اجمالی هر شخصیت می پردازم ( هر چند که فهم روایت من نیز نیازمند این است که شما این اثر را حداقل یکبار با دقت کامل دیده باشید ) :
اویانگ فنگ ( باد بد اندیش ) : شمشیر زنی است اهل کوهستان وایت کمل که با زن زیبایی معاشقه و قول ازدواج داشته . نامزدش با نزدیک ترین فرد به اویانگ فنگ یعنی با برادرش ازدواج میکند . اویانگ بعد از فهمیدن این موضوع کوهستان وایت کمل را ترک میکند و در بیابانی به شغل آدمکشی بواسطه شمشیر زنان دیگر مشغول میشود . نامزد سابق اویانگ فنگ بعد از رفتن اویانگ میفهمد که عشق واقعیش همان اویانگ بوده بنابر این با واسطه صمیمی ترین دوست اویانگ یعنی هوانگ یا اوشیر از حال او با خبر می شود . هوانگ هر سال در فصل شکوفه های هلو بدیدن نامزد سابق اویانگ می رود و اخبار اویانگ را به گوش او میرساند . سرانجام نامزد سابق اویانگ در جوانی و بعلت بیماری میمیرد . اویانگ فنگ دو سال بعد و بواسطه یک نامه از این موضوع با خبر میشود و بالاخره چند سال پس از این موضوع به کوهستان وایت کمل برمی گردد و ارباب منطقه می شود.
هوانگ یا اوشیر ( مرد مو بلند ) : که به شیطان شرق نیز معروف است . او در جوانی بسیار شوخ طبع بوده و عاشق همیشگی نامزد سابق اویانگ فنگ . از آنجا که هوانگ همیشه در فصل شکوفه های هلو معشوقه خود را می دیده شش سال بعد از مرگ معشوقه اش ( نامزد سابق اویانگ فنگ ) در جزیره شکوفه های هلو گوشه نشین می شود و اسم خود را پیر جزیره شکوفه های هلو می گذارد . هوانگ به تمام زنانی که ارتباطی با شکوفه هلو دارند قول ازدواج میدهد و سرانجام بدست مورانگ یانگ کشته میشود.
مورانگ یانگ ( یینه ) : زنی است که خود را به شکل مردان در آورده اما با کمی دقت می توان فهمید که او زن است . هوانگ یا اوشیر که یک سال قبل او را در جنگل شکوفه های هلو دیده بوده مجددا در یک کافه به او بر میخورد و به او میگوید : " اگر خواهر داشتی حتما باهاش ازدواج میکردم " . مورانگ بعد از این برخورد عاشق هوانگ میشود و گمان میکند که هوانگ نیز جمله فوق را با کنایه بیان کرده و عاشق او شده . بنابر این قراری بین مثلا خواهر خود و هوانگ میگذارد . اما هوانگ که عاشق زن دیگری است بر سر قرار می آید اما خود را دلبسته خواهر مورانگ نشان میدهد و به خواهر مورانگ نیز دروغ می گوید. هر دو خواهر عاشق هوانگ میشوند . مورانگ ( زن مرد نما ) که خیال میکند هوانگ او را فریب داده و با خواهرش قصد ازدواج دارد از روی حسادت تصمیم به کشتن هوانگ میگیرد اما دلیل کشتن هوانگ را به دروغ حاضر نشدن او بر سر قرار بیان میکند. خواهر مورانگ نیز گمان میکند که خواهرش مزاحم ازدواج او با هوانگ است نزد اویانگ فنگ می آید و از او می خواهد در ازای پول بیشتری خواهرش را بکشد. هیچکدام از این دو خواهر به وصال هوانگ نمی رسند . مورانگ بعد ها به نام تنهای جویای شکست معروف می شود و در یک رودخانه نبردی با هونگ کی انجام میدهد که با پاره شدن پیراهنش , هونگ کی به زن بودن او پی میبرد و ظاهرا از کشتن او صرفنظر می کند .
شمشیر زن کم بینا : این مرد برای برگشتن به دهکده خو به پول نیاز دارد بنابراین نزد اویانگ فنگ می آید تا به استخدام او در آید و بتواند هزینه برگشتن به دهکده و تنها آرزویش یعنی دیدن شکوفه ی هلو را تحقق بخشد که بدست اسب دزدها کشته می شود و هرگز موفق بدیدن شکوفه هلو نمی شود . شکوفه هلو در حقیقت اسم همسر اوست . هوانگ یا اوشیر صمیمی ترن دوست شمشیر زن کم بینا است که بعد از مراسم ازدواج نزد آنها میرود . گویا هوانگ با شوخ طبعی و اینبار نیز با کنایه و بخاطر حساسیت به شکوفه هلو - همسر مرد کم بینا - ابراز علاقه می کند و همسر این مرد به هوانگ علاقمند میشود به همین خاطر شمشیر زن کم بینا دهکده خود را ترک میکند . شکوفه هلو ( اسم خاص ) در یک رودخانه همراه با یک اسب همواره در انتظار است که هوانگ را می بیند و از عکس العملهای پس از این دیدار می شود به علاقه او نسبت به هوانگ پی بردهمچنین او یکبار اویانگ فنگ را نیز میبیند و از شال گردن اویانگ می فهمد که همسرش مرده و از خبر مرگ همسرش متاثر می شود .
