در
عرصه هنر ,آشنایی با رشته های مختلف هنری می تواند در ارتقا سطح هنر اصلی
هنرمند ,کمک زیادی به او نماید.به عنوان مثال در معماری که شاید از سایر
هنرها دورتر بوده و جنبه کاربردی تری دارد با تلفیق موسیقی,مجسمه سازی
,نقاشی و حتی رقص می توان به خلق فضایی متفاوت تر دست یافت.
با
توجه به آثار هنرمندانی که هنر برای آنها تنها وسیله ای است برای آفرینش
می بینیم که اگر هنرمند راه خود را شناخته باشد هنر برای او ابزاری است
برای رسیدن به امر متعالی....پیر پائولو پازولینی, پیش از آنکه یک
کارگردان تاثیرگذار در جهان باشد یک نقاش و یک شاعر است.جالب است که
نقاشان به علت تجسم و دید بصری قوی , در عالم سینما هم
می توانند با خلق میزانسن های تاثیرگذار به موفقیت زیادی برسند.کیارستمی
بزرگ , ابتدا نقاشی خوانده که چنین دید ظریفی دارد و امروزه به عنوان یک
آرتیست(هنرمند در لفظ کلی)شناخته می شود نه یک سینماگر صرف.
دیوید
لینچ, اعجوبه سینما هم در ابتدا نقاشی می کرده و علاقه او به سوررئالیسم و
بخصوص ارجاعاتش در مخمل آبی و بزرگراه گمشده و شناخت او از رنگ و ترکیب
بندی تصویری مناسب در جاده مالهالند ,بخوبی احاطه او را بر هنرهای مختلف
نمایانگر می سازد.
در سال 2007 یک نقاش مشهور نئواکسپرسیونیست پست مدرن توانست در جشنواره کن بخوبی مطرح شده و جایزه کارگردانی را نصیب خود کند.
جولیان
اشنابل که در عالم نقاشی به او لقب نقاش کاسه بشقابی را داده اند (چون در
ابتدا با کولاژ کاسه و بشقاب های شکسته به خلق نقاشی های نئو
اکسپرسیونیستی می پرداخته) به همراه کیت هرینگ و ژان میشل باسکیات Basquiatاز مشهورترین نقاشان دهه 90 امریکا و میراث دار نقاشانی چون جکسون پولاک است که
با در هم آمیختن هنر متعالی و فرهنگ عوام به نوعی عادت پست مدرنیستی دست
یافته است. او متولد بروکلین نیویورک و بزرگ شده تگزاس است که در که سال
ها برای امرار معاش در رستوران ظرفشویی کرده تا اینکه توانسته در عرصه
نقاشی آمریکا مطرح شود.نقاشی های او در آن زمان پدیده ای برای جامعه
آمریکا بوده که سیلوستر استالونه قهرمان سینمایش بوده است.او با نقاشی بر
روی برزنت های قدیمی ,سعی در القا تاریخ تجسمی و نقش لایه های تاریخی بر
اثر خود داشت و بدینسان از چنگ زیبایی شناسی مدرنیستی می گریخت.برزنت های
کهنه ای که اشنابل بر آن طرح می زد همانند پوستی بود که کشیشان آزتک , در
مراسم آیینی از تن قربانیان می کندند و تمام نقاشی او شکل نماد آشوبی
سرکوب شده را به خود می گرفت.در این زمان, او به دنبال دمیدن روح بر آثار
خود بود که شاید سینما این روح را برای او تامین می نمود.«می خواهم دیدن و
شنیدن و استشمام کردن و حس کردن را در یک نقاشی واحد ,یک جا بیاورم.این حس
ها در زندگی امروز از هم جدا شده است و جدایی آنها ما را نامتعادل کرده
است.می خواهم از همین عدم تعادل شروع کنم و به شعری تازه و متعادل
برسم.»...او با نمایش تکه تکه شدن ها که نماد پاره پاره شدن هنجار های
فرهنگی پایان سده بیستم بود و مرکز زدایی در آثارش گونه ای آثار پست مدرن
پدید آورده که نمایانگر سرگردانی یک هنرمند در دریای متلاطم است و این
شکستگی ها و پاره پاره شدن ها یک واقعیت بی برو برگرد در دنیای امروز است.
نخستین فیلم جولیان اشنابل در مورد زندگی ژان میشل باسکیات Basquiatدیگر
نقاش مطرح نیویورکی دهه نود است که در سال 1988 در اثر اوردوز مصرف هروئین
در 28 سالگی درگذشت و آثارش نمایانگر بحران هویت جوامع غربی در دوران
معاصر است.این فیلم با بازی گری الدمن و والدین و خواهر خود اشنابل در نقش
میلو و خانواده اش (که خود اشنابل است که پیشخدمت رستوران است)و جفری رایت
در نقش باسکیات و «دیوید بووی» در نقش دوست باسکیات «اندی وارهول» که حامی
و معلم او بوده است و بازیگرانی همچون دنیس هوپر و بنیسیو دل تورو در سال
1996 اشنابل را وارد عرصه کارگردانی سینما کرد.
فیلم بعدی او به نام «پیش از آنکه شب فرابرسد»Before Night Fallsدر
سال 2001 با بازی جانی دپ و خاویر باردم در نقش یک نویسنده کوبایی
(رینالدو آرناس) ساخته شد که جایزه بهترین بازیگر مرد را در جشنواره ونیز
نصیب باردم کرد و کاندید بهترین بازیگر مرد اسکار نیزشد.فضای مخوف و تیره
و تاری که اشنابل از کوبای دهه 60 تصویر کرده بسیار تاثیرگذار از آب
درآمده است.
سومین فیلم او به نام « لباس غواصی با پاپیون» The Diving Bell and the ButterflyیاLe Scaphandre et le Papillonدرباره زندگی ژان دومینیک باوبی سردبیر مجله فرانسوی ELLE
که در 43 سالگی دچار سندروم محبس شد و تمام بدنش به جز چشم چپ فلج شد و
فقط می توانست پلک بزند و مثلا با یک بار پلک زدن بگوید بله و با دوبار
پلک زدن بگوید نه.در این وضعیت او تصمیم گرفت کتابی بنویسد .برای نوشتن هر
کلمه ,کلیه حروف الفبا را جلوی او به نمایش می گذاشتند و او با پلک زدن
حرفش را انتخاب می کرد.او برای کل کتاب 200 هزار بار پلک زد و اشنابل از
زاویه دید او داستان های ذهنیش را پرداخته است.
بدین
سان بار دیگر به این حرف اشنابل برمیگردیم که می خواست دیدن,شنیدن و
استشمام کردن و حس کردن را یکجا بیاورد.در دنیایی که توانایی انسان تنها
در حد پلک زدن است اما با همین کار می توان در دریای متلاطم بی هویتی
انسان معاصر ,دست و پایی زد و هویتی را احیا کرد.
تداوم و زمان در تدوین
انواع تکنیکهای موجود در هنر تدوین را به دو شاخه اساسی
یا به دو حوزه اصلی می توان تقسیم بندی کرد:
تکنیک های حوزه تدوین تداومی (Continuity Editing)
تکنیک های حوزه تدوین غیر تداومی (Dis-Continuity Editing)
پیش از
اینکه درباره تکنیک تدوین تداومی در صحنه به بحث بپردازیم لازم است در مقدمه به دو
مقوله اساسی زمان و تداوم اشاره کنیم. چرا که یکدست عمل یا آکسیون صحنه (عملی که هر
جزء آن در یک تصویر جداگانه ضبط شده) هنگام پیوند اجزاء به روال منطقی و طبیعی
سلسله مراتب آنها شکل می گیرد.
با پیدایش تداوم عمل در صحنه لحظه به لحظه
عامل زمان نیز آشکار می شود. به عبارت دیگر احساس گذشت زمان یا جریان آن در فیلم با نمایش مداومت
زمانی عمل یاحرکت به تماشاگر دست می دهد. لیکن در شکل گیری یک صحنه زمان به دو گونه
عمل میکند: یکی زمان انجام عمل یا حرکتی که در هر نمای جداگانه ضبط شده(زمان درونی
نما) و دیگری زمان گسترده تری از اتصال لحظات جزئی تر (زمان بیرونی یا عمومی).
یک صحنه پس از تدوین آن مجموعه نماها آفریده می شود. هر گونه تغییری در نتیجه
کوتاه یا بلندتر انتخاب کردن زمان یک نما (تمپو) که زمان فیزیکی عمل است، می تواند
به تغییرات محسوسی در زمان عمل کلی صحنه (زمان دراماتیک رویداد) منجر شود. با
پیدایش تداوم عمل در صحنه لحظه به لحظه (نما به نما) عامل زمان نیز آشکار می شود.
به عبارت دیگر احساس گذشت زمان یا جریان آن در فیلم با نمایش مداومت زمانی عمل یا
حرکت به تماشاگر دست می دهد.
لیکن زمان عمومی یا کلی درام صحنه (scene) به
دلیل دخل و تصرف عناصر تدوینی (insert,intercut,away,cut)می تواند از یک محدوده
فیزیکی معین تجاوز کند و یا به آن محدوده نرسد. به عبارت دیگر در تدوین می توان
زمان عمل کلی صحنه را کوتاه یا فشرده نمود و یا آن را گسترش داد. در عین حال چنانچه
لازم باشد می توان آنرا با معیارهای اندازه گیری دقیق گذشت زمان وفق داد و آن
هنگامی است که زمان داستان فیلم و مدت زمان نمایش آن در سالن سینما برابرمیشود.
زمان درونی
با نادیده گرفتن تغییراتی که سرعت فیلمبرداری مثل حرکت آهسته (slow motion) و
یا حرکت تند (fast motion) می تواند به حرکت موضوع درون نما و یا خود نما بدهد، در
سینما ساختمان هر
نما از لحاظ زمانی کاملاً واقعی است. زیرا که زمان هر نما که بر پرده نشان داده می
شود، غیر از حالت هایی چون دو مورد بالا به اضافه حرکت توقفی (Fix frame motion)و
یا حرکت معکوس (reverse-motion)، ثابت و بدون تغییر است. لیکن زمان در برش از یک
نما به نمای دیگر به آزادی عمل میکند. تاکید روی زمان درونی تصویر و دنبال کردن عمل
صحنه موجب حفظ زمان فیزیکی بدون قطع یا برش در یک نمای بلند رویداد و در نتیجه
تبعیت فیلم از زمان واقعی می شود. در نتیجه حرکت دوربین در
فضا و یا حرکت موضوع در برابر دوربین می تواند موجب تغییر نما شود و جای برش را
بگیرد. این سنت وفادار ماندن به زمان و فضای واقعی رویداد در یک نمای بلند، بی
اینکه تغییرات شدیدی در نتیجه برش در فضا به وجود آید (هر نما جزئی از فضا را نشان
می دهد به عبارت دیگر برش به نماهای متفاوت تجزیه فضاست) ریشه ای کهن در سینما دارد
که از فیلمهای استودیویی لومیر و ملیس که بازی به صورت یک پرده تئاتری برای ضبط بی
طرف دوربین انجام میگرفت، آغاز می شود و از اواخر سال 1930 به بعد به ویژه در دهه
40 به صورت سبکهای مشخص چون سبک میزانسن و سبک کمپوزیسیون عمیق در آثار استادانی
چون ژان رنوار، مارسل کارنه، ویلیام وایلر،اوزو، میزو گوشی، اورسن ولز و ... جلوه
گر شد که به نام سبک های ضد تقطیع یا ضد مونتاژ نیز از آنها نام می برند.
غالب کارگردانهای مکاتب میزانسن و کمپوزیسیون عمیق به استثنای پاره ای از
فصلهای مونتاژی آثار اورسن ولز، سعی میکنند نمای آنها بدون قطع محسوس و یا قطع به
منظور تداعی هدف ذهنی معین جایگزین یک صحنه و یا یک فصل از فیلم شود. به همین دلیل
در تحلیل آثار این گروه از فیلمسازان از اصطلاح نماـفصل (shot-sequence) نیز
استفاده می شود. علاوه بر این در سبک جدید تری که بنام سینماـ حقیقت و یا
سینماوریته (Cinema Verite) پس از پیدایش سبک میزانسن و کمپوزیسیون عمیق در اوایل
دهه 1960 در سینمای مستند به ظهور رسید، سعی بر آن بود که دخالت عوامل تکنیکی
فیلمسازی هنگامی که کیفیت های تصویری مربوط به عوامل درون کادر مورد نظر است، از
دوربین به مثابه ابزاری برای ضبط و مشاهده رویداد استفاده می شود. لیکن دوربین در
این سبک نسبت به موضوع دارای حساسیت واکنش و موضوع است. به همین سبب در سبک
مورد نظر پیوند نزدیک و رابطه دقیقی بین موضوع و دوربین دیده می شود و غالباً حرکات
دوربین به راست، چپ، پایین، بالا، عقب و جلوی صحنه برای حفظ هماهنگی با حرکت یا عمل
و یا تفسیر رویداد جانشین برش می شود. در فیلمهای ماکس افولس کارگردان آلمانی
الاصل تبعه فرانسه که در آمریکا نیز فیلمهایی ساخته، همچنین در آثار میکوش پانچو
فیلمساز مجارستانی، گرفتن یک نما-فصل که توام با حرکات پیچیده دوربین، موضوع است،
ساعت ها احتیاج به تمرین دارد. فیلم الکترا اثر پانچو فقط در یازده نما گرفته شده و
در سراسر فیلم فقط ده برش به چشم میخورد. گرچه این دو فیلمساز به مکتب سینماـ حقیقت
تعلق ندارند، در هر حال در سبک سینماـ حقیقت به جهت نیاز به دوربین پر تحرک،
کارگردان ترجیح می دهد که از دوربین سبک و قابل حمل روی دست استفاده نماید. برش در
آثار متعلق به این سبک اغلب به چشم نمی خورد و یا اگر ندرتاً به کار رود بسیار
نامحسوس است. به جای برش از نمای دور به یک نمای نزدیک دوربین به موضوع نزدیک می
شود و یا موضوع به سوی دوربین می آید و یا هر دو به هم نزدیک و یا از هم دور می
شوند. در نتیجه یک نمای بلند در دل خود انواع گوناگون دیگری ا ز نماها دارد.
تدوین این نوع فیلمها صرفاً در حد به هم چسباندن ساده و یا دیزالو و فید نماهای
بلند که حتی ممکن است طول آنها به 400 فوت هم برسد، خلاصه می شود و از برشهای
متوالی همچنین مونتاژ در ساختمان صحنه یا فیلم اثری نیست.
نام فیلم: هارمونيهای ورک مايستر
کارگردان: Béla Tarr, ءgnes Hranitzky
سال ساخت: 2000
کشور سازنده: مجارستان، ايتاليا، آلمان فرانسه
درجه: نامشخص
درباره فیلم:
دهکدهای نامعلوم، میزبان سیرکی عجیب و غریب میشود که حامل نهنگی
عظیمالجثه و موجودی فرازمینیست که آنرا "شاهزاده" میخوانند. اعضای
سیرک قصد دارند تا دهکده را بهوسیلهی شاهزاده فریب دهند و فرمانبر خود
سازند تا با بهآشوب کشیدن دهکده به غارت بپردازند. "جانوس" جوان ساده و
مهربان، قهرمان داستان واقع میشود و پیگیر عاقبت دهکدهاش میشود...
نقد فیلم: (خواندن این بخش قبل از تماشای فیلم توصیه نمی شود)
دیدن
هارمونی های ورک مایستر شاهکار بزرگ کارگردان مجاری - بلا تار - یک تجربه
ی ناب دیداری است . اثری بزرگ که زیبائی شناسی معمول سینما را به چالش می
کشد چیزی که شاید در طول تاریخ سینما کم تر کسانی موفق به آن شدند و پرسش
های جدیدی را در مقابل مسیری که سینما در پیش گرفته است قرار می دهد .
سینمای ناب بلا تار که در آن عناصر فرمیک خود سینما اعم از رنگ ، تدوین و
حتا بازی ها آگاهانه حذف می شوند تا سمفونی هارمونیک سیاه و سفید و
فضاسازی اسرار آمیزی بماند که به مفهوم پیدایشی سینما جان تازه ای می بخشد
. مفهوم پیدایشی ای که به ابتدای سینما برمی گردد یعنی همان تعبیر " مردی
با دوربین فیلمبرداری اش " روزگاری که قصه عنصر مهمی برای سینما نبود و من
اسم این سینما را قصه گریز نمی گذارم که با وجود اعتقاد به همچین واژه ای
ما قائل به قصه ای می شویم که نفی اش می کنیم نه! این سینما ، سینمای
نیستی گرایی است که انگار همه چیزش نوید نیستی می دهند و وعده ی بازگشت به
لذت نابی که پدرانمان با اولین تصاویر روی پرده احساسش کردند. که هیچ چیز
در ذهن مخاطب اتفاق نمی افتد فقط حس بینایی است و تصویر روی پرده با ضرب
آهنگی پر حوصله که انگار برخلاف فیلم های این روز ها که تلاشی است برای
پیش روی در زمان ، به صلیب چوبینی می ماند که زمان را به صلابه می کشد.
باور کردنی نیست که هارمونی های ورک مایستر اقتباسی باشد از رمان "
مالیخولیای مقاومت " چگونه می توان فلیمی که به جرات کم تر از بیست خط
دیالوگ دارد را اقتباس بدانیم . هارمونی های ورک مایستر برداشت بلند
پروازانه ای است از این قرائت پدیدارشناسانه از رمان که " رمان نویسان کل
رمان را برای یک خط اصلی آن می نویسند " چیزی که این جا سقوط است ، نیستی
است یا به تعبیر من " بی هیچی" .
دو
ساعت و نیم همراه با دوربین بلا تار و شخصیت های فیلمش داخل یک اتمسفر هیچ
و پوچ حرکت می کنیم از سایه به روشن و از سایه روشن به تیرگی و از تیرگی
محض به تیرگی کدر . در این جا ما در خلسه ی عجیب غریبی در فضای فیلم غوطه
وریم فضایی که بیش از هر وقتی کش دار بودن زمان را یادآورمان می شود و
مخاطبی که انگار زمان از او پیشی گرفته و حالا در یک بی زمانی مطلق سکر
آور در شهر سردی مالیخولیا وار در دل مجارستان دل مرده قدم می زند. بله !
تمام تلاش بلا تار در این اثر صرف فضا سازی شده ، فضا سازی ای که تداعی گر
ابتدای سینما است و معرف اکسپرسیونیسم پست مدرن . مگر نه این که
اکسپرسیونیسم مدرن خود را در نوآر بازنمایی کرد ولی این جا نه تنها اصلن
با نوآر سروکار نداریم بلکه با چیزی فراتر از سینما طرفیم ، این اثر عظیم
به یک کانسپچوآل آرتی می ماند که دیگر نمی توان با اصول زیباشناسانه ی
سینما تحلیلش کرد .
بازی
واکنش بازیگر است به کنش موقعیت . اتفاقی که در این جا می افتد " بی کنشی
" است . نماها یا در لانگ شات می گذرند یا کلوزآپ ، کم تر مدیومی برای عرض
اندام بازیگر اتفاق می افتد و این همان بازی های حداقلی است در هارمونی
های ورک مایستر . در لانگ شات ها که عمومن حرکت شخصیت ها ( بیشتر از پشت
که اتفاقن در این حالت دوربین در مکاشفانه ترین حالت خود قرار می گیرد
چیزی که امسال در کشتی گیر دارونوفسکی هم اتفاق افتاد ولی متاسفانه خیلی
بهش اهمیت داده نشد ) را می بینیم و در کلوزآپ هم که با حالات صورت طرفیم
و این همان حداقل بازی ای است که می توان برای این اثر متصور شد .
فیلم
145 دقیقه ای بلا تار تنها از حدود 30 سکانس تشکیل شده که بیشتر این
سکانس ها هم پلان – سکانس هستند . پلان – سکانس هایی که در آن دوربین به
مثابه ی موجودی زنده و هشیار نماد قوه ی تخیل مولف پشت دوربین و قوه ی
بینایی و زیبایی گرای مخاطبش است . تا جایی که بلا تار با حذف تمام اصول
خارج صحنه ای سینما سعی در از بین بردن مرز میان مخاطب و مولف دارد .
نام
فیلم – هارمونی های ورک مایستر – بیش تر از این که به محتوا و مضمون فیلم
اشاره داشته باشد نشان دهنده ی سبک فیلمساز در پیش برد فضاسازی ها و
دکوپاژهای ویران کننده اش است . به طوری که هارمونی در نور و حرکت و ریتم
مهم ترین شاخصه های سبک بصری فیلمساز در طراحی فضای دلخواهش است .
(منبع: www.cinse7en.blogspot.com)
بازیگران:
Lars Rudolph, Peter Fitz, Hanna Schygulla, Jلnos Derzsi, Djoko Rosic,
Tamلs Wichmann, Ferenc Kلllai, Mihلly Kormos, Putyi Horvلth, Enikِ
Bِrcsِk, ةva Almلssy Albert, Irén Szajki, Alfréd Jلrai, Gyِrgy Barkَ,
Lajos Dobلk
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:17  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
پیر شدن بچه سینما(پولانسکی)
اگر بخواهیم معیاری برای یک شخصیت سینمایی تمام عیار پیدا کنیم قطعاً رومن
پولانسکی می تواند یکی از بهترین گزینه ها باشد. «داشتن شخصیت سینمایی
تمام عیار» الزاماً به معنای ساختن فیلم های فوق العاده نیست. پولانسکی
همیشه شاهکار نساخته است و در کنار فیلم های حیرت انگیزی مثل «بچه رزمری»،
«انزجار»، «محله چینی ها»، فیلم های متوسطی مثل «تس»، «الیور توئیست»،
«دیوانه وار»، «دروازه نهم» هم دارد.
شخصیت سینمایی پولانسکی بیش از هر چیز محصول نوع نگاه او به مقوله ای به
نام سینما و نوع زندگی شخصی او است. پس از شنیدن نام پولانسکی ما بی درنگ
تنها یک چیز را به یاد می آوریم؛ سینما؛ آن هم سینمایی که غایت جلوه گری و
فریبندگی اش را سخاوتمندانه پیش چشم ما می گشاید. پولانسکی در طول تمام
این سال ها توانسته است سرگرم مان کند، برایمان قصه بگوید، بخنداندمان،
متاثرمان کند و با شیطنت های یک بچه بازیگوش سربه سرمان بگذارد. قهرمانان
او یا رازی را از ما پنهان می کنند یا آن را با گشاده دستی با ما در میان
می گذارند. این راز در تاریک ترین گوشه های ذهن و وجود قهرمانان او مخفی
شده است و به شکلی از جنون در تار و پود فیلم تنیده می شود.
فیلم «مستاجر» سراسر درباره همین جنون است. در جایی از فیلم پولانسکی و
ایزابل آجانی به سینما می روند، فیلمی که آنها به تماشای آن می روند فیلمی
است از بروس لی. انتخاب لحظات کاراته بازی در کنار آنچه که تا پیش از آن
دیده ایم و پس از آن قرار است ببینیم نهایت جنون زدگی محیط را به تصویر می
کشد. پولانسکی (بازیگر فیلم هم خود اوست) در این فیلم ناخودآگاه و به شکلی
بطئی در این محیط حل و در نهایت خود عضوی از آن می شود.
«انزجار» به شکلی دیگر راوی همین داستان است. در فیلم «بچه رزمری» ما تا
به آخر بی خبر از رازی می مانیم که همه از میا فارو پنهان می کنند. هریسون
فورد در فیلم «دیوانه وار» ناگهان خود را درگیر موقعیتی می یابد که هیچ
تصوری از چیستی آن ندارد. پولانسکی همیشه راوی بخشی از ذهنیت و افکار ما
بوده است که در زندگی عادی جرات بیان آن را به خود نداده ایم، همیشه آن را
انکار کرده ایم یا در حالتی صادقانه از دیگران مخفی نگاه شان داشته ایم.
او در قالب داستان هایی گهگاه به شدت ساده تصویرگر انسان هایی بوده است به
شدت تنها، به شدت ضربه پذیر و بی پناه. قهرمان های او به سبب موقعیت شان،
بی خبر از همه جا درگیر شرایطی می شوند که حتی توان مصون نگاه داشتن خود
را نیز از کف می دهند و قدرت حمایت از دیگران را هم ندارند. «پیانیست» در
این زمینه می تواند مثالی نمونه ای باشد؛ آدرین برودی در این فیلم شرایطی
را تجربه می کند که شاید بارها و بارها در سینما به تماشای آن نشسته ایم.
اما آنچه که فیلم پولانسکی را متمایز می کند وضعیت غم بار عمومی حاکم بر
فیلم نیست، حتی جنایت نازی ها هم چندان تراژیک نیست یا حداقل به دیدن آنها
عادت کرده ایم.
موقعیت تراژیک حقیقی در جایی دیگر نهفته است؛ جایی که برودی تنها و سرگشته
قدرت انجام هیچ کاری ندارد، تنها کاری که می تواند انجام دهد صبر کردن،
مخفی شدن و باز هم صبر کردن است. اما نکته مهم نحوه روایت این داستان ها
است. «محله چینی ها» جایی است که پولانسکی قدرت قصه گویی اش را به کمال می
رساند.
فیلمنامه اثر چنان ابعاد غیرقابل تصوری در داستان گویی، نوع روابط و پیچش
های روایی پیدا می کند که هر کارگردان نابلدی را خرد می کند اما پولانسکی
ثابت می کند چه کارگردان باهوشی در تصویری کردن مضامین پنهان موجود در یک
فیلمنامه است. حتی فیلم نه چندان محبوبی مثل «دروازه نهم» نزد منتقدان
سینمایی هم در کارگردانی حیرت انگیز است.او هیچ گاه نخواسته فیلمساز مدرنی
باشد، هیچ گاه نخواسته متفاوت باشد، هیچ گاه نخواسته عجیب و غریب فیلم
بسازد؛ همیشه قصه های کوچک و بزرگش را برایمان تعریف کرده است.
همیشه وقتی در برابر رمان های بزرگ قرار گرفته آنچنان سعی کرده وفادار
بماند که نتیجه ای درخور حاصل نشده است مثل «تس» و «الیور توئیست». وقتی
به سمت اقتباس های کوچک تر می رود نتیجه شاهکار است مثل «مستاجر»،
«پیانیست» و «بن بست». شخصیت سینمایی پولانسکی ماحصل زندگی شخصی او هم
هست. او در حقیقت می تواند کارگردان زندگی خودش هم باشد زیرا زندگی اش
بسیار به فیلم هایش شبیه است.
کسی که از اردوگاه های مرگ نازی ها گریخته، خانواده اش در آشویتس کشته شده
اند، همیشه در تبعید زندگی کرده، از امریکا گریخته، در برابر چند هزار
دلار حاضر شده است صبح شبی که همسرش قصابی شده در برابر خانه بنشیند و
عکاس مجله لایف از او عکس بگیرد. اما به هرحال او پولانسکی است.
پولانسکی با موهای کوتاه سفید، چشم هایی کوچک و کنجکاو، بینی عقابی، صورتی
کشیده و استخوانی حالا ۶۷ ساله است. زمانی می گفت بهترین فیلمی که در
زندگی دیده «جداافتاده» ساخته کرول رید است. در حقیقت تمام زندگی حرفه ای
و شخصی او واریاسیون هایی روی همین تم است؛ «جداافتادگی». فیلمساز محبوب
ما (حداقل من، چون بسیاری را می شناسم که پولانسکی را دوست نمی دارند) کم
کم دارد پیر می شود، باور می کنید «بچه سینما» روزی پیر شود؟
کاوه جلالی
روزنامه شرق
مردی كه می خواست سلطان باشد
«استنلی كوبریك» فیلمساز بزرگ و گزیده كار، طی پنج دهه فعالیت در سینما ۱۳
فیلم بلند ساخت و از معدود فیلمسازانی بود كه توانست آثارش را فارغ از
معیارهای شناخته شده بازاری صنعت سینما بسازد و همیشه به دنبال طرحهای
نامتعارف بود و به دلیل كم كاری، وسواس زیاد و تسلط بر ابزار سینما به
راحتی در كنار بزرگان مؤلف سینما، همچون هیچكاك، فورد، وایلدر، كازان،
هیوستن و ... قرار می گیرد.
او مراحل تكامل در سینما را بتدریج طی كرد كه از فیلمهای ارزان قیمت و
مستقل دهه ۵۰ همچون فیلم «ترس و هوس» شروع شد و به طرحهای غول آسا و پر
خرجی مثل «اسپارتاكوس» و «۲۰۰۱، یك ادیسه فضایی» رسید.
در این بین او در ژانرهای مختلف هم ذوق آزمایی كرد، مثل قصه های كلاسیك
«لولیتا» و «بری لیندون» یا كمدی های هجو موفقی مثل «دكتر استرنج لاو» و
یا ژانر سینمای وحشت مثل «تلالو» (درخشش).
«استنلی كوبریك» كه در ۲۶ جولای ۱۹۲۸ در «نیویورك» متولد شد، فرزند یك
پزشك بود و از ۱۳ سالگی عكاسی می كرد و بعدها به عكاسی برای مجله «لوك»
پرداخت.
در سال ۱۹۵۱ و در ۲۳ سالگی با پس انداز خودش یك فیلم مستند ۱۶ میلیمتری
درباره مشت زنی با نام «والتر كاریته» ساخت كه قبلاً عكسهایی از او برای
مجله «لوك» گرفته بود.
با سود مختصر این فیلم كه از فروش به كمپانی «rko» حاصل شده بود، تصمیم
گرفت عكاسی را كنار گذاشته و به فیلمسازی روی بیاورد. در سال ۱۹۵۳ با
سرمایه شخصی خودش اولین فیلمش با عنوان «ترس و هوس» را ساخت كه ماجرای
چهار نظامی است كه پشت جبهه دشمن به دام افتاده اند و هر كدام نماینده
گروه فكری خاصی هستند.
استفاده خلاقانه از فضای رازگونه لوكیشن فیلم كه جنگل است و باز تابنده
ذهن پیچیده و خوف انگیز آنهاست و حركت دوربین سوبژكتیو كه تماشاگر را در
متن نقش آدمهایش قرار می دهد، از نقاط مثبت كار كوبریك جوان در این فیلم
است.
فیلم بعدی او یعنی «بوسه قاتل» در سال ۱۹۵۵ ساخته شد كه داستان مشت زن
درجه سومی است كه متهم به قتل می شود و سعی می كند بی گناهی اش را ثابت
كند.
بیشتر این فیلم در «فلاش بك» می گذرد و كوبریك از حركتهای طولانی دوربین،
و دیزالوهای متعدد، استفاده بهینه ای در درونمایه داستانش می برد و نشان
می دهد كه بر ابزار تكنیكی سینما تسلط كامل دارد، اما فیلم بعدی و مهم او،
نامش «قتل» است و كوبریك این فرصت را یافته كه از بازیگران مشهوری مثل
«استرلینگ هایدن» و «الیشاكوك جونیور» در فیلمش استفاده كند. فیلم در
رابطه با اجرای نقشه ماهرانه یك سرقت جمعی است كه به صورت غیرمنتظره ای به
شكست می انجامد.
نماهای متوسط عالی و سایه روشنهای هشدار دهنده، آدمهای فیلم را با ایجاز
فراوان معرفی می كنند. همه صحنه های فیلم، در فضاهای كوچك محصور و خفقان
آور می گذرد كه با نور كم، حس بسته بودن دنیای آدمهای فیلم را تشدید می
كند.
اما فیلم بعدی كوبریك در سال ۱۹۵۶ «راههای افتخار» نام دارد كه یكی از
تكان دهنده ترین شاهكارهای ضدجنگ تاریخ سینما است و حكایت سه سرباز
فرانسوی است كه در جنگ جهانی اول به دلیل تمرد از دستور مافوق خائن شناخته
شده و به اعدام محكوم می شوند. در این فیلم، كوبریك برای اولین بار از یك
بازیگر ستاره هالیوودی (كرك داگلاس) در نقش اول فیلمش استفاده می كند.
پوچی جنگ و اصول پوسیده اجتماعی، در تلقی متفاوت طبقات نهفته: ژنرالها
برای كسب مدال و عنوان می جنگند و سربازان برای حفظ جانشان! فضای جبهه و
سنگرهای تنگ و كثیف با تراكهای طولانی دوربین «جرج كراوس» بسیار خلاقانه و
درخشان تصویر می شوند و در تضاد كامل با اتاقهای فراخ و مجللی قرار دارند
كه ژنرالها در آنها به سر می برند.
اما فیلم بعدی كوبریك به سال ۱۹۶۰ اولین فیلم از آثار پرخرج و پروژه های
غول آسای اوست كه البته وی به صورتی تصادفی به این پروژه پیوست.
«اسپارتاكوس» ابتدا توسط «آنتونی مان» ساخته شد، اما اختلاف بین او و
بازیگر نقش اول فیلم «كرك داگلاس» (كه تهیه كننده فیلم هم بود) سبب شد كه
«مان» كار را رها و داگلاس آن را به كوبریك بسپارد. این فیلم درباره برده
ای با نام «اسپارتاكوس» است كه به مبارزه با امپراتوری روم می پردازد.
میزانسنهای فكر شده و استفاده خلاقانه از رنگ از نقاط امتیاز فیلم است و
در ضمن، این اولین فیلم رنگی فیلمساز است. اما «لولیتا» قصه پرسرو صدای
«ولادیمیر ناباكوف» پروژه بعدی كوبریك محسوب می شود كه آن را در سال ۱۹۶۲
می سازد.
بازی بیرونی، طنزآمیز و كاریكاتور گونه «پیتر سلرز» در این فیلم تمام
قواعد اخلاقی فیلم و فضای عبوس آن را به هم می ریزد و به كار، وجهی فانتزی
و هجوآلود می دهد. شخصیت مادر با بازی سنجیده و قابل تأمل «شلی وینترز»،
خوش خیالترین كاراكتر فیلم است كه قاعده بازی دنیای اطرافش را نمی فهمد و
در كمال خونسردی اطرافیانشان، خیلی راحت جان می دهد. اما كوبریك برای فیلم
بعدی اش سراغ ژانر كمدی هجو آلودی نسبت به جنگ می رود و یكی از درخشان
ترین كارهایش را تحت عنوان بلند و عجیب «دكتر استرنج لاو» یا «چگونه یاد
گرفتم دست از نگرانی بردارم و بمب را دوست داشته باشم» می سازد.
این فیلم امتیازات فراوانی دارد از جمله طراحی صحنه عالی «كن آدام»
شخصیتهای كاریكاتوری بی نقص كه هجوی تمام عیار از بزرگ مردان سیاسی آمریكا
و شوروی هستند، حركتهای دوربین و زوم بكهای سرگیجه آور كه بازتابنده دنیای
پرهرج و مرج و نامتعادل آدمهای فیلم است و بازیهای برجسته و قدرتمند، «جرج
سی اسكات» و به خصوص «پیتر سلرز» كه سه نقش دكتر استرنج لاو، رئیس جمهور
آمریكا و افسر انگلیسی را با مهارت تمام و با كیفیاتی متفاوت ایفا می كند.
اما كوبریك برای كار بعدی اش سراغ ژانر «علمی/تخیلی» می رود و با الهام از
داستانی از «آرتور.سی. كلارك» «اودیسه فضائی ۲۰۰۱» را می سازد كه پروژه ای
بسیار سنگین و پرخرج از آب درمی آید كه ساختن آن چهار سال طول می كشد.
فیلم، موفقیتهایی برای كوبریك به همراه می آورد و در طراحی صحنه و
كارگردانی جلوه های ویژه، برنده جایزه اسكار می شود، اما با وجود ارزشهای
ساختاری، فیلم از لحاظ تكنیكی بسیار طولانی، ساكن و خسته كننده از آب درمی
آید.
