همه چيز درباره نيكلاس كيج (+گزارش تصويري)
همه چيز درباره  نيكلاس كيج (+گزارش تصويري)
آدم بدبخت به چه كسي مي‌گويند؟ زنش از او جدا شده. دخترش به او محل نمي‌گذارد. كارش را از دست داده و چيزي براي از دست دادن ندارد. كيج چنين آدمي را...

آقای میمیک

نیکلاس کیج 46 ساله با فیلم جدیدش دوباره سر زبان ها افتاده؛ بازیگری که در 63 فیلمی که بازی کرده بالا وپایین زیادی داشته است

بستنی روی کت سرمه ای اش ریخته، از کار بیکار شده، همسرش ولش کرده و دخترش بهش محل نمی گذارد. کم مانده یک سنگ آسمانی بیفتد روی سرش. آخر فلاکت و بدبختی. کلوز آپ کیج در هواشناسی (گوروربینسکی) همه این فلاکت ها را یک جا جمع کرده. کیج بازیگر به جای این که به خاطر این مشکلات بالا و پایین بپرد و خود را به در و دیوار بزند، تمام آن ها را جمع می کند و روی صورتش می ریزد. کیج بازیگر صورت محوری است، بیشتر بازی او خلاصه همین صورت و میمیک هایش می شود که می تواند تمام احساساتش را در آن نشان بدهد و با آن با تماشاگران ارتباط برقرار کند. اما انگار وقتی او این ویژگی را بی خیال می شود پاشنه آشیل او هویدا می شود. فیلم هایی که او این اواخر بازی کرده به خوبی نشان می دهد دور شدن او از این شیوه می تواند ضربه بزرگی به کارنامه کاری او وارد کند.

حاشیه ها-او برادرزاده فرانسیس فورد کاپولای کبیر است. باور بفرمایید اما از آن جایی که می خواسته روی پای خودش بایستد نام فامیلی اش را از کاپولا به کیج تغییر می دهد. او «کیج» را از روی یکی از داستان های کمیک بوکی مارول بر می دارد که یکی از شخصیت هایش لوک کیج بوده.

-پدرش آگوست کاپولا پروفسور ادبیاتایتالیایی و مادرش جوی و گلسنگ، تئاتری و اهل آلمان بوده.

-یک زمانی تیم برتون می خواست سوپرمن بسازد و برای نقش اصلی اش هم کیج را انتخاب کرده بود که خب، فعلا آن را نساخته.

-یک سوسک واقعی را در فیلم بوسه خون آشام نوش جان کرد و بعد ها کلی راجع به آن تجربه دلبری کرد.

-او به همراه کاپولای بزرگ و سوفیا کاپولا (دختر کاپولا) سومین عضو از خاندان کاپولاست که برنده اسکار شد.

-یکی از طرفداران پر و پا قرص الویس پریسلی است و به همین خاطر خود را فرزند خوانده او اعلام کرد.

-خودش می گوید برای این که بازیگر خوبی باشید مجبورید مثل مجرم ها عمل کنید! راغب باشید تا قوانین را بشکنید و چیز های جدیدی رو کنید.

-برای بازی در ترک لاس و گاس 240 هزار دلار دستمزد گرفته و برای گنجینه ملی حدود 20 میلیون دلار.

هواشناس فروش: 21 میلیون دلار

آدم بدبخت به چه کسی می گویند؟ زنش از او جدا شده. دخترش به او محل نمی گذارد. کارش را از دست داده و چیزی برای از دست دادن ندارد. کیج چنین آدمی را با تمامی این مشکلات، جوری در هواشناس به تصویر کشیده که دوست دارید به حالش زار زار گریه کنید و بعد بروید کاری برایش بکنید. فرم صورت و بازی با میمیک های کیج چیزی که خیلی از منتقد ها آن را ستودند و برایش تی تاپ باز کردند. تلویزیون خودمان هم چند باری نشانش داده.

ترک لاس وگاسفروش: 13 میلیون دلار

کیج روی تخت دراز کشیده و انگار دنیا را به حال خودش رها کرده. خوب در آوردن نقش یک نویسنده هالیوودی دائم الخمر که کارش را از دست داده و به لاس وگاس پناه می آورد تا به آرامش برسد و در همان جا ماجرایی عشقولانه برایش پیش می آید و هزاران اتفاق و بدبختی دیگر، کاری بود که انگار فقط از دست کیج بر می آمد. نام او بر سر زبان ها افتاد، اسکار بهترین بازیگر مرد را گرفت و پیشنهادهای زیادی به در خانه اش رسید. این کار با این که بیست و چهارمین فیلمش بود اما اولین کاری بود که توانست کاملا توانایی هایش را به بیرون پرتاب کند.

مرد حصیریفروش: 32 میلیون دلاردرست بعد از همکاری با اولیور استون در «مرکز تجارت جهانی» با وجود تبلیغات زیادی که دور و بر فیلم می چرخید قرار بود مرد حصیری تبدیل به یکی از پر فروش ترین فیلم های سال شود. اما برخلاف انتظار خیلی ها، نه تنها فیلم پرفروشی نشد بلکه به عنوان یکی از بدترین فیلم های سال برگزیده شد تا معلوم شود کیج کاملا کج سلیقگی کرده. در این فیلم نقش یک کلانتر را داشت که قرار بود دنبال دختر گمشده ای بگردد اما انگار خود کیج و بازی اش گمشده اصلی فیلم بودند و تا آخرش هم کسی نتوانست آن ها را پیدا کند.

تغییر چهرهفروش: 211 میلیون دلاربار دیگر توانست بازی زیر پوستس را به رخ بکشد. مخصوصا در سکانس هایی که صورتش را با صورت تراولنا جا به جا کرده بودند و مجبور بود هر طور که شده با صورت جدیدش کنار بیاید. لمس صورتی که مال خودت نیست و قرار است جای دیگری باشی حسی بیش از یک حس معمولی می خواهد (کیج اول یک جانی است اما بعد از عمل جراحی، صورتش را با صورت پلیس خانواده دوست- تراولتا- جا به جا می کنند تا بتواند بین آدم بده ها نفوذ کند) از نیمه دوم فیلم که صورت ها تغییر می کنند بازی فوق العاده ای دارد. در این فیلم تراولتا و کیج موقعی رودر روی هم قرار گرفتند که در اوج به سر می بردند؛ تراولتا بعد از بازی بی نظیرش در داستان های عامه پسند وارد گود شد و کیج هم بعد از بازی های خوب در «صخره» و «کان ایر». نتیجه این برخورد، فیلمی شد دیدنی که البته بخشی از موفقیت آن به کارگردان کار کشته ای به نام جان وو برمی گردد.

گوست رایدرفروش: 511 میلیون دلاربه خاطر استفاده از جلوه های ویژه در در آوردن جمجه آتشین شخصیت اصلی، به هیچ عنوان نتوانست ویژگی های بازی اش را در این فیلم رونمایی کند چون اصلا صورتش در بیشتر فیلم قابل دیده شدن نبود و به همین خاطر کسی این فیلم را فیلم نیکلاس کیجی نمی داند. اما از آن جایی که کیج یکی از عاشقان سینه چاک کتاب های کمیک استریپ است قبول کردن نقش گوست رایدر در فیلمی به همین نام اتفاقی غیر قابل پیش بینی نبود. او بعد از اکران فیلم بسیار خوشحال تر از منتقدانی بود که بعد از دیدن فیلم مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می پریدند.

کیک – اسفروش: 24 میلیون دلارآخرین فیلم او که روی پرده های سینما در حال اکران شدن است فیلم کمیک بوکی به نام کیک – اس است. با این که فروش فیلم در هفته اول خوب بوده اما در هفته های بعد با افت شدیدی مواجه شده. با این که کیج در این فیلم شخصیت اصلی فیلم نیست اما مطمئنا از حضور در یک فیلم کمیک بوکی احساس رضایت کاملی دارد. منتقدان هم از فیلم استقبال نسبتا خوبی کرده اند. البته باز هم این فیلم مانند گوست رایدر چهره کیج را با یک ماسک کاملا پوشانده و خبری از چهره جذاب همیشگی او در این فیلم نیست.