هونگ کی : شمشیر زن بسیار سریعی که بخاطر علاقه به حرفه شمشیر زنی قبیله و دهکده خود را رها کرده و به استخدام اویانگ فنگ در می آید و موفق به شکست اسب دزدها میشود . اما برای کمک به زنی که خواستار انتقام برای خون برادر خود است و تنها در ازای چند تخم مرغ انگشت خود را از دست میدهد . سه سال بعد به قبیله خود باز میگردد و رهبر قبیله بگار می شود . هونگ کی ( رهبر قبیله بگار ) در اواخر عمر خود با اویانگ فنگ ( ارباب کوهستان وایت کمل ) در کوهستان برفی دوئل می کند و هر دو کشته می شوند .
همواره در عمده اثر های سینمایی عادت کرده ایم که یک راوی آگاه از همه چیز در یک زمان و مکان مشخص گرههای فیلم را بر ما بگشاید و روایت را پیش ببرد . این عادت کهنه اولین چیزی است که باعث ناکامی ما در فهم کامل خاکستر های زمان می شود .
در این فیلم 4 راوی وجود دارد هر چند که اکثر روایت به زبان اویانگ فنگ بیان می شود اما در یکی از سکانسها که شمشیر زن کم بینا در یک کافه با هوانگ روبرو می شود پس از خروج از کافه می گوید : " قسم خورده بودم اگر یکبار دیگر به این مرد برخورد کنم بکشمش. نتونستم این کار رو بکنم چون آخرین باری که دیدمش تقریبا بیناییم رو از دست داده بودم " .
دومین راوی هوانگ یا اوشیر است . که داستان دلبستگی خود را به نامزد سابق اویانگ فنگ بیان می کند .
سومین راوی و در حقیقت راوی اصلی داستان اویانگ فنگ است که غالب داستان را او پیش می برد .
و بالاخره راوی چهارم سوم شخص است آن هم به مدد زیرنویس که داستان آینده اویانگ فنگ و هونگ کی و دوئل آنها و کشته شدن هردو و همچنین گوشه نشین شدن هوانگ به جزیره شکوفه هلو یا عزیمت اویانگ به کوهستان وایت کمل را بیان می کند.
نکته جالب تر آن است که اویانگ فنگ به عنوان راوی اصلی دانای کل نیست و از زمان و مکانی مشخص و در آینده ( که تمام داستان های مربوط به گذشته شفاف و واضح اند ) برای ما روایت نمی کند بلکه خود او نیز احساسات و اطلاعات مربوط به زمان وقوع وقایع را برای ما شرح می دهد.بعنوان مثال در اواخر فیلم یکبار می گوید : " دیگه به کوهستان وایت کمل بر نگشتم " اما پس از مدتی راوی چهارم داستان بازگشت او به کوهستان وایت کمل را بیان می کند . و همین موضوع می تواند باعث شود که به راحتی هر قسمت از داستان را که می خواهیم به نا آگاهی راوی نسبت داده و دروغ فرض کنیم !!!! .
بطور کلی هرکدام از شخصیتها کلیدی ترین بخش از زندگی خود را برای ما روایت می کنند و این موضوع باعث ایجاد همذات پنداری بیشتری با شخصیتها می شود ( بعنوان مثال روایت دلبستگی هوانگ به نامزد سابق اویانگ فنگ )
در برخی از مواقع دوربین نیز از دیده شخصیتهای فیلم تصاویر را نشان میدهد ( به نوعی تمای نقطه دید ) مثلا در سکانسی که مورانگ ( زن مرد نما ) بر بالین اویانگ فنگ می نشیند و او را مثلا در خواب نوازش می کند یکبار بجای اویانگ فنگ , هوانگ را می بینیم ( از دید مورانگ ) و یکبار نیز بجای مورانگ نامزد سابق اویانگ را می بینیم ( از دید اویانگ )
همانطور که قبلا اشاره کردم زمانبندی فیلم نیز از گذشته به حال نیست .بعنوان مثال کشته شدن هوانگ بدست مورانگ را تقریبا در اوایل فیلم می بینیم در صورتی که این اتفاق عملا در اواخر فیلم وبعد از گوشه نشینی هوانگ در جزیره شکوفه هلو و قبل از اینکه اویانگ بیابان را ترک کند و به کوهستان وایت کمل برگردد , اتفاق می افتد.
تصویر برداری فیلم نیز بسیار زیبا و جذاب است و بطرز هوشمندانه ای در کمتر تصویری دو نفر را در یک قاب می بینیم و در اکثر تصاویر فیلم انسانهایی تنها را در قالب کادری نا متقارن و نا امن مشاهده می کنیم .
به گمان من خاکستر های زمان اثری است که تنهایی و انتظار انسانها را به تصویر می کشد و بعد از گره گشایی روایت و دیدن مجدد فیلم این تنهایی و انتظار به شدت احساس و دریافت می شود.
و این شیوه تصویر برداری بسیار با درون مایه اثر
شب های شاتوتی من
آدم رمانتیکی هستم من؟ یعنی از آنهایی ام که باران ببینند دلشان می شکند و حواسشان به گلدان ها ست و گل رز دوست دارند؟ نه ، اییی ! ، خدا نکند ...
ولی می خواهم امشب درباره فیلمی بنویسم که یسیار بسیار دوستش داشتم و از قضا داستانی رمانتیک دارد : شب های شاتوتی من.