پروژه بعدی كوبریك «پرتقال كوكی» بر اساس رمانی به همین نام در سال ۱۹۷۱
ساخته می شود. یك اثر بی رحمانه، تند و ناشیانه با آدمهای حیوان صفتی كه
چیزی جز ناآرامی و پریشانی به ارمغان نمی آورند. مبالغه زیاد فیلمساز روی
درونمایه فیلم كه خشونت، بی نظمی و مسخ شدن انسان در آینده است، فیلم را
به مرز پوچی و گسسته شدن می رساند.
فیلم به دلیل صحنه های تند و خشن در آمریكا درجه X دریافت می كند و نامزد
دریافت اسكار فیلمنامه، كارگردانی و تهیه كنندگی می شود، اما به هیچ یك از
آنان نمی رسد و در گیشه شكست می خورد.
كوبریك برای پرورده بعدی سراغ ژانر تاریخی می رود و در سال ۱۹۷۵ بر اساس
رمان «ویلیام میكپیس» «بری لیندون» را می سازد كه ماجراهایش در قرن نوزدهم
هجری می گذرد. این فیلم حكایت زندگی مردی است كه ماجراجویی غریزی نیست،
اما برای حصول به موفقیت همه راهها را طی كرده و هویت و شخصیتش را مدام
عوض می كند تا به نابودی می رسد. فیلم یك نمایش اخلاقی بدون موعظه و اثر
حادثه ای بدون فراز و نشیب است و در واقع درامی درباره زوال تدریجی یك
انسان است.
شیوه روایت داستان، در عین پراكنده بودن با ایجاز همراه است و زیباییهای
بصری خیره كننده و نقاشی گونه آن از نقاط قوت فیلم محسوب می شوند.
فیلم به رغم نامزدی و دریافت هفت اسكار، مورد بی مهری مخاطب قرار می گیرد
و این باعث می شود كه كوبریك تا پنج سال فیلم نسازد. در سال ۱۹۸۰ او بر
اساس رمان استفن كینگ، فیلم «درخشش» را می سازد كه در آن «جك نیكلسن» نقش
نویسنده ای را بازی می كند كه با همسر و پسر كوچكش در هتل دورافتاده ای به
محاصره برف درآمده و به تدریج درگیر مالیخولیای ذهنی می شود كه انتخاب
مناسبی برای حصول به مقوله سلب ماهیت انسانی است.
كوبریك در فضاسازی و حركتهای طولانی دوربین و ایجاد وحشت و رسیدن به جنون
به طور تدریجی بسیار ماهرانه عمل می كند و از ابتدای فیلم نقشی درونی و
مضطرب كننده برای مخاطب می آفریند، اما كلیت فیلم تحت الشعاع بازی
قدرتمند، نیكلسن قرار می گیرد و اوست كه عملاً فیلم را تحت سیطره خود درمی
آورد.
بعد از هفت سال بیكاری، كوبریك با فیلم «غلاف تمام فلزی» دوباره به ژانر
جنگ برمی گردد. نیمه اول فیلم كه با تیتراژی نمادین و عالی از تراشیدن سر
سربازهای آماده به خدمت شروع می شود، بسیار قدرتمندانه، یكدست و چشمگیر
است. در این بخش، مراحل تبدیل شدن یك جوان ساده و بی دست و پا به یك آدم
ماشینی بی روح را می بینیم كه آن اندام فربه و نگاه بچگانه اش، به صورت
رقت باری قدم به قدم در زیر فشار نظام خشك و بی احساس آمریكا له می شود و
پیش از ورود به عرصه جنگ، خود را از بین می برد تا جنگ اصلی را همین
استحاله قلمداد كند. اما پروژه بعدی و آخر كوبریك ۱۱ سال بعد از «غلاف
تمام فلزی»، با بازی دو ستاره روز هالیوودی «تام كروز» و «نیكل كیدمن»
ساخته می شود «چشمان كاملاً بسته »كه یك فیلم بسیار پرسرو صدا و موفق از
كار درمی آید و آن داستان یك زن و شوهر روانشناس است كه در مناسبات و
روابط خود به نتایج جدیدی در خودشناسی می رسند.
فیلم در فضاسازی و استفاده از رنگ به خصوص رنگهای زرد و آبی در پس زمینه
قابها بسیار قابل تأمل است و نكته جالب توجه حضور «سیدنی پولاك» فیلمساز
برجسته هالیوود به عنوان بازیگر در این فیلم است. استنلی كوبریك سرانجام
ساعت یك بعد از ظهر هفتم مارس ۱۹۹۹ روی در نقاب خاك كشید.
فيلم سينمايی «برای يک لحظه آزادی» ساخته آرش
رياحی، از ۲۸ ژانويه در چند سينمای فرانسه به نمايش عمومی درآمد. «برای يک لحظه
آزادی» نخستين فيلم بلند داستانی آرش رياحی، فيلمساز ايرانی ساکن اتريش، به شمار
میرود. آرش ریاحی دانشآموخته دانشگاه وين در رشته فيلم و علوم است و همچنین
شرکت فيلمسازی «گلدن گرلز» را بنیان نهاده است. او در
دورههای اوليه برگزاری جشنواره سينمای در تبعيد سوئد معرفی شد و در کارنامه خود
پنج فيلم کوتاه و دو فيلم مستند دارد. این فیلمساز ایرانی ساکن اتریش با فيلم تجربی
«می.سی.سی.پی» (۲۰۰۵) به جشنوارههای جهانی راه يافت و با «فيلم خانواده در تبعيد»
(۲۰۰۶)، دومين فيلم بلند مستند خود، در جشنوارههای سينمايی مطرح شد. شماری از
جوایزی که تاکنون به «فیلم خانواده در تبعید» تعلق گرفته عبارتند از: هوگوی نقرهای
از جشنواره جهانی فيلم شيکاگو، کبوتر طلايی و جايزه فيپرشی (انجمن جهانی منتقدين
سينما) از جشنواره فيلم لايپزيک و جايزه ماکس افولس از جشنواره فيلمهای مستند
زاربروکن.برخی از منتقدان آخرین ساخته آرش ریاحی، «برای يک لحظه آزادی»، را فيلمی
تأثيرگذار و تکان دهنده توصیف کردهاند. اين فيلم، که تحسين نهادهای مدافع حقوق بشر
از جمله سازمان عفو بينالملل و فدراسيون بينالمللی حقوق بشر را به همراه داشت، در
باره فرار پر فراز و نشيب دو کودک از ايران به ترکيه است که میخواهند به پدر و
مادر خود در اتريش بپيوندند. تابستان گذشته اين فيلم در سی و دومين دوره جشنواره
جهانی مونترال کانادا جايزه اول و طلايی بهترين کارگردانی اولين فيلم را برای آرش
رياحی به ارمغان آورد. «برای يک لحظه آزادی» همچنين توانست جايزه اول
جشنوارههای زوريخ و وين و جوايزی از جشنوارههای «سينه سون» پاريس و «سن ژان دو
لوز» فرانسه را به دست بیاورد. روزنامه فرانسوی فیگارو به مناسبت آغاز نمايش عمومی
فيلم «برای یک لحظه آزادی» در فرانسه، معرفی کوتاهی از این فیلم منتشر کرده
است. فيگارو در یادداشت خود ماجرای فیلم را این گونه روایت میکند: در روستايی
در ايران، آزی هفت ساله و برادر کوچکش، آرمان پنج ساله، خداحافظی رقتباری با پدر
بزرگ و مادر بزرگ خود دارند. آنها مخفيانه از ايران میگريزند تا به پدر و مادرشان،
که پيش از آنها به اتريش پناه بردهاند، بپيوندند. این دو کودک همراه با عمويشان،
مهرداد، و دوستشان، علی، راهی کوهستان مرز ايران و ترکيه میشوند. خودرو آنها در
کوهستان واژگون میشود اما آنها به راه خود ادامه میدهند و علی رغم کنترل پليس
موفق به عبور از مرز و رسيدن به آنکارا میشوند. فیگارو ماجرای فیلم را این گونه
ادامه میدهد: این دو کودک در هتلی در آنکارا اقامت میگزينند و با چند ايرانی دیگر
آشنا میشوند؛ زن و شوهری با فرزندشان، يک آموزگار پير و يک جوان کُرد که با
رؤياهای خوشباورانه خود عليه نااميدی میستيزد. هر سه گروه مدام به دفتر سازمان
ملل رجوع میکنند تا مدرک و اجازه ورود به کشور ديگری را به دست آورند و در آنجا
پناهنده سياسی شوند. آنها طی اين مدت بدون پول و تحت فشار پليس ترکيه و پليس
مخفی ايران زندگی میکنند. فیگارو مینویسد در فیلم «برای يک لحظه آزادی» پوچی و
تراژدی، شادی و هراس، عشق و نفرت، لبخند کودک و تلخی درماندگی زنان و مردان جملگی
در هم آميختهاند. روزنامه فیگارو همچنین در یاداشت خود افزوده است: فيلمساز
میداند که از چه سخن میگويد. او خود در ۹ سالگی به همراه والدينش ايران را ترک
کرده است. اوديسه مهاجرت مخفيانه و سياسی او در فيلم نیز به درستی تصویر میشود؛
حتی اگر گاه کمی بيش از اندازه واضح و طولانی به نظر برسد. به نوشته فیگارو، این
فيلم در تمامی تصاویر خود، از مناظر کوهستانی گرفته تا جنب و جوش شهری در آنکارا،
زيباییهایی دراماتيک دارد و پرسوناژهایی قوی، زنده و جذاب آن را بازآفرینی
میکنند. کارگردان همچنین موفق شده است بازيگران خود، به ويژه بازيگران کودک را
بسيار خوب هدايت کند. اليکا بزرگی، در نقش آزی، چنان لطافت و حساسيت و جسارتی دارد
که بر اين فيلم تيره میدرخشد. به نوشته فیگارو، اعمال غريزی و اختياری کودکان
در این فيلم، همچنین ميل شديد آنها به زندگی در لحظه، چه در لحظات غمبار جدايی
چارهناپذير، چه در هراس يا اميد، بهتر از نمايش زندگی روزانه پناهجويان ايرانی
توصيف میشود. رادیو فردا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:10  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
مرثیهای بر تنهایی؛ نگاهی به زندگی و آثار آنتونیونی
--------------------------------------------------------------------------------میکل
آنجلو آنتونیونی کمتر از دیگر فیلمسازان بزرگ ایتالیایی، ایتالیاییماب
بود. انگار این کالبدشناس عشق، نومیدی و بیگانگی در زندگی مدرن از کشور و
فرهنگی متفاوت با آنچه میآمد که فلینی، دسیکا، ویسکونتی، پازولینی و
برتولوچی به آن تعلق داشتند. به گزارش خبرنگار مهر، نایجل اندروز در مقاله
ای در فایننشال تایمز آثار و زندگی فیلمساز فقید ایتالیایی را مورد بررسی
قرار داده که دوشنبه گذشته در 94 سالگی درگذشت.در حالی که فیلمسازان یاد
شده، آثار خود را با شور و حال انسانی و نهایت سبک یا اظهارات احساسی رنگ
زدند، آنتونیونی یک چشم انداز و زبان تصویری خلق کرد که در آن مفاهیم،
نشانه ها و معما حکمفرمایی می کرد. داستان های او از دختری که در "ماجرا"
در جزیره ای آتشفشانی ناپدید می شود تا میراثی از سرخوردگی در عصر آسان
گیر و سهل انگار ("شب") و تلفیق نیمه سورئال درام و پانتومیم در
"آگراندیسمان" و "زابریسکی پوینت"، همه معماهایی هستند که در روایاتی
مازمانند و هزارتو در هم پیچیده شده اند.قهرمانان آنتونیونی که "ابهام"
زیبای مونیکا ویتی، بازیگر اصلی بیشتر فیلم های او و کسی که زمانی همسرش
بود، مظهر آن است، جویندگانی بودند که دقیقا نمی دانستند چه چیز را جستجو
می کنند. دقت در آثار آنتونیونی در چارچوب خود آن محدود می شود. تصاویری
دقیق و اضطراب آور از یک دنیا، طبیعی یا ساخته انسان ها که در آن نیروهای
انتزاعی یا خود را مستقل از موجودات زنده و یا در تخاصم با آنها به رخ می
کشند: تصاویری از درختان بیرون از قاب پنجره، جایی که ویتی روی یک کاناپه
نشسته است ("کسوف") و خیابان های خالی که به اندازه زمین و ساختمان ها
بازتاب فساد عصر صنعتی هستند. او در "صحرای سرخ" عملا تمام اجزا تصویر را
رنگ کرد، از خیابان ها و خانه ها گرفته تا حتی میوه ها. در "هویت یک زن"،
یکی از آخرین فیلم های آنتونیونی، جاده مه آلودی که یک راننده را در برمی
گیرد به رویایی از انهدام تبدیل می شود و همزمان اغواکننده و ترسناک است.
حساسیت های او به عنوان یک هنرمند در خلاق ترین دوره کاری وی در سال های
1960بیشتر میراث اروپای شمالی - کامو، سارتر، اگزیستانسیالیسم - داشت تا
هر چیز که رنگ و بوی مدیترانه ای داشته باشد.آنتونیونی متولد 29 سپتامبر
1912 در فرارا بود. علاقه او به سینما ازاواخر دهه 1930 شکل گرفت، زمانی
که یک دوربین 16 میلی متری به دست اش رسید و مدتی هم به عنوان یک منتقد
فیلم کار می کرد. پس از اینکه در فیلم هایی مانند "بازدیدکنندگان شب"
مارسل کارنه و "یک خلبان باز می گردد" روبرتو روسلینی دستیار کارگردان
بود، در فاصله 1943 تا 1947 "مردم دره پو"، اولین فیلم خود را ساخت که
مستندی درباره ماهیگیران رود پو بود. سپس شش فیلم مستند دیگر کارگردانی
کرد و بعد در 1950 با "وقایع نگاری یک عشق" برای اولین بار روی صندلی
کارگردانی نشست.دهه 1950 برای آنتونیونی سال هایی پر از کار و فعالیت بود.
او در این دهه چهار فیلم بلند ساخت و در نوشتن فیلمنامه "شیخ سفید" با
فدریکو فلینی همکاری کرد. در پایان این سال ها آنتونیونی دیگر یک نام بین
المللی شده بود. داستان او درباره زوجی که به دنبال ناپدید شدن یکی از
آشنایان، بیشتر با هم آشنا می شوند، اما به زودی حسی از بیهودگی وجودشان
را فرا می گیرد - با یک سکانس افتتاحیه فراموش نشدنی که در جزیره ای غیر
مسکونی روی می دهد - چنان از دید تماشاگر امروزی، ساکن و مبهم به نظر آمد
که در جشنواره کن، فیلم را هو کردند. اما اوضاع به همین شکل باقی نماند.
چیزی نگذشت که "ماجرا" (1959) یک شاهکار تلقی شد و در فهرست 10 فیلم محبوب
بسیاری از منتقدان قرار گرفت.آنتونیونی در دو فیلم بعدی خود که عملا به
همراه "ماجرا" یک سه گانه غیر رسمی را شکل دادند، تماشاگر را وا داشت در
احتمالات پر معنی سینما عمیق تر فرو برود. "شب" (1960) فیلمی کند و یک
ترانه سوگواری برای یک ازدواج بود، با بازی مارچلو ماسترویانی و ژان مورو
در نقش زوجی که از هم فاصله گرفته اند، در حالی که مظاهر لذتگرایانه دهه
1960 - مهمانی ها، معاوضه دوست ها- به شکلی تمسخرآمیز در پس زمینه خود را
به رخ می کشید.در "کسوف" (1962)، همزمان با آنکه تعامل شخصیت ها جای خود
را به کولاژ انتزاعی از صدا و تصویر می دهد، داستان عاشقانه بین مونیکا
ویتی و آلن دلون بیش از یک بار "منجمد" می شود که گواهی از بن بست احساسی
است. پایان این فیلم بهترین تک سکانس دوران کاری فیلمساز را به نمایش می
گذارد: 10 دقیقه تصاویر بی کلام، از آسمان خاکستری رنگ گرفته تا نور بی
فروغ چراغ یک خیابان، در حالی که جهان در یک گرگ و میش غمناک فرو می
رود.آنتونیونی پس از این سه گانه دیگر هیچ گاه نتوانست احساسات گرایی
نمادین را چنین کامل به تصویر درآورد، همان طور که پس از دهه 1960 نتوانست
شک گرایی ترحم آمیز درباره روابط آدم ها را چنین دور از هارمونی ترسیم
کند. او در "آگراندیسمان" (1966) لحظه هایی مسحورکننده خلق کرد و در
"صحرای سرخ" (1964)، یک تولید مشترک با بازی ریچارد هریس و "زابریسکی
پوینت" (1970)، با شکل تازه ای که با حالتی سوررئال به تمام چشم اندازها
داد، عملا از محدوده واژگان بصری فراتر رفت.اما نزدیکی او به سینمای جریان
روز غرب با "حرفه: خبرنگار" (1975) به پایان رسید. داستان مرموز هویت های
جا به جا شده، با بازی جک نیکلسن در نقش مردی که آواره اروپا و شمال
آفریقا می شود، صحنه هایی مثال زدنی دارد، از جمله سکانس هزارتومانند
پایانی و حرکت های به ظاهر ناممکن دوربین. اما فیلم در برزخ فروش در گیشه
فرو رفت. تن دادن به عناصر تجاری - استفاده از ستاره ها، عناصر داستانی
تریلر - خوشایند تماشاگران آثار هنری نبود در حالی که ابهام آن جویندگان
سرگرمی را نیز از خود دور کرد.در سال های1980، آنتونیونی آرام آرام به یک
نوگرای دیروز ساکن در دنیایی شباهت پیدا کرد که به سوی نگرشی سبک تر و
مضحک تر از پست مدرنیسم حرکت می کرد. او پس از یک فیلم تجربی ویدیویی
("عقاب دو سر دارد") و چند پروژه ناتمام مانند فیلمی مستند درباره چین، در
یکی از اپیزودهای فیلم چند اپیزودی وبه لحاظ بصری زیبای "آن سوی ابرها"
(1995) با ویم وندرس همکار شد. در آن زمان یک سکته مغزی آنتونیونی را تا
حدی فلج کرده بود، به طوری که نی توانست حرف بزند. هر چند در سال 1996 به
لس انجلس سفر کرد تا یک اسکار افتخاری دریافت کند. آخرین اثر سینمایی
آنتونیونی، یکی از اپیزودهای فیلم "اروس" (2004) بود که اپیزودهای دیگر آن
را وونگ کار وای و استیون سودربرگ ساختند. فیلم آخر او به معمایی بدون قلب
و انرژی شباهت داشت، گو اینکه مثل همیشه تصاویر زیبا بودند. با مرگ
آنتونیونی آخرین بازمانده نسل فیلمسازان ایتالیایی همدوره او از این دنیا
رفت.خبر گزاری مهر
__________________
اورسن ولز با یک "کارتون" از سینما رفت؛ نگاهی به آخرین سالهای زندگی خالق "همشهری کین"
فیلم جدید "ترانسفورماتورها" بازیگرانی خوب دارد، اما در مقایسه با
انیمیشن کمتردیدهشده "ترانسفورماتورها" (1986) که در تاریخ از آن به
عنوان آخرین فیلم اورسن ولز یاد شده، هیچ چیز نیست.
به گزارش خبرنگار مهر، افسانه فیلمسازی که با "همشهری کین" سینما را از نو
ساخت، فیلمی که اخیرا دوباره در صدر فهرست 100 فیلم تاریخ موسسه فیلم
آمریکا قرار گرفت؛ فیلم "نشانی از شر" را کارگردانی کرد؛ در "مرد سوم"
کارول رید به عنوان بازیگر حضور داشت؛ به شکلی بی نقص نمایشنامه های
شکسپیر را به فیلم برگرداند و با نمایش رادیویی بسیار معروف "جنگ دنیاها"
یک ملت را به وحشت انداخت، کارنامه کاری خود را با حرف زدن به جای شخصیتی
به نام یونیکرون، یک سیاره اهریمنی قادر به تغییر شکل در انیمیشن
"ترانسفورماتورها: فیلم" به پایان برد.
به گزارش خبرنگار مهر، افسانه فیلمسازی که با "همشهری کین" سینما را از نو
ساخت، فیلمی که اخیرا دوباره در صدر فهرست 100 فیلم تاریخ موسسه فیلم
آمریکا قرار گرفت؛ فیلم "نشانی از شر" را کارگردانی کرد؛ در "مرد سوم"
کارول رید به عنوان بازیگر حضور داشت؛ به شکلی بی نقص نمایشنامه های
شکسپیر را به فیلم برگرداند و با نمایش رادیویی بسیار معروف "جنگ دنیاها"
یک ملت را به وحشت انداخت، کارنامه کاری خود را با حرف زدن به جای شخصیتی
به نام یونیکرون، یک سیاره اهریمنی قادر به تغییر شکل در انیمیشن
"ترانسفورماتورها: فیلم" به پایان برد.
اورسن ولز
به گزارش اسوشیتدپرس، وقتی ولز با این پروژه همکاری می کرد، 70 ساله بود و
شرایط جسمانی مناسبی نداشت. آخرین فیلم به نمایش درآمده او "کسی برای دوست
داشتن" (1987) بود، اما او پیش از حرف زدن در "ترانسفورماتورها" در آن
فیلم بازی کرد. حضور در آگهی های تبلیغاتی و کار کردن به عنوان راوی منبع
درآمد ولز در آخرین سال های دوران کاری اش بود.
بارابارا لیمینگ نویسنده کتاب "ولز: یک زندگینامه" که در سه سال آخر زندگی
ولز روزهای زیادی را با او گذراند، به یاد می آورد که ولز کمی پیش از مرگ
به او گفت روز را با "بازی با یک اسباب بازی" گذرانده است. لیمینگ می
گوید: "برای ولز این راهی برای پول درآوردن و یک جور تلاش برای تامین
سرمایه فیلم هایی بود که دوست داشت بسازد. کاملا آشکار بود سال هایی بسیار
غمناک را پشت سر می گذاشت، اما همیشه می گفت اینکه آدمی بداخلاق نیست کمک
کرده دوام بیاورد."
ولز پیش از ورود به دنیای سینما در تئاتر و رادیو برای خود شهرتی به هم
زده بود، اما موفقیت ناگهانی و خیره کننده او با "همشهری کین" به خصوص که
25 سال بیشتر نداشت، یکی از افسانه های هالیوود است. هر چند ولز بعدها
شاهکارهایی مانند "خانواده باشکوه آمبرسن" و "اتللو" خلق کرد، اما اغلب
این اعتقاد وجود دارد که هیچگاه نتوانست درخشندگی اولیه خود را از نو خلق
کند.
ولز در دهه های آخر زندگی برای تامین هزینه های پروژه های سینمایی خود
بسیار دردسر داشت. لیمینگ می گوید او از نقش هایی مانند "ترانسفورماتورها"
به عنوان "یک کار" نام می برد، با این حال پر از ایده بود و حتی در بستر
مرگ هم با شور و شوق از فیلم های مختلف حرف می زد. ولز در اکتبر 1985 بر
اثر حمله قلبی درگذشت.
لیمینگ درباره ولز رو به احتضار می گوید: "او دقیقا همان مردی بود که
"همشهری کین" را ساخت." صدای ولز در "ترانسفورماتورها" به قدری ضعیف بود
که دست اندرکاران فیلم آن را با سینتی سایزر تغییر دادند، جوری که دیگر
کمتر به صدای او شباهت داشت. فلینت دیل، مشاور داستانی در DVD فیلم که سال
گذشته توزیع شد، با اشاره به شخصیت گرم و بزرگ طبع ولز می گوید: "او وارد
شد ... و گفت من جای کل یک سیاره حرف می زنم!"
نقش ولز در این فیلم بی شباهت با نقش های قبلی او نبود. دیوید تامسن،
منتقد فیلم و مورخ و نویسنده کتاب "رزباد: داستان اورسن ولز"، این طور
توصیف می کند که ولز مجذوب "تصاویر تحریف شده از عظمت" بود. او تنها چهره
شاخصی نبود که صدای خود را در اختیار "ترانسفورماتورها: فیلم" قرار داد.
به گزارش خبرنگار مهر، افسانه فیلمسازی که با "همشهری کین" سینما را از نو
ساخت، فیلمی که اخیرا دوباره در صدر فهرست 100 فیلم تاریخ موسسه فیلم
آمریکا قرار گرفت؛ فیلم "نشانی از شر" را کارگردانی کرد؛ در "مرد سوم"
کارول رید به عنوان بازیگر حضور داشت؛ به شکلی بی نقص نمایشنامه های
شکسپیر را به فیلم برگرداند و با نمایش رادیویی بسیار معروف "جنگ دنیاها"
یک ملت را به وحشت انداخت، کارنامه کاری خود را با حرف زدن به جای شخصیتی
به نام یونیکرون، یک سیاره اهریمنی قادر به تغییر شکل در انیمیشن
"ترانسفورماتورها: فیلم" به پایان برد.
اورسن ولز
به گزارش اسوشیتدپرس، وقتی ولز با این پروژه همکاری می کرد، 70 ساله بود و
شرایط جسمانی مناسبی نداشت. آخرین فیلم به نمایش درآمده او "کسی برای دوست
داشتن" (1987) بود، اما او پیش از حرف زدن در "ترانسفورماتورها" در آن
فیلم بازی کرد. حضور در آگهی های تبلیغاتی و کار کردن به عنوان راوی منبع
درآمد ولز در آخرین سال های دوران کاری اش بود.
بارابارا لیمینگ نویسنده کتاب "ولز: یک زندگینامه" که در سه سال آخر زندگی
ولز روزهای زیادی را با او گذراند، به یاد می آورد که ولز کمی پیش از مرگ
به او گفت روز را با "بازی با یک اسباب بازی" گذرانده است. لیمینگ می
گوید: "برای ولز این راهی برای پول درآوردن و یک جور تلاش برای تامین
سرمایه فیلم هایی بود که دوست داشت بسازد. کاملا آشکار بود سال هایی بسیار
غمناک را پشت سر می گذاشت، اما همیشه می گفت اینکه آدمی بداخلاق نیست کمک
کرده دوام بیاورد."
ولز پیش از ورود به دنیای سینما در تئاتر و رادیو برای خود شهرتی به هم
زده بود، اما موفقیت ناگهانی و خیره کننده او با "همشهری کین" به خصوص که
25 سال بیشتر نداشت، یکی از افسانه های هالیوود است. هر چند ولز بعدها
شاهکارهایی مانند "خانواده باشکوه آمبرسن" و "اتللو" خلق کرد، اما اغلب
این اعتقاد وجود دارد که هیچگاه نتوانست درخشندگی اولیه خود را از نو خلق
کند.
ولز در دهه های آخر زندگی برای تامین هزینه های پروژه های سینمایی خود
بسیار دردسر داشت. لیمینگ می گوید او از نقش هایی مانند "ترانسفورماتورها"
به عنوان "یک کار" نام می برد، با این حال پر از ایده بود و حتی در بستر
مرگ هم با شور و شوق از فیلم های مختلف حرف می زد. ولز در اکتبر 1985 بر
اثر حمله قلبی درگذشت.
لیمینگ درباره ولز رو به احتضار می گوید: "او دقیقا همان مردی بود که
"همشهری کین" را ساخت." صدای ولز در "ترانسفورماتورها" به قدری ضعیف بود
که دست اندرکاران فیلم آن را با سینتی سایزر تغییر دادند، جوری که دیگر
کمتر به صدای او شباهت داشت. فلینت دیل، مشاور داستانی در DVD فیلم که سال
گذشته توزیع شد، با اشاره به شخصیت گرم و بزرگ طبع ولز می گوید: "او وارد
شد ... و گفت من جای کل یک سیاره حرف می زنم!"
نقش ولز در این فیلم بی شباهت با نقش های قبلی او نبود. دیوید تامسن،
منتقد فیلم و مورخ و نویسنده کتاب "رزباد: داستان اورسن ولز"، این طور
توصیف می کند که ولز مجذوب "تصاویر تحریف شده از عظمت" بود. او تنها چهره
شاخصی نبود که صدای خود را در اختیار "ترانسفورماتورها: فیلم" قرار داد.
اریک آیدل، لئونارد نیموی، جاد نلسن و رابرت استاک هم در این انیمیشن حرف
زدند. از این لحاظ "ترانسفورماتورها" همان چیزی بود که امروز امری بسیار
پیش پا افتاده است: کارتونی که در آن ستاره ها حرف می زنند. این روزها یک
فیلم انیمیشن به هیچ عنوان به استفاده نکردن از چهره های سرشناس فکر نمی
کند.
اما سال 1986 این کار دست به نقد نبود. "ترانسفورماتورها" کمتر از شش
میلیون دلار فروخت. فیلم جدید "ترانسفورماتورها" به کارگردانی مایکل بی که
نه به صورت انیمیشن بلکه زنده کار شده، از سوم ژوئیه (12 تیر) به نمایش
درمی آید و امیدوار است طی تنها چند ساعت به آن میزان فروش دست باید.
راه "ترانسفورماتورها" بازتاب تغییر ماهیت هالیوود است. آنچه در اوایل
سال های 1980 بیشتر یک اسباب بازی برای بچه ها شباهت داشت، اینک یک محصول
فرهنگی ـ عامه پسند عظیم و جهانی شده که به اندازه بچه ها برای بزرگسالان
هم اهمیت دارد. این سرنوشتی است که در 1986 کمتر کسی می توانست برای
"ترانسفورماتورها" تصور کند، حتی خود ولز هم چنین تصوری نداشت.
خبرگزاری مهر
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:7  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
اسپانیا به نوعی نقطهی شقاق
اروپاست. سرزمینی که به تعبیری، در طول تاریخ گامهایش را درمقایسه با همتایانش پس و
پیش برمیداشته و با مردم و فرهنگی ناهمگون با سایر نقاط اروپا گاهی سرخوشانه مسیری
متفاوت را میپیموده. در چنین تضادها و پیشینهایست که غریبترین هنرمندان اروپایی
از میان آنان برخاستهاند. دالی، پیکاسو، بونوئل، لورکا و ... آلمودوار! اگر دالی و
بونوئل اولین تجربههای سورئالیسم را در نقـاشی و سینمـا خلـق میکننـد و پیکاسو
افقهـای کوبیسم را وسعـت میبخـشد و لورکـا راویِ طلسمها، جادوها و ارواح سرزمینش
میشود، آلمـودوار نیز به ارواح زندهی ایـنزمانی، که در اطراف ما سایهوار در
حرکتند میپردازد. کافیست به "بازگشت" و بازی دلربای رنگها و افسانهها و مردگان
زندهی آن نگاه کنیم! شاید نوعی رئالیسم جادویی در سینما ...
در روزگاری که گفته میشود ظهور
مضامین جدید در داستانپردازی کار بسیار مشکلیست آلمودوار با استفاده از روح
اسپانیاییاش دست به انتخابهایی عجیب و متهورانه میزند. بارها این تعبیر را
شنیدهایم که " اگر یک سگ انسان را گاز بگیرد اتفاق مهمی نیفتاده است ولی اگر
یک انسان سگی را گاز بگیرد آنگاه یک داستان خواهیم داشت! " آلمودوار در دنیای به
اصطلاح پسامدرنی که هجوم دادهها، اطلاعات و تصاویر بخش بزرگی از حافظهی روزمرهی
مردم را اشغال نموده، جرأت دیدن و روایت چنین انسانهایی را دارد. انسانهایی
حاشیهای، واپس زده شده که تنهایی را نه مانند آنچه که مورسوی کامو یا گرگوار
زامزای کافکا به آن گرفتارند، تجربه میکنند. او به خوبی اقلیتها و جوامع کوچک
نادیده گرفته شدهی پیرامونش را جستجو میکند و آنها را مییابد. پرداختن به
ترنسژندرها در "همهچیز به خاطر مادرم"، ایدز و آسیبهای روانی و اجتماعی و نحوهی
برخورد جامعه با این پدیده در چند فیلمش از این جملهاند. شاید مهمترین مشخصهی
آلمودوار در نقطه دید و نظرگاه او نسبت به این مضامین باشد. او به هیچ عنوان نگاهی
از سر غرور و مصلح اجتماعی به اینگونه پدیدهها ندارد و تنها آنها را با نوعی
مثبتاندیشی سرخوشانه که گاه پهلو به طنازی میزند، روایت میکند. او بیش از هرکس
پی به اهمیت همراهی، همدلی و پذیرش این اقلیتها و شاید بیش از هرچیز، به نقش عامل
"تصادف" در سرنوشت و حرکت کاتوره ای انسان معاصر پی برده است و این مهمترین وجه
اشتراک او با سینماگران هم عصرش نظیر تارانتینو، ایناریتو و ... است. این عنصر
قدرتمند شاکلهی اصلی "گوشت زنده" را نیز بنا میکند.
گوشت زنده بر اساس رمانی با همین
عنوان نوشتهی روث رندل ساخته شده است. روایت گوشت زنـده در اسپانیـای اواخـر دوران
فرانکـو شکل میگیـرد. دورانـی که دیکتاتور باعث انزوا و عقبماندگی اسپانیا به
نسبت سایر همسایگانش شده است و مردمی که به مرور تفاوتهای ساختار اجتماعی خود را
نسبت به سایر نقاط اروپای غربی درک میکنند. زنی باردار و تنها به طور ناگهانی
کودکی را در یک اتوبوس شهری متولد میکند. تولدی که استعارهای از ورود مجدد
اسپانیا به اروپا و دوران پس از فرانکوست. آلمودوار تخصص جالبی در فراهم آوردن
زمینههای مناسب بصری برای توصیف موازی رخدادهای فیلمنامه دارد. در سکانسی کـه
ایزابـل (پنهلوپه کروز) ویکتـور (لیبرتو رابال) را اتوبـوس بـه دنیا میآورد پس از
حرکت اتوبوس شعاری را که بر دیوار نقش بسته میبینیم: آزادی!. معمولاً پس از سقوط
یک دیکتاتور و لزوماً پس از هر اتفاق تاریخی، دوران گذاری فرا میرسد که عموماً
شاهد یک انقطاع نسل خواهیم بود و بستر روایی گوشت زنده را این پیرنگ شکل میدهد.
بیست سال بعد دو پلیس، دیوید (خاویر باردم) و سانچو (خوزه سانچو)، که به نوعی
نمایندگی نسل پیش از ویکتور را به عهده دارند سوار بر اتومبیل به جوانانی که در
خیابانهای شهر سرگردانند نگاهی از دیدهی حقارت میاندازند و سانچو با تحیری
دنکیشوتوار حکایت خیانت همسرش را برای دیوید بازگو میکند و با همان ترس و
اضطرابی که ناشی از محافظه کاری و تربیتش در دوران فرانکو دارد، با نشان دادن
جوانان، هر کدام از آنها را به عنوان فاسق زنش تصور میکند. سانچو زاییدهی ذهنیت
پدرسالارانه و نگاه از بالا به پایین دوران فرانکوست که در برابر جوانانی که
گستاخانه ارزشهای ذهنی او را به بازی گرفتهاند دچار نوعی عقدهی اختگی شده و به
الکل پناه برده است. ویکتور که مدلی از جوانانی را ارائه میکند که ریشه در تربیت
دوران فرانکو دارند و در برابر پدیدههای جدید وارداتی نظیر مواد مخدر، موسیقی راک
و ... مات و مبهوتند و هنوز در پی کشف نظام روابط پیرامون خود هستند. از این رو
انتخاب ترانههای قدیمی و فولکلور اسپانیا از سوی آلمودوار برای توصیف این تضاد در
این سکانس و سکانسهای دیگر جالب توجه است. ترانهای قدیمی که از محاسن و قدرتمندی
و شجاعت یک سگ گله سخن میگوید و سانچو که خود را سگِ گلهای گر و بیمار میداند و
در ادامهی داستان این عقدهی اختگی خود را بیشتر و بیشتر بروز میدهد. خصوصاً
انفجار این عقده را در برخورد او با ویکتور در خانه النا (فرانچسکا نری) و نحوهی
انتقام او از دیوید مشاهده میکنیم.