گنجینه ملیفروش: 371 میلیون دلار

ناگهان تغییر کرد و سعی کرد در فیلم های بلاک باستر و پر سر و صدا شرکت کند تا در فیلم های هنری و خانوادگی. کار او با همین گنجینه ملی آغاز شد؛ یک فیلم اکشن ماجراجویانه که در آن نقش تاریخ شناسی به نام بنجامین فرانکلین را بر عهده داشت. اما باز هم با تمام توانش سعی کرد با نقشش همذات پنداری کند و چیزی را در بیاورد که خیلی از اکشن بازها نمی توانند آن کار را انجام دهند؛ جان دادن به نقشی که خیلی جای کار ندارد و باید جان بکنی تا چیزی شود.

بانکوک پرمخاطرهفروش: 51 میلیون دلار

سایت روتن تومیتوز با جمع آوری 98 نقد مختلف این فیلم را به عنوان ضعیف ترین فیلم یک دهه اخیر و یکی از ضعیف ترین فیلم های تمام عمر کیج معرفی کرد. او با انتخاب این یکی خودش را کاملا نابود کرد و رفت پی کارش. نه فیلم چیز دندان گیری شد که بتواند بفروشد و نه بازی کیج چیزی بود که بشود آن را قابل قبول دانست. از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یک شکست همه جانبه است که آقای بازیگر خود به دست خود آن را به وجود آورد.

شهر فرشتگانفروش: 78 میلیون دلار

همانی است که انتظارش می ر فت. رفتن در قالب یک فرشته که باید یک عشق زمینی را تجربه کند. حس هایی را لازم داشت که کیج در خونش دارد. «گرچه فیلم وندرس هیچ احتیاجی به بازسازی این چنینی نداشت اما بازی کیج آن قدر چشم گیر بودکه فیلم ارزش دوباره دیدن را داشته باشد» این نظر یکی از منتقد ها بود.

سرقت در 60 ثانیهفروش: 101 میلیون دلار

همکاری با اسکورسیزی و جوئل شوماخر در نجات مرد مرده و هشت میلی متر نشانه های بلوغ او بود اما با بازی در این فیلم خیلی ها را نا امید کرد. هر چند کیج تمام زورش را زد تا بتواند همان بازیگر باشد که همه انتظارش را داشتند اما فضای این فیلم که فضایی اکشن و پر زد و خورد بود این اجازه را به او نداد. این طور شد که سقوط شروع شد. با این حال تک سکانس های روبرو شدن کیج با موستانگ مشکی رنگش را می شود به نوعی بازگشت کیج به بازی زیر پوستی معروفش دانست.

اقتباسفروش: 22 میلیون دلار

در عرض دو سال پنج تا فیلم بازی کرد که بهترینش مرد خانواده بود با همان تم تغییر موقعیت. او در اقتباس بار دیگر این فضا را تکرار کرد اما این بار همزمان دو تا برادر را با هم بازی کرد. آقای بازیگر از پس چنین کاری خوب بر آمد و نامزد اسکار شد . قبولی این نقش با جدایی از زن سابقش و تن به یک بدبختی دیگر دادن یکی شد؛ آغاز یک زندگی جدید با لیزا پرسلی که از بس به تیپ و تاپ هم زدند فقط مدت دو سال طول کشید. همه فکر می کردند کیج مسیر درست را انتخاب کرده اما انتخاب های بعدی او نشان داد فکرشان اشتباه بوده.

 


 


در تاريخ هنر منطقه بالكان شايد هيچ كس به اندازه امير كاستاريكا نتوانست كه تصويري واقعي از فرهنگ و جامعه اين خطه از اروپا را به دنيا معرفي كند. جامعه اي كه با توجه به وجود بسياري از معضلات فرهنگي، مذهبي، سياسي، هنري، ورزشي و ...، بستر مناسبي براي خلق آثار يگانه فراهم مي آورد و براستي كه آثار كاستاريكا در زمره اين يگانه ها قرار مي گيرند.

اين فيلمساز برجسته يوگوسلاو، در بيست و چهارم نوامبر سال 1954 در شهر سارايوو، در منطقه بوسنی و هرزگوين كه آن زمان بخشی از يوگوسلاوی بود، متولد شد. در آن زمان با اينكه اكثريت منطقه بوسنی را مسلمانان تشكيل می دادند، اما اِمير در خانواده اي با مذهب "ارتدوكس" رشد كرد. پدرش، مورات، همانند عده بسياري از صربهای يوگوسلاوی يك كمونيست افراط گرا بود و در وزارت كشور كار می كرد. اِمير جوان كه از همان نوجوانی طبعی سركش و عصيانگر داشت، بر خلاف محيط نامتعارف و كمونيستی خانواده‌اش گرايشات ضد كمونيستی پيدا كرد و با افرادی معاشرت كرد كه از نظر خانواده موجه و مناسب نبودند. همين امر باعث شد تا خانواده اِمير او را در سن 18 سالگی براي تحصيل در رشته سينما (كه البته مورد علاقه اِمير هم بود) به مدرسه سينمايی FAMU در شهر پراگ بفرستند، جايي كه او تحت تعليم بزرگانی چون "ميلوش فورمن" و يا "گورمان پاسكاليوويچ" قرار می گرفت.

پس از فارغ التحصيلی از دانشگاه در سال 1978، اِمير به كار در تلويزيون يوگوسلاوی مشغول شد و براي آن فيلمهاي تلويزيوني و كليپ هاي تصويري مي ساخت كه از جمله آنها مي توان به "عروس ها می آيند" و يا "قفسه های تايتانيك" اشاره كرد.  اما سرانجام در سال 1981 اِمير كاستاريكا به كمك نويسنده اي به نام "عبدالله سيدران" فيلمي با عنوان "آيا دالی بل را به خاطر مي آوری؟" را كارگرداني كرد. اين اثر كه به عنوان نخستين فيلم بلند كاستاريكا محسوب مي شد، اشاره مستقيمي به مشكلات جوانان و همچنين درگيري ها و سرگشتگي‌هاي مذهبي موجود در ميان مردم ساريوو داشت و موفق به اخذ جايزه معتبري چون "شير طلايی ونيز" در همان سال شد و همه نگاه هاي منتقدان را به طرف اِمير جوان جلب كرد. اما نكته قابل توجه در اين اثر، اهميتي بود كه كاستاريكا به هنر مورد علاقه خودش يعني موسيقي در آن داده بود. اِمير، موسيقي را تنها به منزله يك هنر قلمداد نمي كرد، بلكه آنرا به عنوان راهي مي دانست كه مي تواند انسان را از انحرافات اخلاقي دور كند و او را در مسير درستي بيندازد. استفاده از موسيقي در اين اثر، سرآغاز راهي بود كه كاستاريكا از آن در آثار بعدي خود نيز استفاده كرد و به بخش لاينفكي از فيلم هاي او بدل شد. اما پس موفقيت نخستين اثر بلند كاستاريكا، آكادمي هنرهاي سينمايي سارايوو از او دعوت كرد تا به عنوان سخنران در آنجا جلسات آموزشي برپا كند و اِمير با قبول اين پيشنهاد به مدت 7 سال در اين آكادمي جلسات سخنراني برگزار كرد.