اول : دوست خیلی خیلی خوبی دارم که یک شب وسط صحبتهایش یکدفعه گفت : راستی " نورا جونز دوس داری؟" گفتم : به ، عاشقشم!. شب ها با صدای نورا جونز خوابم می گیرد." گفت : " فیلمی که بازی کرده رو دیدی؟ " برق از سه فازم پرید (از همانجایی که معمولن می پرد ). گفتم : " نه بابا ، جدی فیلم بازی کرده؟ گفت : آره به خدا. نقش یه گارسون رو بازی کرده. ولی فیلمش خیلی فیلم خوبی نیس. خود نورا جونز هم بد بازی کرده. فیلمه هم مالی نیس. گفتم : "حتمن باید ببینم ، اینجوری نمی شود...
تو شاید نورا جونز را نشناسی. (روی اسمش کلیک کن) نورا جونز خواننده سبک رگه و جز بلوز بسیار خوش صدایی است. (نمی دانم چرا در all music سبکش را راک نوشته اند. من که یک ترانه راک هم ازش نشنیده ام.) فضای ساده کارهایش و صدای دلنشینش را خیلی خیلی دوست دارم. این صدای دلنشین یعنی یک صدای دلنشین، از آن صداهای گرم و آرام که مزه تمام خوشمزه های عالم را زیر زبانت می دواند... به خدا خیلی خوب است!
چند ماهی از آن گپ من و دوست خیلی خیلی عزیزم گذشت. یک شب ، خانه سامان گیر دادم به کمدش که : چن تا فیلم رد کن بیاد با زبون خوش بریم امشب ببینیم!. بنده خدا هم از روی ترس ۴ تا فیلم به ما داد که ببینیم و با کلی دلهره گفت : "هوی! ، رو یکی از دی وی دی ها یه خال بیفته دهنتو (...). (چیزی گفت میان سرویس کردن و گا..یدن) یکی از فیلم ها همان فیلمی بود که نورا جونز در آن بازی می کرد. آنقدر خوشحال بودم از داشتن این فیلم که حتی مشخصاتش را هم نخواندم و پریدم خانه و لم دادم روی کاناپه و فیلم شروع شد.
یادم نیست چه شد که دو دقیقه اول فیلم را ندیدم. (این دو دقیقه را یادت باشد) فیلم شروع شد. داستان معرکه ای داشت. شکل خطی داستان این می شود : "الف" عاشق "ب" است . "ب" عاشق "ج" و "ج" عاشق "دال". فیلمنامه بسیار انسانی و زیبایی داشت . آنقدر زیبا که دلم نمی آید داستان را تعریف کنم و بگویم من هم مثل الیزابت یک کلید جا گذاشته ام. نمی خواهم قصه را بیشتر تعریف کنم که یک وقت لذت دیدنش را برای تویی که فیلم را ندیده ای خراب نکنم. بازی نورا جونز انصافن بازی خوبی نبود ؛ شاهکار بود!. فوق العاده بود!. بهتر از این نمی شد!. تازه کنار بازی خوبش هم کلی از ترانه هایش را در فیلم می شنیدی. فکر کن جایی از فیلم در همان کافه ای که او (الیزابت) گارسنش بود ، ترانه Come away with me خود نورا پخش می شد. بازی ها کامل و بی نقص بودند. ناتالی پورتمن ، جود لا و همه بازیگران دیگر. فیلم فیلمبرداری خیلی دقیق و محکمی داشت. کادربندی ها بسیار هوشمندانه و جسورانه بود. در کنار کادر بندی استفاده از رنگ در ترکیب فضا و ترکیب بندی شاهکار بود. (خصوصن برای من که مثلن تصویربرداری هم می کنم) . تدوینش را خیلی خیلی دوست داشتم. و کارگردانی اش را هم. هر چقدر فیلم بیشتر جلو می رفت مطمئن می شدم که کارگردانش یک عشق ونگ کار وای دو آتشه است. استفاده از میان نویس ، نماهایی با سرعت استروب ، میزانسن هایی برای دوربین از پشت اشیا فروگراند ، مچ کات ها و خیلی دیگر از تکنیک ها دقیقن مثل فیلم های این کارگردان غول هنگ گنگی کارگردانی شده بود. آرام آرام فیلم به انتها می رسید و من کف و خون قاطی کرده ، منتظر بوسه قریب الوقوع سکانس پایانی مانده بودم. بوسه هم گرفته شد و تیتراژ آمد بالا...
یادتان است گفته بودم اول فیلم نتوانستم تیتراژ را ببینم؟... کارگردان فیلم ، خود ونگ کار وای بود! . فیلمبردارش هم داریوش خنجی و تدوینگرش ویلیام چانگ. سکته زدم آن شب. تازه یادم افتاده بود که جایی خوانده بودم فیلم آخر ونگ کاروای در آمریکا فیلمبرداری شده و خدا را شکر دیگر خبری از بازیگران هنگ کنگی نیست. سب های شاتوتی من همین فیلم لامصب بود.