النا نماینده طبقهی متوسط مرفه
اسپانیا است که در دوره نوجوانی مواد مخدر مصرف میکند و دارای روابطی آزاد است.
ویکتور یکی از افراد متعددی است که النا با او رابطه برقرار کرده است. تضاد موجود
در این نسل را به خوبی در نحوه زندگی آینده آنها میبینیم. النا که پس از حادثهی
گروگانگیری کودکانهاش توسط ویکتور دلباختهی دیوید شده است با او ازدواج میکند و
با توجه به عدم توانایی دیوید به او وفادار است و خلا حضور فرزند را با راهاندازی
یک اِن جی اوی حمایت از کودکان مبتلا به ایدز پر میکند و ویکتور که پس از برقراری
اولین ارتباط دلباختهی النا میشود و سعی در تصاحب او به هر قیمت دارد. در واقع
میزان پیچیدگی روابط در فهمشان از سوی کاراکترها و گسست نسلی، ساز و کار درام را در
گوشت زنده شکل میدهد.
تمامی مردان فیلم به نوعی
گریبانگیر این عقدهی اختگی هستند. دیوید پس از معلولیت توانایی خود را از دست داده
و تمام زندگیش را در النا و حضورش خلاصه کرده است. دیوید در سکانس گروگانگیری
مردانگیش از طرف النا به تمسخر گرفته شده و در زندان در اندیشه اثبات این موضوع به
الناست. یکی از دلمشغولیهای آلمـودوار نقش مردگان در زندگی زنـدگان است کـه محور
اصلی فیلم بازگشت را شکل میدهد. در گوشت زنده نیز این موضوع نه به شکل محور که به
صورت طرح و توطئهای مناسب برای ادامهی داستان خود را بازمینماید. ویکتور که در
زندان مادرش را از دست داده پس از آزادی به گورستان میرود و در انجا تصادفاً النا
را ملاقات میکند و سپس با کلارا همسر سانچو آشنا میشود. آلمودوار در فیلمها و
فیلمنامههای دیگرش نیز تبحر خود را در استفاده از عنصر تصادف نشان داده است. در
واقع سکانس گورستان حلقه ارتباطی بین شخصیتها را کامل میکند تا چرخ و فلک روابط
بین شخصیتها بی وقفه به گردش خود ادامـه دهد. چرخ فلـکی که بی شباهت به چرخ و فلک
روژه وادیم (نسخهی اولیهی آن ساختهی ماکس افولس است) نیست. فیلم وادیم بر اساس
نمایشنامهای از شنیتسلر تهیه شده بود و عشق را همچون چرخ و فلکی مضحک و دردناک به
تصویر میکشید که البته در فیلم آلمودوار این بدبینی با نوعی از طنازی تعدیل شده
است. در فیلم آلمودوار نقش کلارا مشابه دختر خدمتکار فیلم وادیم است؛ که شیوهی
عشقبازی را به ویکتور میآموزد و بدین صورت ویکتور توان فکر کردن به گذشته و
رابطهی ناپختهاش با النا را بازمییابد. در گوشت زنده سلسله روابط و بخشهای
پنهان گذشتهی ویکتور، سانچو و دیوید توسط روابطشان با کلارا و النا روشن میشود و
فیلمنامه قدرتمندانه موضوعیت و پیشزمینههای گرهگشایی را در روایت داستان ایجاد
میکند. پس از آشنایی با کلارا ویکتور عامل تمام مکافاتهای خود را بازمییابد و
کینه و نفرت او نسبت به النا تبدیل به حسی از احترام میشود و به سازمان خیریهی
النا میپیوندد. دیوید به حضور او در سازمان خیریه حساس میشود و این دو یکدیگر را
ملاقات میکنند و ویکتور برای او فاش میکند که سانچو عامل اصلی معلولیت او در آن
حادثه بوده است. پس از بازگشت به خانه النا که در برابر احساسات دیوید خود را مسئول
حساب میکند تصمیم به ترک سازمان خیریه میگیرد. دیوید داستانی را که ویکتور برایش
تعریف کرده، برای النا بازگو میکند و این بار النا در برزخ قضاوت در مورد وقایع
اتفاق افتاده قرار میگیرد و این نقطهی پایانیست بر اسطورهی ذهنی دیوید نزد او!
النا برای آخرین بار به نزد ویکتور میرود، و در پایان درمییابد که قادر به ترک او
نیست. آلمودوار شخصیتهای خود را به خوبی پرورش داده است. دیوید که پس از معلولیت
توانایی جنسی خود را از دست داده، روحیه و قدرت مردانهی خود را در بازی بسکتبال
جستجو میکند. ویکتور که در نقش یک قربانی که به تنهایی موجبات رشد خود فراهم
میکند و به مفهومی انسانی از زندگی دست مییابد. سانچوی منفعل و ناتوان که در
انتها با خودکشی از خود انتقام میگیرد و کلارا که زندگی زناشویی خود را تباه شده
میبیند و در جستجوی مفهومی برای ادامهی حیات خویش است. در سکانس پایانی کلارا با
ورق زدن کتاب مقدس ویکتور، به بریدهی روزنامههایی که تولد او را در یک اتوبوس
تیتر کردهاند برمیخورد و سرخورده از عدم حضور کودکی که به آن عشق بورزد در انتظار
سرنوشت و انتقام سانچو باقی میماند. شخصیتها همگی دارای هیبتی خاکستری هستند ولی
آلمودوار با زیرکی خاصی عرصهی قضاوت را برای تماشاگر نسبیگرایی که امروزه از زیر
بار قضاوت شانه خالی میکند باز گذاشته است. در واقع با تمام تضادهای موجود در
کاراکترها تماشاچی ناگزیر از قضاوت در مورد سرنوشتشان است.
روایت گوشت زنده ساختاری دایرهای
دارد و انتهای فیلم با ابتدایش پیوند میخورد. دایرهای که همچون ستارهی
عنوانبندی پایان فیلم، به سمت مرکزش متمرکز میشود. ولی این بار نه در مادرید سوت
و کور و خلوت ابتدای فیلم، که در مادریدی زنده و شلوغ کودک النا و ویکتور در مسیر
بیمارستان و در یک ون متولد میشود. کودکی که احتمالاً شادتر و خوش شانستر از
ویکتور خواهد بود ...
اندوه پایداری
● نگاهی به سینمای بلا تار به بهانه حضورش در جشنواره کن
با هر متر و معیاری که به سینمای بلاتار نگاه کنیم او را فیلمسازی یکه و
بسیار عجیب می یابیم. او فیلمسازی است که بدون حضورش درک سینمای مدرن ناقص
و نابسنده خواهد بود. اما چه چیزی باعث تفاوت بلاتار با فیلمسازانی که او
را بسیار به آنها تشبیه کرده اند می شود؛ فیلمسازانی مثل تارکوفسکی، آنجلو
پلوس و... حتی اگر قرار به ملاک بودن برداشت بلند باشد آیا الکساندر
سوخوروف با فیلم «کشتی روح روسی» که تمام فیلم را با یک پلان فیلمبرداری
کرده بود نمونه متفاوت تری نیست.
اما در سینمای بلاتار حسی وجود دارد که معنای برداشت بلند را هم تغییر می
دهد، چیزی که ستایشگر بزرگ تار، سوزان سانتاگ، آن را «جدال با زمان» می
نامد، نابود کردن دقیقه ها و لحظات. بلاتار با فیلم هایش چنان فضایی را به
تماشاگرش پیشنهاد می دهد که در تاریخ سینما بی نظیر است. مطالب این صفحه
سعی می کند تا سینمای او را که کمتر در ایران شناخته شده، معرفی کند. تنها
باید فیلم های بلاتار را دید تا به نتیجه بهتری رسید چون همچنان که خود
تار هم می گوید تصویر از همه چیز در سینما مهمتر است.
«بلا تار» کیست؟» این عنوان مقاله ای در یک مجله سینمایی امریکایی بود.
برای شروع باید گفت او فیلمسازی اهل مجارستان است که با درخشش سه فیلم
دشوار «نفرین»(۱۹۸۹)، «تانگوی شیطان» (۱۹۹۴) و «هارمونی های یک استادکار»
(۲۰۰۰) در جشنواره ها به شهرت رسید و بعد از میکلوش یانچو او را بزرگترین
کارگردان مجار می دانند. چرا بلاتار و نه پیتر گوتار، یانوش روسزا، گئورگ
فهر و دیگر کارگردانان با استعداد مجارستان؟
شاید پاسخ سبک عجیب و جنجالی اوست. رادیکال ترین اثر او فیلمی است سیاه و
سفید که هفت ساعت به درازا می انجامد با فیلمنامه ای که هیچ عنصر روایی
دربرندارد و برای درک بسیار دشوار است. مطمئناً پس از تماشای نمای ده
دقیقه ای حرکت گله گاوها تمام مدیران اجرایی هالیوود سالن را ترک خواهند
کرد.
احتمالاً این فیلم هیچ گاه در انگلستان خریداری پیدا نکند و هرگز شانس به
نمایش درآمدن در سینماهای چندسالنی را به دست نخواهد آورد. این فیلم قطب
مخالف فیلم های پرفروش و تولیداتی است که به کمک میراماکس جایزه اسکار
بهترین فیلم خارجی را تصاحب می کنند. این فیلم سیلی است به صورت جامعه
مصرفی و سلیقه بازاری.
بلاتار کار فیلمسازی را از زمان مدرسه آغاز کرد. نخستین فیلمش با عنوان
«آشیانه خانوادگی» (۱۹۷۲) زمانی ساخته شد که او بیست و دو سال بیشتر
نداشت، درست زمانی که او می خواست تازه وارد مدرسه فیلمسازی شود. فیلم او
به ژانری تعلق داشت که به آن «مستند تخیلی» (یا مستند داستانی) می گفتند
که با فیلم «تعطیلات در انگلستان» (۱۹۷۴) ساخته استفان داردی آغاز شد و تا
اواسط دهه هشتاد ادامه یافت.
تار در فیلم «استراتژی حمله» (۱۹۸۰) دستیار داردی بود و با ساختن دو فیلم
«خارجی» (۱۹۸۰) و «مردم از پیش ساخته» (۱۹۸۲) در پایه ریزی ژانر نقشی
درخور توجه داشت. قواعد اصلی سبک مستند داستانی شامل استفاده از بازیگران
غیرحرفه ای، عدم استفاده از فیلمنامه کامل و بداهه پردازی در بیان دیالوگ
ها و استفاده از دوربین روی دست می شد.
هدف اصلی فیلمسازان در وهله اول هدفی سیاسی بود؛ به تصویر کشیدن واقعیت
زیر نقاب داستان.«آشیانه خانوادگی» داستان زوج جوانی بود که مجبور می شوند
در خانه بدون اتاق پدر و مادر مرد زندگی کنند. هر هفته زن یا مرد به دیدن
مقامات محلی می روند و درخواست خانه می کنند و در جواب می شنوند که جلسات
هر یک سال یک بار تشکیل می شود اما همیشه به آنها دلگرمی می دهند و می
گویند که آنها استثنا هستند.
فیلم تماماً با نماهای بسته یا نماهای متوسط به تصویر کشیده شده است و در
سکانس های اولیه جایی که خانواده برای حل مشکلات بحث می کنند از تکنیک
مصاحبه استفاده می کند. آشفتگی، بی نظمی و فردگرایی غیرقابل مهار در هر
صحنه با این شیوه به خوبی به تماشاگر ارائه می شود. استفاده از موسیقی نیز
قابل توجه است. سکانس آغازین با موسیقی پاپی پایان می گیرد که از رادیو
پخش می شود و به شکل کنایه آمیزی از موهبت های زندگی خانوادگی می خواند،
درست مثل صحنه ای از فیلم «موطلایی عاشق» از میلوش فورمن.
شخصیت اصلی فیلم «خارجی» مردی است که همه او را بتهوون می شناسند.
ویولنیستی که از مدرسه موسیقی اخراج شده و اکنون از راه پخش موسیقی در
بارها گذران زندگی می کند. در این فیلم دوباره بر مشکل ازدواج و حس
مسوولیت تمرکز می شود.
این فیلم هم اثری بی رحم و تلخ و سیاه است. تار در این فیلم امکان زندگی
بی دردسر و آرام را زیر سوال می برد. او به نظر می رسد در این فیلم جایی
ورای مشکلات اجتماعی می رود و با نگاهی جزیی گرایانه تصویر قهرمانانش را
به پرده می کشاند. به یادماندنی ترین صحنه فیلم جایی است که او روی صحنه
موسیقی پخش می کند و همسرش در هیاهوی بار غرق در انواع و اقسام صداها او
را تحقیر می کند و می گوید دیگر دوستش ندارد.
طراحی صدا در این صحنه به شدت غیرمعمول است و حتی گوش نمی تواند صداها را
از هم تجزیه کند.اشتیاق غیرقابل وصف تار به فرم در دو فیلمی متجلی می شود
که ما امروزه آنها را به عنوان «فیلم های دوره گذار» می شناسیم؛ یک فیلم
تلویزیونی که اقتباسی بود از نمایشنامه «مکبث» در سال ۱۹۸۰ و فیلم تقویم
پاییز (یک فیلم نیمه تئاتری در سال ۱۹۸۵). «مکبث» یک فیلم کاملاً تجربی
است که در دو برداشت فیلمبرداری شده است؛ اول یک نمای پنج دقیقه ای قبل از
تیتراژ و دیگری یک نمای ۶۷ دقیقه ای.
البته یانچو نیز پیش از این ما را به همین جا برده بود (به خصوص با فیلم
سرود سرخ) اما برخلاف یانچو تار به وسیله متنی که در دست داشت محدود شده
بود. اثر عموماً در نماهای کلوزآپ فیلمبرداری شده. این فیلم دستاورد بزرگ
سینمای شاعرانه است با تاکید بر مایه های درونی متن و تبدیل آنها به نوعی
شعر حماسی. اما به هر حال بعضی از صحنه ها و حتی توالی منطقی نمایشنامه
شکسپیر به خاطر اصرار بر کارگردانی ئتاتری از دست رفت.
در «تقویم پاییز» بلاتار دوباره بر یک آپارتمان تمرکز می کند اما این بار
او از سبک مستندوارش فاصله می گیرد. در این فیلم پیرزنی بیمار با پسرش در
آپارتمانی زندگی می کنند و پرستاری به همراه دستیار تزریق و معشوقش که یک
معلم است برای نگاهداری از پیرزن به آپارتمان آنها نقل مکان می کنند. در
این فیلم تار با بدبینی مطلق به همه روابط انسانی چشم می دوزد. در هیچ
رابطه ،عشقی وجود ندارد، همه در انتظار فاجعه ای قریب الوقوع هستند، معلم
با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کند و پسر تنها در فکر صاحب شدن اموال
مادر است.
پس از این هر سه فیلم بلند بلاتار محصول همکاری اش با رمان نویس مشهور
مجار لازلو کراشناهورکیا است که به کمک مترجمان آلمانی به دنیای آلمانی
زبان معرفی شد و تاکنون تنها یک اثر از او با عنوان «اندوه پایداری» که
منبعی برای فیلم «هارمونی ورکمیستر» بوده به انگلیسی ترجمه شده است. فیلم
تانگوی شیطان نیز براساس رمانی از همین نویسنده ساخته شده است.فیلم
«نفرین» به یک فیلم ژانری درباره عشق و خیانت نزدیک است. مضمونی که تار آن
را بسیار ساده و حتی بدوی توصیف می کند.
اما به هر حال قابل توجه ترین بخش فیلم سبک آن است؛ تاکید بر ترکیب بندی
های کاملاً فرمال، استفاده افراط گرایانه از برداشت های بلند و پلان
سکانس، حرکات آرام دوربین و تجربه گرایی با صدا و زمان. بجا است که با
دیدن این تصاویر بلافاصله آنتونیونی را به یاد بیاوریم و ادعایش را در
مورد بازآفرینی زمان سینمایی که بحق در مورد تار هم صادق است. کارگردانان
دیگری مثل آندره تارکوفسکی، الکساندر سوخوروف، تئو آنجلوپلوس، میکلوش
یانچو نیز در همین سنت فیلمسازی قرار می گیرند اما هیچ کدام قدرت روایتگری
بلاتار را صاحب نیستند، هرچند که شاید این قدرت در مورد آثار او به شکل
های متفاوت و حتی واژگون جلوه گری کند.
فصل افتتاحیه فیلم «نفرین» تصریح می کند که ما نباید انتظار پیشرفت طبیعی
داستان را داشته باشیم. دوربین جایی پشت سر شخصیت اصلی داستان که رو به
پنجره ای نشسته و ریل هوایی حمل زغال سنگ را تماشا می کند، قرار دارد و ما
هیچ نمی شنویم مگر صدای حرکت واگن ها روی سیم. دوربین به آرامی عقب می کشد
تا جایی که هر شخصیت قسمت اعظمی از قاب را پر می کند.
بعد تصویر ناگهان قطع می شود به یک بار، جایی که همه خسته، خموده و خواب
آلود دور هم نشسته اند. در فیلم همیشه باران می بارد و سگ های ولگرد همه
جا پرسه می زنند، دیوارهای سیمانی و گچی که پرسوناژها را به آن تکیه می
دهند بسیار نظرگیر هستند در نمایی از فیلم دیوارهای بدقواره و بی روح بار
با چهره خسته و درهم رفته مشتریان بار با ریتمی مشخص پیوند می خورد. پیاده
روها، ماشین ها، اشیا و آدم ها همگی در کنار هم به گونه ای چیده شده اند
که فضایی وهم آلود می سازند. در حقیقت در این فیلم فرم و چگونگی میزانسن
در برابر روایت و مضمون فیلم قرار می گیرد.
تار می گوید؛ دغدغه او تعریف کردن یک قصه نیست بلکه نزدیک شدن به آدم ها
است. نائل شدن به درک «زندگی روزمره». اما در عین حال خاطرنشان می کند حتی
فیلم های اولیه او نیز دغدغه های روانکاوانه داشتند.
او همیشه مشتاق حضور شخصی بازیگرانش است. «نفرین» حلقه رقصانی می سازد که
در آن دیوارها، باران و حتی سگ ها نیز قصه های خود را می سازند و قهرمان
انسانی با چشم انداز، شرایط جوی و زمان هماهنگ می شود. اما به هر حال این
دنیا، دنیایی مصنوعی است چون شهر در هفت لوکیشن متفاوت فیلمبرداری شده و
حتی بعضی از خانه ها ساخته شده اند و باران همیشگی به طور واضح و آشکاری
مصنوعی و غیرطبیعی است.
«تانگوی شیطان» با عنوان واکنش تار به سقوط کمونیسم و تمایل کشورهای بلوک
شرق به کاپیتالیسم شناخته شده است، اما بیشتر از آن فیلم را یک فیلم کمدی
توصیف کرده اند که در دوران کاری او کم سابقه بوده است.
در اینجا دوباره این فرم است که بر همه چیز غلبه دارد. بعضی از صحنه ها با
کارکرد جزیی نگرانه دوربین و صداهای خارج از کادر به آزمونی در تجربه بصری
و مفهوم زمان تبدیل می شود به گونه ای که ما را به یاد زیبایی شناسی
ساختار مجسمه های هنرمند کانادایی مایکل اسنو می اندازد.برداشت های بلند،
عمق میدان های شفاف، استفاده از استیدی کم تصاویر خارق العاده ای به وجود
آورده اند. پرسوناژها قدم زنان از دوربین دور می شوند و تا فاصله ای بسیار
دور می روند یا برعکس. تصاویر فیلم تماماً وقف راه رفتن دو شخصیت اصلی
فیلم است و دوربین یا به دور آنها می چرخد یا از آنها دور می شود، یا به
آنها نزدیک می شود و همه این اتفاقات تنها در یک پلان روی می دهد.اما چرا
برداشت بلند؟
تار یادآوری می کند که در سینمای امروز هیچ مکثی یا فرصتی برای فکر کردن و
درک مردم وجود ندارد؛ اینکه چرا اینگونه رفتار می کنند، همه چیز می گذرد و
کمتر فرصت فکر کردن به وجود می آید. این پرسش ماهیت اندوه نهفته در برداشت
بلند را آشکار می کند. تار تاکید می کند فیلم های او کمدی هستند مثل چخوف.
هر نگاهی به موقعیت وجودی انسان به گونه گریزناپذیری باید با شوخی و کمدی
همراه باشد اما گاهی این نگاه شوخ در ظاهر بروز بیرونی ندارد، حتی گاهی
کمدی با فاجعه و یک موقعیت آخرالزمانی یکی می شود؛ فیلم هارمونی ورکمیستر
که به نظر رادیکال ترین فیلم تار تا به امروز می رسد درباره شهری است که
از سرما به طور کامل یخ زده است و شایعه ای درباره اتفاقی که به زودی رخ
خواهد داد همه جا پر شده، یک گروه سیرک سیار به شهر می آیند و پیشنهاد می
کنند بزرگترین نهنگ جهان را در شهر به نمایش بگذارند.
در میان تمام شخصیت های حقیر و فاسد فیلم تار بیشترین توجه خود را معطوف
والوشکا- یک دیوانه مقدس- می کند. کسی که مردم را در بارها سرگرم می کند و
در پرسه های شبانه اش کنجکاو می شود سال ها پیش چه بر سر باقی مردم در این
شهر آمده است. این فیلم از بسیاری جهات به رمان وفادار است، با همان
برداشت های بلند همیشگی و استفاده خلاقانه از صدا که ارزشی برابر با تصویر
پیدا می کند.
تار به مشکلات انسان در یک آپارتمان می پردازد و بعد به آرامی این مشکل را
در سطحی وسیع تر به نمایش می گذارد؛ ماهیت قدرت و رابطه در جامعه و معنا
کردن آن به وسیله واقعیت. تار منکر هرگونه برداشت سمبلیک و کنایی/ مجازی
از آثارش است و می گوید؛ «فیلم چیزی قطعی و مسلم است و هیچ چیز به جز
واقعیت را نمی تواند ثبت کند.» فیلم «هارمونی...» بی هیچ تردید به ریشه
های خشونت و بدی در جامعه می پردازد و امکان داشتن یک زندگی آرام و بی
دردسر را زیر سوال می برد و به راستی چطور می شود از تماشاگر توقع داشت با
وجود این همه مثال و استعاره از برداشت های سمبلیک پرهیز کند.
__________________
«بیلی وایلدر» از استادان برجسته سینما كه آثارش معرف شخصیتی و فكری اوست، در ۲۲ژوئن (اول تیرماه) ۱۹۰۶میلادی در وین متولد شد.
پدرش دوست داشت پسرش وكیل شود به همین دلیل او را برای خواندن حقوق ترغیب
كرد، وایلدر كه از محیط دانشگاه خوشش نمی آمد و از خواندن قید و بندهای
موجود در رشته تحصیلی اش نیز كلافه شده بود، پس از یك سال، دانشگاه را رها
كرد و به عنوان گزارشگر در روزنامه ای كه در وین انتشار می یافت، مشغول به
كار شد.
بیلی پس از چندی، در سال ۱۹۲۹به برلین رفت و تعدادی فیلمنامه نوشت كه در همان جا توانست یكی از آنها را بفروشد.
در طی چهار سالی كه وایلدر در برلین سكونت داشت، تعدادی فیلمنامه نوشت كه
اكثر آن نوشته ها در همان سالها به تصویر درآمد، اما پس از آن كه هیتلر به
قدرت رسید وایلدر كه دیگر صلاح نمی دید در آلمان زندگی كند، به پاریس رفت
و بااین كه زبان انگلیسی نمی دانست و پول كافی نداشت، از آنجا عازم
هالیوود شد و در هالیوود مدتی با«پیترلوره» (بازیگر فیلم «ام» ساخته فریتس
لانگ) هم خانه شد.در این مدت، وایلدر به فراگیری زبان انگلیسی پرداخت و در
۱۹۳۷ضمن بستن قرارداد با كمپانی «پارامونت»، با «چارلز براكت» (فیلمنامه
نویس) همكار شد.
نخستین همكاری این دو كه آغازی برای یك دوران ۱۳ساله به شمار می آید،
نوشتن فیلمنامه «هشتمین زن ریش آبی»( ۱۹۳۸ارنست لوبیچ) بود. این دو نفر
«نینو چكا» ( ۱۹۳۹لوبیچ) را هم نوشتند تا این كه در ۱۹۴۲ تصمیم گرفتند با
هم فیلمنامه بنویسند، بیلی وایلدر كارگردانی كند و چارلز براكت نیز تهیه
كنندگی.اولین فیلمی كه براساس این روش ساخته شد «بزرگ و كوچك» با بازی
«جینجر راجرز» بود و این روش با فیلمهای دیگری چون «پنج قبر تا قاهره»
(۱۹۴۳)، «تعطیلی از دست رفته» (۱۹۴۵)، «ماجرای خارجی» (۱۹۴۸)، «والس
امپراطور» (۱۹۴۸) و «سان ست بلوار» (۱۹۴۴) ادامه یافت.هرچند در ،۱۹۴۴ بیلی
وایلدر در ساخت فیلم «غرامت مضاعف» با «ریموند چندلر» همكاری كرد، فیلمی
كه از آن به عنوان یكی از مطرح ترین فیلمهای «نوآر» (سیاه) تاریخ سینما
یاد می شود و چندلر فیلمنامه اش را بر مبنای رمانی از «جیمز.ام» نوشت.
«سانست بلوار» كه بهترین فیلم زوج وایلدر-براكت به شمار می آید، برای آنان
اسكار بهترین فیلمنامه را به ارمغان آورد، هرچند این دو نفر پیش از این
برای «تعطیلی از دست رفته» نیزاسكار بهترین فیلمنامه را به دست آورده
بودند. پس از «سانست بلوار»، بیلی وایلدر و چارلز براكت از هم جدا
شدند.نخستین فیلم «وایلدر» پس از این جدایی «تك خالی در حفره» (۱۹۵۱) نام
داشت كه با وجود بازی «كرك داگلاس» به عنوان نقش اول مرد، شكستی تجاری
برای سازنده اش محسوب می شد، هرچند وایلدر همراه با دو فیلمنامه نویس دیگر
این فیلم یعنی «سر ساموئلز» و «والتر نیومن» نامزد جایزه اسكار شدند.در
سال ۱۹۵۳،وایلدر فیلم «بازداشتگاه ۱۷» را با بازی «ویلیام هولدن» ساخت،
فیلمی از هر جهت موفق كه طنز تلخ و لحظه های هیجان آور آن جلوه ای خاص
داشت، هرچند به اعتقاد بعضی از منتقدان، این ویلیام هولدن بود كه توانست
همه چیز را به نفع خود رقم بزند و برای حضور در نقش یك زندانی زیرك به
اسكار بهترین بازیگر مرد دست یابد.وایلدر فیلمساز مولفی است كه به رغم
طنازی و لحن توام با شوخ طبعی اش، در فیلمهایی كه ساخته یا فیلمنامه هایی
كه نوشته، نگاهی تلخ و بسیار گزنده به زندگی و هستی دارد. این نگاه تلخ به
صورت كاملا بارز در فیلمهای او حضور دارند و بیش از آن كه ساخته هایش
تماشاگر را به وجد آورند، با تلخی ها و ناكامی های زندگی آشنایش می كند
؟«آپارتمان» (۱۹۶۱) یكی از این فیلمهاست.از دیگر فیلمهای «وایلدر» كه پس
از ۱۹۵۳ساخته، به آثاری چون «سابرینا» (۱۹۵۴) «بعضی ها داغشو دوست دارن»
(۱۹۵۹)، «ایرمای شیرین» (۱۹۶۰)، «یك، دو، سه» (۱۹۶۱)، «شیرینی شانس»
(۱۹۶۶)، «زندگی خصوصی شرلوك هولمز» (۱۹۷۰)، «آوانتی» (۱۹۷۲)، «صفحه اول»
(۱۹۷۴) و «فدورا» (۱۹۷۸) اشاره كرد.وایلدر پس از فیلم آخر خود یعنی «بادی،
بادی» (۱۹۸۱) تا هنگام مرگ، جز بازی در دو فیلم «ویلیام وایلدر» (۱۹۸۶) و
«تبعیدی ها» (۱۹۸۹) حضور چندانی در سینما نداشت و در ۲۷مارس ۲۰۰۲، براثر
ذات الریه، در «بورلی هیلز» درگذشت.
یادداشت: روزنامه ابرار
يك مرد، يك رويا / مرگ يك ذهن زيبا
درباره بیلی وایلدر
مردي كه مغزش پر از تيغهاي ريشتراشي است.. اين يكي
از جملههايي است كه صاحب طنزهاي نيشدار وايلدري را با آن توصيف
كردهاند؛ كارگردان و نويسندهاي كه يكي از آخرين بازماندگان عصر كلاسيك
سينما محسوب ميشد و در يكي از روزهاي آغازين فروردينماه امسال، روياهايش
را با خود به زير خاك برد.
شايد شما هم اسم آپارتمان و يا سانست بولوار به گوشتان خورده
باشد. او سازندهي اين فيلمها است، و فيلمهاي ديگري كه شايد سينما ديگر
نتواند شبيه آنها را به خود ببيند. دربارهي او گفتهاند:.او فقط يك
بازمانده نبود؛ در واقع تنها حلقهي پيوند ما با شادي و شيطنت عصر طلايي
سينما بود..
وقتي در آغاز در برلين تقلا ميكردم وارد كار سينما بشوم، در يك اتاق
اجارهاي توي يك آپارتمان زندگي ميكردم. دستشويي ساختمان بغل اتاق من
بود و مستراح يك مرگش بود. تمام شب تا صبح از جايي آب ميآمد. من توي اتاقم
دراز ميكشيدم و به صداي آب گوش ميدادم و چون جوان و احساساتي بودم، اين
صدا را صداي آبشار زيبايي تصور ميكردم. فقط به خاطر اين كه ذهنم را از
يكنواختي فكركردن به آن صدا و مستراح منحرف كرده باشم. حالا محو تدريجي
داريم به بيستوپنج سال بعد و من بالاخره آن قدر پول دارم كه ميتوانم
براي آبتني به آبمعدنياي در اتريش بروم. جايي كه آبشارهاي زيبايي دارد.
آن جا توي رختخواب دراز ميكشم و به صداي اين آبشار گوش ميدهم و بعد از
گذراندن تمام اين مراحل، تمام سختيها و تمام پولهايي كه درآوردهام،
تمام جايزهها و همهي چيزهاي ديگر بالاخره در اين هتل هستم و به تنها
چيزي كه ميتوانم فكر كنم آن مستراح لعنتي برلين است. اين است به قول
معروف داستان زندگي من.
اما اگر بخواهيم كمي دقيقتر باشيم، زندگي .سموئل وايلدر. - كه مادرش
ترجيح ميداد بيلي صدايش بزند - از .سوخا. شروع شد. جايي در لهستان كه سال
1906 وقتي بيلي به دنيا آمد، بخشي از امپراتوري اتريش بود. خانوادهي بيلي
اهل كتاب خواندن يا مجموعه جمع كردن يا تئاتر رفتن نبودند. پدرش هر روز يك
شغل داشت. مدتي مهمانخانهدار بود. مدتي ماهي قزلآلا پرورش ميداد. گاهي
ساعتسازي ميكرد و چند وقتي هم كيف چرمي ميفروخت؛ اما پسرش را به اميد
اين كه برود دانشگاه و وكيل شود به مدرسهاي در وين فرستاد. وايلدر
ميگويد: .من از مزخرفترين دبيرستان وين فارغالتحصيل شدم. شاگردهاي آن
جا يا عقب افتاده بودند يا نابغههايي ديوانه..
ظاهرا بيلي نابغه بود چون دلش نميخواست برود دانشگاه. او هيچ تصوري از
اين كه چه كار ميخواهد بكند نداشت. فقط ميدانست نميخواهد وكيل شود و با
پدرش مدام سر اين ميجنگيد. به او گفت ميخواهد روزنامهنگار شود. كمكم و
به سختي خودش را در روزنامهاي در وين جا كرد. اول جدول كلمات متقاطع طرح
ميكرد و بعد شروع كرد به نوشتن دربارهي فيلم و فوتبال. بعد از مدتي وضعش
بهتر شد و براي مصاحبه اين طرف و آن طرف ميرفت. بعضي از آنها آدمهاي
سرشناسي بودند؛ مثل .ريچارد اشتراوس.، .آرتور شنيتسلر. و .فرويد.. با
فرويد نتوانست مصاحبه كند. چون او از خبرنگارها متنفر بود. وقتي بيلي را
ديد كارتش را گرفت، به آن نگاهي انداخت و بعد دستش را دراز كرد. گفت: .در
خانه از آن طرف است.. بيلي دهانش را بست و از در خانه آمد بيرون. اما
آخرين كسي كه با او مصاحبه كرد برايش شانس آورد. .پل ويتمن. خوانندهي جاز
بود و وقتي وايلدر به او گفت دلش ميخواهد او را موقع اجراي كنسرتش در
برلين ببيند، ويتمن لطف كرد و از بيلي دعوت كرد همراه او و گروهش به برلين
برود. بيلي ديگر چه ميخواست؟ چمدانش را بست و ديگر هيچ وقت به وين
برنگشت. در برلين به روزنامهنگاري ادامه داد؛ اما خيلي تنبل و كمكار
بود. هر چند روز يك بار دختري را ميديد، عاشقش ميشد و كار را تعطيل
ميكرد. يك بار اخراج شد و دفعهي بعد خودش روزنامه را رها كرد. شروع كرده
بود به فيلمنامه نوشتن. اين، زماني بود كه فيلمنامهها از بيستوپنج
صفحه بيشتر نميشدند. ديالوگ و اين چيزها وجود نداشت. بيلي يك جور
نويسندهي پشت پرده بود. چون اسمش در عنوانبنديها نميآمد. روزهاي سختي
بود و بيلي مثل يك آدم فلكزده زندگي ميكرد. خيلي از شبها در ايستگاه
راه آهن ميخوابيد. بعد دوباره كار روزنامهنگاري را شروع كرد و توانست
اتاقي براي خودش كرايه كند. فيلمنامه هم مينوشت. حالا اسمش در
عنوانبنديها ميآمد. همه چيز داشت كمكم روبهراه ميشد كه هيتلر آمد.