اِمير كاستاريكا كه اكنون ديگر تنها يك جوان مشتاق سينما و فيلمسازي نبود، و بسياري از منتقدين تراز اول سينماي دنيا به روي او حساب ويژه اي باز كرده بودند، در انديشه ساخت اثر دومش بسر مي برد. او حال ديگر بايد با دقت بيشتري فيلم مي ساخت تا نه تنها موفقيت گذشته‌اش را تكرار كند، بلكه نگاه هاي ساير داوران جشنواره ها را هم به سوي خود معطوف كند. براي همين مجدداً به سراغ دوست قديمي‌اش "عبدالله سيدران" رفت تا همكاري موفق ديگري را با او تجربه كند. اين فيلم كه "وقتی كه پدر به ماموريت می رود." نام داشت، در سال 1985 روانه جشنواره ها و سالن هاي سينما شد. اين درام سياسي-اجتماعي، نه تنها موفقيت اثر قبلي را تكرار كرد، بلكه در آن سال تمامي جوايز معتبر سينمايي از جمله "نخل طلايی كن" را درو كرد و همچنين نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي شد. كاستاريكا حالا ديگر در سن 31 سالگي در اوج به سر مي برد و همه جا نام او بر سر زبان ها بود. اما اين شهرت و محبوبيت براي اِمير كه روحي عصيانگر داشت، كافي نبود و او همچنان در انديشه به تصوير كشيدن ايده هاي بديع و البته تاثيرگذار خودش بود و مي خواست متفاوت تر و بهتر از گذشته فيلم بسازد. اما ساخته و پرداخته كردن ايده اي نو و تازه احتياج به زمان كافي و آرامش روان داشت. براي همين اِمير براي مدت سه سال فيلمي نساخت و به جاي آن در فاصله سالهاي 88-1986 در يك گروه موسيقي بوسنيايي به نام Zabranjeno pušenje به نوازدنگي گيتار بيس پرداخت. تا اينكه سرانجام در سال 1988 به كمك يك يوگوسلاو ديگر به نام "گوردون ميهيك" فيلمنامه اي تحت عنوان "دوران كولی ها" را نوشت و خود آنرا كارگرداني كرد. اين داستان درخشان درباره زندگي دردناك كولي هاي اطراف يوگوسلاوي و استثمار جوانان كولي بود. اين فيلم نيز موفقيت هاي بسياري را براي اِمير به ارمغان آورد و او را علاوه بر نامزدي براي دريافت نخل طلايي بهترين فيلم، برنده جايزه بهترين كارگرداني از فستيوال فيلم كن كرد. اما يك سال پس از موفقيت "دوران كولی ها"، همزمان شد با آغاز جنگ هاي داخلي شبه جزيره بالكان و در پي آن فروپاشي يوگوسلاوي. اين حادثه تلخ و دردناك كه در پي آن هزاران هزار صرب كشته و يا بي خانمان شدند، موجب شد تا سينماي رئاليستي كاستاريكا به يكباره دچار تحول عظيمي شود. نگاه اجتماعي او در فيلمهاي اوليه اش، پس از جنگ به نگاهي تلخ و زننده و متكي بر سياست ضد جنگ تبديل شد. چهره آرامي كه كاستاريكا در سه فيلم نخست خود از سرزمينش ارائه داده بود، پس از جنگ به تصويري مملو از ناامني تبديل شد، سرزميني كه هر لحظه آبستن حادثه اي تلخ و ناگوار است.

امیر کاستاریکااين اتفاق كاستاريكا را به مدت پنج سال از سينما دور كرد، كه شايد دليل عمده آن فضاي ناامني بود كه منطقه بالكان و بويژه شهر سارايوو در آن بسر مي برد. اما كاستاريكا كه نمي توانست خود را از سينما دور ببيند به آمريكا رفت و در سال 1993، چهارمين فيلم بلندش را كارگرداني كرد. اين سورئاليسم متفاوت كه "رؤيای آريزونا" نام داشت، به نقطه عطفي از سينماي رئال به سينماي سورئال براي كاستاريكا تبديل شد، نقطه عطفي كه از آن به بعد سينماي كاستاريكا را در مسير تازه اي انداخت. "رؤيای آريزونا" تصويرگر رؤياهاي جواني سركش و عصيانگر است، كه شايد بتوان آنرا جلوه اي از دوران جواني خود كاستاريكا نيز قلمداد كرد. اين فيلم با اينكه از حضور سه هنرپيشه مطرح آن زمان، "جری لوئيس"، "جانی دپ" و "فی داناوی"، بهره مي برد، اما نتوانست موفقيت كارهاي قبلي را براي اِمير به همراه داشته باشد، ولي با اين حال به عنوان اولين اثر انگليسي زبان او توانست در چند جشنواره، كه معتبرترين آنها "فستيوال فيلم برلين" بود بدرخشد و جايزه خرس نقره اي اين جشنواره را از آن خود كند.

اما سال 1995، بدون ترديد پر فروغ ترين سال اِمير كاستاريكا در عرصه فيلمسازي بود. او در اين سال شاهكار بلامنازع طول دوران فيلمسازي اش را كارگرداني كرد. يك سورئاليسم ديگر به نام "زيرزمين"، كه البته نه به شيريني "رؤيای آريزونا"، بلكه بسيار تلخ و متاثر كننده. "زيرزمين" تصويري از نگاه سرشار از خشم كاستاريكا در مقابله با دروغ، و مملو از نفرت او به خوش باوري است كه با توسل به تخيل فراوان توانسته به زيبايي آنرا به تصوير بكشد. "زيرزمين"، در واقع با شور و قدرت غريبي روح آزرده و ملتهب كاستاريكا را در قالب افكار بديع و نكته بينانه اش منعكس مي كند. اين فيلم بار ديگر كاستاريكا را به اوج رساند بطوريكه اكثر منتقدان فيلم او را يكي از درخشان ترين آثار سينمايي دهه نود ناميدند و همچنين باعث شد تا نام اِمير كاستاريكا به فهرست انگشت شماري از كارگردانان، كه دو بار موفق به دريافت نخل طلاي كن شده اند، اضافه شود.

در سال 1997 كاستاريكا فيلم كوتاهي تحت عنوان "اتوبوس جادويی" را ساخت و يك سال بعد از آن به سراغ سورئال ديگري تحت عنوان "گربه سياه، گربه سفيد" رفت، كه اين فيلم او را برنده سه جايزه ديگر از جشنواره فيلم ونيز كرد. "گربه سياه، گربه سفيد" به نوعي بازگشت كاستاريكا، البته با ديدي متفاوت و پخته تر، به آثار دوران جواني اش بود. اين اثر كمدي-سورئال با اينكه به عقيده بسياري از منتقدين، ضعيفترين اثر او تلقي مي شود، اما با اين حال سرشار از نمادهاي متضادي از جمله عشق و نفرت، عروسي و عزا، فقر و غنا، ساده لوحي و زرنگي و غيره، است كه در زندگي طبيعي جريان دارد و كاستاريكا تمامي آنها را در قالب اصطلاح سمبليك "گربه سياه، گربه سفيد" جاي داده است.

پس از "گربه سياه، گربه سفيد" اِمير كاستاريكا فيلمي متفاوت با كارهاي گذشته اش را كارگرداني كرد. "هشت داستان جذاب" عنوان پروژه مستند و يا به بيان بهتر، شبه مستندي بود كه كاستاريكا آنرا در سال 2001 روانه پرده‌هاي سينما كرد. اين فيلم به نوعي يك بازنگري به كارهاي گذشته او هم محسوب مي شد. پرداخت مستقيم به هنر موسيقي كه همواره در زمره دغدغه هاي كاستاريكا قرار گرفته بود، در اين اثر تا جايي بالا گرفت كه خود او هم در آن به عنوان يك گيتاريست ايفاي نقش كرد.