بعضی وقت ها اتفاقاتی در عالم می افتد که باورکردنش سخت است. فکر کن ترکیب نورا جونز ، ونگ کاروای ، کیک و پای شاتوت ، داریوش خنجی ... هر چه دوست داشتم در این فیلم بود. با وجود اینکه ونگ کاروای را خیلی دوست دارم و خیلی دوست ندارم (یعنی کارگردان محبوبم نیست و هست) ولی سه تا از فیلم هایش برایم خانمان برانداز بوده : در حال و هوای عشق ، ٢٠۴۶ و همین شب های شاتوتی من.
بولوارِ دلهايِ شكسته٭ (یادداشت نويد غضنفري بر فیلم «شبهاي بلوبري من»)
سینمای ما - «در آيين بودا آمده؛ پرچمها بيحركتاند، بادي نميوزد...اين قلب مرد است كه در هياهوست»، حالا ديگر اين عبارتها كه ابتداي «خاكسترهاي زمان» (1994) نقش ميبندد، به يك جور مانيفست تأمل برانگيزانه ونگ كار واي مبدل شده، فيلمسازي مؤلف، داراي ريشه و اصول شرقي و گيرافتاده در ميان مظاهر غربي كه بزرگترين دغدغهاش حقيقت تلخ و بيرحمي است با عنوان «زمان» كه همواره محكوم است به سپري شدن؛ «...بزرگترين مشكل يه مرد اينه كه همه چيز رو به ياد مياره، معركه ميشد اگه ميتونستي گذشته رو فراموش كني! اونوقت هر روز ميتونست يه شروع تازه باشه». از طرفي در «روزهاي شيفته بودن» (1990) كاراكتر يودي (لزلي چانگ) هر روز براي به دست آوردن دلِ سو ليژن (مگي چانگ) مقابل دكه او ميآيد و بالاخره هم يك روز بيهوا دست او را ميگيرد و ازش ميخواهد كه براي يك دقيقه فقط به ساعتاش نگاه كند و بلافاصله به سو ليژن ميگويد: "در شانزدهم آوريل 1960، تو براي يك دقيقه مال من بودي، از حالا به بعد ما براي يك دقيقه با هم بوديم، اين رو نميتوني انكار كني براي اين كه حقيقته، به اين خاطر كه گذشته". و از سويي ديگر در «2046»، آقاي چاو (توني لنگ) جايي ميان مونولوگهايش اعتراف ميكند؛ "عشق كاملا وابسته به تنظيم درست زمانه، اين اصلا خوب نيست كه شخص مناسب رو خيلي زود يا خيلي دير ملاقات كني". حالا ديگر بدون اغراق و درشت نمايي ميشود چارلي كافمن بزرگ و كار واي را دو مؤلف بيشائبه، سربرآورده از دو ديار غرب و شرق دانست كه همواره در روايتها و پيرنگهايشان (صرفنظر از تفاوتهاي نوع نگرش غربي و شرقي با مضمونهايي مشترك؛ «خاطره زدايي») بيشترين تلاشها را براي رام كردن مفهوم خشك و بي برو برگردي مثل «زمان» داشتهاند و كاراكترهاي مخلوقشان با رسيدن به زمانهايي مبهم (مثل «آينده در گذشته»هاي جوئل و كلمانتين در «درخشش ابدي يك ذهن پاك» و يا رفت و آمدهاي شخصيتهاي كار واي به زمان و مكان مبهم (2046) ميتوانند- به قول نيچه البته- «اشتباههايشان را بهتر تكرار كنند».
كار واي بيشتر از يك دهه پيش در «خاكسترهاي زمان»، جنگجو و آدمكشي حرفهاي و اسطورهاي را براي روايتاش در نظر گرفته كه در مقابل مبلغي ناچيز شرورهاي منطقه را از بين ميبرد (مشابه وسترنرهاي سرزمين غرب)؛ اويانگ فنگ اسطورهاي هم با خاطراتاش مشكل دارد و دربدر به دنبال راهي است كه آنها را كاملا از ذهناش پاك كند. او به خاطر عشق بدفرجامي كه از سرگذرانده، كوهستان شتر سفيد- زادگاهش و مكاني كه عشق او آن جاست- را ترك كرده و سر به صحرا گذاشته، از طرفي جنگجوي افسانهاي ديگري به اسم شيطان شرق- براي اينكه هميشه از شرق ميآيد- براي او به عنوان هديه شرابي ميآورد كه گويي با خوردن جرعهاي از آن تمام خاطراتاش محو ميشود، جنگجوي اهل شرق خود از آن شراب كه بعد از مدتي ميفهميم فرستاده معشوقه اويانگ فنگ است، جرعهاي نوشيده و ميگويد خاطراتاش را از ياد برده، خاطراتي كه در ادامه قصه متوجه خواهيم شد با اويانگ وجه اشتراكي ديرين دارد؛ آنها هر دو عاشق يك نفر اند. اويانگ با اين كه در صحراست اما همواره با حسرت از كوهستانِ شتر سفيد و زادگاهش ياد ميكند، دست آخر هم كه بعد از قطع اميدش از وصال، كپري كه در صحرا ساخته و تويش ساكن است را آتش ميزند و عازم «غرب» ميشود؛ "روزي كه صحرا رو ترك كردم توي تقويم نجومي نوشته شده بود؛ آتش طلا را مجبور به هجرت ميكند، بخصوص براي هجرت به سمت غرب"، و اين درست حكايتي است كه در اين چند سال (وشايد هم آگاهانه) براي كار واي چيني تبار و بزرگ شده در هنگ كنگ- سرزميني كه به گفته همگان محل تلاقي دو فرهنگ شرق و غرب است- رقم خورده؛ كار واي بعد از سالها فيلمسازي در مشرق زمين و به كار گيري ديدگاههاي كاملا احساساتگرايانهاي كه يقينا از ذات شرقياش ناشي ميشود، در اين تازهترين ساختهاش- «شبهاي بلوبري من»- به