كمي قبل از فوريه 1933 كه هيتلر رسما خودش را به قدرت رساند، مجلس آلمان
منحل شده بود. در واقع آن را آتش زده بودند. وايلدر همان شب اسبابش را جمع
كرد. پولهايش را كه دو هزار دلاري ميشد، گذاشت توي جيبش و راه افتاد به
سمت پاريس و آنجا شروع كرد به نوشتن. حتي به كمك يك كارگردان مجار فيلمي
كارگرداني كرد: بذر بد )1934(. كمي بعد به سرش زد به امريكا برود. آن جا
دوباره به فلاكت افتاد. انگليسي بلد نبود و اين يعني دوباره بايد در
ايستگاه راه آهن ميخوابيد يا در مهمانخانههاي پرت كثيف. فيلمنامههايي
به زبان آلماني نوشت كه به حالش فرقي نكرد. كسي آنها را نميخريد. دو سه
سال را همين طور گذراند تا بالاخره با يك وكيل دعاوي برجسته در كاليفرنيا
آشنا شد. در واقع با دخترش آشنا شد. دختر وكيل چند سال پيش از شوهرش جدا
شده بود و يك بچه داشت. وايلدر ميگويد: .زن خيلي خيلي نازنيني بود ولي با
هم جور نبوديم.. بيلي و او هفت سال بعد از هم جدا شدند. بعد از اين ازدواج
وايلدر در پارامونت كاري گرفت به عنوان .نويسنده. يا چنين چيزي. آن موقع
پارامونت آن قدر مهاجر آلماني و يهودي استخدام كرده بود كه اسم آن را
گذاشته بودند .برج بابل.؛ اما كار بيلي در برج بابل خوب پيش نميرفت. او
هر روز آگهيهاي استخدام روزنامه را ميخواند تا اين كه ماني ولف، رئيس
بخش نويسندگان پارامونت به سرش زد وايلدر و چارلز براكت، نويسندهي ديگري
كه در آن جا ميپلكيد، با هم فيلمنامه بنويسند. به نظر او اين دو نفر با
هم جور درميآمدند. قرار شد بروند پيش ارنست لوبيچ ببينند از آنها خوشش
ميآيد يا نه؟ رفتند. لوبيچ با آنها صحبت كرد و نيم ساعت بعد، نوشتن
فيلمنامهاي را به آنها سپرد: هشتمين زن ريشآبي. كمي بعد نينوچكا را -
باز هم براي لوبيچ - نوشتند كه .گرتا گارپو. در آن بازي كرد. كمكم آنها
تبديل به زوجي افسانهاي ميشوند كه پارامونت با فروش فيلمهايي كه آنها
فيلمنامههايش را نوشتهاند، پول پارو ميكند. براكت روي كاناپه لم داده
است و وايلدر در طول اتاق راه ميرود و فكر ميكند، در حالي كه هميشه بايد
چيزي توي دستش باشد. چيزي شبيه عصا، طناب يا شلاق. براكت ميگفت: .كار
كردن با وايلدر مثل تماشاي مسابقهي تنيس است. باعث گردن درد ميشود..
براكت يك نجيبزادهي نيواينگلندي بود. مردي سرسخت و خوش سر و زبان كه با
همينگوي و اسكات فيتز جرالد نشست و برخاست ميكرد و در نيويوركر مدتها
نقد تئاتر نوشته بود. به قول وايلدر آنها هيچ نقطهي تشابهي با هم
نداشتند جز نوشتن و بيست سال تمام همين كار را كردند. قرارداد آنها اين
بود: .هر پنجشنبه يازده صفحه- و معلوم نبود چرا يازده صفحه؟- تحويل بدهند
به پارامونت؛ بعد هم كل فيلمنامه.. آنها حق نداشتند بروند سر صحنهي
فيلمبرداري و كارگردانها حق داشتند با فيلمنامههاي آنها هر كار دلشان
خواست بكنند. اين طوري بود كه وايلدر تصميم گرفت كارگردان شود. در واقع از
سر ناچاري؛ چون دلش نميخواست ديگران فيلمنامههايش را به گند بكشند.
سال 1942 او اولين فيلمش را ساخت. يك كمدي عاشقانه به نام بزرگتر و
كوچكتر. فيلم را پارامونت تهيه كرد و جينجر راجرز، ستارهي روز هاليوود
كه پيش از اين جايزهي اسكار را براي كيتي فويل )1940( گرفته بود، نقش اول
آن را بازي كرد. وايلدر هميشه از راجرز كه در آن شرايط حاضر شده بود در
اولين فيلم يك كارگردان بينام و نشان بازي كند با علاقه و احترام حرف
ميزد.
يك كارگردان چقدر قرار است عمر كند؟ حداكثر پنجاه سال. ميگويند آدم با
كارگردان شدن عمر خودش را كوتاه ميكند.. اين را كامرون كرو - كه جري
مگواير را ساخته بود و داشت با وايلدر مصاحبه ميكرد - گفت و بيلي گفت:
.مبادا سن مرا به كسي بگويي.. او نودويك سالش است. از كرو ميپرسد
براي پايانبندي اين مصاحبه فكري كردهاي؟ كرو فكري نكرده است و وايلدر
ميگويد: .خوب است. چون كاملترين پايانش اين خواهد بود كه من بميرم.. اين
را با لحني عادي ميگويد و عينكش را پاك ميكند. در واقع او هنوز چهار سال
ديگر وقت دارد. بيشتر آدمهايي كه در طول اين سالها و موقع ساختن
فيلمهايش با او بودهاند، مردهاند. ادري هپبورن، چارلز براكت، اي. ال.
داياموند ---- كه فيلمنامهي نصف فيلمهايش را با او نوشته ---- گري كوپر
و... جك لمون كه سرطان دارد. از بين كارگردانهاي كلاسيك هاليوود او تنها
غولي است كه زنده است. مردم هنوز با ديدن كمديهاي او مثل بعضيها داغش را
دوست دارند، قهقه ميزنند و نيويورك سياه و ترسناكي كه در نوآرهاي او
سانست بولوار و غرامت مضاعف ديدهاند از آن تصويرهايي است كه نميتوانند
فراموش كنند. براي بيلي وايلدر اينها از همه چيز مهمتر است: .هميشه دلم
خواسته كسي باشم كه با مخاطبان بيشتري صحبت ميكنم. كسي نبودم كه
نمايشنامهاي مثل در انتظار گودو خلق كنم. به اين كار علاقهاي نداشتم.
برايم مهم بود كه سليقهي انسان متوسط را بالا ببرم. فكر ميكنم اگر مردم
يكي از فيلمهاي مرا ببينند و بعدش در كافهاي بنشينند و فقط پانزده دقيقه
دربارهاش حرف بزنند، پاداش خوبي است. براي من كافي است.. در اين جا او
چند لحظهاي ساكت ميماند. دارد تجديد نظر ميكند. ميگويد: .حداقل پانزده
دقيقه. و ميخندد. در دفتر كار او در .بورلي هيلز. هيچ نسخهاي از هيچ
كدام از فيلمهايش وجود ندارد؛ چون فقط متن فيلمنامهها را نگه ميدارد و
گاهي كه از او ميپرسند بين فيلمهايش كدام را بيشتر دوست دارد، ميگويد:
.فيلم بعديام.. اما در واقع آپارتمان را كم اشكالترين فيلمش ميداند. از
نسخهي نهايي بعضيها داغش را دوست دارند، خوشش ميآيد و همين طور از سانست
بولوار. بعد سرش را تكان ميدهد و ميگويد: .اما حالا ديگر به كارگردانها
اهميتي نميدهند. با آمدن ستارهها كارگردانها از بين رفتهاند. زماني
بود كه من متوجه شدم ما به كساني كه مشغول توليد جلوههاي ويژه هستند،
باختهايم. اتومبيلها از ارتفاع بيشتر و بيشتري به داخل رودخانه
ميافتند، بايد سه هزار تا ماشين را خرد و خاكشير كني و بازيگرها مدام به
بالا به دايناسورها نگاه كنند... اما آن روزها يك جور ديگر بود. ما حتي
فيلمها را طبقهبندي هم نميكرديم؛ اين كمدي سبك است، آن سياه است. فيلم
فقط به سادگي، يك فيلم بود..
وايلدر پنج بار نامزد اسكار شده و دو بار آن را گرفته است. در طول
اين سالها آكادميها و اتحاديهها بارها برايش بزرگداشت گرفتهاند و
جايزهي يك عمر فعاليت هنري به او دادهاند؛ اما هيچ كمپانياي از او
نخواست فيلمي برايشان بسازد. شايد آنها ديگر او را با آن عصا و غبغب
آويزان، از كارافتاده به حساب ميآوردند يا حداقل آدمي كه ديگر نميتواند
قصهي معركهي پولسازي مثل ايرماي شيرين يا بعضيها داغش را دوست دارند،
بنويسد و بسازد. با اين حال خيليها كه خودشان دستي در كار سينما و به قول
وايلدرpictures داشتند، حسرت فيلمهايي را ميكشيدند كه او ميتوانست
بسازد و نساخته بود. در اين بين گاهي اتفاقهايي ميافتاد كه همه چيز را
خرابتر ميكرد. يكي از آنها وقتي بود كه اسكورسيزي تصميم گرفت حقوق كتاب
فهرست شيندلر را واگذار كند. وايلدر سعي كرد اين داستان را بخرد. مادر،
مادربزرگ و پدر ناتني او در اردوگاههاي كار اجباري آلمان مرده بودند و او
دوست داشت فهرست شيندلر را چيزي شبيه يادبود براي آنها بسازد ولي با چند
روز تاخير اسپيلبرگ حقوق كتاب را خريد. از وايلدر عذرخواهي كرد و توضيح
داد كه خيلي مشتاق است اين فيلم را بسازد و نميتواند به هيچ قيمتي كنار
بكشد. وايلدر كنار كشيد و در اولين نمايش فيلم در لس آنجلس آن را ديد. به
نظرش فيلم خوبي از كار درآمده بود. گفت حاضر است كلاهش را براي آن بردارد.
در نود و چند سالگي با كلاه كپي چهارخانه، عصاي مشكي و عينكي كه شيشههايش
خيلي بزرگاند بارانياش را ميپوشد و ميرود سينما. بيشتر فيلمها را
ميبيند از اكشنهاي پرحادثهي بيسر و ته تا كمديهايي كه با آنها حسابي
ميخندد؛ مثل بيخواب در سياتل يا بهترين شكل ممكن و فول مانتي.
هر چقدر تايتانيك حالش را به هم زده بود، اينها سر حالش آورده بودند:
.خيلي اصيل بودند، خيلي سرگرمكننده.. درست همان طور بودند كه او دوست
داشت فيلم بسازد و تا به حال ساخته بود: .فيلمهايي فوقالعاده دربارهي
روياها و زندگي آدمهاي ساده. آدمهاي واقعي.
__________________
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:5  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
بلاتار: خلاقيت را به موقع بشناسيم
سال هاي درازي بسياري كوشيدند شكل گيري سينماي بي رمق شبه عرفاني باب دل
جشنواره فجر و نگاه رسمي را نتيجه تماشاي آثار آندري تاركوفسكي فقيد در
ايران به حساب آورند و به اين توهم دامن بزنند كه منهاي تجويز اين نوع
سينما از سوي مسوولان وقت در دهه 1360، عنصر خلاق و اتفاق سينمايي ويژه
ديگري در كار تاركوفسكي وجود نداشته است. زمان گذشت و جايگاه تاركوفسكي
فارغ از اصرارهاي ايدئولوژيكي كه مي خواستند آن را به آن محدود كنند، از
تلاشي كه براي پايين آوردن سقف تاثير آن به مشتي تماشاگر متظاهر صاحب نگاه
بورژوامآبانه به سينما صورت مي گرفت و از حد و سطح ذوق زدگي هاي اوليه
نسبت به ساختار و فضاسازي اش فراتر رفت و نسل ما چه در صورت علاقه به
تاركوفسكي و چه در غير اين صورت به همان ميزان از او و تصوير و روايتش
آموخت كه پيشتر مثلاً از هيچكاك، ولز و برسون آموخته بود. حالاكه اين
ماندگاري امتداد و گسترش يافته كساني كه همان سال هاي نيمه دهه 60 فيلم
هاي تاركوفسكي را با همان نسخه هاي بسيار كوتاه شده و گاه به زبان سوئدي
در نمايش جشنواره يي يا با دوبله يي كه به جاي كاراكتر روس معلق در فضا
«در اندرون من خسته دل ندانم كيست» حافظ را مي خواند، روي پرده ديده
بودند، برخي اوقات نوعي حس فخرفروشي به ازراه رسيدگان متاخر هم دارند و حس
و فكرشان دست كم نزد خود اين است كه تاركوفسكي را همان اوايل مطرح شدن شان
در ايران ديده و شناخته اند، همان وقتي كه هنوز به «مد» فضاي كاذب يا اصيل
روشنفكري بدل شده بود و همان موقعي كه گونه يي حس «كشف» درباره او و سينما
و ويژگي هاي هنوز شهرت نيافته آثارش، به سينمارو دست مي داد. خلاصه آنچه
مي خواهم درباره تاركوفسكي و فضاي هر چند ناخالصي كه آن زمان حول و حوش
نمايش فيلم هاي او در ايران وجود داشت مطرح كنم، اين است كه ديدار بزرگان
و كشف اتفاق هاي خلاقه در همان گام نخست ورودشان به فضاي آزاد و عمومي
نمايش فيلم در ايران، نشانه به روز بودن و به هوش بودن است و سواي اينها،
لذت بكري دارد كه عملاً آدم را در مسير تثبيت قريب الوقوع فيلمساز، سهيم
مي كند.
اما
برعكس اش را كه در نظر بگيريد حس تلخ عقب ماندن از رويداد و كشف هنري مهم
به آدم دست مي دهد. از همان زمان نمايش فيلم هاي تاركوفسكي تا بعدتر كه
مثلاً «بازگشت» آندره زوياگنيتسف، «قهرمان» ژانگ ييمو، «بيل رابكش»
تارانتينو، «به خاطر شكلات متشكرم» شابرول، «زندگي و ديگر هيچ» تاورنيه،
«اي برادر كجايي؟» برادران كوئن، «پنهان» ميشائيل هانكه يا «زندگي ديگران»
فلورين هنكل فن دونرسمارك در جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمدند، خيلي
هايمان كه آن موقع از شهرت و جايگاه و اهميت بداعت فيلم(ها) آگاه نبوديم
يا راست ترش اين است كه بابت پيگيري هياهوهاي سينماي داخلي حواس مان را به
جواهرات جديد بخش هاي خارجي جشنواره نمي گذاشتيم لذت آن كشف اوليه را كه
از دست داديم هيچ، تازه بعد از مدتي كه فيلم با بحث هاي آن ور دنيا يا با
جوايز جهاني معتبر يا با پخش و بارها ديده شدن نسخه دي وي دي اش به شدت
مهم و مطرح شد شروع كرديم به حرص خوردن و گاه حتي احساس بلاهت كردن از
اينكه دم دست و پيش چشم مان بود و آن را نديديم. در مواردي مثل فيلم
آلماني درخشان و بي مشابه «لئا» ساخته ايوان فيلايا همين «به خاطر شكلات
متشكرم» كه بعدها نسخه دي وي دي اش هم نرسيد، اين حسرت مي توانست جنبه
شديدتري از صرف از دست دادن لذت كشف بيابد.
امسال در
جشنواره بيست و ششم فجر فيلمي نشان مي دهند به نام «مردي از لندن» كه در
خارج از مسابقه بخش بين الملل قرار گرفته. كارگردانش بلاتار كه مجار است
از حدود 20سال پيش با سبكي كه تا امروز دارد ادامه اش مي دهد به عنوان
فيلمسازي كاملاً منحصر به فرد در دنيا مطرح است امسال با همين فيلم يكي از
شانس هاي اصلي دريافت نخل طلايي جشنواره كن 2007 بود و پيش ترها با فيلم
هاي ديگرش چون «هارموني ورمك مايستر» (2000)، «نفرين» (1988)و «تانگوي
شيطان» (1994) جايزه هاي مهمي از برلين، كن، برگامو، لوكارنو، مانهايم و
كشور خودش، مجارستان، گرفته است. اينها به كنار: سبك بصري شگفت انگيزش به
رغم آنكه در اهميت كليدي برداشت بلند و پلان سكانس هاي طولاني با
تاركوفسكي و آنتونيوني و هموطن خود او، ميكلوش يانچو پهلو مي زند هيچ
مشابهي در تاريخ سينما ندارد به ويژه از اين جهت كه به جاي آنكه شبيه
كوريوگرافي در فيلم هاي يانچو عمل مي كرد يا آن مكث بر فضاهاي خالي كه در
لانگ شات هاي آنتونيوني بود يا راز و رمز معنوي تاركوفسكي مي توانست با
برداشت بلند از روي سطح آب پر از لجن و جلبك، يك تالاب زيباي ناب
بيافريند، نماهاي طولاني بلاتار سرشار از كنش هاي توامان داستاني، فضاسازي
حسي، بازي هاي به غايت ظريف كمپوزيسيوني و در كنار تمام اينها ديالوگ هايي
بس قوي و شاعرانه است كه اغلب همپاي تصويرها ارزش ناب خلاقانه دارند.
روشن
است كه خودم هم هنوز اين فيلم آخرش، مردي از لندن كه در جشنواره امسال به
نمايش درمي آيد، را نديده ام اما به خودم و شما تاكيد و توصيه مي كنم كه
اين فرصت كشف كارگردان خلاقي را كه در جهان هم هنوز تا آنجا كه شايسته اش
است، تثبيت نشده از دست ندهيد. آن حسرت ها و حرص خوردن ها كه مثال زدم كه
يادتان نرفته؟، نگذاريد تكرار شود. مانند تاركوفسكي، بلاتار از آن مواردي
است كه حتي به فرض دوست نداشتنش ما بايد چنين اتفاق بديعي در تصويرسازي و
بيان سينمايي را ببينيم و بياموزيم. به خصوص در فضاي قصه زده تحليل فيلم و
شناخت سينما در ايران بلاتار خوب يادمان مي آورد كه تصوير سينمايي چگونه
به خلاقيت هاي عرصه هنرهاي تجسمي متكي است به همان اندازه كه به تكنيك هاي
سينمايي.
پدر خوانده مستقل ها
وقتي صحبت از سينماي مستقل به ميان مي آيد همه به ياد جيم
جارموش، ديويد لينچ يا پيتر گرين اوي مي افتند و كمتر كسي از اسلاف كلاسيك آنها ياد
مي كند كساني كه در چند دهه قبل و در اوج سلطنت مديران استوديو تفكر غالب بودند و
همين ها بودند كه بعد ها توسط موج نو و منتقدان و فيلمسازان مستقل تحسين شدند.
بسياري از آنان اروپايي بودند و در دهه هاي مختلف قبل يا بعد از جنگ دوم جهاني به
سرزمين رؤياها سفر كردند و يا تن به خواسته هاي مديران داده و فيلمسازان كمابيش
موفقي شدند يا اينكه به خاطر سبك خاص فيلمسازي و روحياتشان نتوانستند به كارشان
ادامه دهند، يا بيكار شدند و يا به اروپا بازگشتند. ماكس افولس (۱۹۵۷ ـ ۱۹۰۲)
يقيناً يكي از آنها است. ماكس اپنهايمر كه درخانواده اي يهودي و ثروتمند در
آلمان به دنيا آمد وقتي كار تئاتر را براي خود انتخاب كرد نام هنري ماكس افولس را
براي خود برگزيد. افولس بعد از ده سال كار مداوم در سراسر آلمان به عنوان كارگردان
تئاتر در ۱۹۳۰ همزمان با پيدايش صدا در سينما براي شروع كار حرفه اي در سينما به
برلين آمد. افولس در برلين ۵ فيلم ساخت كه «عروس پاياپاي» در ۱۹۳۲ براساس اپراي
اسماتا و Liebeli باز هم در ۱۹۳۲ براساس داستاني به قلم «آرتور اشنيتزلر» (كه
نويسنده كتابي است كه كوبريك فقيد فيلم آخرش چشمان بازبسته را از آن اقتباس
كرده بود) از آن جمله اند. در سال ۱۹۳۲ افولس همراه بسياري ديگر از آلماني هايي
كه يهودي بودنشان جرم محسوب مي شد و نويد مرگشان را مي داد از آلمان گريخت و به
كشورهاي ديگري رفت كه فرانسه (كه محل فيلم ساختن او در دهه سي بود) و ايتاليا (كه
فيلم La signoraditutti را در آنجا ساخت) از آن جمله اندولي باشروع جنگ و درسال
۱۹۴۰ با اشغال فرانسه او باز مجبور به فرار شد و اين بار به هاليوود رفت. افولس با
آن تفكرات خاصش كه ريشه در رفتار فيلسوف مآبانه آلماني هاي آن دوره داشت در هاليوود
براي كار پيدا كردن دچار مشكل شد تا اينكه در ۱۹۴۷ «داگلاس فربنكس جونيور» او را
براي ساختن شمشير باز تبعيدي استخدام كرد فيلمي متعلق به رده Bكه افولس گويي ساختنش
را صرفاً براي پول پذيرفته بود. يكسال بعد يار هميشگي اورسن ولز يعني «جان هاوسمن»
(تهيه كننده، بازيگري كه در سال ۱۹۷۳ يك اسكار بازيگر نقش مكمل نيز در كارنامه
دارد) كه در آن زمان تهيه كننده استوديوي يونيورسال بود افولس را براي اقتباس از
اثر درخشان ادبي نامه يك زن ناشناس نوشته «اشتفان تسوايك» نويسنده اي كه به دليل
روح بسيار حساس خود وصدمه ديدن آن بخاطر روي كار آمدن هيتلر به همراه همسرش خودكشي
كرده بود استخدام كرد. اين فيلم كه در آن لوئي ژوردان وجون فونتين بازي كردند
داستان زني است كه زندگي خود را در راه عشق يك پيانيست متظاهر كه هيچ گاه او را
دوست نداشته تباه مي كند. اين فيلم به عنوان يكي از شاهكارهاي تاريخ سينماهميشه
جايگاه خاصي در بين تماشاگران جدي سينما داشته است. افولس بعد از ساختن دو فيلم
ديگر در هاليوود به اروپا باز مي گردد و سه فيلم در فرانسه ساخت. چرخ و فلك
(براساس داستان ديگري از اشنيتزلر) لذت براساس قصه هاي كوتاهي از گي دوموپاسان و
«مادام دو» در ۱۹۵۳ در ۱۹۵۴ او به زادگاهش باز گشت و فيلم مجلل و معروف «لولامونتز»
را كارگرداني كرد كه البته تهيه كننده اش آن را كوتاه كرد ولي همين نسخه كوتاه شده
در بريتانيا با حذف قسمتهاي بيشتري به خاطر مضمون ممنوع فيلم به نام «سقوط لولامو
نتز پخش شد». اما آن تفكري كه افولس را از باقي فيلمسازان هم دوره اش تفكيك مي كند
نوع نگاه او به سيستم فيلمسازي و البته زندگي بود. اگر او در هاليوود موفق نبود نه
به خاطر اينكه فيلمساز خوبي نبود بلكه بخاطر اين بود كه او يك سبك گراي افراطي بود.
حركات سيال دوربين طراحي صحنه استيليزه، شخصيت پردازي خاكستري كه هميشه اين نوع
شخصيت پردازي در هاليوودي كه خير و شر و سياه و سفيد در آن حرف اول را مي زنند
ممنوع بوده است، از ويژگيهاي آثار او است. تقريباً همه فيلمهاي افولس داراي
داستان هاي عشقي هستند. در پايان آنها يا عشق ناكام مي ماند يا ناپايدار و موقتي
است يا بلايي بر سر يكي از دلدادگان يا هر دو فرود مي آورد. اما فيلم ها به هيچ وجه
يأس آور نيستند و اين امر بيش از هر چيزي معلول ميزانسن است. دوربين به آرامي در
ميان دكورهاي مجلل مي خرامد و خاطره دنيايي لذت بخش و مخاطره آميز را زنده مي كند.
قهرمانان افولس از سر شوق يا ضعف مرتكب اشتباه مي شوند آنها از نوع فاجعه بارش و
اوهيچگاه در مورد شخصيت هايش قضاوت نمي كند و به همين خاطر روايتش هرچند مشخص ولي
صادقانه است. منتقدان داراي گرايشات اجتماعي هميشه آثار او را پيش پا افتاده قلمداد
كرده و آنها را طرد كرده اند اما فيلم هاي او نه تنها براي تماشا زيبا و به لحاظ
روانشناختي تيز بين بلكه درست قلب جامعه اي را هدف قرار داده اند كه در آن زيبايي ،
لذت و ارضاي نفس به ارزشهاي متضاد خود يعني ثروت و قدرت وابستگي تام دارند. يقيناً
او يك هنرمند صاحب انديشه بود. روانش شاد. تولدت مبارك ماكس افولس. محمود
صادقلو
بوسه عریان (The Naked
Kiss) زنی با کیف دستی اش محکم به سر و صورت مردی می زند . مرد از شدت ضربات بی
حال شده و در حال افتادن است ، مرد دستش را دراز میکند تا مانع افتادن شود که لباس
زن را پاره می کند و گلاه گیس زن را می کشد و سر بدون موی زن معلوم می شود . زن به
کتک زدن مرد ادامه می دهد تا مرد بی جان روی زمین می افتد زن : ( دست در جیب
مرد می کند و مقداری پول در می اورد ) کثافت حروم زاده حالا پول نداشتی ؟ من اندازه
کار خودم برمیدارم
زنی با کیف دستی
اش محکم به سر و صورت مردی می زند . مرد از شدت ضربات بی حال شده و در حال افتادن
است ، مرد دستش را دراز میکند تا مانع افتادن شود که لباس زن را پاره می کند و گلاه
گیس زن را می کشد و سر بدون موی زن معلوم می شود . زن به کتک زدن مرد ادامه می دهد
تا مرد بی جان روی زمین می افتد زن : ( دست در جیب مرد می
کند و مقداری پول در می اورد ) کثافت حروم زاده حالا پول نداشتی ؟ من اندازه کار
خودم برمیدارم پول ها را بر می دارد مقداری از ان را لای سوتین خود می گذارد و باقی را به
سمت مرد پرت می کند . به صورت مرد تف می اندازد و بیرون می رود روبروی اینه می استد
و شروع به ارایش کردن می کند این سکانس اول و پیش ار
تیتراژفیلم کارگردان بزرگ و یاغی رام نشدنی سینمای امریکا ساموئل فولر بزرگ است . کارگردان متفاوتی که تاثیر بسزایی بر
سینمای بعد از خود برجای گذاشت و به عنوان اسطوره ای در زمینه سینمای معترض شناخته
شد . کارگردانی که به عنوان بازیگر در فیلم های کارگردانان دیگری چون ژان لوک گدار ، ویم وندرس ،
جیم جارموش ، اموس گیتای و
اکی کوریسماکی بازی کرد و
در تمام این فیلم ها نقش شخصیت های قدرتمند و اسطوره ای را به عهده گرفت . فیلمسازی
که مارتین اسکورسیزی یاغی گری و سبک فیلمسازی اش را می
ستود و تارانتینو بارها از علاقه شدیدش به بازسازی بعضی
از اثار او اذعان کرد
ساموئل فولر از معدود کارگردانان سینما بود که با همان اولین
فیلمش یعنی من به جسی جیمز شلیک کردم خودش را به عنوان کارگردانی خارج ازسیستم و متفاوت نشان
داد . فیلم های بعدی اش نیز به شکل فیلم اولش ان حالت متفاوت را داشتند . فولر داستانهایش را براساس شخصیت های حاشیه ای و رانده شده از
جامعه می ساخت . فولر جزء اولین کارگردانانی بود که قصه
هایش را براساس جامعه ای بیمار و مشکل دار می ساخت که تشخیص خوب و بد در ان
کارمشکلی بود . در دنیای زیرزمینی تبهکاران فولر با نشان دادن و تصویر کردن جامعه گنگستری
امریکا ان را حاصل سیاست های غلط پلیس تصویر کرد و ان مشت گره کرده تونی در انتهای
فیلم رو به دوربین نشان از ان می داد که این ماجرا با قدرت ادامه دارد . در راهروی شوک که داستانش در تیمارستان می گذشت . تقابل جامعه
بیرون تیمارستان و درون تیمارستان یک نتیجه را به همراه داشت و ان این بود که این
دو فضا هیچ فرقی با هم نمی کنند . در راهروی شوک نژاد
پرستی ، شهوت و حس قدرت به همان شکلی بروز پیدا می کرد که در جامعه به ظاهر اخلاقی
بیرون از تیمارستان ، این وسط فقط وارونگی اخلاق بود که صرف تمایز فیلم با دنیای
واقعی بود وارونگی اخلاق یکی از تم های مورد علاقه استاد بود که بعدا به ان می
پردازم . فیلم بعدی اش و یکی از شاهکارهای نوار تاریخ سینما یعنی جیب بر خیابان جنوب داستان یک میکرو فیلم بود متعلق به
کمونیستها که به دست یک جیب بر می افتد که هیچ پایبندی اخلاقی جز به پول نداشت . در
ان زمان منتقدین فیلم را دست راستی و ضد کمونیستی خواندند در صورتی که هیچ وقت به
این نکته توجه نکردند که فیلم داستان عشق و دلدادگی دوفرد نابهنجار جامعه بود که هم
پلیس و هم کمونیستها مانع از رسیدن ان دو به یکدیگر می شدند
بوسه عریان که فولر در سال
1964 ساخت داستان زنی بدکاره را روایت می کرد که به عنوان پرستار وارد شهر کوچکی می
شد و ورود او همزمان می شد با یک سری از قتل های زنجیره ای که دران هدف بچه های
کوچک بودند . شاید اوج سیستم اخلاقی فولر در همین فیلم
نمود پیدا کرد . داستان فاحشه ای که به عنوان افت جامعه باعث نجات ان می شود و مردی
به ظاهر محترم و مورد اعتماد جامعه که یک قاتل روانی از کار در می اید . فولر از خشونت و برهنگی ان در سینمایش به عنوان یک قدم برای
نزدیک شدن به ان واقعیت تلخ و هولناکی که مد نظرش بود استفاده می کرد . اگر خشونت
جزء جدانشدنی از کار او به حساب می امد به خاطر ان بود که او مستقیما به احساسات
بشر رجوع می کرد و جمله معروفی او که سینما یعنی خشم ، نفرت و عشق و در یک کلمه
احساس هم مبتنی بر همین اعتقاد بود . اخلاقیات در سینمای فولر براساس شخصیت های بنا می شد که از لحاظ اجتماعی مردمانی
طرد شده و غیرقابل اعتماد بودند و برای همین نیز بود که فولر باید بیشتر در تاریکی های روح بشر جستجو می کرد و
شخصیتهایش را در مسیری قرار می داد که مجبور به پس دادن امتحانی سخت و در عین حال
اخلاقی بودند
ساموئل فولر و هم نسلانش همچون داگلاس
سیرک و ماکس افولس با این که در یک را قدم برنمی
داشتند و دنیای متفاوتی را خلق می کردند ولی در یک مورد بسیار مهم با هم مشترک
بودند و ان احساس و با شور فیلم ساختن بود ، چیزی که امروزه جز معدودی کارگردان
کمتر در نسل جدید فیلم سازان می بینیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:56  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
مروري بر فيلم «مردي از لندن» بلاتار
نويسنده: نوآر بلاتاري
مترجم: سامي آستان
«بي فرمي، فرم است و فرم، بي فرمي است»
ويم وندرس
«مردي
از لندن» نوآري بلاتاري است كه مانند آن را در هيچ كجاي تاريخ سينما نمي
توان يافت. مهم ترين مشخصه «مردي از لندن» روند ساكن و سكوت كاراكترهاي
اوست كه در هيچ كدام از فيلم هاي پيشين او تا بدين حد نرسيده است، و در
اينجا حتي دوربين بلاتار بيش از پيش ساكن تر و كم تحرك تر مي شود، گويا
بلاتار با چنين روند پردازشي مي خواهد به ما بگويد سينماي او در حكم
انساني است كه به تدريج رنجورتر و ساكن تر مي شود. سكوت آدم هاي فيلم
بلاتار خاستگاهي كاملاً مبرهن و مشخص دارد. اين سكوت ها نه در جهت روايت و
نه در راستاي فرم روايي است بلكه وجود و جوهره يي تاريخي دارد.
سكوت
ناشي از خفقان تنها چيزي است كه در تاريخچه زندگي هر فردي كه در دوران
سوسياليسم و كمونيسم بلوك شرق زيسته است، بلااستثنا وجود داشته است. سكوت
كاراكترهاي بلاتار در واقع القاي حس بزرگ ترين رنج آدم هايي است كه هنوز
در بيماري خناق ارعاب دوران سخت زندگي شان به سر مي برند. در واقع بلاتار
با چنين آدم هايي مي خواهد به ما بگويد كه جتي پس از فروپاشي نظامي كه
حنجره مردمانش را در چنگال خويش فشرده است، آن مردمان باز هم نمي توانند
به درستي سخن بگويند، زيرا سكوت جزيي از شخصيت آنها شده است.
«مردي
از لندن» فيلم وزين، ميخكوب كننده و تقريباً تعزيت آميز بلاتار- كارگرداني
كه شيوه تصويرسازي حسي را به اوج خود رسانيده است - شايد بيش از القاي هر
حسي، ترس از عظمت دشواري درك كردن آن، مخاطب را در صندلي اش منقبض مي
سازد. «مردي از لندن» ساعات پايان ناپذير تصويرپردازي مركب سياه و سفيد به
شدت عودكننده يي است كه ديدگان ما را تسخير مي كند و از اين حيث از اسلاف
بزرگ خود برگمان و آنتونيوني بسيار فراتر مي رود و سمبليسم خفيف فيلم به
كشتي مردي كه از لندن مي آيد غلظت عظمت كشتي تايتانيك را مي دهد. بيننده
لحظه به لحظه به بلاتار التماس مي كند كه خواهشاً ريتم را سريع تر كن، اما
بلاتار بي هيچ تبعيتي از خواسته بينندگانش همچنان سوار بر آرامش كاتوره يي
مولكول هاي هوا دوربين را حركت مي دهد و زبان سينماتك واقعيت سرايي خود را
به جلو مي برد. تجربه سبك گرايانه آن ما را به نفس نفس زدن وادار مي كند
اما اين رخداد، براي ما بيرون از روند معمول قصه نيست و اين زجركشيدن
هايمان روي صندلي، خود جزيي از تداوم داستان است. بلاتار با تمركز بر چهره
آدم ها و خصوصاً كنتراست روشني و تاريكي پرتره و محيط پيرامون آنها،
اقتداري واگنري به اثر داده است كه هرگونه ادراك و دريافت عقلاني را به
چالش مي كشد.
نماي آغازين فيلم (12 دقيقه) بدنه يك كشتي
را به ما نشان مي دهد، بازي سايه و روشنايي، رسوخ سوسوهاي نور چراغ در
بارانداز نمناك، منظري از ميان شبكه هاي مربع پنجره، و خطوط ريل راه آهن
همگي عناصر قابل تامل اين سكانس طولاني هستند و ما را بر آن مي دارند كه
با نگريستن از اين زواياي اريب و نورپردازي كم شدت، احساس ترس و وحشت
كنيم. دوربين به عقب پن مي كند تا ديد بيشتر را از چشم انداز اين اسكله
حزين به ما بدهد و ما نه بر اساس هويت و مليت بلاتار بلكه به واسطه محيط
متروك و بي جان معرض در قاب، حدس مي زنيم كه جايي در اروپاي شرقي است زيرا
همچون فضاي غمگين آثار نويسندگان مجار و چك، مكاني است كه رطوبت متصاعد
شده اتمسفر آن نفس را بر ما تنگ مي كند و هر چيزي احساساتي نمناك را سرايت
مي دهد. ما از فراز شانه هاي مالوين (ميروسلاو كروبوت) تمامي اين صحنه ها
را شاهد هستيم. مرداني با اوركت هاي مشكي بلند و كلاه هاي سياه كه فقط
چهره هايشان به روشني مي زند، انتشار مداوم بخار از ميان چرخ هاي قطار،
توطئه چيني آرام و بي كلام براي يك كيف حاوي 60 هزار پوند، لمس وزش بادي
سرد، فضايي آرام و بي حرارت مملو از وقوع امري تهديدكننده، همگي مولفه هاي
بارز نماي آغازيني است كه از نمود ژانر نوآر بلاتاري خبر مي دهد. در واقع
مردي كه از لندن مي آيد (مستر براون)، وارد قطعه يخي مي شود كه هيچ راهي
براي ذوب شدن آن وجود ندارد، لذا او نيز در آرامشي عجيب با شخصيت ها
برخورد مي كند. اين نحوه برخورد او مويد اين حقيقت است كه براي آدم هاي
قطعه يي كه مي بينيد، هيچ راه گريزي وجود ندارد و حتي وقتي در صحنه يي از
صاحب بار مي خواهد زن را در آنجا نگه دارد، او هيچ تقلايي براي ممانعت از
بيرون رفتن زن نمي كند زيرا خود آنها هم بدين انسداد اعتقاد دارند. در اين
لم يزرعي كه خدا از آن چشم فرو پوشيده است، گريزي جز هلاكت وجود ندارد و
طراوت دخترانگي به اشمئزاز عجوزگي بدل مي شود.