سه سال بعد از اكران "هشت داستان جذاب" و در سال 2004، كاستاريكا شاهكار ديگري در همان حال و هواي "زيرزمين" را به فستيوال كن فرستاد. "زنگي يك معجزه است" نه يك سورئاليست به مانند "زيرزمين"، بلكه يك رئاليست بي عيب و نقص از زندگي بود. او در اين فيلم نشان داد كه چگونه مي شود كه از لطافت زندگي به خشونت جنگ رسيد و از مكاني امن به محلي پر از وحشت و نا امني راه پوييد و تنها دليل ايجاد اين همه تضاد در فاصله اي كوتاه از زندگي، چيزي به جز جنگ نيست. نگاه پر از خشمي كه كاستاريكا در "زيرزمين" به مسئله جنگ داشت در اين فيلم به نوعي به باده تمسخر هم گرفته شده بود، هجويه اي تلخ از زندگي همراه با جنگ، كه از ديد كاستاريكا تنها به مثابه يك معجزه مي ماند. در سال 2005، اِمير كاستاريكا در تجربه اي تازه، تصميم گرفت تا فيلمي بر اساس زندگي پر فراز و نشيب اسطوره جاودانه تاريخ فوتبال جهان، ديگو آرماندو مارادونا، بسازد. زندگي كه با توجه به افت و خيزهاي فراوانش، بستر بسيار مناسبي براي اين فيلمساز باهوش فراهم مي آورد تا جايي كه حتي مي توان آنرا نگاهي تازه در باب فيلم هاي زندگي نامه اي نيز قلمداد كرد. پروژه "مارادونا" كه هنوز كار توليد آن به پايان نرسيده است، با اتكا به هنر كاستاريكا در به تصوير كشيدن حقايق و همچنين حضور مستقيم مارادونا در تمامي طول فيلم، قطعاً خواهد توانست كه پرده از بسياري از ابهامات زندگي پر رمز و راز اين چهره برجسته فوتبال جهان بر دارد.

فیلم شناسی (كارگردان)

عروس‌ها می آیند (1978) فیلم تلویزیونی / گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسه‌های تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / وقتی كه پدر به ماموریت می رود (1985) / دوران كولی‌ها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / اتوبوس جادویی (1997) فیلم كوتاه / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / هشت داستان جذاب (2001) مستند / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند

 

فیلم شناسی (نویسنده)

گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسه‌های تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / (1987) Zivot Randnika / استراتژی كلاغ (1987) / دوران كولی‌ها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / زندگی یك معجزه است (2004) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند

 

فیلم شناسی (بازیگر)

والتر برانی سارایوو (1972) / 13. یول (1982) / زیرزمین (1995) / بیوه سنت پیری (2000) / دزد خوب (2002) /  توت فرنگی ها در سوپرماركت (2003) / هیئت منصفه مخفی (2006) / هرمونا (2007)

 

فیلم شناسی (تهیه كننده)

هشت داستان جذاب (2001) مستند / توت فرنگی ها در سوپرماركت (2003) / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / ماموروش (2007)

 

فیلم شناسی (آهنگساز)

زندگی یك معجزه است (2004)

 

کوتاه و خواندنی

- هر لحظه از من فیلمی شلیك می شود. من می خواهم خودكشی كنم، زیرا نمی توانم روشنی انتهای تونل را ببینم.

- شهرها مكان های تحقیر آمیزی برای زندگی هستند به خصوص در دنیای امروز.

- همه چیز باید فروخته شود. همه چیز باید به حراج گذاشته شود. همه مردم باید خرید كنند. همه باید یك اتوموبیل جیپ داشته باشند.

- هدفم این است، فیلمی بسازم كه با دیدنش احساس گرما كنید. زیرا دنیا تبدیل به مكانی شده كه تنها چیزهای سرد در آن خوشایند است.

- من سرشار از دموكراسی هستم. در دموكراسی مردم می توانند شهردار انتخاب كنند.

- من دلم می خواهد شهری بسازم كه شهروندانش را خود انتخاب كرده باشم. 

- سینمای من در فاصله میان دو تپش قلبم اتفاق می افتد و قلب من همواره كند می تپد.

 

جوایز و افتخارات

نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)

نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)

نامزد دریافت نخل طلا (این را به من قول بده / 2007)

نامزد دریافت نخل طلا (زندگی یك معجزه است / 2004)

برنده جایزه ملی آموزشی فرانسه از فستیوال كن (زندگی یك معجزه است / 2004)

برنده نخل طلا (زیرزمین / 1995)

نامزد دریافت نخل طلا (دوران كولی‌ها / 1989)

برنده جایزه بهترین كارگردانی (دوران كولی‌ها / 1989 )

برنده نخل طلا (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)

برنده جایزه FIPRESCI  (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)

برنده خرس نقره ای (رؤیای آریزونا / 1993)

نامزد خرس طلایی (رؤیای آریزونا / 1993)

نامزد دریافت شیر طلایی (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر نقره ای (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر طلایی كوچك (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده جایزه Laterna Magica  (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر طلایی (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)

برنده جایزه FIPRESCI  (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)

برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از فستیوال برادران لومی یر (زیرزمین / 1995)

برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم های اروپایی (هشت داستان جذاب / 2001)

برنده پلاك نقره ای بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم شیكاگو (هشت داستان جذاب / 2001)

 

 

 

 


 

مقدمه:

دیوید لینچ. این نامی است كه گرچه شاید برای مخاطبان حرفه‌ای و حتی نیمه حرفه‌ای سینما آشنا باشد، اما در عین حال هیچ كس براستی شناخت درستی از او، ذهنیت و افكارش ندارد. تصویری كه این چهره منحصر بفرد تاریخ سینما از افكارش ارائه می دهد به مثابه كابوسی است كه انسان تنها و تنها می تواند آنرا در خواب ببیند. لینچ استاد داستان پردازی با پس زمینه افكار انسان است. فیلمهای او علیرغم اینكه بر چسب های ژانری به خود می گیرند، ولی از قواعد ژانر و سبك خارج است و خود بدعت و نهایتی برای سبكی تازه در دنیای پیچیده‌ای به نام سینماست، كه به قول "روبر برسون" بستر تعریف پدیده های توضیح ناپذیر است. كه براستی این جمله در مورد لینچ مصداق ویژه ای پیدا می كند. به عبارت دیگر می توان لینچ را سر آغاز و انتهای دنیایی دانست كه خود در آن سیر می كند. درك او از رنگ و نور و بازی اش با صدا چنان اعتباری برایش آورده كه می تواند جوهره سینما را به رخ بكشد. قصه های لینچ سرشار از پدیده های عجیب و فضاهای نامتعارف است. در واقع علت عجیب و غریب بودن دنیای لینچی، غیر طبیعی بودن كابوس ها و رویاهای انسان است. انسان هیچگاه به دنبال پدیده های طبیعی در رویاهایش نمی گردد و یا كابوس هایش را از جنس محیط پیرامونش نمی بیند.

دیوید لینچ بر خلاف خیلی از هم دوره ای هایش در موج نوی فیلمسازان آمریكا، نه كارگردانی است كه پله های ترقی را در صنعت سینمای تجاری طی كرده باشد و نه فارغ التحصیل مدرسه‌های سینمایی است. بلكه لینچ كه دانش اموخته رشته هنر و انیماتور است، به سان نقاشی است كه با نقاشی های خود بر روی پرده سینما بازی می كند. برای لینچ سنت های فیلمسازی تنها وسیله ای برای رسیدن به یك غایتند و آن غایت همانا خلق یك فضاست، طنینی برای نمایش عجیب یك پدیده، حال آن پدیده می تواند تولد مادربزرگ از درخت، یك ذهن كه می تواند ذهنیتش را از میان ببرد، یك مرد فیل نمای بد شكل ولی خوش سیرت، چهره‌ای وهمناك در پشت دیوار یك رستوران و یا عده ای با لباسهای خرگوش نما كه در حال اجرای یك نمایش هستند، باشد. هیچ كارگردان دیگری نمی تواند به شجاعت، لطافت و زیبایی لینچ این چنین پدیده هایی را بر پرده سینما ظاهر كند.