اين سؤال طرفداران پر و پا قرص و منتقدان آثارش كه شخصيتهاي قصههاي كار واي بالاخره ميتوانند از گذشته اجتنابناپذيرشان، آگاهانه بگذرند؛ "خاطرهها همچون قطرههاي اشكاند»، يا مثل چاو در «2046» توانايي اين كه جانشيني براي عشق ازلي ابديشان بيابند را نخواهند داشت، اين گونه پاسخ ميدهد كه بدون شك روح شرقي هم چنان باقي مانده و عشق در فراق و نرسيدن معني ميدهد اما با توجه به دل بستگيها و قرابت فيلمساز با مصالح و مؤلفههاي غربي (مثل اصرار كار واي در بكارگيري موسيقي الكترونيك و بعدها جز و لاتين جز در فيلمهايش)، اين بار فيلمسازِ مؤلف انتقامي سرسختانه از خود و ساختههاي پيشيناش ميگيرد؛ نگارنده اين مطلب درست بر خلاف نظر خيليها كه ميگويند؛ «شبهاي بلوبري من» تكرار مكررات و بازي كار واي با مايههاي تأليفي و درون مايههاي حالا آشناياش است، اعتقاد دارد كه اين بار فيلمساز براي «قصه بارها گفته شده»اش، درست مسيري معكوس را برگزيده و اتفاقا نتيجهاش را هم تا اندازهاي گرفته است.
اليزابت (نورا جونز) توي محلهاي در قلب نيويورك- شرقيترين شهر آمريكا و مشهور به شهر عشاق قصههاي هاليوودي- از عشقاش خيانت ميبيند و به رغم جرقه خوردن عشق تازهاي، بيدرنگ رهسپار شهرها و ايالتهاي غربياي چون ممفيسِ تنسي و لاس وگاس ميشود؛ مسيري انتخابي (و رو به غرب) براي فاصله گرفتن هر چه بيشتر از تفكرات و ديدگاههاي شرقي حتي در دل آمريكا. دقيقا به همين دليل است كه كار واي تعداد روزهاي سپري شده و فاصلهاي كه بتي از شهر نيويورك گرفته را دائم با مياننويس مشخص ميكند، اليزابت با وجود دوره كردن داستانهاي كوتاه، آشنا و احساساتگرايانهاي كه طي اين مسير با آنها مواجه ميشود، دوباره راه شرق- نيويورك- را در پيش ميگيرد، اما اين بار همان اليزابت قديمي و درگير و دارِ دلباختگيِ پژمرده و رنگ باختهاش نيست، او به اين خاطر برميگردد كه عشق تازهاي را (گيريم بسيار غمگنانه و بغضآلود) جايگزينِ عشق و خاطراتِ كهنه و بيفرجاماش كند. «كافه كليد»ي كه جرمي (جود لا) توي آن مشغول است انگاري ايستگاه آخر عاشقيت است؛ هر زوجي كه به انتهاي رابطهشان نزديك ميشوند، جوري سر و كارشان به آن جا ميافتد، حتي ايستگاه پاياني رابطه جرمي با عشق قديمياش- كاتيا، با بازي كوتاه كت پاور، خواننده قطعه مسحوركننده «بزرگترين» در ساند ترك فيلم- هم همان جاست، جايي كه بر خلاف تعريف حزنانگيزي كه همين الان از آن شد، آخرين و تنها نقطه اميد بازگشت و وصال عشاق نيز هست؛ جرمي كه خود كاتيا را همان جا رها كرده، به اين اميد ايستاده منتظر تا شايد روزي دوباره گذر كاتيا به آن جا بيفتد، و ملاقات آن شب جرمي و كاتيا مقابل كافه كليد ميتواند جزو خيالاتِ دريغانگيزِ هر روز و هر شب جرمي باشد. او با بلاهت و خوشخيالي حتي تمام دسته كليدهايي كه هر يك از زوجهاي به انتها رسيده، توي كافه گذاشتهاند و رفتهاند را نگه داشته به اين اميد كه روزي برگردند و سراغاش را بگيرند، براي اين كه جرمي هنوز اميد به وصال دارد. اليزابت در يك همچه وضعيتي به ايستگاه پاياني- كافه كليد- ميرسد و بلافاصله سفرش رو به غرب را آغاز ميكند و بعد از تجربه دو عشق احساساتگرايانه ديگر، اين بار مصمم به كافه كليد بر ميگردد؛ يكي عشق بدفرجام ميان آرني و سو لين (همواره نام يكي از عشقهاي اثيري آثار خانگيِ كار واي سو ليژين بود) و ديگري عشق رنگباخته يك دختر (ناتالي پورتمن) نسبت به پدرش. از طرفي اليزابت دوباره به كافه كليد ميآيد تا عشق تازه جرمي را جايگزينِ عشق از دست رفتهاش كند؛ جالب اين كه ميشود اين طوري هم به قضيه نگاه كرد كه يك خواننده سبك جز فيوژن (نورا جونز) با ترانه «قصه»اش در گام ماژور (اميدوارانه و بيپروا) ميآيد و رفته رفته جاي ترانه محزون و مينيماليستي كت پاور (كاتيا)- قطعه «بزرگترين»- قرار ميگيرد، از سوي ديگر اين جرمي است كه انتقامي سرسختانه از رفتار خودآزارانه و ديگرآزارانه و به شدت احساسي ساير كاراكترهاي قصههاي ونگ كار واي تا پيش از «شبهاي بلوبري من» ميگيرد؛ جرمي خودش را از شر تمام كليدها (كورسوي اميدي براي وصال) خلاص ميكند، همچنان كه كاتيا (يا شايد خيال او توي ذهن جرمي) ميپرسد:"حتي اگه كليدها رو هم نگه داري، اون درها هنوز نميتونن باز بشن، ميتونن؟» و جرمي قاطعانه جواب ميدهد:"حتي اگه باز هم بشن شايد شخصي رو كه دنبالش ميگردي ديگه اونجا پيدا نكني».