در «مردي
از لندن» - صد و هفتادمين فيلمي كه بر اساس اقتباسي از اثر ژرژ سيمنون
(1989-1903) ساخته مي شود- مالوين سوزنبان شيفت شب راه آهن، ساك حاوي پولي
را مي يابد كه طي درگيري دو فردي كه آن را دزديده اند، درون آب افتاده
است. چندي بعد جسدي از آب بيرون آورده مي شود. بازرسي از لندن براي يافتن
آنها وارد شهر مي شود. او به سراغ مالوين نيز مي آيد.
بازرس
براي متهمان مجازاتي ناچيز را وعده مي دهد، دزدي پول ها كه در قلب داستان
سيمنون واقع است، عملاً به بهانه يي ناچيز براي اعراض اين «دوزخ نمناك»
بدل مي شود. قضاوت لغزواري كه از جانب بازرس لندني اقامه مي شود ذهن ما را
به معابري نامترقبه منحرف مي سازد. اميد، نااميدي، رستگاري (و بدون هرگونه
مفاهيم فرعي مصرح مذهبي)، عدالت و انسانيت. اما قدرت واقعي فيلم،
«مردودسازي فرماليستي انضمام سينماتيك» است. طرح وجود دارد اما هيچ گونه
محركه طرحي در كار نيست. چشم انداز- اتاق هاي برهنه از وسايل- همگي
پروتاگونيست هايي هستند كه مانند كاراكترهاي انساني فيلم عبوس، خاموش و
فاقد هرگونه علامت برقراري ارتباط هستند.
كاركرد بصري
توانمند و بي همتاي «مردي از لندن»، در استفاده بي بديل بلاتار از منابع
روشنايي است (فيلمبردار: فرد كلمن): كات هاي فيلم (به استثناي كات هاي
تدوينگران جشنواره) در حكم تيشه تيزي است كه يكدفعه آرامش تصوير و چشم
انداز را به هم مي زند و در جهت حفظ فرضيات فيلم عمل مي كند. ما همسر
مالوين (تيلدا سوينتون) را تقريباً به عنوان بخش پنهان پرسوناي مرد مي
بينيم. دوربين به آرامي از پشت سر مالوين پن مي كند و چهره همسر او را (كه
در فيلم ابداً به نام وي اشاره نمي شود) رودرروي او بر سر ميز نشان مي
دهد. پس از مشاجره، در سكانسي كه شاهكار بصري تاريخ سينما مي تواند قلمداد
شود، همسر مالوين با بستن شبكه چوبي پشتي پنجره، در يك لحظه انگار كه نور
را مي بلعد و محيط پرنور خانه را تاريكي كند.
درون
مالوين و وجود ملول او، چشم انتظار موقعيتي والاتر و چيزي بهتر است. اما
بسيار نامحتمل به نظر مي رسد كه او بتواند به همين راحتي ها با اين امر
ممكن مواجه شود. نماهاي به شدت فوكوس كرده فيلم بر جزئيات سياه تكه تكه و
ريز (با بهره گيري از تصاويري منطبق بر اسلوب نقاشي هاي سياه قلمكاري)
تاكيد دارند. در صحنه يي طولاني از فيلم، همسر قاتل (كتي لازار) حين
بازجويي اشك مي ريزد و هيچ حرفي به سخن نمي آورد: تصويري كه بيش از هرچيزي
صحنه يي از فيلم «آزمون بازيگري 3» (1966) اندي وارهول را تداعي مي كند.
ظن مخاطب نسبت به چنين سينمايي، با به هم ريختگي فرضيات او راجع به سينما
حادث مي شود. براي او مطرح مي شود كه چه نوع زيباشناسي در اين فرم هنري
شگرف نهفته است. آيا استعاره در اينجا حضور دارد؟ اگر حضور دارد آيا با
نمونه هاي پيشين آن قابل قياس است؟ وقتي هنوز فيلم را نديده ايم مطلع مي
شويم كه داستان فيلم اقتباسي از يك نوول نوآر است، مي دانيم كه با قرائتي
كاملاً شخصي مواجهيم ولي حتي نمي توانيم حدس بزنيم كه چگونه مي توان چنين
ژانري را در سينماي بلاتار تصور كرد زيرا تنها بلاتار است كه مي تواند
فيلمي بلاتاري بسازد ولاغير.
در فيلم هاي ديگر بلاتار
دوربين پابه پاي بازيگران و كاراكترها حركت مي كند، درحالي كه در «مردي از
لندن» دوربين دائماً ميان خود و ابژه هايي كه آنها را نشان مي دهد، گونه
يي فاصله گذاري را دنبال مي كند. دوربين مانند خود ما خسته مي شود، تعجب
مي كند و حتي گاه مي هراسد. حتي فيدها و سياهي مابين برداشت ها، كاركردي
متفاوت از آثار پيشين او دارد زيرا نقطه نظر روايت بلاتار- هرچند با همان
خاستگاه هاي پيشين- به دنبال تثبيت حس و حالي متمايز است زيرا آنچنان كه
برناردو برتولوچي زماني اذعان داشته است كارگردان همواره مي بايست فيلمي
بسازد و سپس در فيلمي ديگر فيلم پيشين را نقض كند، و همواره در جهت تضاد
با آثار پيشين خود عمل كند. بلاتار با فيلم «مردي از لندن» روايت و فرم
روايي آثار كلاسيك شخصي خود را به هم مي ريزد و با اصرار بر اين نگره كه
روايت شخصي از واقعيت، هيچ «كات» ندارد، رهيافت سينماتك خود را به داستان
سيمنون، با ورسيوني مبتني بر كمترين كلام به دست مي آورد.
نوآر بلاتاري / مترجم: سامي آستان
هالیوود دردست
یهود
فهرست بازیکنان یهودی هالیوود
آنچنان طولانی و مفصل است که جز انتخاب اسامی مشهور، گریزی نیست.
به گزارش«شیعه نیوز»به نقل از
رجا،اخیراً فهرست ۲۸ صفحه ای از ۱۵۰۰ یهودی شاغل در هالیوود (اعم از بازیگر،
کارگردان، تهیه کننده و…) منتشر شده است که شامل بسیاری از مشاهیر سینما می شود و
به اعتراف تهیه کنندگان آن هنوز کامل نیست و بسیارند یهودیان گمنامی که در هالیوود
مشغول به کار هستند.
از میان تهیه کنندگان یهودی هالیوود: آدولف زوکر،
ساموئل زنتسر، جوئل سیلور و رابرت مردوخ از شهرت بیشتری برخوردارند. در فهرست
کارگردانان یهودی با اسامی مشهورتری مواجه می شویم که برخی از آنها تهیه کنندهٔ
آثار خود نیز محسوب می شوند؛ اریک فون اشتروهایم، ژوزف فون اشترنبرگ، ارنست لوبیچ،
استنلی کوبریک، ماکس افولس، دیوید کروننبرگ، فریتس لانگ، ویلیام شاتنر، رومن
پولانسکی، سیدنی لومت، بیلی وایلدر، استیون اسپیلبرگ، وودی آلن، سیدنی پولاک، راب
راینر، کلودللوتش، ژان لوک گدارد، مل بروکس، پیتر باگرانوویچ، ساموئل گلدوین، اندی
اکرمن، مایک نیکولز، تیم برتون، ران سیلور، تونی راندال و…
فهرست بازیکنان یهودی هالیوود آنچنان طولانی و مفصل
است که جز انتخاب اسامی مشهور، گریزی نیست. اسامی تعدادی از بازیگران مرد یهودی این
چنین است؛ جری لوئیس ، جک لمون ، داگلاس فیربنکس، کرک داگلاس ، مایکل داگلاس ،
هریسون فورد، ریچارد گر، داستین هافمن، رابرت رد فورد، رابرت دونیرو، پیتر لوری،
جان گارفیلد، جرج سیگال، پل نیومن، الی والاش، چارلز برانسون، ارنست بورگنابن،
هورست بوخهلست، ژان گلود ون دام(فرانکی) ، تلی ساوالاس، لی کاب، جان استیوارت، جف
گولد بلوم، پیتر سلرز، تونی کریتس، برادران ماکس، پل براینر، ران ریفکین، ادوارد جی
رابینسون، مارتین شین، چارلی شین، باب هاپکینز، ریچارد دریفوس، فرد آستر، رابرت
داونی جونیور، والتر ماتائو، آلن آلداء، رابین ویلیامز، روژه هنی، کوین پولاک، اندی
کافمن، انتونی شه، رود استایگر، باب هاسکینس، مایکل وایزه و …در فهرست بازیگران زن
یهودی نیز اسامی آشنا فراوانند از جمله؛ میشل افایفر، ریتا هایورث، سیلویا سیدنی،
سارا برنارد، هدی لامار، الیزابت تیلور، مریلین مونرو، لورن باکال، آن نیکرافت،
آدری هیپورن، باربارا شرلی، جودی هالیدی، جنیفر رابین، سالی فیلد، سارا جسیکا
پارکر، لیز تیلور، کری فیشر، شلی وینترز، دایان وست، سارا بولاک و …
علاوه بر آنچه ذکر شد در فهرست یهودیان مشهور،
اسامی آشنایی چون؛ هری هودین، الویس پریسلی، مایکل جکسون، رینگو استار، دیوید
کاپرفیلد و مادونا (که به مکتب صوفیانه کابالا پیوست و در مؤسسه نارالتوراه اسرائیل
تعلیم دیده است) ، جلب نظر می کند … صرف نظر از مضامین سیاسی ـ صهیونیستی رایج در
سینمای آمریکا، همچنان این سؤال به قوت مطرح است که تعداد اندک یهودیان مقیم آمریکا
و اروپا، چگونه این رقم معنی دارِ سینماگرانِ یهودی را در هالیوود و سینما توجیه می
کند؟ مگر شایستگی هنرمندان یهودی در نظام طبقاتی هالیوود چه اندازه است که اینگونه
مشاغل کلیدی را در عرصه سینما قبضه کرده اند و سؤال دیگر آنکه آیا به راستی هالیوود
یهودی است؟
صهیونیسم و برنامه های کودکان لابی (گروه فشار)
صهیونیسم در هالیوود، در عرصه تولید فیلم های کودکان نیز تا کنون بسیار مؤثر و فعال
عمل کرده است. امروز در سراسر دنیا «والت دیزنی» نامی آشناست و بیشتر کودکان شخصیت
های کارتونی والت دیزنی را به خوبی می شناسند. بد نیست بدانیم اولین شخصیت مشهور
آثار والت دیزنی: «میکی ماوس» نمادی از همان یهودی سرگردان و بی کس است که مدام از
سوی رقیبان قوی تر تهدید می شود و او صرفاً با اتکا به زیرکی و چالاکی خویش، بر
تمامی دشمنان فایق می آید. امروز هم تداوم این شخصیت کارتونی را در انیمیشن «تام و
جری» می توان مشاهده کرد که موشی بد جنس و فریب کار با تکیه بر شیطنتها و
ناجوانمردی هایش به طرز اعجاب آوری همیشه بر گربه ای نادان و احمق پیروز می شود.
این قبیل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان یهودی ( که دقیقا مفهوم سمبل «
موش » را می فهمند) و همچنین در دادن الگویی دغل و بدجنس به کودکان و نوجوانان بی
گناه جهانیان تأثیر بسزایی دارند.
همیشه در این فکر بوده ام که جواب کودکان معصومی را
که می پرسند: «چرا بر خلاف عالم واقع در این قبیل فیلمها همیشه موش برنده می شود؟»
چگونه بدهم و هیچ گاه پاسخی جز همین تحلیل به ذهنم نرسیده است. مورد دیگر، شخصیت
های کارتونی مطرود و گوشه گیری هستند که به دلیل زشت رویی توسط دیگران تحقیر می
شوند ولی در نهایت این ناتوانی و زشتی با توانایی و زیبایی جایگزین می گرد و آنها
بر تمامی مشکلات غلبه می کنند و غبطه رقیبان را بر می انگیزند. انیمیشن «دامبو، فیل
پرنده» در زمره این گروه از آثار است. در این فیلم شاهدیم که مادر دامبو بر خلاف
سایر فیلها که کلاهی زنگوله دار بر سر دارند ، کلاه عرقچین مانند مخصوص یهودیان را
بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر می برد!
و خود دامبو هم طی عملیاتی در سیرک پرچمی را که به
پرچم رژیم اشغالگر قدس بی شباهت نیست به اهتزاز در می آورد. کارتون «جوجه اردک زشت»
هم که شخصیت گوشه گیر و آواره و زشت روی فیلم نامه تبدیل به قوی زیبایی می شود و در
پایان فیلم به سمت خورشید می رود ، از همین کلیشه پیروی می کند و نماد یهودی تنها و
مطرودی است که با رفتن به سمت سرزمین موعودش به سعادت رسیده است. « عبارت رفتن به
سمت خورشید در تورات آمده و در بین یهودیان رایج است که منظور از آن بازگشت به
سرزمین موعود است» کارتونهای بسیاری هم مروج زندگی و اخلاق غربی هستند و سعی دارند
خصوصا شرقی ها را شیفته و هضم شده در روشهای غربی نشان دهند و با این الگودهی
مخاطبان را به سمت ارزشهای دنیوی یهودی-آمریکایی بکشانند.
مثلا در سری جدید کارتون سند باد (افسانه هفت دریا)
شاهد آنیم که فضای شرقی مجموعه های پیشین مبدل به فضایی خشونت بار و پر زد و خورد
شده است.مثلا در صحنه ای که سند باد از پشت سکان کشتی کنار می رود،با هفتاد ضربه
شمشیرو خون ریزی بسیار ، کنترل کشتی را به دست می گیرد . شدت خشونت در این فیلم آن
چنان زیاد است که حتی دریا با خون افراد سرخ می شود و مثل بسیاری از فیلمهای جدید
غربی لشگری از شیطانکها و دیوها با سند باد و نامزد خشن و مبارزه طلب او «مارینا» و
دوست وفادارش «کیل» می جنگند. حتی دیالوگها هم خشونت بار است. جالب است که نویسنده
این فیلم«جان لوگان» در کارنامه خود اثری پر برخورد چون «گلادیاتور» را دارد. در
این محصول والت دیزنی هم «میشل افایفر» یهودی به جای«اریس» خدای جنگ صحبت می
کند.
در این فیلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهری کاملا
غربی و بی هویت گرفته که در نقش یک دزد دریایی قهار باید از هفت دریا عبور کند
وکتاب صلح را از خدای جنگ (اریس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودی نجات دهد.
جریان در شهر «سیراکیوس» که شاهزاده عادلی به نام «پروتئوس» در آنجا حکومت می
کنداتفاق می افتد. در این فیلم از علاء الدین وعلی بابا هم خبری نیست. در کارتون
«لوک خوش شانس» گانگستری سفید پوست که نماد کلانتر و قانون اومانیستی آمریکایی است
وهمیشه ورد زبانش تنهایی و غریبی و آوارگی خودش می باشد ، با چهره و اخلاقی نیکو
(که با وجود اسب بذله گویش « سالی» و سگ خنده رویش «بوشویک» جذابیت دوچندانی می
یابد) همیشه در جستجوی مجرمان و تبهکاران است و هیچگاه با شکست روبرو نمی شود.
در بعضی از قسمتهای آن شاهدیم که لوک متمدن و
مهربان فرشته نجات سرخپوستان ساده لوح و مردمی از فرقه های مذهبی خرافی می باشد و
اگر نبود لوک جنگ قبیلگی و ظلم تبهکاری همه جا را فرا می گرفت. بالاخره برای ما
هنوز جای این سوال باقی است که خانه لوک کجاست؟ و چرا همیشه در پایان غرور انگیز
پیروزیهایش در غروبی زیبا به سمت خورشید (نماد سرزمین موعود درکتاب مقدس) می رود!
بالاخره فسادها و جرمهای فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببینیم یا حرف
کارگردان «لوک» را گوش بدهیم.
در بسیاری از فیلمها و کارتونهای پلیسی هم جای این
سوال باقی است. در کارتون «گالیور» هم می بینیم سفید پوست بزرگی با سمبلها و مدلهای
مو و لباس نژاد انگلیسی-آمریکایی به جزیره آدم کوچولوها (جهان شرقی) می رود و این
کوچولوهای بی دفاع بر قدرت مادی و مغز پرجولان گالیور تکیه کرده و دشمنان خود را
شکست می دهند و بدون حضور گالیور شکست آنها قطعی بود در فیلم «رابینسون کروزوئه» هم
شاهدیم سفید پوستی انگلیسی تبار که کشتی اش شکسته و در جزیره ای تنها مانده است با
سیاه پوستانی بی تمدن و وحشی و آدم خوار رو برو می شود که یکدیگر را قربانی کرده و
می خورند؛ اما رابینسون پرعاطفه و دل نازک یکی از این بی تمدنها را به نام «جمعه»
از دست قبیله آدم خوار و سبک مغزش نجات می دهد و جمعه در اثر همنشینی با این یار
مهربان « با سواد» می شود و به سمت تمدن و پیشرفت حرکت می کند و به تدریج تمام آن
مردم عقب مانده به شیوه های زندگی و معاشرت رابینسون ایمان آورده و آن قهرمان بزرگ
را به عنوان رهبر و منجی عزیز خود می پذیرند و به سبک او زندگی می کنند.
آیا غلوآمیزتر از این هم می شد تمدن غرب را به
عنوان تنها سرور و راهبر جهانیان توسعه نیافته و به اصطلاحِ غربی ها «جهان سومی» ،
معرفی کرد یا نه؟
نگره صهیونیستی حاکم بر آثار والت دیزنی، بعضاً به
تولید انیمیشن ها و فیلمهای تاریخی در خصوص زندگی انبیای الهی منجر شده که سه
کارتون: «کشتی نوح، زندگی حضرت موسی و زندگی حضرت یوسف» علیهم السلام از آن جمله
اند. در تمامی این آثار، بر اساس قصص تورات، روایات تحریف شده ای از زندگی انبیای
اولوالعزم ارائه شده است که شأن و منزلت و عصمت این بزرگ مردان را در ذهن مخاطب
پائین می آورد و رواج سکولاریسم (جدایی دین و دنیا) و مادی گرایی را تسریع می
کند.
جالب توجه آنکه در برخی از این آثار، شخصیت های
اصلی انیمیشن با صدای مشهورترین ستارگان یهودی سینما سخن می گویند! مثلاً در
انیمیشن «پرنس مصر» که روایتگر زندگی حضرت موسی علیه السلام است، «وال کیلمر» به
جای موسی علیه السلام، «میشل اِفایفر» به جای همسر و «ساندرا بولاک» به جای خواهر
او صحبت می کنند. همچنین در تیتراژ پایانی این انیمیشن پر هزینه اسامی مشهور دیگری
(از بازیگران یهود هالیوود) می توان دید که صدای آنها برای بسیاری از تماشاگران
غربی خاطره انگیز و آشناست.
علاوه بر انیمیشن، در عرصه فیلم کودک نیز هالیوود
از تعدی صهیونیست ها مصون نمانده و کلیشه های خاصی در قالب فیلم کودکان، طی چند دهه
اخیر مدام تکرار شده اند. مثلاً کلیشه کودک محروم مانده از میراث اجدادی یا جدا
افتاده از آغوش گرم مادر که هر یک به نوعی تداعی گر یهودی مظلوم و به دور مانده از
سرزمین مادری خویش اند در این قبیل داستان ها از پیام هایی که در کتب مقدس یهودیان
آمده است ومخاطب یهودی و بسیاری از غیر یهودیان به راحتی می فهمند که منظور از آن
چیست استفاده می شود یهودیان اسراییل را مادر قوم خویش می دانند و اینکه شهر یا
منطقه ای به انسان تشبیه شود، درجای جای تورات آمده است.«داستان سیندرلا»مثال خوبی
برای این کلیشه نخ نما وتکراری است.
داستان « هاچ زنبور عسل » هم به کودک یهودی می
فهماند که باید به دنبال مادر زیبا و نورانی خویش باشد و همه غیر یهودیان موجوداتی
مخوف ، بدجنس و حتی بد بو هستند که می خواهند او را از بین ببرند . این داستان به
بچه های غیر یهودی هم این پیام را القاء می کند که دیگران دشمنان و موانع رسیدن او
به هدفش هستند و در مجموع حس اعتماد به دیگران را در کودک از بین می برد. کلیشه
کودک شیطانی که با زیرکی بر دشمنانی که قصد تجاوز به خانه و کاشانه او را دارند،
فایق می آید و آنها را به سختی مجازات می کندهم شبیه مورد قبلی است . مجموعه طنز
«تنها در خانه» بر اساس همین کلیشه پدید آمده و با نگاهی ساده به مضامین آن، ردپای
چهار جنگ اعراب و اسراییلی و شکست اعراب در هر چهار جنگ را می توان دید. برخی از
آثار انیمیشن نیز محملی برای پیام های سیاسی هستند.
مثلاً در کارتون «شیر شاه» ردپای نزاع دو ابرقدرت
طی سال های جنگ سرد و آشتی مجدد نسل های آتی بعد از فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی
سابق به وضوح مشهود است. توضیح اینکه شیر نماد سلطه جهانی یهود است و در تورات آمده
است : « وبقیه یعقوب ، در میان امتها و قومهای بسیار مثل شیردر میان جانوارن جنگل و
مانند شیر درنده در میان گله های گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پایمال می کند و
می درد و کسی نمی تواند مانع او شود . قوم اسراییل دربرابر دشمنانش خواهد ایستاد و
آنها را نابود خواهد کرد . »
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:51  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
یان کامرون در مقاله «سینما، کارگردان، و
منتقد» درباره مفاهیم درونی در حرکت دوربین، در نمایی از فیلم چهار سوار سرنوشت
(1962) ساخته وینسنت مینه لی چنین می گوید: «نمای مورد بحث در فیلم... درست
بعد از مرگ لی جی کاب به نمایش درمی آید. او که خبر نازی بودن یکی از نوه هایش را
شنیده و همین خبر ضربه ی روحی بزرگی بر او وارد آورده، هراسان به سوی حیاط خانه می
دود و ناگهان با تصویر ویران کننده ی چهار سوار سرنوشت رو به رو می شود. در لحظه
ای که قلب او از حرکت می ایستد و او به زمین درمی غلتد نوه دیگرش (گلن فورد) به
سوی او می شتابد. فورد زانو می زند و بدن کاب را در آغوش می کشد. وقتی گریان به
آسمان نگاه می کند و تصویر چهار سوار سرنوشت را در آسمان می بیند، دوربین هم آرام
آرام بالا می آید و تصویری از آسمان را می گیرد... در نتیجه 1)از لحاظ احساسی:
دوربین رو به بالا حرکت می کند تا او را مقهور و منکوب نصویر چهار سوار سرنوشت
نشان دهد، 2) از لحاظ نمادی: دوربین از بالا به او می نگرد و او را هم حقیر می
نمایاند چون او هم به نوعی خود را در مورد مرگ پدربزرک مقصر می پندارد (در واقع
کارگردان مقصر می پندارد)، 3) دوربین به بالا حرکت می کند تا پیوند دهنده ی این
نما و نمای سواران در آسمان باشد، 4)برای به اوج رساندن شکوه حرکت دوربین که
اساساً با نمایی هم سطح زمین شروع شده بود و به تدریج اوج می گرفت.»[i][4]
در فیلم شورش بی دلیل (1955) ساخته نیکلاس ری هنگامی که قرار
است مسابقه ی «ترسو درجا می زند» توسط جوان ها با اتومبیل صورت گیرد، نمایی از
ناتالی وود هست که با حرکت دو دستش آغاز مسابقه را اعلام می کند. دوربین در این
نما به جلو –به سمت ناتالی وود- حرکت می کند. حرکت دوربین هم زمان با حرکت پرشور
وود، تنش حاکم بر صحنه را به خوبی افزایش می دهد.
فریتس لانگ در خصوص حرکت دوربین در صحنه
ای از فیلم وسترن یونیون (1941) چنین می گوید: «نمایی هست (که من آن را
نساخته ام، بلکه کار ادوارد کرونجاکز فیلمبردار واقعاً خوبی است که به بیماری سل
مرد) که در آن رندی اسکات، دین جگر، و ری میلاند توی یک واگن آرام آرام در طول خط
تلگراف حرکت می کنند، شما آخرین تیر تلگراف را می بینید که یک سیم آن پاره شده،
دوربین دوباره با حرکت آرام رو به پایین می آید و سر دیگر سیم پاره را روی زمین می
بینیم. بین این دو تکه سیم نیزه پردار سرخپوستی دیده می شود. ناگهان دوربین 90 درجه
می چرخد (در کل نما این حرکت یکصد و هشتاد درجه بود) و آنجا –به صورت رنگی- دویست
سرخپوستی که با صورت های رنگ شده به علامت جنگ ایستاده اند. این صحنه واقعاً
تماشاگران را تکان می داد و در عین حال برای «ریش سفیدان» نکته یی واقعی در خود
داشت.[ii][5]
اما حرکت دوربین در آثار اورسن ولز چیز
دیگری است. کار او با آنچه دیگر کارگردانان می کنند تفاوت بسیاری دارد. مان، لانگ،
ری، و... گاه به گاه به دوربین خود حرکتی می دادند که این حرکت سوای استفاده های
جنبی واجد مفاهیمی نیز بود. اما حرکات دوربین ولز را نمی توان در این دسته طبقه
بندی کرد. آندره بازن تأکید فراوانی بر جنبه های واقعگرایی دوربین ولز دارد اما
کار او قابل مقایسه با دیگر واقعگرایان نیست. با وجود واقعگرایی که به فراوانی در
کار ولز مشهود است نمی توان واقعیت نهفته در دوربین او را مثلاً با وایلر یا رنوار
مقایسه کرد. برای ویلیام وایلر عمق میدان معمولاً بهترین بهانه برای پرهیز از حرکت
دوربین بود. او برای نزدیک شدن به بازیگرانش معمولاً از برش استفاده می کرد.
میزانسن در آثار او مولود نماهای ایستایی بود که با عمق بسیارشان بیشتر حاکی از
توانایی فیلمبردار بودند. شاید به همین دلیل اندروساریس منتقد پرآوازه ی آمریکایی
معتقد است «از ولز، گرگ تولند را کسر کنید باز یک کوه باقی می ماند، از وایلر،
تولند را کسر کنید چیزی جز یک تل خاک باقی نمی ماند».[iii][6]
خود ولز هم معتقد بود «ویلیام وایلر تهیه
کننده ی درخشانی است... در واقع او یک جور حکم رییس کارگردان را دارد.»[iv][7] رنوار هم با وجود
حرکات دوربینش قابل مقایسه با ولز نیست. دوربین متحرک در اثار رنوار فاقد افراط
خوشایند و میزانسن حرکتی ولز است. دوربین به شدت متحرک ولز موجب پویایی خارق
العاده ای در آثارش شده است. به قول فرانسوا تروفو «ولز شاید همه ی فیلم های دیگر
را کُند، ساکن، و ایستا ببیند، چون فیلم های او همه بسیار متحرکند. آنها درست مثل
موسیقی که در گوش گردش می کند در برابر چشم به نمایش درمی آیند».[v][8] شاید بد نباشد
نگاهی به پرسشی که از ولز توسط کایه دو سینما می شود نگاهی بیاندازیم:
«...میزانسن فیلم های شما شامل تلاقی دو
حرکت است، حرکت دوربین و حرکت هنرپیشه ها، از این تلاقی حالت رنجشی ناشی می شود که
زندگی امروزی را خیلی خوب مجسم می کند.
ولز: این امر ناشی از برداشت من از
دنیاست. میزانسن من نمودار گیجی، تزلزل، بی ثباتی، و آمیزه ی حرکت و هیجانیست که
دنیای ما را می سازد. سینما باید این را بیان کند. چون سینما تظاهر می کند به
اینکه یک هنر است. باید بالاتر از هر چیزی، تصویر متحرک باشد، و نه وابسته یی به
یک وسیله ی بیانی ادبی.»[vi][9]
هر چند ولز در دو فیلم اولش همشهری کین (1941) و خانواده
اشرافی آمبرسون (1942) به سبب عمق میدان نزدیک به بی نهایت از حرکات دوربین
کمتر استفاده کرد و بسیاری از نماها نسبت به آثار بعدی اش کم تحرک تر بودند، اما
در آثار بعدی اش با قدرت تمام میزانسن های پر حرکتش را آفرید. بیگانه (1946)
(که متأسفانه تا کنون به طرز ناخوشایندی مهجور و گمنام باقی مانده است) واجد
مجموعه ای از موزون ترین حرکات دوربین است. میزانسن حرکتی ولز با خرامیدن در لا به
لای شخصیت ها، تزلزل آنها را می نمایاند. حرکت های دوربین در صحنه ای که ولز سگش
را می کُشد، یا صحنه ای که در آن ادوارد جی رابینسون به اتفاق مردی، در طبقه ی
بالای ساختمانی در مطب دکتر لاشه ی سگ را معاینه می کنند و بعد از مطب خارج می
شوند و قدم زنان صحبت می کنند مؤید این نکته اند. همچنین نشانی از شر (1958)
با پلان/سکانس آغازینش که فضای وحشتبار شهر را به خوبی می نمایاند[vii][10] یا حرکت دوربین در
اتاق خواب جنت لی، یا صحنه ای که از پسرک مظنون به قتل بازجویی می شود.
دوربین متحرک هیچکاک هم جای صحبت بسیار
دارد. حرکت دوربین در آثار آلفرد هیچکاک موردی گاهگاهی و تصادفی نیست و نمی توان
آن را صرفاً تمهیدی برای گرفتن بازیگران در قاب، پرهیز از برش های محسوس، یا
نمایاندن موقعیت مکانی و... دانست. (هر چند ممکن است این نکات را نیز شامل شود).
حرکت دوربین در آثار او نمایانگر احساس ناامنی و اضطرابی است که قهرمانانش را در
بر گرفته است. میزانسنی که هیچکاک با دوربین سیال اش می سازد و آن بی ثباتی که خلق
می کند شباهت زیادی به کار ولز دارد (شاید عامل مهمی که موجب افتراق این دو می شود
توجه به شدت شخصی، دقیق، ئ استادانه ی هیچکاک به مونتاژ است. دوربین جسور هیچکاک
از دورترین به نزدیک ترین، و از نزدیک ترین به دورترین نقاط می رود و موجب می شود
او از بسیاری –نظیر ماکس افولس- پیشی گیرد. این دوربین خالق میزانسنی است که عرضه
کننده ی مفهوم ناامنی است و در جای جای فیلم تأثیر می گذارد. می توان به ذکر نمونه
هایی پرداخت:
در فیلم حق السکوت (1929) صحنه ای
هست که دو کارآگاه پلیس می خواهند به خانه ای بروند و مجرمی را که ساکن آنجاست
دستگیر کنند. هنگامی که آن دو به آستانه ی در اتاق می رسند، مرد مجرم را می بینند
که به ظاهر مشغول مطالعه روزنامه است. نمایی در این صحنه وجود دارد که از دید مجرم
گرفته شده و در آن دوربین از نگاه او از پشت روزنامه آرام می لغزد و به جلو می رود
تا به آینه ای که در گوشه ی اتاق گذاشته شده است می رسد و ما –از نقطه نظر مرد- دو
کاراگاه را می بینیم که مرد را تحت نظر گرفته اند. حرکت دوربین در این نما علاوه
بر آن که ما را با جریان ذهنی مرد همراه می کند، و به خاطر پویایی اش با مرد
ارتباط برقرار می کنیم، به خوبی آن احساس ناامنی را که در مرد وجود دارد به بیننده
منتقل می کند.
در همین فیلم صحنه ای هست که در آن دختری
به همراه یک مرد نقاش به اتاق مرد -که در طبقه چندم یک ساختمان قرار دارد می روند–
بعد در همین ساختمان، مرد که خیال تجاوز به زن را دارد توسط او کشته می شود. نمایی
در این صحنه هست که زن و مرد از پلکان درازی که از طبقات ساختمان می گذرد و به
اتاق مرد می رسد عبور می کنند. دوربین در این نما از طبقه همکف همراه با آنها آرام
آرام بالا می آید و چند طبقه با آنها همراه می شود تا آنها به اتاق مرد برسند. این
حرکت احساس نگرانی را –که طبق داستان فیلم خیلی هم به جا هست- به ما القاء می کند.
در نمای آغازین ربه کا (1940)
دوربین آرام از روی جاده ای که توسط درختان پوشیده شده است می گذرد تا به قصری می
رسد و آنقدر جلو می رود تا به یکی از پنجره های قصر می رسد. این حرکت، با غرابتش
بیننده را به خوبی متوجه محیط غیر عادی قصر می کند.
در فیلم بدنام (1946) حرکت دوربین
بر گرد اینگرید برگمن و کری گرانت عجیب بودن رابطه میان آنها را می نمایاند.
(گرانت عاشقی است که به خاطر وظیفه، به ازدواج معشوقش با دیگری تن می دهد). در این
فیلم دوربین از بالای یک چلچراغ بزرگ تمامی یک تالار بزرگ را نشان می دهد، سپس
حرکت می کند و و پایین می آید تا بالاخره نما به اندازه ی یک نمای درشت می شود که
کلیدی را در دست اینگرید برگمن نشان می دهد. هیچکاک در این باره می گوید: «در
اینجا باز زبان دوربین را جانشین زبان گفتگو کردیم. این حرکت طولانی دوربین چیزی
را می خواهد بگوید. می گوید در این خانه یک مهمانی مفصل برقرار است، ولی در همین
حال در اینجا درامی جریان دارد که هیچکس متوجه آن نیست و در قلب این درام این شی
کوچک، این کلید قرار گرفته است.»[viii][11]
هیچکاک در فیلم طناب (1948) به
وسیله ی حرکت دوربین مسئله برش را به تمامی منتفی کرد. در این فیلم حرکت دوربین
اندازه نماها را مشخص می کند وتأثیرات حرکتی جایگزین تأثیرات تدوین می شود. در
فیلم روانی (روح 1960) صحنه ای هست که کاراگاهی (با بازی مارتین بالزام)
توسط نورمن بیتس (شخصیت روانی فیلم) به قتل می رسد. درست پیش از اینکه کاراگاه
کشته شود، نمایی وجود دارد که که از بالای سر او گرفته شده؛ در این نما دوربین پس
از دنبال کردن کاراگاه، صد و هشتاد درجه می چرخد، به گونه ای که می تواند نوعی
اعلام خطر محسوب شود.
در فیلم پرندگان (1963) صحنه ای
هست که در آن ملانی (با بازی تیپی هدرن) و میچ (راد تیلور) روی تپه ای در حال قدم
زدن هستند. دوربین از روی آنها پن می کند و روی معلم (سوزان پله شت) توقف می کند
که در پسزمینه ی او، مادرِ میچ (جسیکا تندی) قرار گرفته است. این حرکت دوربین به
خوبی رابطه میان ملانی، میچ/معلم، مادر و نوعی بدبینی را که در معلم نسبت به رابطه
آن دو وجود دارد نشان می دهد.