در دنیای لینچ هوس مایه رنج است. لذت و شهوت، شیاطینی را در درون انسان بیدار می كند كه از دستشان گریزی نیست. لولا در "قلباً وحشی"، لورا در "برج های دوقلو"، دوروتی در "مخمل آبی" و یا دایان در "جاده مالهالند"، همگی قربانی دیوانگی های جنسی می شوند و برای آن تاوان سنگینی هم می پردازند. جان مریك یا همان مرد فیل نمای بد شكل برای لحظه ای توجه و دلسوزی زن مهربانی را تجربه می كند، ولی بلافاصله با آشنایی با جنبه های تاریك عشق یا همان "هوس خودسرانه" تحقیر هم می شود.! برای لینچ هوس در حكم كلیدی است كه دری را به زوایای تاریك تر روح انسان می گشاید. پس از هوس، لینچ به سراغ اهریمن دیگری كه در وجود هر انسانی بیدار است می رود و آن چیزی نیست به غیر از ترس. ترس در آثار لینچ اشكال مختلفی به خود می گیرد. دیوانگی ها، تردیدها و حسادت ها، همه و همه نتیجه ترسی تدریجی است كه در درون انسان بیدار می شود و می تواند پیامدهای ناگواری را برای او به همراه داشته باشد.

فیلمهای لینچ به خصوص آنهایی كه فیلمنامه آنها را هم خودش نوشته (كله پاك كن، مخمل آبی، جاده مالهالند و امپراطوری درون)  كلیشه ها را وارونه می كند و در پاره ای از مواقع آنها را به هجو می كشد. لذا برای تماشاگری كه با آثار لینچ آشنایی ندارد، فیلم ها بدلیل عناصر آشنایی كه تمام چشم اندازهای بصری این آثار را پوشانده اند، به نوعی دست یافتنی جلوه می كند، هر چند كه در ورای این ظاهر دست یافتنی دنیایی پیچیده و دور از دسترس قرار دارد. در این مقاله یا بهتر بگویم شبه مقاله كه اكنون قسمت اول آنرا می خوانید به كلیه آثار لینچ از زمانی كه او فیلمهای دانشجویی اش را می ساخته تا كنون كه فیلم "امپراطوری درون" را به روی پرده برده، پرداخته می شود.

 

 

فیلم های کوتاه (دیوید لینچ)فیلم های کوتاه

 

شش مرد بیمار می شوند(Six Men Getting Sick)  

طراح انیمیشن و كارگردان: دیوید لینچ / محصول: 1967 / مدت زمان: 4 دقیقه

 

خلاصه داستان:

شش شكل كه شبیه كله های آدم است روی پرده ای حركت می كنند و ناگهان آتش می گیرند.

 

نمای بسته:

نخستین فیلم لینچ به نوعی خبر از آینده او هم می دهد. در واقع این شش شكل بیمار می خواهند  از كابوس هایی حرف بزنند كه لینچ آنها را در آینده به تصویر می كشد.

 

 

الفبا(The Alphabet)

طراح انیمیشن و كارگردان: دیوید لینچ / محصول: 1968 / مدت زمان: 4 دقیقه

 

خلاصه داستان:

دختر بچه ای روی تخت دراز كشیده و صدایی خارج از تصویر حروف الفبا را ادا می كند. با پایان یافتن ادای حروف تنش عصبی دخترك را فرا می گیرد و خون استفراغ می كند.

 

نمای بسته:

این انیمیشن دانشجویی لینچ كه آنرا در سن 22 سالگی ساخت گرچه امروز پیش پا افتاده به نظر می رسد اما بی تردید برای دهه شصت بیش از حد مازوخیستی است. چهره سپید دخترك هر چند كنایه به سادگی او می زند، اما در عین حال شور زندگی را هم از او می گیرد. آن تنهایی در قابی خلوت چیزی بیش از یك زندان نیست.عنصر تختخواب كه در فیلم های بعدی لینچ هم حضور تعیین كننده ای دارند، در واقع خبر از دنیای بدون خواب می دهند. هنری در "كله پاك كن" درون بالش زیر سرش دفن می شود و مرد فیل نما زمانی می میرد كه سعی می كند مثل یك انسان عادی بخوابد. دخترك حرف زدن با الفبا را نمی آموزد اما سرخی خون بیرون زده را می فهمد. همه در دنیای لینچ باید این زبان را فرا گیرند. 

 

مادربزرگ(The Grandmother)

طراح انیمیشن، نویسنده و كارگردان: دیوید لینچ / بازیگران: ریچارد وایت، دوروتی مك گینیس، ویرجینیا میتلند، رابرت چادویك / محصول: 1970 / مدت زمان: 34 دقیقه

 

خلاصه داستان:

پسر بچه هشت ساله ای (ریچارد وایت) بدلیل خیس كردن بسترش، توسط پدرش (رابرت چادویك) تنبیه می شود. او به اتاقش می رود و روی تختش دانه ای می كارد. دانه ای كه تبدیل به درخت تنومندی می شود. این درخت فرزندی به دنیا می آورد كه مادربزرگ پسرك است. مادربزرگ (دوروتی مك گینیس) همدم پسرك می شود، اما پس از چندی بیمار می شود و درخواست پسرك از والدینش برای مداوای او بی نتیجه می ماند.مادربزرگ و پسرك با هم به گورستان می روند و مادر بزرگ در آنجا ناپدید می شود و پسرك مجدداً به خلوت خود در اتاقش باز می گردد.

 

نمای بسته:

لینچ در این فیلم با كلیشه ها بازی می كند و به مفاهیم نمادین آنها نزدیك می شود و سپس همان نمادها را زیر سوال می برد. پسرك منزوی و خاموش با كراوات و جامه آراسته اش در برابر پدر و مادر كثیف و لاقید خود می نشیند و بار دیگر به حریم كوچكش در تختخواب و اتاق آشنای لینچی پناه می برد.لینچ تشابه جای خیس شده رختخواب و خورشید نقاشی شده درخشان در آسمان مصنوعی را بهانه پیوند واقعیت یا نقصان پسرك و رویای او می سازد. ولی این پرسش را هم مطرح می كند كه این نقاشی ها به حقیقت نزدیك تر هستند یا بازیگران واقعی و عناصر اطراف آنها؟ او در مادربزرگ مراتب خانوادگی را معكوس می كند و پسر خانواده را به بهانه بوجود آوردن شخصیت مادربزرگ می سازد. والدین در این سلسله وارونه گناه كارانی هستند كه بزرگترین گناهشان بوجود آوردن فرزند است.

 

 

کابوسی به رنگ واقعیت

كله پاك كن(Eraserhead)

نویسنده و كارگردان: دیوید لینچ / بازیگران: جان نانس، شارلوت استیوارت، آلن جوزف، جین بیتس / محصول: 1976 / مدت زمان: 110 دقیقه / سیاه و سفید

 

خلاصه داستان:

هنری اسپنسر (جان نانس)، با بیدار شدن از خواب خود را در اتاق تاریكی می یابد. او با مشاهده نوری در پی آن به راه می افتد و به خانه خانواده ایكس می رسد. خانم ایكس (جین بیتس) به هنری می گوید كه او و دخترش مری (شارلوت استیوارت) پیشترها ازدواج كرده اند و صاحب بچه ای شده اند. بچه شكل یك هیولا را دارد و مری كه حوصله سر و صداهای او را ندارد، این موجود را با هنری تنها می گذارد. هنری خود را به تماشاخانه پشت رادیاتور اتاقش می رساند و به تماشای نمایش تك نفره زنی با اندام ناقص می نشیند. اما سر هنری از تنش جدا شده و پسر بچه ای آنرا در كوچه ای پیدا می كند. پسرك سر هنری را به یك كارخانه مدادسازی می فروشد و آنجا از سر هنری به عنوان پاك كن استفاده می كنند. هنری در بازگشت به اتاقش بچه را می كشد و سعی می كند به تماشاخانه پناه ببرد. در تماشاخانه آن زن رقاص رفته و هنری به دیوار روبرویش خیره می ماند. دوربین بسوی دیوار حركت می كند و نمایشگر آن می شود. موجود كرم مانندی چنان روی دیوار حركت می كند كه گویی قصد بلعیدن دوربین را دارد. آنچه كه كودك او خوانده شده چیزی جز یك تكه گوشت كریه نیست، موجودی بدون دست و پا همراه با سر درشتی كه بوسیله گردن باریكی به این تنه وصل شده. یك مصرف كننده بی مصرف كه تنها سر و صدا می كند و با خوردن غذایی آرام می گیرد. حاصل همه رویاها، جستجوها و تردیدهای این مرد در این تكه گوشت خلاصه شده است، اما ...