...اويانگ فنگ (قهرمان افسانهاي قصه كار واي كه همواره دوست داشت به غرب سرزميناش هجرت كند) در انتهاي «خاكسترهاي زمان»، بيانيه غمگنانهاش از عشقِ بيفرجام و ازلي ابدي از جنس شرقي را اينگونه بيان ميكند؛ "هر چي بيشتر تلاش كني چيزي رو از ياد ببري، بيشتر تو خاطرت ميمونه، يه بار شنيدم كه مردم ميگفتن؛ اگه ميخواي چيزي رو از دست بدهي بهترين كار اينه كه به خاطر بسپرياش"، حالا «شبهاي بلوبري من»، قطعه جز فيوژن (تلفيقي) مسحوركننده و محزوني است كه خيال دارد اميد به سبك غربي را از دل همين عبارتهاي ذاتا شرقي بيرون بكشد.
٭عنوانِ مجموعه عاشقانههايي نوشته پرويز دوايي همراه مقدمه زيبايي به قلم هوشنگ گلمكاني، نشر روزنه كار
منبع: اعتماد
هماهنگ است.
|
ارسن ولز ( Orson Welles) |
|
|
عشقهای فستفودی، خاطرات کنسروی
برای من زمان زیادی از دیدن اولیه چانگ کینگ اکسپرس میگذرد ولی بر طبق حال و هوای روحیام، نوشتن در مورد فیلمهایی که دوستشان دارم کاری سخت و عذاب دهنده است. حال پس از چندین سال از دیدنش شروع به نوشتن میکنم. البته سخت است، نوشتن در مورد احساساتی که قابل وصف نیست، برای من در حکم یک سلاخی هنری است.
دیدن چانگ کینگ اکسپرس از آن تجربه های ناب، خلاقانه و سرگرم کننده است که بر طبق روال از سینمای ونگ کار وای انتظار میرود. دو داستان مجزا در دل زندگیهای متقاطع شهری و روابط شکل گرفته انسانها از این ارتباطات، تولید حسی زیبا و معصومانه میکند که بیاد ماندنیست.
داستان مامور پلیس شماره 223
در ابتدا داستان مامور پلیس 223 را شاهد هستیم که در شب تولد بیست و پنج سالگیاش، دوست/دخترش ترکش میکند. شدت درماندگی، پلیس دوستداشتنی مارا به کارهای عجیب و غریبی سوق میدهد. از خوردن کنسروهای فاسد و تاریخ گذشته آناناس گرفته تا پیغام گذاشتن و تماس گرفتن با هر دختری (دوست/دختر های سابقش) که تابحال میشناخته. از وقت گذراندن در یک دکه غذاهای فوری شبانه گرفته تا ورزش کردن (دویدن) و عرق ریختن تا حد انتها، آنچنان که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. سرانجام در یکی از شبگردیهایش با زنی موبور آشنا میشود که در واقع یک قاتل و قاچاقچی حرفهای مواد مخدر است و او هم داستانهای مخصوص بخودش را دارد. مامور 223 با زن موبور در آپارتمانش یک شب غیر جنسی را سر میکنند. فردا صبح زن موبور آنجا را ترک میکند و برای پیجر مامور 223 یک پیغام تولد میگذارد. در پایان مامور 223 که طبق معمول مشغول دویدن است، از دیدن پیغام زن موبور بسیار خوشحال میشود و به دویدنش زیر باران ادامه میدهد ولی اینبار نه به قصد خودآزاری.