صحنه ی دیگری در این فیلم وجود دارد که
طی آن مادر، ملانی و میچ در اتاق در اضطراب حمله ی مجدد پرندگان هستند. دوربین در
نمایی درشت تصویر مادر را نشان می دهد که هراسان است، بعد به سمت عقب حرکت می کند
تا به اندازه ی یک نمای عمومی برسد که در آن ملانی و میچ را نیز نشان می دهد که در
سمت چپ قاب قرار گرفته اند. این حرکت، ترس و اضطراب حاکم بر مادر را به ملانی،
میچ، کل صحنه –و بیننده- منتقل می کند.
در فیلم مارنی (1964) نیز می توان
نمونه های بسیاری از دوربین سیال هیچکاک را مشاهده کرد. در اوائل فیلم صحنه ای هست
که مارنی به خانه می رود و در آنجا مشاجره ی لفظی با مادرش دارد. در یک نمای
متوسط، مارنی با مادرش به تندی صحبت می کند. دوربین به آرامی جلو می رود تا او را
در یک نمای نزدیک تر بگیرد. حرکت دوربین به جلو، ناگهان با سیلی مادر –در آن نمای
نزدیک- تلاقی پیدا می کند و نما قطع می شود. حرکت دوربین در این نما موجب می شود
که برخورد مادر و دختر تأثیر بیشتری بر بیننده بگذارد. کافی است این نما را به
صورت ثابت تصور کنیم که در آن صورت متوجه خواهیم شد حرکت دوربین تا چه حد به تأثیر
این برخورد کمک کرده است.
در صحنه ای دیگر از این فیلم، مارک (شون
کانری) در قایق به مارنیِ سرد مزاج تجاوز می کند؛ پس از آن، نمایی از مارنی بر روی
تخت دیده می شود که دوربین از روی او، آرام حرکت می کند و به سمت پنجره ای مشرف به
دریا می رود. با این حرکت دوربین می توان به گونه ای ارتباطی میان مارنی رنجیده و
دریا را پیش بینی کرد. (او بعداً به قصد خودکشی خودش را به آب می اندازد).
در پرده پاره (1965) حرکت کرین از
روی پل نیومن به تعقیب کننده اش، القا کننده ی خطری است که او را تهدید می کند. و
در فیلم جنون (1972) هیچکاک یک قتل را صرفاض با حرکت دوربین به بیننده القا
می کند: دوربین با قاتل به آرامی از پله ها پایین می آید، قاتل را تا آستانه ی در
همراهی می کند، بعد -بدون برش- به عقب می کشد و در یک نمای عمومی خانه را نشان می
دهد. مسلماً تأثیر قتل تنها از راه حرکت موزون دوربین به دست آمده.
در فیلم های استنلی کوبریک کارگردان آمریکایی می توان حرکات
ناخوشایند، اضافه، و سطحی دوربین را مشاهده کرد. اندروساریس در کتاب سینمای
آمریکا: فیلم ها و فیلمسازان آن را «گرایش نادلپذیر وی به تفریح پیش پا افتاده
با حرکت دوربین افولس ی» توصیف می کند. حرکت غیر ظریف دوربین در آثار کوبریک، نه
در خدمت پرهیز از برش های محسوس است، نه واقعگرایی، نه میزانسن های صحیح، و نه...
او در حرکات دوربینش می خواهد خودنمایی کند. اما بی هیچ نشاطی. کوبریک فقط امکانات
فنی اش را به رخ می کشد. حرکت های دوربین او فاقد هرگونه خلاقیتی هستند. این ملال
از کجا ناشی می شود و چه چیزی دوربین متحرک افولس و دنیای ولز و هیچکاک را از
دوربین ناخوشایند کوبریکی متمایز می سازد؟ شاید علاوه بر بی دلیل و کارت پستالی
بودن حرکات دوربین کوبریک، استفاده از لنزهای زاویه باز دلیل اصلی ناخوشایند بودن
حرکات دوربین کوبریک باشد. چرا که در شیوه ی او با هر حرکتِ جزیی دوربین، فضای
انبوهی دیگرگون می شود و بدین سان جایی برای ظرافت باقی نمی ماند. اگر فریتز لانگ
با همراه شدن با هنرپیشه اصلی می خواست ذهن بیننده را از حرکت دوربین منحرف کند،
اگر ولز با دوربینش به نرمی در بین شخصیت ها می خرامید، و اگر هیچکاک از دورترین
به نزدیک ترین می رفت، کوبریک با لنز زاویه بازش جایی برای این نکات باقی نمی
گذارد. در فیلم دکتر استرنج لاو (1963) صحنه ای در اوائل فیلم وجود دارد که
پیتر سلرز در نقش یک متصدی رتبه پایین در حال وارسی دستگاه هاست. هنگامی که دوربین
مجبور می شود برای نگه داشتن او در قاب کمی منحرف شود، به خاطر پیچیدگی حاصل از
نوع لنز، فضای صحنه دچار دگرگونی ناخوشایندی می شود. در فیلم 2001: یک ادیسه
فضایی (1968) حرکات 360 درجه ای دوربین وجود دارد به گونه ای که صرفاً پیشرفتی
تکنیکی را گوشزد می کند و فاقد هرگونه زیبایی در صحنه پردازی است. حرکتی که حاصل
آن به قول اندروساریس چیزی است «در حد تصاویر مجله لایف). در فیلم درخشش
(1980) نیز می توانیم شاهد حرکات طولانی و ملال آور دوربین به دنبال پسربچه در
سطح اتاق ها و راهروها، همچنین در محوطه خارجی ساختمان باشیم که بدون کمترین
ظرافتی صورت پذیرفته است. حرکاتی که انجام آنها مدیون تکنیک های پیشرفته است نه
خلاقیتِ کارگردان. همچنین می شود به فیلم غلاف تمام فلزی (1987) اشاره داشت
و حرکات ناخوشایند دوربین همراه فرمانده گروهان، هنگامی که از آسایشگاه بازدید می
کند. همچنان که در نمای پایانی پایانی فیلم حرفه: خبرنگار (1973)
آنتونیونی، نمای متحرک و بدون قطع هفت دقیقه ای بیش از هر چیز بیننده را متوجه
شگردهای فنی می کند تا مفهوم.
...حرکت دوربین تمهیدی است که می تواند
واجد مفاهیمی باشد که از هیچ راه دیگری نتوان به آن مفاهیم دست
پیدا کرد. این پندار که «حرکت دوربین به
این دلیل که به ما یادآور می شود مشغول تماشای فیلم هستیم نادرست است» دیدگاهی از
اساس غلط و بیهوده است. هرچند که کاربرد نادرست حرکت دوربین همان گونه که عنوان
شد، می تواند تأثیرهای بسیار ناخوشایندی داشته باشد. در هر صورت همه چیز به یک
عامل بستگی دارد: خلاقیت کارگردان.
پانوشت ها:
[ix][1] - تاریخ سینما،
آرتور نایت، ترجمه نجف دریابندری، صفحه های 77 و 78
[x][2]-در جاهای مختلفی از این مقاله کلمات «واقعیت» و «واقعگرایی» آورده
شده. از آنجا که ممکن است گستردگی تعریف یا استنباط «واقعیت» به مفهومی خارج از
آنچه مورد نظر نویسنده است منجر شود، لازم است این توضیح را ذکر کنم که به طور
مشخص چیزی که از این مفهوم مورد نظر نگارنده بوده، تعریف آندره بازن و تئوری
«واقعیت گرایی در سینما»ی او بوده. جهت اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید رجوع
کنید به دو مقاله ی بسیار مهم بازن که در کتاب سینما و رئالیسم به ترجمه
امید روشن ضمیر آمده: «تکامل زبان سینما» و «امکانات و محدودیت های مونتاژ». این
دو مقاله بخشی از کتاب دوجلدی بازن هستند که تحت عنوان سینما چیست؟ منتشر
شده است.
[vii][10]-برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به کتاب «درک
فیلم»- نوشته آلن کیسبی یر، ترجمه بهمن طاهری- صفحه های 60-64
[viii][11]-سینما به روایت هیچکاک-فرانسوا تروفو، ترجمه پرویز دوایی-صفحه
93
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:48  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
چشم
متحرک: زیبایی شناسی حرکت دوربین
غلامعباس فاضلی
تا مدتها پس از اختراع سينماتوگراف توسط لومیرها در سال
1895، به نظر می رسيد که قرار است سينما در بند نگره های تدوینی باشد. هرگونه
آفرينش و نوآوری در مسيری صورت می پذيرفت که ارزش بخش تدوين باشد. ادوين پورتر
با سرقت بزرگ قطار (1903) شيوه ی تدوينی را بنيان نهاد که به ميزان زيادی
سينما را از صحنه های تئاتری رهانيد. يک کلنل زاده ی اهل کنتاکی که مدتها فعاليت
حاشيه ای در حيطه ی نويسندگی و بازيگری داشت، خلاقانه ابداعات نوين و ابتدايي او
را به صورت نگره هايی به شدت شخصی و کمتر مدون شده و بیيشتر کارکردی بر روی نوار
سلولویید تجسم بخشید. اين مرد ديويد وارک گريفيث نام داشت. تولد يک ملت (1915)
و تعصب (1916) بزرگترین دستاوردهای وی در این حیطه هستند. روس ها با
الهام از او بنيانگذار گونه هایی از زیبایی شناسی شدند که مانند گذشته، بر تدوین
استوار بود. تدوین بنیادی و مونتاژ ذهنی هر کدام انواعی از برخورد نماها-ی ثابت-
را برای عرضه ی «مفهوم»، «شعر»، و «ذهن خلاق بیننده» مطرح می کردند. وسوالود
پودوفکین، سرگئی آیزنشتین، و الکساندر داوژنکو در آثاری چون مادر (1926)،
اکتبر (1927)، و زمین (1930) نمونه هایی از این اندیشه را عرضه
کردند. تا این زمان نگاهی جدی به حرکت دوربین صورت نپذیرفته بود. زیبایی ها در
قاب «برش» و «سکون» آراسته می شدند.
ارزش دادن به سینمای بیانگرا
(اکسپرسیونیست) آلمان نیز تا حدود زیادی بر داستان های جسورانه، سایه ها، و
دکورهای ویژه استوار بود.
به روایت آرتور نایت استفاده ی جدی از
«حرکت دوربین» برای دست یافتن به زیبایی و انتقال مفاهیم توسط فریدریش ویلهلم
مورنائو در فیلم آخرین مرد (1924) آغاز شد. (البته در فیلم هایی مثل سرقت
بزرگ قطار [حرکت پن برای نمایش اسب هایی که در انتظار دزدان بودند] و بعضی
فیلم های گریفیث دوربین گاه به گاه حرکت هایی جزیی داشت. اما نه آن قدر که به
طور جدی بتواند تحولی در نگاه زیبایی شناسانه مبتنی بر مونتاژ باشد). در این
فیلم مورنا از دوربین استفاده زیادی برای نمایش دنیای شخصیت ها کرد. «نخستین
نمای فیلم لحن کلی فیلم را معین می کند. این نما از سرسرای هتل آتلانتیک است که
درون آسانسوری هنگام پایین آمدن گرفته شده است. در آسانسور باز می شود و دوربین
به سرعت سرسرای هتل را می پیماید و تا نزدیک در چرخان ورودی، نزدیک دربان پیر
پیش می رود. پشت سر پیرمرد خیابان پهن شهر پر از اتومبیل و اتوبوس و مردم است که
شتابان از زیر باران می گریزند. اغلب دیوارهای دکور بر چهار چرخ سوار و از عقب
آویخته شده بودند تا با نزدیک شدن دوربین بتوان آن ها را کنار زد. دوربین بالا
می کشید و گردونه ی خاصی دوربین را در خیابان به جلو و عقب می برد... مورنائو به
درستی دریافته بود که می توان نقطه ی دید دوربین را هر لحظه تغییر داد، مثلاً در
این لحظه دوربین از نقطه نظر دربان پیر است که به مدیر متکبر مهمانخانه نگاه می
کند و لحظه ی بعد دوربین از دید شخص ثالثی است که بی علاقه و بی خیال هر دو را
می نگرد. مورنائو به این نکته برخورده بود که حتی در عین حالی که دوربین به
پیرمرد نگاه می کند می تواند حال درونی و احساس او را منعکس کند.»[i][1]حرکت
دوربین مورنائو علاوه بر اینکه وسیله ایست برای مکاشفه ی درونی شخصیت ها، گون
های واقعگرایی نیز به فیلم می دهد که مونتاژ قادر به انجام آن نسیت. ژان رنوار و
ماکس افولس هم کارگردانانی هستند که از حرکت دوربین استفاده فراوانی می کنند.
حرکت دوربین در آثار رنوار بیش از هر چیز تمهیدی واقعگرایانه است.[ii][2] حرکت دوربین او
نوعی یکپارچگی به صحنه می دهد که واقعیت درون صحنه را تثبیت می کند. همین طور
دوربین متحرک رنوار نوعی ارتباط را میان اجزای صحنه پدید می آورد. در بسیاری از
فیلم های رنوار دوربین از یک «جزء» می آغازد و به «کل» می رسد و نوعی ارتباط
میان این دو و تأثیری را که بر هم می گذارند مؤکد می کند. نمای آغاز توهم
بزرگ (1937) از یک گرامافون است که در یک نمای بسته نشان داده می شود. با
حرکت دوربین از روی گرامافون به کل صحنه، بر واقعیت صحنه و همینطور تأثیر و
ارتباط گرامافون و صحنه تأکید می شود.
ماکس افولس نیز با حرکات دوربین به
نوعی بر واقعیت صحنه تأکید می کند. دوربین سیال او به خوبی نمایانگر آشفتگی
دنیای مثلث گونه ی عشقی قهرمانانش است. در فیلم نامه زن ناشناس (1948)
حتی در صحنه ای در یک تالار، دوربین با هر حرکتی زوجی را می گیرد، دنبال می کند،
رها می کند، و بعد به دنبال زوجی دیگر می رود.
از آنجا که در سینمای کلاسیک آمریکا نشانی از نگره پردازی
افراطی تدوینگرایانه ی کارگردانان شوروی نبود، حرکت دوربین در این سینما تا حدود
زیادی در خدمت حفظ تداوم نماها به گونه ای بود که از برش های محسوس پرهیز شود.
در سینمای کلاسیک آمریکا حرکت دوربین وظیفه ی تغییر اندازه نماها را تا حدود
زیادی انجام می داد. برای نمایاندن موقعیت مکانی (حرکت از روی نمای سردر رستوران
به در ورودی) یا برای رفتن از بخشی از صحنه به بخشی دیگر از حرکت دوربین استفاده
می شد. فریتس لانگ در مصاحبه با پیتر باگدانوویچ در این باره چنین می گوید:
«حرکت دوربین باید معرف و بیانگر نکته ای باشد، این نکته می تواند کلک یا حقه ای
باشد، مثال بزنم: در یک رستوران مجبورم بدون اینکه برش محسوسی بدهم از میزی به
میز دیگر بروم –گویی که این کار از دید یک شخص ثالث انجام می گیرد. برای این کار
دوربین را روی یک میز می گذارم. گارسون هم در پسزمینه حضور دارد و به طرف میز
دیگر می رود. با او حرکت می کنم تا به یک میز دیگر می رسم. (طبعاً اگر کار با
هنرپیشه اصلی انجام بگیرد اثر بیشتری دارد). ولی فقط در صورت تعقیب یک جسم متحرک
است که تماشاگر متوجه حرکت دوربین نمی شود.»[iii][3] در بسیاری از فیلم های کلاسیک
سینمای آمریکا می توان نمونه هایی از این گونه حرکات را دید. (مثلاً در فیلم های
کازابلانکا، سییرای مرتفع، خواب بزرگ، داستان فیلادلفیا، شور و تصویب و...)
اما این قبیل حرکات در بسیاری موارد فراسوی حفظ تداوم از راهی سوای استفاده از
برش، تغییر اندازه نماها، نمایاندن موقعیت مکانی و رفتن از بخشی از صحنه به بخشی
دیگر، عمل می کردند. این حرکات در موارد بسیاری، خالق بسیاری مفاهیم، سبک پردازی
و میزانسن های شخصی بودند. نکاتی که به دست آوردن آن ها از راه برش اساساً میسر
نبود. نمونه های بسیاری را می توان عرضه کرد:
فیلم ستاره حلبی (1957) ساخته
آنتونی مان با یک نمای عمومی آغاز می شود که بخشی از شهر را نشان می دهد و سواری
را (با بازی هنری فاندا) که جنازه ای را یدک می کشد. دوربین حرکت می کند و طی
این حرکت ما به نمای متوسطی می رسیم که در آن سوار متوقف می شود و به طرف دفتر
کلانتر می رود. در طول فیلم برای او که جایزه بگیر است و با جنازه ای وارد شهر
شده ماجراهایی رخ می دهد و او سرانجام به همراه بیوه ای و پسرش شهر را ترک می کند.
آخرین نمای فیلم، او و خانواده ی جدیدش را نشان می دهد که با کلانتر خداحافظی می
کنند و سوار بر کالسکه ای می روند. دوربین این بار از یک نمای متوسط که او و
خانواده اش در آن هستند حرکت می کند تا به یک نمای عمومی –مشابه نمای آغازین- می
رسد و آن ها را نشان می دهد که شهر را ترک می کنند. این حرکت رفت و برگشت دوربین
در ابتدا و انتهای فیلم با شباهتی که یادآوری می کند –شباهت در حرکت و مکان-
بیننده را به گونه ای ظریف متوجه تحولی می کند که در زندگی مرد رخ داده است.
آمدن با جنازه و یدک کشیدن یک مرده، در پیوند با رفتن با رفتن با خانواده و
همراه کردن یک زن و پسر قرار می گیرد و بدون هیچ گونه تظاهری و بی اینکه نیازی
به گفتن جمله ای یا نمایش نمادی باشد، بیننده را متوجه این تحول می کند. افزون
بر این، این حرکت های دوربین نقش با اهمیتی را در شناساندن موقعیت مکانی شهر
–دفتر کلانتر، خیابان، و...- که در طول فیلم توجه زیادی به آن می شود دارند.
در صحنه ای دیگر در اواخر همین فیلم قرار است کلانتر جوان
شهر (با بازی آنتونی پرکینز) با سردسته ی یاغیان رو در رو شود. این رویارویی
اهمیت زیادی دارد. زیرا وجود جوان را –در صورت کامیابی اش- به عنوان کلانتردر شهر تثبیت می کند. از سویی در طول فیلم
شاهد شاهد ضعف کلانتر جوان در برابر آن فرد بوده ایم. یک نمای متحرک در این صحنه
وجود دارد که بازگو کننده ی مفاهیم بسیاری است. در این نما، کلانتر جوان و مرد
رو به روی هم ایستاده اند. کلانتر در سمت راست قاب رو به روی مرد قرار گرفته و
مرد در سمت چپ قاب پشت به دوربین است. پس از رو در رویی، مرد پشت به کلانتر می
کند –رو به دوربین- و از کلانتر دور می شود. دوربین با او به عقب حرکت می کند.
کلانتر در پسزمینه، کوچک و کوچک تر می شود. مرد ناگهان برمی گردد و به سوی کلانتر
اسلحه می کشد تا شلیک کند، اما کلانتر زودتر اسلحه را می کشد و مرد کشته می شود.
حرکت دوربین در این نما به میزان زیادی به مفهوم درونی حاکم بر صحنه کمک می کند؛
زیرا با حرکت دوربین –ومرد- و کوچک و کوچک تر شدن کلانتر، بر اهمیت مرد به عنوان
عاملی تهدیدگر و اهمیت رویارویی کلانتر با او تأکید می شود. با افتادن و مردن
مرد، هیکل عظیمی از جلوی قاب فرو می افتد که این نمایانگر برطرف شدن خطر بزرگی
بوده که کلانتر جوان را تهدید می کرده و به این وسیله به کار کلانتر هم نوعی
ارزش داده می شود. به علاوه حرکت دوربین در این صحنه نوعی واقعگرایی را به صحنه
و رویداد می بخشد که به اصالت ماجرا کمک می کند.
در وسترن دیگر مان، مردی از غرب (1958)
نیز شاهد حرکات دوربین زیبایی هستیم. (هر چند کادر اسکوپ و پرده عریض در این
فیلم تا حدود زیادی نیاز به حرکت دوربین را رفع کرده است). صحنه ای در اواخر
فیلم وجود دارد که طی آن گاری کوپر همراه با مردی به شهری متروک قدم می گذارد و
وارد بانکی می شود. در این صحنه دوربین نمای دو نفره ی کوپر و مرد را دارد که
وارد بانک خالی و متروکه می شوند، پس از چند لحظه دوربین حرکتی به عقب می کند و
ناگهان در پیشزمینه ی سمت چپ قاب، دستی با اسلحه وارد می شود و کوپر و مرد را
تهدید می کند. حرکت دوربین در این نما نوعی پویایی را به دست و اسلحه می بخشد که
احساس تهاجمی و تهدید کنندگی اش را افزایش می دهد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:44  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
تار،
با این همه، اصرار دارد که کارهایش، چه فیلمهای اول و چه بعدیها، بسیار کم
به [تاریخِ] سینما مدیون اند. او مدعی است که تحت تاثیر هیچ فیلمساز دیگری
نیست و ایدههایش را نه از فیلمها که از زندگی میگیرد. وقتی در مصاحبهها
از او پرسیده میشود، میپذیرد که فیلمهای میکلوش یانچو را میشناسد "و بسیار دوستشان دارم. ولی فکر میکنم کاری که او میکند کاملا متفاوت از کارِ ماست".
چندان
غیرِمعمول نیست که هنرمندانِ بزرگ ایده تاثیرپذیری [از کسی دیگر] را رد
کنند، و بسیاری از آنها این احساس را دارند که ممکن است با اشاره به
کارهای دیگران سبب کمرنگ شدن اصالت آثارشان شوند. با این همه، هیچ چیزی
نیست که از چیزی دیگر نیاید. هر اثرِ هنری از طریقِ شبکه گستردهای از
شباهت و دِیـن به کارهای دیگر پیوند مییابد. بیشتر وقتها تاثیرپذیری شبیه
آنفلوانرا است؛ [influence is like influenza] شما آن را میگیرید،
علیرغم تمامی تلاشتان برای محافظت در برابرِ آن. و بعضی وقتها هنرمندها
استراتژیهایی را پیدا میکنند که هنرمندان دیگری نیز اخیرا یا همزمان به
آنها برخوردهاند.
تار آگاهانه یا ناآگاهانه به سنتی پیوند مییابد، تجربههایش او را به چندین گرایش در تاریخ سینما متصل میکنند. تار دِین فیلمهای اولش به کاساوتیس، ایدهای که توسط جاناتان رزنبام طرح شده، را رد میکند، ولی به نظر شک کمی وجود دارد که در 1979، زمانی که آشیانه خانوادگی پخش شد، این فیلم [حتی شاید] بر خلاف نیتِ تار
در سنت داستانی وریته ریشه داشت. به طریقی مشابه، بنا شدنِ فیلمهای
بعدیاش بر برداشت بلند بخشی از گرایش گستردهای است که در سینمای اروپای
پس از جنگ دوم دیده میشود. نئورئالیستها آموختند که میتوان فیلمی در
مورد شخصیتی پرسهزن در شهر ساخت (دزدِدوچرخه، آلمان سال صفر)، و فیلمسازان دیگری نظیر رنه در نیمه دوم هیروشیما عشق من این شیوه را گسترش دادند. و با آنتونیونی، همچنانکه دوایت مک دونالد بیان کرده، "[سینمای] ناطق پرسه زن شد". یانچو آنتونیونی را (با اعتراف به تاثیرپذیری) در اشکال دایرهوار و همراه با گامهای بلندِ TheRound-up، سکوت و فریاد و سرخ و سفید جلوتر برد. آنتونیونی و یانچو، حتی اگر هیچ تاثیر مستقیمی نگذاشته باشند، مسیرِ تار را هموار کردند؛ آنها پرسهزنی های تانگوی شیطانی و هارمونی های وِرک مایستر را به عنوان یک سینمای جدی قابل پذیرش ساختند.
با
این حال در یک نگاه کلیتر، هر قدر سینمای هالیوود با شتاب دادن به کنش و
تدوین، تندتر میشود، [به نظر میرسد] سینمای هنری در اروپا و آسیا به طرف
ریتمهای کندتر تمایل پیدا میکند. همچنانکه اسکات در میزگردمان
گوشزد کرد، این روزها به هر جشنوارهای که سر میزنید به انبوهی فیلم با
برداشتهای بلند و میزانسنهای نسبتا ثابت بر میخورید. من در کتابِ Figures
اندکی این گرایش را نقد کردهام، ولی نمیتوان انکار کرد که این در مِنوی
[سینمای] امروز یک گزینه اصلی است. گرایشی که حتی در سینمای مستقل امروز
آمریکا هم دنبال میشود، و فیلمهای گاس ونسنت از فیل به بعد نمونههای برجستهای از آن هستند. ونسنت، البته، بسیار تحت تاثیر بلاتار بوده است، در حالی که هو شیائوشین، تسای مینگ-لیانگ، سوکوروف و فیلمسازان دیگر نه. به نظر میرسد اینجا با گونهای همگرایی سبکی روبرو هستیم، همزمان با تار که در جستجوی برداشتهای بلند است، بسیاری دیگر نیز در پیِ چنین کاریاند.
سودمند خواهد بود که در سینمای امروزِ مجارستان نیز پیوندِ سینمای تار با معاصرانش را بررسی کنیم. داستانِ وویژک (1994) اثر یانوش ساس در زمینی بایر نه چندان بی شباهت به نفرین و تانگوی شیطانی روی میدهد. حتی به عنوان نمونهای نزدیکتر به تار میتوان از کارهای گئورگی فِهر نام برد. من البته از او فقط Passion (1998) و نیز سکانسی از گرگ و میش
(1990) را دیدهام. اینجا نیز با برداشتهای بلندی با حرکاتِ آرام دوربین،
محیطی ویران و شخصیتهایی فرومایه و تسخیر شده توسط شیاطین روبرو هستم. فِهر با تار به عنوان تهیه کننده، نویسنده دیالوگ و "مشاور" کار کرده است. همچنین میتوانیم شباهتهایی بین تار و فِهر با فیلمساز جوان، بندیکفلیگوف، سازنده جنگل (2003) و واسطه (2004) ببینیم. فلیگوف این فیلمها را بر برداشتهای بلندِ طولانی بنا کرده و فیلم قابل توجهِ جنگل
ایده نماهای روبروی به تعویق افتاده را به حد نهایت وحشتناکی میرساند که
در آنها بازیگران به اشیای اسرارآمیز خارج از قابی زل میزنند که هرگز به
ما نشان داده نمیشوند.
در سطحی بسیار
کلیتر و مفهومیتر، میتوان حرکت وسیعی را در هنر دورهی آخرِ [عصرِ]
شوروی و دورهی بعد از آن به طرف مویه و سوگواری بر فروپاشی فرهنگی را
دید. نوستالگیای تارکوفسکی یک نمونه است و عروج (1976) لاریسا شپیتکو و بیا و بنگر (1985) الیم کلیموف نیز در همین جهت حرکت میکنند. یخ بزن، بمیر و زنده شو! (1976) فیلم ویتالی کانِوسکی جهان پوسیده و مخروبهای را نشان میدهد که که چندان از جهانِ بلا تار دور نیست. آهنگسازانی نظیرِ آروو پارت، هنریکگورکی، گیاکانچلی، ویاچسلاو آرتیوموف و والنتین سیلوستروف
در سالهای 1970 و 1980 موسیقی زاهدانه و سوگواری را آفریدند که به رغمِ
لحنِ برانگیزندهی معنویشان بیشتر ندا دهندهی پایانی غمزده بر همه چیز
اند. صرفِ عنوانها – سمفونی ترانههای ماتمزده (گورکی)، سمفونی مرثیه ها (آرتیوموف)، postludium (سیلوستروف)
– تجسمگرِ چیزی فراتر از خِرخِرِ مرگ کمونیسم اند. این قطعهها همچون
تعمقی بر ویرانههای تاریخِ مدرن به گوش میرسند، پرسشی از پیِ آن که
انسان چه چیز را به انجام رسانید و و چه در پیشِ رو است. درست است که
تمثیلهای دشوارِ بلاتار، گروتسک و گزنده به شیوهی کافکا،
لحن زاهدانهای را که در برخی از این آهنگها و فیلمها یافت میشود بازتاب
نمیدهند، ولی دستِ کم برای من، حسی از مویه بر ناتوانی آدمی در فراتر
رفتن از خوی حیوانیاش را در میان میگذارند. "من فقط به کیفیت زندگی
انسانی میاندیشم"، او اشاره کرده، "و وقتی میگویم کثافت، فکر میکنم
خیلی به آن نزدیکم".
من ایدههای بیشتری در مورد بلاتار، به ویژه در موردِ تانگوی شیطانی و هارمونی های وِرک مایستر، دارم، ولی باید جایی توقف کنم. امیدوارم که فیلمِ جدیدش، مردی ازلندن، را هفتهی آینده در جشنواره فیلمِ ونکوور ببینم، و البه گزارشی از آن خواهم داشت. بهترین نوشتهای که در موردِ سینمای بلا تار خواندهام، مطلبِ آندراس بالینت کواچ "جهان به روایت تار" در مجموعهی بلا تار (Budapest:Filmunio, 2001) بوده است.
دنيايي
ديگر، نگاهي ديگر. دوربين طنابي را دنبال ميكند كه به آرامي وارد آبي
تيره ميشود و آرام، و واقعا آرام، تيلت ميكند تا دماغه و عرشه كشتي را
نشان دهد كه در تاريكي فرو رفته است. دو هيكل محو در سياهي قابل تشخيصاند
كه يكيشان ميگويد : "بلافاصله دنبال من نيا". و ما بلافاصله انتقال يك
چمدان كوچك را شاهديم، مسافراني كه پياده ميشوند تا مسافتي را براي سوار
شدن به قطار طي كنند. اين نماي نزديكِ سيزده دقيقهای (!) راه را بر يك
برداشت بلندِ ديگر باز مي كند، كه در آن، ما از فاصلهای دور، قتلي را در
بارانداز شاهد ميشويم.
بلا تار مردي از لندن
را يك فيلم نوآر خوانده ، و به من اين طور توضيح داد كه "نه يك فيلم نوآرِ
آمريكايي. آنها توسط كارگردانانِ بدي ساخته شدند. بلكه بيشتر شبيهِ فيلم
نوآرهاي اصيلِ فرانسوي". و واقعا، نماي افتتاحيه، با باراندازِ گرفته و
مهآلودش بندر مه آلود را به ياد ميآورد. ولي اينجا كنش
داستاني، كه با فاصله هم نشان داده ميشود، ناچيز است و از نظرِ
انگيزهها مبهم است؛ میتوان گفت 10 درصد داستان، ولي نود درصد فضا.
دوربين با همان غور عميقي كه در نفرين، تانگوي شيطاني و هارموني هاي وِركمايستر ديده بوديم، در بندرگاهی کنارِ ساحل سُر ميخورد و با جذبِ موقعيتي سيمنونوار [نويسنده فرانسوي که فیلم از رمان او اقتباس شده] به درونِ شيوهی سيالِ مشاهدهی بلاتاری، چشم اندازها و سطوحِ پيوسته در تغيير را مورد بررسي قرار ميدهد.
مردي ازلندن،
با چيزي كمتر از سي نما در طول 133 دقيقه، تمرين ديگري در چیرهدستی
برداشت بلند است، هر چند كه فكر ميكنم برخي تغییراتِ دلپذير را هم اينجا
ديدهام. براي نمونه، شخصيتهاي كمي وجود دارند و به نسبت مكانهاي كمي و
موقعيتها با وضوحِ نامعمولي (در سینمای تار) نشان داده ميشوند. در مقابل به نظرم ميرسد كه تار امكانهاي جديدي را در يكي از تكنيكهاي شخصياش جستجو مي كند، در نماهاي بلندِ از روي شانه كه پيشتر به آن اشاره اي كرده بودم.
نماي
افتتاحيه، که در نگاه اول يك بررسي عيني آشكار است از كشتي لنگر انداخته،
به صورت نمایي از ديدِ برجی كه مالوئين [قهرمانِ فیلم] در آن مستقر است
درآمده. در فيلمبرداري از اسكله در يك نما، بين آنچه كه ما ميتوانیم از
بيرون، با فاصلهای دور، از يك زاويهی بالاتر ببینیم، و نگاههاي مالوئين
از پست نگهباني [در قابهایی] كه سر و يا شانهاش به پيشزمينه رانده
میشود، دوربین مدام تاب مي خورد. پنجره عقبي را تصور كنيد بدون نماهاي روبرو از جيمزاستوارت كه نگاه ميكند.
در فيلمهاي پيشين، زماني كه شخصيتهاي تار
در پيشزمينه به چیزی در فاصلهی دور نگاه میکردند، او تمايل به آشكار
كردن كامل داشت؛ علاقه اصلي او آنجا پنهان کردنِ واكنش شخصيت بود. چيزي كه
در اين فيلم با آن مواجهيم را ميتوان گونهاي بازسازی نماي افتتاحيهی نفرين
دانست با آن چشم اندازهاي مهيبش كه به تدريج به عنوان نگاههاي كارِر به
بيرون از پنجره قاببندي میشدند، يا نگاههاي دكتر به بيرون از پنجره در تانگوي شيطاني. برخي از صحنههاي برج در مردي از لندن
گسترشِ همان الگوي تصويرياند ولي البته با ابهامِ بيشتر. دوربين با سُـر
خوردن بين پسزمينهي لانگشات و پيشزمينهي كلوزآپ، بدون نشان دادن
اينكه آيا مالوئين نیز آنچه را كه ما ديدهايم ديده، در امتداد ساحل آرام
حرکت ميکند. نتيجه يك ابهامِ پر از تعليق است نه فقط در مورد آنچه كه رخ
ميدهد كه در مورد آنچه هم كه مالوئين مي داند.
در
اين فيلم جديد نكتههاي بسيار ديگري نيز هستند كه توجه مرا جلب كردند، ولي
با يك بار تماشا نميتوانم ادعا كنم كه آنها را كامل گرفتهام. هر چند که
فكر ميكنم منتقدان زيبايي بصري نابِ فیلم و تلاشهاي بلا تار در چرخش سبكش به طرف گونهاي تعليق تصويري سيال را در آن دستِ کم گرفتهاند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:43  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
سالواتوره
دیویتا(ژاکوس پرین) کارگردان مشهور و موفقی در سنین میانهسالی است و در
رم زندگی میکند. مادرش(پاپلا ماگیو) با او تماس میگیرد که پس از ۳۰ سال،
باز به روستای کوچکش بازگردد، زیرا آلفردو(فیلیپ نوآره) مرده است. و این
خبر، بهانهای میشود تا ذهن سالواتوره به اواخر دههی ۴۰ برگردد. کودکی،
آلفردوی آپاراتچی سینما، مردم، مادرش، سینما و عشقش…
“سینما
پارادیزو” حکایت زیبای همزیستی و قرابت سینما و مردم است. شبهای طولانی
که مردم وقت زندگی را داشتند و آنقدر وقت داشتند که “اوقات فراغتی” واقعی
برایشان وجود داشتهباشد و بعد، تمام آن وقت اضافه را در سینما پر کنند.