 

نمای بسته:

این اثر سیاه و سفید دیوید لینچ تا آن حد آزار دهنده است كه راه گشای بسیاری از فیلمهای پس از خود باشد. اثری در مرز خودآزاری و دیگرآزاری كه می تواند فارغ از ترس یا هیجان بدل به كابوس خصوصی تماشاگر شود. یك باتلاق ذهنی كه از سورئالیسم، فیلم نوآر و سینمای وحشت بهره می برد، بی آنكه هیچ یك از آنها باشد.مایه اولیه این اثر، این است كه انسان در زندانی بسر می برد و با بیرون آمدن از آن به هزارتویی می افتد تا آنكه سرانجام به نقطه اول بازگردد. این فیلم تا حد امكان جا را برای تجربه شخصی تماشاگر در سفری كه نمادها و استعاره ها در هر گام به چشم می خورد باز می گذارد. لینچ با پرداختن به مایه مورد علاقه اش (انسان درگیر با امیال جسمی و ذهنی سركوفته) آدم هایش را در زندان كالبد خود نمایش می دهد. اگر تز اولیه بیداری باشد، خواب آنتی تز است و هیولا سنتز. موجودی فارغ از جنسیت كه این جا توسط هنری اسپنسر  (مردی با نشانه های اختگی و عقیم بودن)، زاده می شود. موجودی زادئیده سوء تعبیر انسان نسبت به خویش و مولد محیط صنعتی كه انسان رادر خود می بلعد. دل مشغولی های هنری را در تاكید دوربین به رادیاتور اتاق او می بینیم. او از اتاقش بیرون می آید و در قابی قرار می گیرد كه پشت سرش را كارخانه ها پوشانده اند. هم چنان كه تولد بچه با صدای حركت یك اهرم فلزی و آمیزش آن با صدای جیغ (در اشاره به درد زایمان) شكل می گیرد. حركت مرغ درون بشقاب هنری سر میز شام حكایت از تولد یك موجود غیر انسانی دارد. خانواده برای لینچ مركز تنش هاست. خانواده فیلم "كله پاك كن" با نام خانوادگی ایكس(X)  توهم تمام عیار كانون گرم خانواده است. حرف X نه تنها به بی هویتی آنان اشاره دارد بلكه به تاكید لینچ بر مجله های دهه پنجاه و گرامافون و آشپزخانه، رویای آمریكایی را هم به مسخره می گیرد. بدل شدن سر هنری به یك پاك كن روند طی شده دیالیتیك لینچ است. هرچه ذهن او می بافد توسط همان ذهن پاك می شود. سر هنری با آن موهای برآمده اش  شكل پاك كنی را دارد كه روی این جسم سنگینی می كند و در واقع فیلم در جایی تمام می شود كه هنری تمایلی به خیال پردازی ندارد و سعی دارد از این كابوس فاصله بگیرد. اقدام او برای كشتن كودك (هیولا) تلاشی برای رهایی از این كابوس است. آن تكه گوشت تبلور آن همه امیال سركوفته اوست. او در دنیای واقعی زندگی نمی كند تا با قواعد آن كه مرگ هم یكی از آنهاست از این قواعد تخطی كند.

اما پرسش كلیدی فیلم را خود لینچ برای تماشاگر طرح می كند كه آیا همه انچه كه دیده ایم كابوس هنری اسپنسر بوده و یا خود او كابوس ذهن هر تماشاگری محسوب می شود؟ تماشاگر "كله پاك كن" درگیر همه دغدغه های شخصی است كه همیشه از آن گریخته می شود. یك تلنگر لازم است تا اسیر این دغدغه ها شد و لینچ این كار را با یك مشت انجام می دهد.

 

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده

آرش سیاوش

 

 

 


دیوید لینچمقدمه:

در قسمت نخست "سفر به اعماق دنیای لینچی" به سینمای ابتدایی و دانشجویی دیوید لینچ اشاره شد. از فیلم هایی صحبت شد که هر یک از آنها را می توان به نوعی اولتیماتوم لینچ به سینمای دنیا و بویژه هالیوود تلقی کرد. اولتیماتومی مبنی بر ظهور شخصی که قادر است تا درون آشفته انسان را آنگونه که هست و با صراحت و وضوح فراوان تصویر کند و همچنین اخطاری بر لزوم تغییر نگرش انسان نسبت به خود و درون آلوده اش. از الفبا سخن گفتیم، فیلمی که لینچ در آن دست به بیان تفاوت میان ادرک حسی و ادراک ظاهری زد و در اثری 4 دقیقه ای به ناگفته های بسیاری اشاره کرد و یا در جایی دیگر از شش مردی حرف زدیم که بیمارگونه و دیوانه وار، در تلاشی بیهوده سرانجام به ناکجاآباد راه می پویند و در آتش خود می سوزند. لینچ در آن سالها، همچنین از مادربزرگی حرف زد که از نوه اش متولد می شود و با این سورئال به بزرگترین گناه خلقت که همانا خلق مثل است، پرداخت. پس از گذشتن از این سه اثر کوتاه، در قسمت قبل به فیلمی رسیدیم که به وضوح تصویر ذهن مشوش و پر دغدغه لینچ را بر همگان عیان ساخت. در "کله پاک کن" که براستی عنوان "سورئال آزاردهنده" لقب شایسته ای در توصیف آن است، لینچ اثري در مرز خودآزاري و ديگرآزاري ارائه داد و در آن به اين مسئله پرداخت كه انسان همواره در زنداني بسر مي برد و با بيرون آمدن از آن به هزارتويي مي افتد تا آنكه سرانجام و پس از طی یک دور باطل، به نقطه اول باز می گردد.

   در قسمت دوم این مقاله به سینمای لینچ در دهه 80 اشاره خواهد شد. سینمایی که با شاهکاری تکان دهنده در مرز میان رئال و سورئال به نام "مرد فیل نما" آغاز شد و در ادامه راه به اثری خیالی-فضایی با حال و هوایی مسیح آسایی به نام "دون" رسید و در نهایت به یکی از بهترین آثار دهه هشتاد به نام "مخمل آبی" که ملهم از سینمای بونوئل و سگ آندلسی معروف او بود، ختم شد.

 

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

مرد فیل نما(The Elephant Man)

نويسنده و كارگردان: ديويد لينچ // بازيگران: جان هارت، آنتونی هاپکینز، آن بنکرافت، جان گیلگالد / محصول: 1980 // مدت زمان: 124 دقيقه // سياه و سفيد

 

خلاصه داستان:

لندن، سال 1884، جراحی به نام فردریک تروس (آنتونی هاپکینز) در نمایشی موسوم به "مرد فیل نما" با انسان بد هیبت و زشتی روبرو می شود و تصمیم می گیرد که این انسان زشت را که جان مریک (جان هارت) نام دارد برای انجام مطالعات پزشکی با خود به لندن ببرد. دکتر تروس تصور می کند که ذهن این مرد عقب مانده است، اما پس از گذشت مدتی در می یابد که در ورای این کالبد زشت یک انسان بسیار حساس وجود دارد. پس از این دکتر سعی می کند تا جان مریک را با دنیای عادی آشنا کند و این در حالی است که سایرین با این کار مخالفند. مدیر نمایش مجدداً جان را می دزدد تا او را به سیرک باز گرداند اما تروس او را نجات می دهد. آرزوی جان رفتن به سالن تئاتر و آشنایی با بازیگران معروف است. تروس این آرزوی او را برآورده می کند و جان در خواب می میرد.