داستان مامور پلیس شماره 663
در داستان دوم با مامور پلیس 663 آشنا میشویم که بعد از کار روزانه اش همیشه به یک دکه غذاهای فوری میرود، همان دکهایکه قبلا مامور پلیس 223 در انجا وقت گذرانی میکرد. دوست/دختر مامور پلیس 663 که یک میهماندار هواپیما است اورا ترک میکند. دختر میهماندار که عاظم یک سفر کاری است، به دنبال مامور 663 میگردد تا نامه خداحافظی بهمراه کلید آپارتمان مامور 663 را به او پس دهد و چون موفق نمیشود به دکه غذای فوری که پاتوق مامور 663 است میرود و نامه اش را آنجا میسپارد. در همین اوضا که مامور 663 حال و حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، «فی»، پیشخدمت دکه غذای فوری، به او دل میبندد. «فی» چون روی ابراز عشقش را به مامور 663 ندارد افسرده است ولی نا امید نمیشود. او دست بکار میشود و هر روز و هر موقعیتی که پیدا کند از کارش جیم میشود و در غیاب مامور 663 خود را به آپارتمان او میرساند. «فی» در سرکشی های روزانه اش، زندگی درب و داغان مامور 663 را مرتب میکند. ماهی های قرمز برای آکواریوم، حوله و صابون نو و تمیز برای دستشویی و ملحفه های جدید برای تخت خواب، گوشه کوچکی از کارهای «فی» برای مامور 663 است. سر انجام پس از مطلع شدن مامور 663 از کارهای مخفیانه «فی» به او دل میبندد و از او در خواست یک قرار ملاقات میکند. «فی» مامور 663 را قال میگذارد و در پی آینده اش، میرود که یک میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک سال در شکل و شمایلی جدید (درست مانند آن دختر میهماندار) به دکه غذای فوری باز میگردد. مامور پلیس 663 که آنجا را خریده، یک سال است که منتظر است تا با «فی» زندگی جدیدی را اغاز کند.
راه های افتخار:
دو داستان غیر مرتبط در مکانی بنام «میدنایت اکسپرس» که همان دکه غذاهای فوری است بهم پیوند میخورند. «میدنایت اکسپرس» حکم لولای داستان را دارد و درواقع پاشنه فیلمنامه بر این مکان استوار است. داستان با روایتی سرراست اما در عین حال با خصلت های بازیگوشانه میرود که سنگ یک فیلم پست مدرن را به سینه بزند. البته حال و هوای این فیلم آنقدر معصومانه است که اشاره کردن به مسائل فنی فیلم، آن لذت و دلچسبی فیلم را میکشد (من هم این کار را نمی کنم). ونگ کار-وای فیلمساز صاحب سبکی است که استاد حاکم کردن حال و هوای خاصی بر فیلم هایش است. بههمین خاطر تنها نام بردن از مولفه های بکار برده شده در فیلم های ونگ کار-وای نمی تواند حق مطلب را در مورد سبک او ادا کند. باید دید، حس کرد، لمس کرد تا از این تجربه احساسی چیره شود که ناگفتنیست. ونگ کار-وای این فیلم را در وقفهای حدودا یک ماهه که بر سر یکی از فیلمهایش (خاکسترهای زمان) رخ داده بود برای رفع خستگی ساخت. او شبها فیلمنامه را مینوشت و فردا صبح بازیگران در جلو دوربین مشغول ادا کردن جملات فبلمنامه بودند. بخاطر همین امر و بخاطر ساختار متداخل فیلمنامه، شاید ساختار چانگ کینگ اکسپرس آنچنان که باید مستحکم بنظر نیاید اما ناگفته نماند که همین فیلم بود که برای ونگ کار-وای شناخت و اعتبار جهانی دست و پا کرد. کوئنتین تارانتینو که از فیلم خوشش آمده بود، آن را در آمریکای شمالی مطرح کرد و این آغازی بود برای صعود ونگ کار-وای تا آنجا که برای فیلم در حال و هوای عشق (2000) مفتخر به دریافت نخل طلایی جشنواره کن شد.
عشقهای قابل حمل:
ونگ کار-وای استاد خلق حال و هواست. استاد استعارهها و تمثیلها. استاد بازیگرفتن از اشیا بیجان. بدین سبب با دیدن چندینباره فیلمهایش، بیشتر شیرفهم میشویم که ونگ کار-وای چه میگوید. چانگ کینگ اکسپرس در وصف عشق است و خاطرهها. در وصف این نکته که انسان بی عشق، چیزی جز یک شی نیست. چانگ کینگ اکسپرس در حال و هوای عشق سخن میگوید اما نه از جنس عشق دکتر ژیواگو و یا کازابلانکا. اصلا انسانهای امروزی کجای خصلتها و یا عشقشان با خصلتها و عشق شخصیتهای فیلم کازابلانکا (ریک و الزا) میخواند که بشود راجع به آنها آنگونه فیلم ساخت. صحبت از انسان شتابزده امروزیست که بجای نشتن در کافه "ریک"، ایستاده فستفود میخورد. انسانی که دیگر نمیتواند منتظر "سام" سیاه پوست پیانیست شود که آهنگ "همچنان که زمان میگذرد" را بنوازد. انسان امروزی، موسیقیاش را بر روی CD بدنبال خود اینجا و آنجا میبرد. دیگر کسی عشقهای قدیمی را در صندوقچه قلبش محبوس نمیکند بلکه بهمحض اینکه تنها و مستاصل شد، به هر جنس مخالفی چراق سبز نشان میدهد (همه مثالها از کازابلانکا و چانگ کینگ اکسپرس). انسان امروزی عشق را به شکل فستفود و کنسرو میخواهد و این دقیقا چیزیست که ونگ کار-وای در این فیلم بدان اشاره میکند.