تمام رویاهایشان در دیدن وصال عشاق فیلم،خلاصه میشد و رویای عشق
بازیگران، دلهایشان را روشن میکرد. سینما چنان تاثیری در زندگیشان داشت
که عاشق شدنشان، عشقورزیشان، آزار و اذیتهای سادهشان و شادیهایشان را
در آنجا بدست میآوردند. روزهایی که فیلمهای صدا دار به نمایش در
میآمدند اما مردم هنوز با فیلمهای صامت چارلی چاپلین قهقهه میزنند.
روزهایی که قبل از نمایش فیلم، یک گزارش مفصل دربارهی جنگ را تماشا
میکردند. روزهایی که سینما دم میکرد، یخ میبست و فیلمها آتش
میگرفتند.البته، فیلم “سینما پارادیزو” پیامهای خوبی چون نفی
سانسوردارد. به یاد بیاورید به مضحکه گرفتن پدر روحانی که فیلم را برایش
نمایش میدادند و او زنگولهاش را با هر صحنهی بوسهی قهرمانان فیلم تکان
میداد تا آلفردو، آن قسمت نگاتیو را ببرد و در برشی زیبا، یکی از همین
دفعات به صدا در آوردن زنگ و صدای ناقوس کلیسا یکی میشود. “سینما
پارادیزو” در به نمایش در آوردن عشق و نوستالژی بسیار موفق عمل میکند.
داستان تلخ و سوزناک سالواتوره و النا، بسیار اشکانگیز است و سینما،در رگ
و نبض عشق آنان جریان دارد.
“جوزپه تورناتوره“ی بزرگ، شاهکاری به
تمام معنا ساخته که هرگاه بخواهیم از نفس سینما سخن بگوییم،نام فیلم او را
به عنوان مثالی شاخص ذکر کنیم. او در فیلمی نزدیک به سه ساعت، شخصیتها را
با دقت و حوصله میپرورد و در یکسوم پایانی فیلم، ضربههای اساسی را به
بیننده وارد میکند. بازیها، واقعاً دیدنی است. خدا میداند که
سالواتورهی کوچک، چقدر با کارهایش بیننده را میخنداند، چقدر بیننده دلش
به حال فقر و نجابت مادر جوان و بیوهاش میسوزد، چقدر عشق سالواتوره و
النا را دوست دارد و چقدر با سالواتورهی میانسال همدرد میشود. تازه، به
همه ی اینها شخصیت دوستداشتنی آلفردو را هم باید اضافه کرد. اما این فیلم
اگر عنصری غیر از همهی اینها را در خود نداشت، امروز اینقدر به یاد
ماندنی نمیشد. “انیو موریکونه” موسیقیای برای فیلم ساخته که کمترین
توصیفش، شاهکار است. خود من، عاشق آن موسیقی سکانس آخر فیلمم که اگر
اشتباه نکنم، نام آن قطعه “Love Them For Nan
مقدمهنمایش 5 فیلم از بلا تار، فیلمساز مجاری، در برنامهی سینماتک سپیده فرصتی کم نظیر بود برای آشنایی با یکی از مهمترین فیلمسازان دو دههی اخیر. آنچه که اینجا میآید ترجمهی مطلبی است از دیوید بوردول که طرحی کلی است از سینمای بلا تار، دگرگونیهای فرم و سبکِ آثارش و جایگاه او در تاریخ سینما. مقاله هر چند که به گفتهی خودِ بوردول بیشتر مقدمهای است بر طرحِ بحثِ بلاتار، ولی به گمانم کلیدی است و در شناخت سینمای او کمک کننده. در انتها یادداشتِ کوتاه بوردول، از گزارش جشنواره ونکوورِ او، در موردِ آخرین فیلمِ بلاتار، مردی ازلندن، نیز به این مطلب اضافه میشود تا کلیاتِ نگاهِ بوردول به سینمای بلا تار یکجا جمع شده باشد؛ در موردِ فیلمی که به تعبیر بوردول تجربهگریهایش در میان فیلمهای سال گذشته اندکی دستکم گرفته شد. به جز اینها بوردول مطلب مفصل دیگری در مورد تانگوی شیطانی، فیلمِ عظیمِ بلا تار، نوشته که امیدوارم وقتی دیگر ترجمهاش اینجا بیاید.
مویههای گزندهی بلا تار
نوشتهی دیوید بوردول
هفتهی پیش، Facets MultiMedia در شیگاگو بزرگداشتی برای بلا تار ترتیب داد. میلوش استهلیک و همکارانش با برگزاری نمایش آثار و انتشارِ تقریبا تمامی فیلمهایش روی DVD (با تانگوی شیطانی که به زودی میآید) حامیان طولانی مدت کارهای بلا تار بودهاند. بلا تار
روزِ یکشنبه رسید ولی کاری اضطراری زودتر از آنچه که فکر میکرد او را به
مجارستان برگرداند. و در نتیجه به جای بحث دربارهی آثارش در میزگرد، فقط
توانست قبل از عزیمتش به فرودگاه نمایش هارمونیهای ورکمایستر را معرفی کند.
میزگرد با حضور جاناتان رزنبام، اسکات فانداس و من و با اجرایِ سوزان دال از موسسهی Facets پیش رفت. هر چند که جلسه به قدرتِ زمانی که میتوانست با حضور تار شکل بگیرد نبود، ولی فکر میکنم هنوز جذاب بود. جاناتان، اسکات و سوزان
ایدههای قابل تعمقی داشتند و پرسشهای حاضران به گونهای استثنایی خوب
بود. کل جلسه برای پخشِ آنلاین از جایی ضبط شد و احتمالا بتوانید آن را
تماشا کنید. و من پیشتر اینجا و اینجا یادداشتهای وبلاگی در مورد تانگوی شیطانی داشتهام.
هفتهی پیش در آماده کردن نکتههایی برای میزگرد، به بررسی دوبارهی کارنامهی تار
مشغول بودم، که در نتیجه ایدههایی را برای [بررسی] فیلمهایش و یافتن
جایگاهِ او در تاریخِ سبک و فرم سینمایی پیشنهاد میکنم. برخی از این
ایدهها بر پایهی نکتههایی است که در میزگرد طرح کردم.
نزدیک و شخصیبعضی فیلمسازها با پذیرش و یا دست کم مدارا با تلاش برای کاوش در کارهایشان با منتقدان همراه میشوند. ولی نه بلا تار.
از او در مورد پیرنگهای داستانها و شخصیتهایش بپرسید و او ادعا میکند که
داستان نمیگوید. به چیزهایی که تمثیلی یا تلنگرهایی نمادین به نظر
میرسند اشاره کنید و او اعتراض میکند که تمثیل نمیسازد و از نمادها
نفرت دارد. به سینمای معاصر اشاره کنید و پاسخِ او تند است : "برای من، هر
وقت که چیزی در سینما دیدهام تمام دری وری بوده است". و اگر به او
بگویید فیلمهای اولش کاملا از فیلمهای جدیدش متفاوت به نظر میآیند، او به
شدت مخالفت میکند.
همچنانکه که اسکات در
میزگردِ ما اشاره کرد، به هر حال، محتمل است که بتوانیم مفهوم "دوره" را
در موردِ کارهای فیلمسازها همانندِ آثارِ نقاشان به کار بگیریم. لارس فونتریه به روشنی توضیح داده که پس از رسیدن به کمالِ سبکِ جلا یافتهاش در کارهایش تا اروپا، میخواست چیزی نو را امتحان کند و با قلمرو پادشاهی او به سمت سبکی رهاتر و پر تکاپوتر تغییر جهت داد که به دگما 95 منتهی شد. هر بینندهای را به دلیلِ [خطورِ] این فکر که بلا تار در جهتی مخالف حرکت کرده، از شیوهای شبه مستند به سوی چیزی بارها جدیتر و باشکوهتر، میتوان بخشید.
سه فیلم بلندِ داستانیِ اولِ او بر طبقهی کارگری شهری و کشمکشهای آنها برای بهبود وضعیتشان تمرکز میکنند. در آشیانهی خانوادگی
(1979) خانوادهای که توانِ داشتن آپارتمانی برای خود را ندارد در خانهی
والدین شوهر جا میگیرند. محیطِ تنگ زندگی، غر زدنهای مدامِ پدرِ شوهر و
انفعالِ شوهر، سببِ گریختن زن و بچهاش به خیابنها میشود. بیگانه
(1981) داستان ویولونیستِ جوانی را دنبال میکند که قبل از احضار به خدمت
سربازی به حرفههای مختلف و نیز یک ازدواجِ بیعلاقه کشیده میشود.
خانواده در مردمان پیش ساخته (1982) آپارتمان و کاری آبرومند
دارد، ولی زن شوهرش را بیتفاوت به روزمرگی کسالتآورش مییابد و شوهر در
جستجوی گریزی است در یافتن کاری در شهری دیگر. تمرکز بر زندگی مردمان
معمولی و جستجوی درام در ناخرسندی هر روزهی زندگی شهری فیلمها را در
امتدادِ مسیرِ نئورالیستی قرار میدهد.
از
دیدگاهِ سبکی، این فیلمها به شیوههایی وامدارِ سنتهای مدرن شکل
گرفتهاند. نماها که عمدتا به صورت دوربین روی دست و همراه با انطباق
قاببندی با اجرای بازیگرها گرفته شدهاند، به آن دسته از فیلمهایی تعلق
دارند که از دههی 1960 به بعد تلاش میکنند تا بی واسطگی مستندهای سینما
وریته را پیشنهاد کنند. ولی، با این حال، برخلاف بسیاری از این فیلمها،
کارهای تار به سوی زیبایی شناسی برداشتِ بلند گام بر میدارند.
شاید به گونهای شگفتانگیز نماهای این فیلمها طولانی گرفته شدهاند:
میانگین طول نمای 32 ثانیه برای آشیانهیخانوادگی، 33.5 برای بیگانه و 47 ثانیه برای مردمان پیش ساخته.
در مقایسه، فیلمهای هالیوودی آن سالها معمولا از نماهای 4 تا 6 ثانیهای
شکل گرفتهاند و فیلمهای اروپایی و آسیایی نسبتا کمی هستند که به نماهای
طولانی در اندازهی فیلمهای تار متکی باشند.
بیشتر
صحنههای این سه فیلم به صورتِ گفتگوی دو طرفهاند، و دوربین آگاهانه، حتی
به صورت لرزان، روی چهرهها نگه داشته میشود. این تمرکز با حذف کامل
نماهای معرف تقویت میشود. صحنه کم و بیش در میانهی یک مکالمه آغاز
میشود و ما با شخصیتی روبرو میشویم در کشمکش با دیگری. الگوی بصری به
صورت نما/ نمای روبرو شکل گرفته و در بیشتر صحنهها چهرهی اول با کات یا
پن در مقابل دومی قرار میگیرد. تار با فیلمبرداری در لوکیشنهایی در فضای تنگ قاببندیهایش را متراکم میسازد؛ در آشیانهیخانوادگی، قابهای شلوغ هیچ فضای نفس کشیدنی برای ما و شخصیتها باقی نمیگذارند.
تار،
کم و بیش با اتکا به چهرههای تک افتاده در کلوزآپها، که گاه نیز
بیحفاظمان میگذارد، ما را در درامی عمیق فرو میبرد. برای نمونه وقتی بی
هیچ نمای معرفی به شخصیت تنهایی میرسیم، اغلب ابهامی گذرا پیش میآید که
ما کجاییم و کنش کی رخ میدهد. ما همچنین مطمئن نیستیم چه کسی در کنار
گوینده حاضر است، در نتیجه نگاهِ محصورِ او ما را معلق میگذارد: با چه
کسی صحبت میکند؟ و ما به این سو هل داده میشویم که دقیقتر به چیزی که
او میگوید توجه کنیم و در جستجوی هر نشانهای در پسزمینهی دراماتیک
باشیم. تاکتیکِ تار واکنشِ شنونده را نیز به تاخیر میاندازد؛
حتی ممکن است نگاهِ شنونده به گوینده در طول حرف زدنش را هم از ما دریغ
کند. و تاثیرِ آن، که با برداشتهای بلند شدیدتر هم میشود، در بدل کردن
بسیاری از این صحنههاست به مونولوگ که در آنها یک شخصیت واکنشش را به
موقعیت بیرون میریزد و ما مجبور میشویم این را کم و بیش در شکلِ نابش
لمس کنیم.
در انتهای آشیانهی خانوادگی تار
تمامی صحنهها را با تمرکز بر روی یک چهره میگیرد و از آنجا که نمیدانیم
کسِ دیگری حاضر است یا نه، مجبوریم این حرفها را در عمل تکگویی فرض کنیم.
به این میماند که تار
به الگوی سبکیِ نما / نمای روبرو متوسل شده [بعد] به سادگی نمای روبرو را
به تاخیر انداخته یا حتی [از آن] صرفنظر میکند و اگر پیش بیاید تنها یک
شانهی بیحالت [از شخص روبرو] را در پیشزمینه باقی میگذارد. من پیشتر
در وبلاگ دربارهی نمای روبروی به تاخیر افتاده به عنوان یک سنتِ سینمای
اروپا بحث کردهام و تار استفادهای نبوغآمیز از آن میکند.
تار
این فیلمها را بر واحدهای [روایی] اصلی شکل گرفته از گفتگو بنا میکند که
توسطِ لحظاتِ روزمرهی غیردراماتیک از یکدیگر جدا میشوند. در نتیجه بیشتر
وقتها کنشهای اصلیِ پیرنگ بیرون از پرده یا بین گفتگوها روی میدهند.
توضیحی که سایرِ فیلمسازان زودتر ارائه میکنند بسیار به تاخیر میافتد و
در نهایت هم به صورتِ اطلاعاتِ ذره ذرهی پخش شده در طول فیلم ارائه
میشود. در آشیانهی خانوادگی پدر مدعی است که ایرِن را دیده که
با مردی رابطه دارد. مطمئن نیستیم که او دروغ میگوید چون آنقدر خانه را
ترک نکردهایم تا اعمالِ ایرِن را داوری کنیم. در بیگانه
آندراسِ سرگردان به کاتا، زنی که تازه با او آشنا شده، میگوید که بچهای
از زنی دیگر دارد. صحنه با او [آندراس] که بیتفاوت لبخندی میزند تمام
میشود و جملهی او ناتمام میماند. در صحنهی بعدی، گروه موسیقی شروع به
نواختن آهنگی میکند : آندراس و کاتا ازدواجشان را جشن میگیرند.
اکثر فیلمسازها احتمالا چیزهایی از اظهار عشق و صحنهای از خواستگاری به ما نشان میدادند، ولی تار
یکراست به قسمت بعدی میرود، تا بیمبالاتی و خونسردی آندراس را نشان دهد.
موافقت با ازدواج چیز مهمی نیست. از طرف دیگر، [شیوه] قصهگویی تار با صرف نظرکردن از برخوردهای دراماتیکِ بسیار آشکار به سنتِ حذف (ellipsis) پیوند میخورد، سنتی که توسط آندره بازن
در مقالهاش بر نئورئالیسم ستایش شده؛ نیازی نیست تا فیلمساز هر اتصالی را
در زنجیرهی سببی نشان دهد و چنین هم نیست که بعضی صحنهها اوج باشند و
برخی دیگر کم اهمیت. با حذف لحظههای دراماتیکِ آشکار، فیلمساز مجبورمان
می کند تا بیشتر بر سرآغازها و پیامدهای عادی دقیق شویم.
این
شیوهی معماری واحدها معمولا به روایتی عینی نتیجه میشود. این فیلمها
فاقد گفتارِ روی فیلم، فلاشبکهای ذهنی، و یا سایر شیوههای نفوذِ
روانشناسانهاند. ما مجبوریم که آدمها را از بیرون، با حدسی ازِ آنچه که
میگویند و میکنند، نظاره کنیم. این یک سینمای رفتاری است. درست است که مردمان پیش ساخته
با یک فلاش بک شروع می شود : شوهر وسایلش را میبندد تا زنش را ترک کند و
پیرنگ به گذشته میرود؛ به یک مهمانی سالانه که به گونهای بد پایان
میپذیرد. ولی این فلاش بک به دورانِ اولِ ازدواج، به صورتِ خاطرهی زن
شکل نگرفته است. وقتی پیشرفتِ پیرنگ ما را به لحظهی رفتن شوهر بر
میگرداند، تکرار صحنهی شروع اجازه میدهد تا شخصیتها را با آگاهی بیشتری
از دلیل جداییشان تماشا کنیم. اگر فیلمهای اولِ تار را دیده
باشید، برایتان شگفت انگیز نخواهد بود که این تکرارِ صحنه با تک گویی
طولانی زن که اندوهش را از رفتن او بیان میکند، و بدون هیچ نشانهی بصری
از شنوندهی احتمالی، دنبال میشود.
سپس
بدون هیچ زمینه چینی، میبینیم که آن دو در کنار هم در حال خرید وسایلی
هستند. چطوری آشتی کردند؟ آیا رفتارشان عوض شده، یا به سادگی به وضع
پیشینشان رضایت داده اند؟ همچون آنتونیونی و سایر فیلمسازان مدرن، تار
چنین سوالهایی را جواب نمیدهد. او فیلمش را با برداشت بلندی از زن و شوهر
با قیافههایی بی احساس تمام میکند که با محمولهای چون ماشین لباس شویی
در پشت کامیونی سوار شدهاند.
پس از پاییز
فیلمهای دوره ی دوم کمی متفاوت به نظر میرسند. گاهنامهی پاییزی
(1984)، داستان کینه و ریا میان مردمانی که [همچون] انگلی اطرافِ زن مرفه
سالخوردهای جمع شدهاند، میزانسن کاملا آراسته ای را عرضه میکند.
شخصیتها اغلب از دور در قاب دیده میشوند، محیط اهمیت بیشتری مییابد، قاب
بندی ثابت است – بیشتر با پنجرهها، درها و اثاثیهای که مانع نگاه ما به
کنش میشوند – و دوربین به آرامی، و بیشتر در منحنی هایی به دورِ اشخاص
ثابت، حرکت میکند. برداشتها حتی بلندتر هم شدهاند، متوسط اندکی پایینتر
از یک دقیقه. روشنایی به سبک روکوکو [سبک قرن هیجدهم مبتنی بر تزئین پر از
جزئیات] (به نظر می رسد که رنگها بازیگران را احاطه کرده اند) و فضای
خودشیفتهی ساختگی طبقهی مرفه کاملا چون گسستی از فیلمهای طبقهی کارگری
به نظر میرسد. اگر مجبور شوم تا مشابهی برای گاهنامه ی پاییزی بیابم، شاید رولت چینی (1976) فاسبیندر باشد، با سبک آرابسکِ نماها و تظاهرِ کمی رو به زوالش.
نماهای بیش از اندازه جا افتادهی گاهنامهی پاییزی از تغییر جهت به سوی خودآگاهی سینمای رسمی خبر میداد ولی تار بعد از آن فضا و فیلمبرداری خود را برهنه کرد. از نفرین
(1988) به بعد، فیلمهای او فضاهای خارجی ویران، فضاهای داخلی درهم و برهم،
سایه روشنهای استادانه، حرکات موزون دوربین و برداشتهای بسیار بلند را
نشان میدهند. (نفرین میانگین طول نمای 2 دقیقه، تانگوی شیطانی 2 دقیقه و 33 ثانیه و هارمونیهای ورکمایستر 3 دقیقه و 48 ثانیه را دارند).
تار در گفتگو با من اصرار میکرد که گسستِ آشکاری بین سبکِ کارهای اول و آخرِ او وجود ندارد. یک نمونه اینکه قطعهی ویدیویی مکبث (1982) تنها از دو نما در طول 63 دقیقه شکل گرفته است. این فیلم که پیش از مردمان پیش ساخته خلق شده، نشان میدهد که حرکتِ او به طرفِ برداشتهای بلندِ دایره وار همان وقت نیز وجود داشته است. به عنوان نمونهای دیگر، بیگانه
با برخورد تندی در یک رستوران تمام میشود که در نمای هنرمندانهای به طول
نزدیکِ هفت دقیقه توسط دوربین روی دست گرفته شده. صحنهی کلوبِ شبانه در مردمان پیش ساخته نیز برخی برداشتهای بلندِ مارپیچ وار در اطراف پیستِ رقص را نشان میدهد که حداقل با توجه به هندسهی مشابهشان در نفرین نمیتواند بیمورد باشد.
میتوان پیوستگیهای دیگری را نیز ردیابی کرد. در فیلمهای بعد از نفرین، نمای روبروی به تعویق افتاده در خدمتِ [نوعی] نمای نظرگاهِ (POV) پیوسته در میآید به صورتی که اغلب وقتی بازیگرانِ تار
به اطراف یک گوشه یا بیرون از پنجره خیره میشوند، به جای قطع به یک POV
بصری، [توسط حرکت دوربین] با یک دید از پشتِ سر مواجه میشویم که که واکنش
صورت را از ما پنهان میکند. صحنهای در نفرین به شیوهی نمونهای بلا تاری
از موشکافی دقیق بافت شروع میشود : با دیواری پر چین و چروک که پالتوی
کارِر [شخصیت اول فیلم] را بازتاب میدهد. اما بعد دوربین میچرخد و معطوف
چیزی میشود که کارِر میبیند بیآنکه که واکنشش را نشان دهد.
ساختارِ واحدوار صحنهها در فیلمهای نخستین در فیلمهای بعدی هم ادامه مییابد، ولی حالا تار برشها را کم میکند، به صورتی که صحنه حتی بیشتر به تودهی عظیمی از مکان و زمان بدل میشود. تار
از میانبرش (crosscutting) نیز که میتواند همزمان شخصیتهای مختلفی را
نشان دهد، که هر یک درگیر مسئلهی ویژهی خویش اند، دوری میکند –
استراتژی دیگری که ما را به یک زنجیرهای از کنشهای آشکارِ بیوقفه و
[نیز]، به طور معمول، به محدودهی اطلاعات یک شخصیت آویزان میکند. دوری
از میانبرش دلالتهای ساختاری مهمی در تانگوی شیطانی مییابد؛ جایی که نمای نظرگاهِ فردی شخصیتها در تکرار حادثهها و مقاطع زمانی مختلف با هم تداخل پیدا میکنند.
نماهای
طولانی از صورتها در فیلمهای اول به صورتِ طبیعی جرقهای را [برای پایان]
به وجود نمیآورند؛ نما تا آنجا ادامه مییابد که شخصیت بخواهد صحبت کند.
به صورتِ مشابه، برداشتهای بلندِ فیلمهای بعدی ساختارِ شروع - میان -
پایان را نشان نمیدهند. به سادگی با نگاه به شخصی که دور یا نزدیک میشود
به [درونِ] بازهای زمانی کشیده میشویم که از [وقتِ] پایانش به هیچ طریقی
خبردار نمیشویم. این به ویژه در آن نماهای طولانی آشکار است که شخصیت
راهش را در امتداد افق ادامه میدهد و دوربین بیحرکت میماند. به صورتِ
سنتی چنین چیزی پایانِ صحنه را خبر میدهد ولی تار تصویر را نگه
میدارد و وادارمان میکند که شخص را که در فاصلهی دور محو میشود تماشا
کنیم؛ تا لحظهای که حس کنیم برای ابد منتظر ماندهایم. به همین ترتیب،
نماهای رقصِ وحشیانه در تانگوی شیطانی بر ملودی آکاردئون خس خس
کنندهای بنا شدهاند که به نظر میرسد بیپایان ادامه مییابد. نماهایی
که طاقت فرسایند چون هیچ نشانهی بصری، مانند حرکتی از درون یا بیرون،
خبر نمیدهد که چطور و کِی پایان خواهند یافت. تار لحظهای این امید را نمیپروراند که اوج بصری نما را نشان دهد، همچنانکه آنگلوپولوس چنین میکند؛ زمان نیازی به توقف ندارد.
با این وجود، من با بقیهی شرکت کنندگان میزگرد موافقم که فیلمهای آخر نگاه و حس کاملا متفاوتی دارند، و به دلیل آنهاست که جایگاهِ بلا تار به عنوان یک استاد در تاریخ سینما حفظ خواهد شد. همچنانکه در قسمتِ پایانی [کتابِ] Figures Traced in Light ذکر کردهام او در سنتِ معاصرِ میزانسن جمعی خالقی متمایز است. همچون تارکوفسکی، او توجهمان را از کنشهای انسانی به سمتِ لمس و حسِ جهان فیزیکی میبَرد. و همچون آنتونیونی و آنگلوپولوس، "زمانِ مرده" و چشم اندازها را برای خلقِ حسی قابل لمس از استمرار و فاصله به کار میگیرد. و نظیر سوکوروف در صفحات نجواگر (1993)، ما را به درون قلمرو وهمآلود و داستایفسکیواری میبرد که پر از آدمهای بیرحم، افسون شده، جن زده و خوار شدهای است که اسیرِ پیامبرانِ دروغین اند.
سینما پس از جنگ
شهرام عطائی
1919-در 28 ژوئن طبق عهدنامهی ورسای جنگ جهانی اول در تمامی جبههها به پایان رسید وشرایط ادامهی روند تکامی سینما فراهم آمد.علاوه
بر سینمای هالیوود که پس از جنگ رشد چشمگیری، چه از لحاظ تجاری و چه هنری
را آغاز کرد، درکشورهایی نظیر آلمان، سوئد، فرانسه و شوروی نیز تغییرات
عمده محسوس بود.هرچند همهی کشورهای تولید کنندهی فیلم، کمابیش تحت کنترل کنسرسیومهای بزرگ هالیوود درآمدند (به جز اتحادجماهیر شوروی).مشابه همین رنسانس هنری را بعدها نیز، پس از پایان جنگ جهانی دوم در سینمای جهان شاهد خواهیم بود.در سوئد دو چهره شاخصترند که طی 6-5 سال بعد به هالیوود مهاجرت کردند: «ویکتورشوستروم» و «موریتس اشتیلر».«شوستروم» با استفاده از طبیعت، به عنوان منبع ذخیرهی زبان تصویری، در فیلمهایش یک پیشگام و استاد به شمار میرود.در
فیلمهای او طبیعت نقش یک زمینه را ندارد، بلکه همانند سرنوشت قهرمان
فیلم، رویدادی استعاری است و داستان و محیط به صورت فضایی واحد به هم
پیوند میخورند.فیلم مهم «شوستروم» در این سال – بهترین فیلم او در دوران فیلمسازیش- «ارابهران مرگ» است.نورپردازی مضاعف و بازی با سایهها به عنوان تکنیکی برای بیان و زبان خاص سینمایی در این فیلم قابل تحسین است.«شوستروم» استفاده از تکنیکها و دکور را بر پرسوناژها ترجیح میدهد، درحالی که «موریتس اشتیلر» برای آدمها
و داستانها اهمیتبیشتری قائل است و همین اهمیت دادن باعث کشف یکی از
بزرگترین ستارههای تاریخ سینما – گرتا گاربو- در سالهای بعد توسط او
میشود.مهمترین فیلم «اشتیلر» در این سال «گنج آقای آرنه» است.
پنج سالهی 1919
تا 1924 آلمان، به رغم شکست در جنگ و درگیر بودن با شورشها، کودتاها،
مداخلههای نظامی، کاهش ارزش پول و گرسنگی و تزلزل سیاسی و اقتصادی، غنیترین دوران سینمایی خود را طی کرد.نخستین
آزمایشهای هنری در سینمای آلمان نمایانگر گرایشهای آن در به تصویر کشیدن
رویدادهای درونی و عینیت بخشیدن نمادین به آنها بود که منجر به پیدایش
سبک اکسپرسیونیسم در هنر شد.هرچند که پیشزمینههای این
سبک در سالهای قبل در سینمای آلمان بروز کرده بود ولی در این سالها
اساسا با ظهور فیلمنامهنویسی منحصر به فرد، به نام «کارل مایر»، که اهمیت
او را در حد نقش «چزاره زاواتینی» در مکتب نئورئالیسم میدانند، به اوج
خود رسید.«مطب دکتر کالیگاری» (1920)، «طلوع» (1927)،
«تارتوف» (1925) و «آخرین مرد» (1924)، از مهمترین فیلمهایی هستند که
«مایر» سناریوی آنها را نوشته است.در این سال «فریتس لانگ» فیلم «عنکبوتها» را براساس ژانر محبوب آن دوران (سریالهای ماجرایی) ساخت.
با
پایان جنگ جهانی علاوه بر پیدایش و تکمیل سبک اکسپرسیونیسم، در فرانسه نیر
آونگاردهایی نظیر «آبل گانس»، «ژرمن دولاک»، و «مارسل لوبیه» ظهور کردند
وسبکی دیگر، یعنی امپرسیونیسم پا به عرصهی سینما نهاد که این خود در
تائید نظریهی نظریهپرداز (درواقع نخستین نظریهپرداز سینما) ایتالیایی،
«ریچیوتو کانودو» بود که در سال 1911 مانیفست هنرهفتم را برای سینما، در
هم سویی با سایر هنرها بیان داشته بود.
در امریکا «گریفیث» دو فیلم بزرگ خلق کرد.یکی
«شکوفههای پژمرده» که از آن به عنوان نخستین ملودرام با ارزش تاریخ سینما
یاد میکنند، و دیگری «سوزی پاکدل» که به قول فیلمساز موج نویی سینمای
فرانسه، «کلودشا برول»، موضوع کوچک آن باعث خلق فیلم کوچکی نشده است.
اتفاقات
مهم: اولین پرواز مسافرتی دنیا بین نیویورک و آتلانتیک سیتی ( 30 می)-
استقلال افغانستان از انگلستان (19 آگوست)- جایزه صلح نوبل به «وودرو
ویلسون» رئیس جمهور امریکا (10 اکتبر)
تولدها: جی دی سلینجر(نویسنده)- جنیفر جونز (بازیگر) – نات کینگ کول (خواننده)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:39  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
فضا در معماری و سینمای امروز متاثر از حق انتخاب تماشاگر است
یکی از
فصول مشترک معماری و سینما، فضا است. فضا در هر دوی این هنرها به وسیله
«شخصیت» ساخته می شود و ویژگی مهم این فضا در جهان امروز، دادن حق انتخاب
به تماشاگر است.
مهندس «شادمهر راستین»، سینماگر و مهندس معمار که از سوی دفتر پژوهش های
فرهنگی، در خانه هنرمندان با موضوع «معماری، فضا، سینما» سخنرانی می کرد،
در این باره گفت: «انتخاب کردن، اولین قدرت انسان در فضای آزاد است. در
دوران مدرن به مخاطب اجازه داده می شود همچون یک شخصیت با اراده، انتخاب
کند. در این شرایط، این انسان است که به عملکرد و استفاده از فضا در
معماری تعریف می بخشد و هم او در درک فیلم و سینما، مشارکت می کند. در
نتیجه معمار امروز سعی می کند بنایی طراحی کند که دعوت کننده باشد و نه
مقهور کننده. در سینما نیز کارگردان خود را از سینما حذف می کند. از لانگ
شات استفاده می کند و تماشاگر را مختار می گذارد که درام را خودش در صحنه
بسازد و اگر تمایل داشت با قهرمان یا شخصیت فیلم، هم ذات پنداری کند.»
او هدف از امکان انتخاب در فضای معماری و سینما را گفت و گو، مشارکت و
آشنایی دانست و گفت: «فضای عمومی، فضایی غیر از فضای خصوصی (خانه) و فضای
دولتی (ادارات، محل کار) است. همه هنرها، از جمله هنر معماری و سینما در
پی کشف و شناخت این فضا هستند چرا که انسان در این فضا ابعاد مهم و پیچیده
ای از شخصیت خود را بروز می دهد یا شکل می دهد که نه در فضای خصوصی می
گنجد و نه در فضای دولتی. حوزه های عمومی مکان هایی مانند تماشاخانه ها،
پیاده روها، پاتوق ها و … است. در ایران فضاهای عمومی بسیار محدود است.
این امر، انسان انتخاب گر عصر جدید را دچار مشکل می کند. این کمبود فضاهای
عمومی، هم در معماری ما و هم در سینمای ما تاثیر گذاشته است و فضاهای
خصوصی و دولتی را نیز دچار اختلال کرده است. در نتیجه از فرد ایرانی در هر
یک از این مکان ها، رفتارهایی سر می زند که به هیچ کدام از این حوزه ها
تعلق ندارد.»
بررسی تاثیر معماری بر سینمای اکسپرسیونیست
معماری و
سینما هر دو به ایجاد فضا و روح زندگی میپردازند و در فرآیند ادراک فضا،
هر دو هنر به اصول مشترکی پایبندند. مصالح معماری عموما مادی و واقعی است
و مصالح سینما صوری و خیالی … اگرچه در معماری های اخیر نیز مواردی از
قبیل فرا سطح ، فرا فضا و واقعیت های مجازی ، معماری نیز زاه پر پیچ و خم
خیال و تصور را به سختی می پیماید و وجوه مشترک معماری و سینما در استفاده
از ابزار نوین دیجیتالی برای عینیت بخشیدن به تصورها و تجربه های ما از
فضای شهری نیز بر هیچ کس پوشیده نیست.
وقتی معماری به عنوان عام ترین شکل هنر با سینما ارتباط برقرار میکند، جذاب ترین پیوند هنری رخ می دهد.
در گروهی
از فیلم های اکسپرسیونیستی ، معماری تاثیری عمیق و موشکافانه داشته است و
در گروهی دیگر از قبیل متروپلیس و دونده روی تیغ تصاویر خیالی شهرها ،
فیلم را تشکیل داده اند و سینما تحت تاثیر عظیم و شگرف معماری قرار دارد.
معماری با ایجاد فرمهای غیر عادی، راهروهای پیچ در پیچ، فضاهای بغرنج، پله
های ترک خورده ، بازی با نور و نقاشی های گوناگون، در ایجاد هیجان در فیلم
های اکسپرسیونیستی تاثیر شگرفی داشته است. نوشتار فوق به بررسی و معرفی
اکثر فیلم های اکسپرسیونیست آلمان و تاثیر معماری بر آنها و همچنین به
بررسی تعداد معدودی از فیلم های بعد از سینمای اکسپرسیونیست آلمان که تا
حدودی ریشه های اکسپرسیونیستی دارند، می پردازد.
در ابتدا
باید به معنی اکسپرسیونیسم نظری بیفکنیم، ریشه اکسپرسیونیسم ابتدا در
نقاشی (۱۹۱۱) و سپس به سرعت در هنرهای دیگر ، از قبیل تئاتر، ادبیات و
معماری رشد یافت و شکوفا شد. گر چه در معماری، اکسپرسیونیسم به سال ۱۸۸۴ و
گارهای گائودی بر میگردد.