 

نمای بسته:

دیوید لینچ در "مرد فیل نما" با نگاهی استعاری و سرشار از تضاد به طریق دیگری به دغدغه اصلی اش می پردازد و از ماهیت درونی انسان ها سخن می گوید. ماهیتی که او در "کله پاک کن" و آثار بعدی اش به شکلی کابوس وار و تا حدودی وهم گرایانه به آن اشاره می کند. کابوس لینچ در این اثر بر خلاف سایر آثار او از جنس خیال و توهم نیست، بلکه رنگ و بویی واقعی و رئالیستی به خود پیدا کرده است. اما در همین فضای رئالیستی، لینچ باز هم دست به خلق یک سورئال تکان دهنده و تلخ زده که همانا چهره غریب گونه و هیولاوار جان مریک است. "مرد فیل نما" در عین حالی که از شجاعت و عظمت نیروهای درونی انسان سخن می گوید، اما به سان مرثیه ای بر ناتوانی و ظاهر بینی بشر است. تضاد موجود در این فیلم یادآور کاری است که لینچ در "الفبا" کرده بود. در آنجا او به تفسیر تفاوت های میان ادراک ظاهری و ادراک درونی پرداخت و این همان چیزی است که نقطه تفصیل میان جان مریک و سایرین را در "مرد فیل نما" مشخص می کند. هدف لینچ در این اثر، همانند تمامی آثار او مسئله انسان شناسی و یا به عبارت بهتر شناختن انسان به خودش است، با این تفاوت که لینچ در این فیلم به پرداختی دو وجهی از این موضوع دست زده است. او از یک سو مرد فیل نما را تصویر می کند، مردی که بر خلاف چهره کریه و زشتش باطنی پاک و زیبا دارد، و از سوی دیگر مردمی را نشان می دهد که در ورای ظاهر انسان گونه، باطنی اهریمنی دارند. به عبارت دیگر لینچ به گونه ای عمل می کند که تماشاگر را وادار به همذات پنداری با شخصیت های اهریمن گونه اش کند و مخاطب را حتی برای لحظه ای در این فکر فرو برد که او هم به مانند دیگر تماشاگران سیرک، به پای نمایشی از مرد فیل نما نشسته است. این همذات پنداری در جایی تاثیر خود را نشان می دهد که مخاطب به باطن درونی جان مریک پی می برد و در همین لحظه است که خود را به جهت باطن کریهش مورد ملامت قرار می دهد و همانا قصد لینچ رساندن انسان به همین نقطه است. لینچ بر مرد فیل نما غباری خداوندی و فرشته گونه می پاشد و معتقد است که جان مریک یک انسان نیست، چراکه اگر طبعی انسان گونه داشت، قادر نبود که باطنی چنین بی آلایش را بر خود تحمل کند و این مسئله زمانی جلوه می کند که او وقتی می میرد، که می خواهد شروع به انجام اعمال انسانی کند. به بیان بهتر لینچ معتقد است که مرگ جان مریک نه تنها مرگ تاسف باری نیست بلکه برعکس، بسیار خوشحال کننده است چرا که مانع از آن می شود تا او پا به دنیای گندیده انسانی بگذارد و آلوده خصلت های کثیف و پلید آدمیان شود ...   

 

دون:تپه شنی (دیوید لینچ)قصه همیشه تکرار، جدال برای بقا

دون(Dune)

نويسنده و كارگردان: ديويد لينچ (بر اساس داستانی از فرانک هربرت) / بازيگران: فرانچسکا انیس، خوزه فرر، لیندا هانت، دین استاک ول، ماکس فون سدو / محصول: 1984 / مدت زمان: 140 دقيقه / رنگی

 

خلاصه داستان:

سال 10191 بر همه سیارات، امپراطوری به نام شادام (خوزه فرر) حکومت می کند. گران بهاترین ماده موجود در کهکشان، ماده ای است که طول عمر را افزایش می دهد، آگاهی را بیشتر می کند و سفر فضایی را میسر می سازد. پرنسس ایرولان از درگیری های امپراطور با مجمع هارکانن و آتردیس می گوید. پل آتریدس جوان (کایل مک لاکلن) باید کشته شود چراکه مجمع آتردیس مغلوب شده است. آنها سعی کردند تولید ماده مخصوص در سیاره آراکیس-دون را علیه امپراطور به کار گیرند. در سیاره دون بارون هارکانن پدر پل را می کشد، اما پل و مادرش لیدی جسیکا (فرانچسکا انیس) به صحرای ناشناخته ای می گریزند. در این صحرا کرم های ناشناخته ای زندگی می کنند که همه چیز را می بلعند، اما پل و جسیکا به یاری صحرانشینان از دست آنها نجات پیدا می کنند. آنها قوایی تدارک می بینند و به نبرد هارکانن می روند و او را شکست می دهند. پس از این پیروزی، پل تبدیل به سلطان آراکیس می شود و به مردم قول می دهد که در این سیاره بزودی باران خواهد بارید چراکه سالهاست در این سیاره قطره آبی نچکیده است و ....

 

نمای بسته:

این اثر فضایی-تخیلی دیوید لینچ، بدون تردید متفاوت ترین کار او در دوران فیلمسازی اش تا کنون به حساب می آید. این فیلم که اقتباسی از رمان خیالی فرانک هربرت است، در واقع لینچ را همچون فرمانبرداری به دنبال خود می کشاند و قدرت و انعطاف هرگونه بداهه پردازی را از او می گیرد و او را به نوعی وادار به انجام آن چیزی می کند که هربرت می خواهد. بنابراین می توان گفت که "دون" اثری از دیوید لینچ نیست، بلکه شکل تصویر شده ای از تخیل بصری هربرت است. تخیلی که یک نظام کهکشانی را با توسل به شخصیت مسیح آسایی که همه را به جنگ مقدس فرا می خواند، ایجاد شده است. اما از سوی دیگر می توان گفت که علیرغم تمام این حرف ها باز هم "دون" از رسالت همیشگی لینچ که همانا موضوع انسان شناسی است، به دور نیست. "دون" بیانگر قصه ای کهن و تکراری درباره غرایز پست بشر است. قصه ای که در طول تاریخ، در هر قوم و ملتی بارها و بارها آنرا دیده و شنیده ایم. داستانی که سر منشأ بسیاری از جنگ ها، قتل عام ها، بی عدالتی ها، فسادها، دروغ ها و ... در طول تاریخ بوده است. قصه ای که از دید من عنوانی بهتر از این را نمی توان روی آن نهاد: "جدال برای بقا". جدالی که باعث شده تا انسان در هر دوره و عصری از آرامش واقعی محروم بماند، که البته سبب این محرومیت بدون شک خود اوست و نه کس دیگر. لینچ همراه با هربرت در "دون"، به آینده ای دور سفر می کنند و دنیا و متعلقات آنرا در تخیلی ژرف و شگرف به کهکشانهای دور منتقل می نمایند. (در واقع شاید دلیل انتخاب این آینده بعید، یادآوری این مسئله باشد که بشر هیچگاه قادر به دست یافتن به آنچه در طلب آن است، نیست و همواره یک گام از رویاهایش عقب است).  آینده ای که ظاهر آن کاملاً متفاوت با آن چیزی است که امروزه می بینیم، همانگونه که تصویر دنیای امروز با انچه که در گذشته بوده متفاوت است. اما در این دنیای متفاوت باز هم همانند طول تاریخ زیستن بشر، موجوداتی به نام آدم زندگی می کنند که از نظر درونی بی شباهت به بشر امروز و دیروز نیستند. نسلی که به عقیده لینچ، علیرغم توانایی علمی در اکتساب هر چیزی، حتی داروی بقای جاودان، باز هم از دلیل اصلی زندگی که همان آرامش است به دور می باشد. به بیان دیگر لینچ می خواهد بگوید که نسل فردا و فرداها به مانند نسل امروز و دیروز محکوم به چنین زندگی هستند، چراکه خود خواسته و یا ناخواسته، آگاه و یا ناآگاه، طالب آنند.