یک رمانس ملایم: (عشقهای فوری)
پلیس 223 درمانده و مستاصل است از این خاطر که دوست/دخترش ترکش کرده. او عشق را بشکل فستفود میخواهد. او که از لحاظ روحی ضربه سختی خورده، سعی دارد که به هر نحو ممکن گذشتهاش را، آرامشاش را (اگر وجود داشته باشد) دوباره بدست اورد. مامور 223 برای هرکسی از دوستانش که میشناخته پیغام میگذارد. یکی او را نمیشناسد، یکی به سخرهاش میگیرد و یکی هم اصلا ازدواج کرده و بچه دارد. پس هر روز صبح آنقدر میدود تا آب بدنش تبخیر شود که دیگر نتواند گریه کند. او آنقدر کنسرو آناناس تاریخ گذشته میلمباند که مریض میشود و حالا دردسر این را دارد که چجوری بالا آورد تا از این دلپیچه خلاص شود. پس به کافهای میرود تا چند پیک و/ی/س/ک/ی بخورد بلکه بالا آورد. مامور 223 در آنجا با زن موبوری – که این رنگ مویش بخاطر کلاه گیسی است که به سر دارد – آشنا میشود که شبها با بارانی و عینک آفتابی در شهر سرگردان است و آنقدر مورد توجه هست که مامو 223 بدان شک کند ولی مامور 233 اصلا به او شک نمیکند بلکه شبی غیر جنسی را در آپارتمانش با او سر میکند بی آنکه او را حتی لمس کند. مامور 223 از او هیچ نمیخواهد مگر محبت گمشده دوست/دختر قبلیاش را. زن موبور بر روی تخت دونفره آنچنان از فرط خستگی بیهوش میشود که حتی شببیداری مامور 223 بیدارش نمیکند. مامور 223 تلویزیون میبیند، غذا میخورد، تلویزیون میبیند و دوباره غذا میخورد و باز هم تلویزیون نگاه میکند بی آنکه توجه چندانی به زن موبور داشته باشد. او میخواهد جای دوست/دخترش به هر نحوی که شده خالی جلوه نکند. در آخر هم کفش های کهنه و کارکرده زن را به حمام میبرد و خیسش میکند و با کراواتش آن را تمیز میکند و دوباره کنار کنار زن قرار میدهد. حالا کم کم آفتاب زده است و مامور 223 ظبق معمول میرود که قبل از کار روزانهاش بدود، بدود آنقدر که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. او آنقدر میدود که دیگر نای راه رفتن ندارد و در لحظهایکه ظاهرا نا امید شده و پیجرش را به تووری کنار زمین ورزش آویزان کرده که دیگر بیخیال همه چیز شود، پیجر از پیغام زن موبور بصدا در میآید. مامور 223 آنقدر خوشحال میشود که دوباره به دویدن ادامه میدهد اما اینبار نه به قصد خود آزاری.
یک رمانس ملایم: (عشقهای مدتدار)
پلیس 663 هم سرنوشت پلیس 223 را دارد ولی او بچهبازی های مامور 223 را از خود در نمیآورد. در ظاهر آرام و بیخیال است ولی این فقط یک ظاهرسازیست که برای مردم از خود نشان میدهد اما بعد از کار روزانه تا به آپارتمانش میرسد، میشود همان بچه ساده ایکه از عشق رنجیده شده. با عروسک هایش حرف میزند و درد و دل میکند و موهایشان را برس میزند شاید از بار غماش کاسته شود. برای او اشیا خانه جاندار هستند چون با انها حرف میزند. به صابونش میگوید چرا لاغر شدهای و حوله خیساش را میچلاند تا دیگر گریه (چکه) نکند. او برخلاف پلیس 223، عشق را به شکل کنسرو میخواهد. نشان به ان نشان که قفسه های آشپزخانه اش پر از غذاهای کنسروی است. پلیس 663 عشق را بصورت کنسروی، محبوس و دائم میخواهد ولی نمیداند که کنسروها هم روزی فاسد میشوند. تا اینکه دوست/دخترش ترکش میکند و بعد از آن سر و کله دختر کافهچی پیدا میشود. مامور 663 نمیداند که «فی» عاشقش شده و هر روز اورا از داخل دکه فستفود فروشی دید میزند. دختر هم حال و هوایش به همان درامی پلیس 663 است. شاید با اشیای اطرافش حرف نزند اما با صدای بلند موسیقی گوش میکند و روزها بعد از رفتن مامور 663 از جلو کافه، پنکه را به روی خود میگرداند تا شاید آتش عشقش فروکش کند. «فی» روزها دزدکی به آپارتمان پلیس 663 میرود و آنجا را مرتب میکند. موسیقی همیشگیاش را گوش میدهد و با عروسکهای صاحب خانه بازی میکند و حتی بر روی تخت دونفره پلیس 663 چرخوتاب میزند و حالا که جای خالی دختر مهماندار را خالی دیده است، خودش را خانم خانه حس میکند. اما پس از آنکه مامور 663 از عشق دختر بخود آگاه میشود، «فی» بساطش را جمع میکند و میرود که میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یکسال به همان شکل و ظاهر دوست/دختر قبلی پلیس 663 خود را به او نشان میدهد تا باهم زندگی جدیدی را آغاز کنند. «فی» با این کارش خود را مطابق میل کنسروی مامور 663 تطبیق میدهد اما محتویات کنسرو عشقی مامور 663 را تازه میکند و خود جانشین آن میشود. «فی» به مامور 633 میفهماند که شاید خاطره ها مدتدار باشند اما عشقهای حقیقی اینطور نیستند.
M A X P A Y N E