در پایان باید بگویم که "دون"، در مجموعه کلاس های انسان شناسی که دیوید لینچ در قالب فیلمهایش به راه انداخته است، حائز جایگاهی ویژه است، جایگاهی که علیرغم عدم پختگی آثاری چون "مخمل آبی"، "بزرگراه گمشده" و "جاده مالهالند"، توانسته به شکل دیگری تصویرگر دغدغه همیشگی این سورئالیست بزرگ سینما باشد.

 

کابوس های پنهان در پشت پرده مخملی

مخمل آبی(Blue Velvet)

نويسنده و كارگردان: ديويد لينچ / بازيگران: ایزابلا روسلینی، دنیس هاپر، لورا درن، کایل مک لاکلن، هوپ لنج / محصول: 1986 / مدت زمان: 120 دقيقه / رنگی

 

خلاصه داستان:

پدر جفری بومان در حال آب دادن به باغ خانه اش، سکته می کند و به زمین می افتد. جفری (کایل مک لاکلن) پس از بازگشت از بیمارستان و در محوطه جلوی خانه به گوش یک انسان بر می خورد. او گوش را به کاراگاه ویلیامز می سپارد و با تشویق سندی (لورا دِرن)، دختر ویلیامز، شروع به تحقیق در این باره می کند. او در نهایت در می یابد که این گوش متعلق به همسر گمشده دوروتی والنز (ایزابلا روسلینی)، خواننده یک کلوب شبانه است. جفری در حال جستجو در خانه دوروتی است که ناگهان دوروتی وارد می شود و جفری را در کمد می یابد. او ابتدا جفری را با چاقو تهدید می کند اما پس از وارد شدن فرانک بوث (دنیس هاپر) که یک بیمار روانی است، مجدداً او را در کمد پنهان می کند. جفری از درون کمد شاهد حمله وحشیانه فرانک به دوروتی است. او در ادامه تحقیقاتش در می یابد که فرانک در کار خرید و فروش مواد مخدر است. بعد از این جفری در جریان ملاقات دیگری با دوروتی مورد حمله شدید فرانک قرار می گیرد و فرانک او را به محلی در خارج شهر که پسر دوروتی را در آنجا نگه داشته است می برد. سندی به جفری می گوید که نتایج بررسی هایش را را به اطلاع پدرش برساند. همان شب دوروتی بیرون خانه سندی ظاهر می شود و ادعا می کند که جفری باعث بیماری اش شده است. جفری دوروتی ره به اداره پلیس می برد و در آپارتمان او جسد همسر دوروتی را کنار یک مامور پلیس پیدا می کند. سپس جفری در کمد مخفی می شود و به محض ورود فرانک او را با گلوله می کشد. روز بعد جفری از خواب بیدار می شود، در حالی که سندی برای او نهار درست کرده است. دوروتی نیز در یک پارک پسرش را در آغوش گرفته است.

 

نمای بسته:

سینمای پر تلاطم لینچ در دهه هشتاد به اثری ختم شد که از دید بسیاری از منتقدان سینمایی رنگ و بوی یک شاهکار را داشت. "مخمل آبی" روایتی دوگانه از داستان یک شهر است. شهری که یک روی آن را آدم های معمولی با رفتارها و قوانین قراردادی تشکیل می دهد و در طرف دیگر که به نوعی می توان آنرا زیر پوست شهر نیز قلمداد کرد، آشفتگی ها و ناهنجاری های اخلاقی بیداد می کند. "مخمل آبی" در عین اینکه اثری صریح و سر راست است و برای مثال آن پیچیدگی های همیشگی لینچ در "کله پاک کن" و یا "بزرگراه گمشده" یا "جاده مالهالند" را ندارد، اما در عین حال حاوی ساختاری سورئالیستی در ورای این ظاهر معمولی است. در حقیقت همین پس زمینه سورئال است که باعث شده تا فیلم لینچ به اثری متفاوت ازسایر هم نوعانش بدل شود و لقب شاهکار را به خود بگیرد.

لینچ مخمل آبی را با نگاهی استعاری به نحوه زندگی شهری آغاز می کند و از همان ابتدا ماهیت اثرش را تا حدودی بر مخاطب آشکار می سازد. ماهیتی که هدف اصلی آن بیان وجود لایه های مختلف در زندگی شهری است. در این فیلم از یک سو جفری را می بینیم، جوان موفق و کنجکاوی که از زیر پوست شهری که در آن زندگی می کند بی اطلاع است، اما حس کنجکاوی او باعث می شود تا به سر نخ اصلی فیلم (گوش بریده) دست یابد و برای کشف ماهیت آن خود دست به کار شود. نگاه کنجکاو جفری در واقع مشابه نگاه دوربین لینچ در سکانس ابتدای فیلم است که با کنجکاوی حشرات موذی و خرابکار موجود در زیر چمن سر سبز را پیدا می کند و به نوعی خبر از وجود بزهکارانی می دهد، که خواهان نابودی ظاهر زیبای باغچه هستند. جفری در ابتدا حس کنجکاوی خود را صرفاً به سان یک بازی پلیسی می داند و در واقع برای لذتی که از پی بردن به یک داستان مرموز می برد، خود را وارد ماجرا می کند. اما پس از آشنایی با دوروتی، دچار یک تحول عظیم فکری و در واقع نوعی بلوغ روان شناسانه می شود، بطوریکه خود را از این پس مسئول کمک به این زن درمانده می داند. شخصیت دوروتی درست در نقطه مقابل جفری است و به نوعی می توان گفت که در عین تمایل به زندگی در یک فضای آرام اما قادر به انجام آن نیست. لینچ دلیل این ناتوانی را از یک سو وجود انسان های ناشایستی می داند که بر زندگی دوروتی تاثیر مستقیم دارند و از سوی دیگر به شکل گیری ضمیر ناخودآگاه دوروتی به صورتی غیر معمول اشاره می کند و یکی از مصداق های آنرا تمایل دوروتی به انجام رفتاری سادیستیک و خشونت آمیز با او از سوی جنس مخالف، بر می شمرد. دیوید لینچ در این اثر ابتدا به بیان این تفاوت میان دو جبهه این دعوا می پردازد و در مرحله بعد به راه پر فراز و نشیبی که هریک از شخصیت های "دوروتی" و "جفری" ناگزیر به گذر از آن هستند اشاره می کند و بالاخره در پایان به نتیجه ای دلچسب و تا حدودی غیر واقعی می رسد، که همانا حذف بزهکاران از اجتماع و پاک و یکدست شدن جامعه است.

"مخمل آبی" فیلمی است که از حیث ژانری بیش از هر چیز برچسب سینمای اجتماعی به خود می گیرد و هدف و رسالت خود را بیان ناهنجاریهای اجتماع و تلاش در نهی و نکوهش آنها می داند. نمادهای بکار گرفته شده در این فیلم، همه و همه در جهت القای بی کم و کاست این هدف بکار گرفته شده است و از این جهت به عقیده من این فیلم را نمی توان یک اثر مطلقاً سمبلیک دانست. اگرچه لینچ در آن از نمادهای بسیاری نظیر رنگ بندی های متفاوت بویژه استفاده به کرات از دو رنگ آبی و قرمز که بترتیب نشانه وجود دو حس گناه و خطر در محیط است، و یا نمادهای معمول سورئالیستها نظیر اجتماع حشرات در یک محدوده کوچک که نمادی از وجود جامعه ای بزهکار در ورای ظاهر طبیعی شهر است، و یا در سکانس انتهایی پرنده ای که حشره ای را به منقار گرفته، که نشانه ای از به مجازات رسیدن مجرمین و حذف گناهکاران از جامعه است، استفاده کرده است.

 

ادامه دارد ...

 

 

نویسنده

آرش سیاوش