اکسپرسیونیسم
عنوان «هیجان گری» در ۱۹۱۱ برای
متمایز ساختن گروه بزرگی از نقاشان به کار رفت که در دهه اول سده بیستم
بنای کار خود را بر بازنمایی حالات تند عاطفی و عصیان گری علیه نظام های
ستم گرانه و ریاکارانه حکومت ها و مقررات غیرانسانی کارخانه ها و عفونت
زدگی شهرها و اجتماعات نهاده بودند. این هنرمندان برای رسیدن به هدف همان
رنگ های تند و تشویش انگیز و ضربات مکرر و هیجان زده قلم مو و شکل های
پیچیده «ون گوگ وار» را در فضایی از چارچوب در رفته و با ژرفنمایی به دور
از قرار و سامان می نشانند و هر آنچه آرام بخش و مهذب و چشم نواز و متعادل
بود از صحنه کار خود بیرون می راندند. بدین ترتیب میان سالهای ۱۹۰۵ تا
۱۹۱۳ مکتب هیجان گری با درک الهام از هنر خاص وان گوگ و به علمداری
نقاشانی چون کوکوشکا و نولده (وفات ۱۹۵۶) و کرشنر در شهر در سد و با عنوان
«پٌل» بر پا شد. در میان هیجان گرانی که شهرت جهانی یافته اند از نام های
زیر یاد میکنیم: انسور بلژیکی(وفات ۱۹۴۹) با احلال هراس انگیز و نیشخند
خراش آور و مونش نروژی که پرده معروفش جیغ (در ۱۸۹۳) به تنهایی مفهوم کامل
شیوه هیجان گری را در نظر هر بیننده روشن میسازد و باز امیل نولده(وفات
۱۹۵۶) که با تجسم بخشیدن به پندارهای دینی و صور کابوسی ذهن آشفته اش یکی
از نقظه های او آن شیوه را پدید می آورد.تابلو های برخی از هنرمندان قرن
شانزدهم همچون گرونوالت و اِل گوکو، که عواطف شدید دینی را از طریق فرم
های کژنما و غیربازنما انتقال می دهند، ( اکسپرسیونیسم با این مفهوم کلی،
در انگلیسی و فرانسه یا حرف چ کوچک نوشته میشود). واژه اکسپرسیونیسم به
مفهوم خاص آن ( با حرف بزرگ E ) به جریان وسیعی در هنر مدرن اروپا اطلاق
میشود که پیشینه آن به ون سان ونگوگ باز میگردد.
اکسپرسیونیسم
در معماری از نوع گرایش های شخصی شمرده میشد که خیلی سریع به خاموشی
گرایید. اکسپرسیونیسم معماری بسیار نزدیک به هنر نو بود که به پیشگامی
ویکتورهورتا شکل گرفت، از معماران آن می توان از آنتونی گائودی نام برد.
آنتونی گائودی فراتز از هنر نو بود ، او خانه مسکونی کازامیلا را که ترکیب
نئوگوتیک و نئوباروک بود طراحی کرد و مهمترین اثر اکسپرسیونیستی کلیسای
ساکرادا فامیلیا( خانواده مقدس) ۱۸۸۴ است که به هیچ قرنی تعلق ندارد و یک
معماری افسانه ای است. لئوناردو بنه ولو درباره کارهای اکسپرسیونیستی
گائودی می گوید: «کارهای او حالت خودکامه داشته و اختصاصی بود، او دشمنانی
داشت که نتوانست طرح هایش را ادامه دهد و توسط بقیه معماران انجام گیرد،
اما کارهای او هم چون رویداد حباب گونه ای است که عمری ندارد.» از دیگر
معماران اکسپرسیونیست اریک مندلسون است که کارهای او دارای پرسپکتیوهای
گوناگون است. کارهای او نمایشگاه کارهای ۴ معمار گمنام در برلین ۱۹۱۷ و هم
چنین طرح برای یک استودیو و برج انیشتین در پوتسدام آلمان ۱۹۲۰ است.
اکسپرسیونیست انتزاعی
این اصطلاح که حدود سال ۱۹۵۰ متداول
شد ، توصیف کننده جنبشی در هنر انتزاعی تجسمی است که در دهه ۱۹۴۰ در
نیویورک پا گرفت. اکسپرسیونیسم انتزاعی ابتدا درباره برخی از کارهای اولیه
کاندینسکی به کار رفت، ولی هنگامی رایج شد که به کارهای آرشیل گورکی و
جکسن اطلاق شد. اندکی بعد به آثار دیگر نقاشان نیویورک تسری یافت که نه
انتزاعی بودند ( مانند آفریده های دکونینگ و گاتلیب) و نه اکسپرسیونیستی (
همچون کارهای روتکو و کلاین). نقاشانی که با این اصطلاح توصیف می شوند،
بیش از آنکه سبکی مشترک داشته باشند، در نگرش و دیدگاه دارای وجه
اشتراکند: همه می خواهند در برابر قیود سبکهای سنتی طغیان کنند، روشهای
تکنیکی دستوری را زیر پا نهند و معیارهای هنر تمام بر طبق ضوابط دیرینه
زیباشناختی را لغو و بی معنا اعلام کنند، دارای روحیه ای پرخاشگرند و بیان
گری آزاد و خود انگیخته را طلب می کنند. بارزترین نمونه این خود انگیختگی
، نقاشی کنشی جکسن پولاک است. این جنبش تا حد زیادی نقاشان اروپایی دهه
های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را تحت تأثیر قرار داده است. این نخستین بار بود که یک
جنبش آمریکایی می توانست در چنین موقعیتی قرار گیرد و موجب شود که نیویورک
به عنوان مرکز جهانی هنز پیشتاز، جانشین پاریس گردد.
نئو اکسپرسیونیسم
این نهضت واکنشی علیه انتزاع پیشرو
است و اساس پیدایش آن به ویژه نزد هنرمندان آلمانی تا حدودی بر هرج و مرج
گرایی استوار است. موج بین المللی شگفت انگیز و تا حدودی دور از انتظار
فیگوراتیوهاییکه «نئو اکسپرسیونیست» خوانده می شوند، در اولین سالهای دهه
۱۹۸۰ شکل گرفت. نئو اکسپرسیونیسم برای هنرمندانی که نگران موقعیت پیشه خود
بودند، پدیده ای کاملا قابل درک بود که بعد از سالهای پرتنش دهه ۱۹۷۰
فرصتی برای تخلیه آرام احساسات و عصبیت های پنهان هنرمندان فراهم آورد. می
توان گفت که این موج عظیم، ریشه در فعالیت هنرمندان آلمانی و ایتالیایی
داشت . اما نباید از یاد برد که نئو اکسپرسیونیسم، جلودار مطلقی همچو
پیکاسو دارد که حتی پیش از فرا رسیدن مرگش، در سال ۱۹۷۳ بار دیگر دست به
احیای سبک ویژه خود زد. ظهور مجدد اکسپرسیونیسم تند و خشن پدیده ای است که
در چشم انداز «پست مدرنیسم» مفهومی به واقع گنگ و مبهم گرفته است.
موج نئو
اکسپرسیونیسم در گستره جهانی پدیده جدید و غیر قابل انکاری است که بررسی
آن بسیار حائز اهمیت است. «ژیلدا بورده» در کتاب Les Moderns Et Les
Autres با اشاره به این که برای اولین بار است که فکر اولیه یک نهضت در
اروپا و امریکا، در آلمان و ایتالیا شکل گرفته است، می نویسد: بونیتو
اولیوا به عنوان هنرمندی که قوه محرکه این نهضت است، آن را در ایتالیا
ترانس آوانگارد می نامد. همانطور که اشاره شد نئو اکسپرسیونیسم آلمان
بسیار تند و گزنده بود و مستقیما از اکسپرسیونیسم آغاز قرن الهام گرفت. به
علاوه به نظر می رسد طرز تفکر ضد غربی و صلح آمیزی که در این کشور توسعه
پیدا کرد نیز بر آن تأثیر داشت.
سینمای اکسپرسیونیست
برای تحلیل رابطه بین جنبش های پیشرو
در سینما و معماری، بد نیست از ذکر برخی اندیشه های نظریه پردازان آن زمان
آغاز کنیم. زیگفرید کراکائر، والتر بنیامین یا حتی متقدمانی همچون گئورک
زیمل و شارل بودلر به اهمیت و مفهوم پیوند تصاویر اشاره می کردند( سرگئی
آیزنشتاین و ماهولی ناگی برای نخستین بار در فیلم نامه «پویایی شهر بزرگ»
کوشیدند از این نظریه بهره ببرند) در نهایت آیزنشتاین با استفاده از تدوین
دیالکتیکی، موفق شد به اندیشه جامه عمل بپوشاند.
این گونه
تشخیص بخشیدن به تضادهای حسی و بصری دقیقا چیزی بود که زیمل در اواخر قرن
نوزدهم به عنوان تعریف انسان متمدن آینده عرضه کرده بود. از دید زیمل،
فردیت ساکنان کلان شهرهای جامعه مدرن بر پایه مفاهیم متضاد و بمباران
اطلاعاتی و تبلیغاتی قرار داشت و بنابراین تصادفی نیست اگر بنیاد گرافیکی
ماهولی ناگی در پویایی شهر بزرگ (۱۹۲۳) یا کتابش، «مالری: عکاسی و سینما»
(۱۹۲۵) در عین بهره مندی فراوان از ساختار بصری ، هر دو حاوی متن مستقیم
از زیمل درباره جهان کلان شهرها نیز بودند. نظر به پیکر سوسیالیسم پا
گرفته در آلمان آن زمان و در عین تضادهایش با سوسیالیسم روسی، بحران فرهنگ
بورژوایی اروپا و نیاز هنرمندان و فرهیختگان به تخلیه ذهنی خود در
قالبهایی شکل گرا و تجریدی قابل درک است.
علاقه
ماهولی ناگی به آثار فوتوریستهای «عصر ماشین» از همین رو بود. همچون
عکسهای مسافرتی اریش مندلسن از کلان شهرهای امریکا(با آسمانخراشهای مدرن،
تابلوهای نئون، سیلوهای گندم و … ) که در همان زمان عرضه شد و گویی شهرهای
آینده را هم کابوس وار و هم گریز ناپذیر تصویر می کرد. تاریخ سینما پر از
نمونه هایی متضاد، یعنی جهان خلاقانه اکسپرسیونیست ها نیز هست. در این
زمینه سینمای آلمان نشان داد که رابطه عشق و نفرت پیشین نسبت به «شهر
بزرگ» ممکن است توأمان واقعی و خیالی باشد و اساسا جهان خود را بیافریند.
پس از ۱۹۱۸، کلان شهرهای سینما دیگر مکانی برای ابراز شگفتی و هیجان
نبودند، بلکه زمینه ای ترسناک برای بروز انواع نابسامانی ها بشمار می
رفتند. واقعیت روزمره دیگر ایده آل و کارآمد تلقی نمی شد و بر چنین زمینه
ای، اکسپرسیونیم با هدف تمرکز بر کابوس ها، هراس ها و روان پریشی های آدمی
شکل گرفت.
در
نخستین نمونه های سینمای اکسپرسیونیستی، استعاره های معمول برای شهرها،
هزارتو و جنگل بود که این مسأله به قول لوته آیزنر در هنر و نمادگرایی
رمانتیک آلمان نیز ریشه داشت. کراکائر در کتاب «از کالیگاری تا هیتلر» به
درستی اعلام کرد که سینمای اکسپرسیونیستی آلمان هم چون گونه ای پیش بینی
متهورانة وقایع سال های بعد عمل کرده است. سینمای اکسپرسیونیست آلمان از
سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ فیلم های موفق بی شماری را تولید کرد که قابل رقابت با
سینمای امریکاست. در سال ۱۹۱۹ بعد از جنگ جهانی اول آلمان یک دورة آشوب،
اغتشاش و ناامیدی را پشت سر گذاشت که فشارهای اجتماعی، رنج های روانی و
ترورهای شخصی بغرنج از جمله مسائلی بود که بر ایجاد سینمای اکسپرسیونیست
تأثیر گذاشت.
سینمای
آلمان با مطرح کردن راز، ترس وحشت عجیب از تاریکی و هیجان به یک سینمای
پایدار رسید. فیلم دانشجوی پراگ (نخستین برداشت ۱۹۱۳)، که برای کارگردانی
آن اشتلان ریه دانمارکی برگزیده شده بود، راه ورود موضوع خاصی را به
سینمای آلمان هموار کرد: شعبده بازی، دانشجویی نمونه را به کار می گیرد و
او را وادار می کند که به قتلی دست بزند؛ گناه قتل را به گردن دانشجو می
اندازد و او به ناچار خودکشی می کند. ایجاد خلل در ماهیت آدمی، تجربه ای
است که در سینمای آلمان به شمل سرسامآوری افزایش می یابد: انسان توسط
نیروهای نامریی هدایت می شود و دست به اعمالی می زند که خودش را برای
انجام آنها مسئول احساس نمی کند. در فیلم گوِلم نخستین (نخستین برداشت
۱۹۱۵) که «وگنر» با همراهی «هنریک گالین» آن را کارگردانی کرد کارگران
ساختمانی، موجودی سفالین را که متعلق به دورة قرون وسطی است از زیر خاک
بیرون می آورند؛ یک فروشندة اشیای عتیقه، به کمک خواندن اورادی، موفق می
شود به آن موجود حیات بخشند؛ این موجود نسبت به دختر سرور خود گرایشی
غیرمجاز پیدا می کند و سرانجام دستخوش جنون می شود: در این جا موضوع هایی
از چنگ نیروهایی ناشناس مطرح است ه بطور ناشناخته به شکل نیروهای ضمیر
ناخودآگاه ظهور می کنند. دکورهای اکسپرسیونیستی، همانگونه که «اشتلان ریه»
برای نخستین بار در فیم خانه ای بی در و پیکر (۱۹۱۴) بکار گرفته بود، در
سری فیلم های «هومون کولوس» مکمل خود را در بازیگرانی که مبلس به لباس های
عجیب و غریب هستند و ظاهری غیر طبیب گرایانه و شاد دارند، باز می یابد و
«دوران کلاسیک» سینمای آلمان با ظهور نویسنده ای آغاز شد که اهمیت نقش او
در حد اهمیت نقش «چزاره زاواتینی» برای نئورئالیسم ایتالیاست.
«کارل
مایر» ۱۹۴۴۳۳ – ۱۸۹۴، اهل گراتس بود. پدرش قماربازی بود ورشکسته که
سرانجام دست به خودکشی زد. «مایر» مدتی به عنوان سرایدار، خوانندة کر،
سیاهی لشکر، طراح و بازیگر تأتر کار کرد. در سال ۱۹۱۹ در برلین با «انس
یانوویتس»، که در گذشته افسر ارتش بود، آشنا شد. با کمک و همراهی او،
سناریوی فیلم مطب دکتر کالیگاری (۱۹۲۰) را به رشتة تحریر درآورد. «مایر»
فیلم نامه های متعدد دیگر خود را به تنهایی نوشت. غیر از کالیگاری فیلم
هایی چون گنوئینه اثر وینه ۱۹۲۰، پله های عقبی اثر لئوپولدیسنر خرده شیشه
ها ۱۹۲۱، و شب کریسمس ۱۹۲۳، اثر لوپوهیک وانینا، ۱۹۲۲، اثر آرتورفون گرلاخ
سرگذشت گریس هوس، ۱۹۲۵، اثر فریتس وندهاوزن و قصر فوگل اود، ۱۹۲۱، آخرین
مرد، ۱۹۲۴، تارتوف، ۱۹۲۵، طلوع، ۱۹۲۷، اثر فریدریش ویلهم مورنارئو نیز بر
مبنای نوشته های مایر ساخته شده اند. سناریوی فیلم مطب دکتر کالیگاری، از
یک بازار مکاره آغاز می شود: در آن جا یک شعبده باز به معرفی «واسطة» خود
«سزار» می پردازد. دانشجویی که سزار مرگ او را برای آینده ای نزدیک پیش
بینی می کند، در همان شب به قتل می رسد؛ به دختری نیز سوء قصد می شود و به
قتل می رسد. یکی از دوستان آن دو که ماجرا را ردیابی می کند به نتیجه می
رسد که شعبده باز و رئیس بیمارستان هر دو یکی هستند. رئیس بیمارستان به
کمک هیپنوتیزم، بسیاری از بیماران خود و از آن میان سزار را وادار به
جنایت های متعددی می کند. راز رئیس بیمارستان فاش می شود و قدرت خود را از
دست می دهد و در پایان، کارش به جنون می انجامد. سه نقاش گروه «اشتورم»
یعنی «هرمان وارم»، «والتر روریگ» و «والتر رایمان»، دکوری آفریدند که
داستان را بیش تر بطور یک کابوس جلوه می داد تا اشاره ای انقلابی. به لحاظ
معماری آنها زمین را با مثلث هایی نقاشی کردند که خود مانند راهنمایی مؤثر
جلوه می کند؛ پستی و بلندی ها به سوی عابرین پیش آمده اند و آنها را از
محل دور می کنند؛ آسمان، سطح رنگ باخته ای است که بر آن درختان خشک عجیب
نقش شده است و از آن آژیرهای تهدیدآمیز به گوش می رسد. در سال های ۱۹۲۰ کم
نبودند تجربه هایی که از کالیگاری تقلید می کردند، روبرت وینه شخصاً در
فیلم های گنوئینه ۱۹۲۰؛ راسکول نیکف ۱۹۲۳؛ دست های اورلاک ۱۹۲۴؛ از دکور
لباس ها و شخصیت های اکسپرسیونیستی بهره گرفت؛ هم چنین کارل هاینتس مارتین
در فیلم از صبح تا نیمه شب ۱۹۲۰؛ هانس کوبه در فیلم تورگوس ۱۹۲۰، فرتیس
لانک در فیلم دکتر مابوزة قمارباز ۱۹۲۲؛ و پاول لنی در فیلم کارگاه پیکره
های مومی ۱۹۲۴٫ اما هیچ یک از این فیلم ها به سرمشق خود نرسیدند. اشکال
اکسپرسیونیستی به صورت آرایش هایی ساده دگرگون شد؛ این اشکال توانایی آن
را نداشتند که بتوانند تصویر دنیای سه بعدی را مجسم کنند. از سوی دیگر
عناصری از سبک کالیگاری دوباره به گونه ای جدا شده از سرمشق اکسپرسیونیسم
شاعرانة خود و فرمی که به بیان آشکار واقعیت نزدیک شده، در فیلم های بی
شمار دیگری رسوخ می کند. سایه های نقاشی شدة فیلم کالیگاری دوباره به
صورت واقعی درمی آیند. یکی از این گونه سایه ها حتی در خود فیلم موجود
است: مثلاً هنگامی که «سزار» می خواهد دختر را به قتل برساند، ابتدا
سایة بسیار بزرگ او دیده می شود که بر روی دختری که خوابیده است می افتد.
هیچ یک از مایه های این فیلم تا به این پایه نتوانسته است مکتب ساز باشد.
کارگردانان بعدی توانستند خصوصیت هشدار دهندة کنگره ها، درختان، پشته های
کشتزارها، سایه ها، مثلث ها و خطوط دندانه دار را نمایان کنند. بی آن که
نیازی به پناه آوردن به دکورهای نقاشی شده داشته باشند.
آنچه از
کالیگاری در سینمای سال های بعد آلمان پابرجا ماند، تلاشی بود که در جهت
نشان دادن محیط، به عنوان بیان عینی «روح» و احساس و حالت صورت می گرفت.
جذبه و افسون تصویر انسان برتر، تا زمانی در سینمای آلمان دوام پیدا کرد
که عدم اطمینان اجتماعی و سیاسی پابرجا بود. فیلم های موفق آن دوران نمایش
گر کابوس ستمگری و ترور بودند: نوسفراتوی خوشنآم «مورنائو»؛ مرگ خسته
ودکتر مابوزة «لانک» فرماندار وانیای «گرلاخ» پیکره های کارگاه پیکره
های مومی اثر «لنی»؛ هارون الرشید و ایوان مخوف وجک درنده، همگی
ستمگرانی خشن و ظالم و تصاویری دردناک از خودکامگی های سیاسی بودند. سبکی
تزئینی، معماری، آرایشی اکسپرسیونیستی از مشخصات این گونه فیلم ها و
هم چنین فیلم های «فرتیس لانگ» و داستان مربوط به جک درنده در فیلم
کارگاه پیکرهای مومی است. در فرم های دقیق این آثار، جبری نمایان بود که
بر مردمان حاکم است. برعکس در فیلم های دیگر و از آن جمله در وانینا و در
داستان «ایوان» مربوط به فیلم پیکره های مومی، فرم های غیرعادی
و در عین حال بیمارگونه معماری سقف های سنگین کوتاه، راهروهای پیچ در
پیچ، پله های ترک خورده همراه نورپردازی پراکنده، فضایی رویایی ایجاد
میکند. این فضا نمایش گر آن است که در این جا، آن رویدادها و برخوردهای
روانی در آستانة ضمیر آگاه، در نظر بوده است. «کارل مایر» که
سینما را به سوی اکسپرسیونیسم سوق داد، بازگشت آن را نیز از سبک
«کالیگاری» سبب شد. با فیلم هایی که ملهم از نوشته های او ساخته شده
بود، فیلم های پله های عقبی، خرده شیشه، شب کریسمس و آخرین مرد، شکل
ویژه ای از فیلم های اکسپرسیونیستی است که عنوان فیلم مجلسی پیدا کرده و
به کمال خود رسید. آنچه در این داستان ها توصیف می شود، درام ناتورالیستی
زندگی افراد عادی جامعه و مستخدمان است، با پایانی غم انگیز.
فیلم های
مجلسی که از سوی «کارل مایر» ابداع شده بود، در ادامة بی واسطة فیلم های
خیابانی، که با فیلم (خیابان) ۱۹۲۳ اثر کارل گرونس به صورت یک مد
درآمد، قرار می گرفت: یک فرد عادی از دنیای یکنواخت زندگی خود می گریزد
تا به دنبال جذبه ها و کشش های «خیابان» برود؛ زنی بدکاره او را به
کاباره ای می برد، در آن جا قتلی اتفاق می افتد که آن را گردن او می
اندازند. پلیس پس از چندی به بیگناهی او پی می برد و او که از آرزوهای
ممنوع خود «سالم» بیرون جسته است دوباره به خانه باز می گردد. بیهودگی
فرار از دنیای دربستة فیلم های مجلسی، در این جا به طرزی مثبت تفسیر می
شود. قهرمان در پایان، مغلوب سرنوشت انفجارآمیز خود نمی شود. اتفاقاً همین
دنیای سربسته است که به او اطمینان می بخشد. معماری خیابان با آن چرلغ های
رنگین و فریبندة تبلیغاتی و فانوس هایش، راهروهای تاریک خانه ها و پیچ و
خم هایش از این پس در سینمای آلمان نمایش گر نوعی تصویر خیالی و منفی است؛
دنیای باشکوه اما کشنده ای است در برابر دنیای اعتماد که دنیایی غیرشفاف
ارائه می کند.
سینمای کلاسیک آلمان از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۴ تا اندازة زیادی پیرو سبک و شیوه ای
هنری بود که از نظر تئوری و عمل، ریشه در اکسپرسیونیسم شاعرانه و ادبی
داشت و آنها که در شکل دادن به سینما مؤثر بودند در این باره اتفاق نظر
داشتند. این شیوه کار حتی به کارگردانانی هم که دارای استعداد آفرینش
گرانة کم تری بودند امکان می داد که فیلم های هنری بسازند. فقط دو
کارگردان در دهة ۱۹۲۰ صرف نظر از «لوبیچ» که در سال ۱۹۲۲ آلمان را ترک گفت
به معنای واقعی کلمه «مؤلف» بودند: «مورنائو» و «لانگ». در آثار این دو
بود که سینمای آلمان از سرمشق های اکسپرسیونیستی شاعرانه و ادبی خود فاصله
می گرفت.
در فیلم
نوسفراتو، سمفونی وحشت ۱۹۲۲ (نوشتة «هنریک گالین» براساس درام ترسناک
دراکولا اثر «برام استرکو» برای نخستین بار استعداد «مورنائو» در هر یک از
نماها ظهور می کند. در این فیلم تنها به القای ترس و وحشت مبادرت نمی شود،
بلکه وحشتی تلطیف شده که اغلب از نگاه آشنایان سرچشمه می گیرد مدنظر است.
القای این وحشت تلطیف شده بیشتر به کمک شیوة بیان صورت می گیرد تا نمایش
شی، منظره، عمارت، انسان و هر چیز، ظاهری هراس انگیز به خود می گیرد.
«کارل
مایر» در سناریوی خود، داستان کمدی «مولیو» را به روال فیلم های مجلسی، به
چند صحنه کاهش داده و آن را به زمان حال برگردانده بود؛ این داستان کمدی
به صورت «فیلم در فیلم» به نمایش گذاشته می شد و به این خاطر پدید آمده
بود که چشمان دیوانة پیری را باز کند که خود به قربانی شدن به دست
«تارتوف» تهدید می شد. این موضوع به «مورنائو» امکان می داد تا مستقیماً
خود را غرق در جاذبه های قشری کند. او با نور و سایه بازی ها دارد؛ معماری
«روکوکو»ی محل بازی در داستان مؤثر بود و نحوة بازی اغراق آمیز «یانینگیز»
محتوای کمدی قطعه را بیشتر جلوه گر می ساخت.
«مورنائو»
در سال ۱۹۲۶ به استخدام هالیوود درآمد. طرح نخستین فیلم امریکایی خود طلوع
۱۹۲۷ را با «کارل مایر» در آلمان ریخته بود و آن را به یاری همکاران
آلمانی اش به وجود آورد. داستان فیلم براساس «سفر به تیلیسیت» اثر
«زودرمان» بود: زنی شهری، دهقانی را اغفال کرده و او را تحریک به قتل
همسرش می کند، ولی نیکی در وجود مرد پیروز می شود. پرداخت مورنائو به این
ملودرام، حالتی رویایی می بخشد. صحنه های دهکده شبیه تصاویر قصه ای است که
به کمک تکنیک نقاشی از پشت شیشه کشیده شده باشد. خانه هایی با سقف های
کوتاه که از دودکش هایشان، دودی پنبه ای شکل بیرون می آید و ماهیت اسباب
بازی گونه شان را جلوه گر می سازد. جنگل، دریا و باتلاق که به شکلی
اسرارآمیز دهکده را احاطه کرده اند، آن را از دنیای مألوف به دور می برند.
البته شهر با همة سرگرمی های ناشی از تمدن جدید در برابر دهکده و در تضاد
با آن ترسیم شده است. با وجود این، تأثیری مینیاتورگونه و ظریف دارد و
صحنه های آرام و پرنشاط آن، نیروی هیولایی اش را که معمولاً در سینمای
صامت آلمان وجود داشت از آن می گیرد.
فریتس
لانگ ۱۸۹۰ – ۱۹۷۶، به عنوان فرزند یک آرشیتکت وینی به تحصیل مهندسی
پرداخت، اما به سبب تمایل درونی، توجهش به هنر و تاریخ هنر جلب شد و برای
کسب تجربه، به کشورهای دور سفر کرد. لانگ به عنوان کارگردان، در سال ۱۹۱۹
یعنی همان سال که مورنائو نیز آغاز به کار کرد نخستین اثر خود دورگه را
پدید آورد.
در فیلم
مرگ خسته ۱۹۲۱، تأثیرات بسیاری را می توان مشاهده کرد که در پرورش «لانگ»
مؤثر بوده اند. سه داستان کوتاهی که با کارگاه پیکره های مومی نزدیکی
دارند، در بغداد هارون الرشید، در وِنیز عصر رنسانس و در چین افسانه ای می
گذرند. ویژگی کار «لانگ» در این قسمت ها، بیش از پرداختن به این کار عجیب
و نادر و خاطره های هنری تاریخی، توجه به قالب وقایعی است که این داستان
ها در آن می گذرند. یک دختر جوان در این قالب داستانی، از عزرائیل می
خواهد که زندگی معشوق را به او بازگرداند. ملک الموت در صحنه هایی رویایی
به دختر امکان می دهد که زندگی سه انسان در حال خطر را از مرگ نجات دهد.
وقتی تلاش های سه بارة دختر با شکست مواجه می شود، به جست و جوی انسانی می
پردازد که داوطلب باشد تا به جای محبوبش بمیرد. اما او چنین کسی را نمی
یابد. دختر فقط با به خطر انداختن جان خویش، می تواند در مرگ به معشوق خود
بپیوندد.
تفاوت
اساسی مرگ خسته با کالیگاری در این است که به جای ساخت گرافیک، ساخت
معماری آن جلوة بیشتری دارد. فضا و محیط در شکل گیری ساختار فیلم بکار
گرفته می شوند. در مرگ خسته به خاطر عنصر «ساختمانی» آن، همین دکور، تصویر
مجموعه ای گسترده را القا می کند. مثلاً به کمک دیواری دور محل سکونت
عزرائیل یا پله هایی که در آخرین نما، عاشق و معشوق از آن پایین می آیند.
دکتر مابوزة قمارباز ۱۹۲۲، جزو فیلم هایی است که نزدیکی بیشتری با
کالیگاری دارد. فیلم لانگ نیز داستان تأثیر ویرانگر «ابر انسان» جنایتکاری
است که به کمک نیروی هیپنوتیزم کنندة خود گروهی از موجودات با اراده را
وادار به قتل نفس می کند و سرِ آخر خود نیز دستخوش جنون می شود. «لانگ» در
این جا هر نوع ابتکار عملی را بر عهدة آرشیتکت اکسپرسیونیست خود،
اوتوهونته گذاشت. سایه روشن نور در این جا نیز مانند «کالیگاری» نقاشی شده
است. از سوی دیگر این فیلم ها نیاز به تغییر تصاویر پرتحرک تری دارند که
معماری، لباس و بازیگر را در راه ایجاد سبکی تزئینی و فوق العاده دقیق
بکار گیرد. هر حرکت یا حالت خودبه خودی، پیشاپیش از این فیلم گرفته شده
است.
در فیلم
متروپلیس ۱۹۲۶، جهان بطور کامل به صورت اشیاء و ابزار آرایش درمی آید.
تصاویری خیالی از شهری در دنیای آینده در معیاری عظیم مورد پژوهش قرار می
گیرند. توده های مردم به صورت برده درمی آیند و قطعه سنگ هایی حجیم را با
قدم های یکنواخت بر دوش می کشند. فضای داخلی یک کارخانه به چهرة بْتی بدل
می شود. دستان این بردگان به شکل رشته هایی به سوی رهایی بخششان که دختری
است به نام ماریا دراز می شود.
در فیلم
و نمایش اکسپرسیونیستی، بازیگران، موضوعات و طرح های صحنه ای، به عنوان
عناصری که وظیفة انتقال حس و فضای روان شناسانة فیلم (یا نمایش) را دارند،
طراحی و پرداخت می شوند. حالت اکسپرسیونیستی محیط فیزیکی صحنه های فیلم در
تجسم شخصیت های عصبی و دید آنها نسبت به جهان پیرامونشان تأثیری شایان
داشته است. تضاد رنگ های سیاه و سفید در صحنه آرایی ها و اشکال عجیبی که
بر پرده های دکور نقش شده ایم حالت را تشدید می کند. بازیگران نیز با شیوة
خاص حرکاتشان و با صورت هایی که به کمک گریم بیش از حد سفید شده است، در
ایجاد این حالات سهم عمده ای دارند. هم چنین سایه های عجیب که به خاطر
حالت خاص نورپردازی بر پرده دیده می شود. در هرچه وهم انگیزتر کردن صحنه
ها نقش عمده ای دارند.
بطور
مشابهی فیلم سال گذشته در مارین باد ۱۹۶۱، ساختة آلن رنه از حیث جذبه های
درون مایه ای، اکسپرسیونیستی به نظر می رسد، این فیلم نیز به مانند مطب
دکتر کالیگاری از زبان یک نفر بیان کی شود. دکورهای انتزاعی شده، لباس ها
و جلوه های ویژه (حرکات تند) نوعی کیفیت اکسپرسیونیستی به فیلم پرتقال
کوکی ۱۹۷۱، استانلی کوبریک بخشیده است. در صحنه ای از این فیلم، حرکات
شخصیت فیلم برای رقص با موسیقی کلاسیک به یک شیوة غیرواقع گرایانه، طراحی
شده است بطوری که می توان کیفیات اکسپرسیونیستی به آن اطلاق کرد.
اورسن
ولز، اکسپرسیونیست امریکایی (۱۹۱۵ – ۱۹۸۵) در سال ۱۹۴۱ نخستین و بزرگ ترین
فیلمش را روی پرده آورد. این فیلم، همشهری کین، در تمام نظرخواهی هایی که
تا این تاریخ به عمل آمده یکی از ده فیلم برجستة تاریخ سینما قلمداد شده
است. حتی اگر ولز همین یک فیلم را می ساخت، باز هم در تاریخ سینما، جایی
هم تراز با کارگردانان بزرگ را به خود اختصاص می داد. ولز پیش از آن که به
هالیوود برود در نیویورک بازیگر تأتر و مجری برنامه های رادیویی بود و
موفق ترین کارش اجرای رادیویی نمایش جنگ دنیاها اثر «اچ. جی. ولز» بود.
اجرای این نمایش آنچنان هنرمندانه بود که بسیاری از شنوندگان پنداشتند که
مریخی ها به کرة زمین حمله کرده اند. هنگامی که فیلم همشهری کین، رد اوایل
ماه مه ۱۹۴۱ روی پرده آمد، درک فیلم برای همگان مشکل بود. خط داستانی
منقطع و تحلیل های به ظاهر ناتمام از زندگی شخصیت اصلی فیلم، بسیاری از
تماشاگران را از درک مقصود ولز عاجر کرده بود. چراکه تماشاگران همیشه به
نوعی داستان گویی پیوسته و با سیر منطقی عادت کرده بودند. داستان همشهری
کین یک معمای روانشناسانه است که کلید حل آن در یک کلمه «رزباد» نهفته
است. این کلمه به هنگام مرگ کین بر زبانش جاری می شود. یک خبرنگار مأمور
می شود تا با انجام مصاحبه هایی با شخصیت هایی که در شکل گرفتن سرنوشت کین
دخیل بودند، راز این معما را کشف کند و این راز از طریق یک سلسله رجعت به
گذشته مکشوف می شود. البته قابل ذکر است که معماری و طراحی صحنه در فیلم
فوق تأثیری هم چون کارهای اولیه اکسپرسیونیست ها ندارند.
استراند
در سال ۱۹۲۱ با همراهی چارلز شیلز فیلمی ساخت که منتها نام داشت و در آن
عناصر واقعی را به گونه ای استفاده کرده که ربوت وینه در مطب دکتر
کالیگاری ۱۹۱۹ فیلم کلاسیک سینمای صامت آلمان از صحنه های نقاشی شده و نیز
فیلم های آنتونیونی به ویژه پایان کسوف، معماری یکی از مؤلفه های مهم فیلم
های آنتونیونی است که می توان به خاطر استفادة پنهان او از این هنر برای
احساسات و مفاهیم، این رویکرد را اکسپرسیونیستی نامید.
اگر چه
فیلم های آنتونیونی پر از ساختمان های عملکردی مدرن است، اما استفاده او
از این نوع معماری بیشتر اکسپرسیونیستی است. (گرچه در اولین نگاه شاید به
چشم نیاید)، آنتونیونی در کتاب آن کوچه. خیالی در افق ۱۹۸۶، مجموعه ای از
سی و سه طرح داستانی یا با بیان دیگر هستة روایی را ارائه می کند. شدت
هیجان آمیز فضاهای فیلم همزمان با دوران اکسپرسیونیستی آلمان، وقتی
سازندگان فیلم در جست و جوی راهی برای بیان توهم و ترس داخلی کاراکترها از
طریق صحنه های پیچیده گوتیک بودند، رد اوج خود بود. Hans Dieter Schoal
روشی را بحث می کند که عقاید اکسپرسیونیستی را از آن طریق، خود را از پرده
های نقاشی بر روی صفحات بزرگ دهة ۱۹۲۰ منتقل کرد و دراماتیک کردن کارهای
معماری خود را در پشت صحنة فیلم مطب دکتر کالیگاری و خیابان های تاریک
فیلم M ساختة فریتس لانگ، به نمایش گذاشت.
معماری فیلم داخلی و خارجی همیشه معماری ای است که نمایش داده می شود، عکاسی می شود و تبدیل به تصویر می گردد.
تکرار
آنها صحنة نمایشی را ترتیب می دهد و موقعیت اجتماعی شخصیت ها و حالات
درونی آنها را می رساند. بازشوها بر روی دیوار و سقف و پنجره ها و درها و
شکاف ها ژئومتری را تعیین می کند. منابع نور مربی صحنه را کامل می کند.
معماری فیلم معماری تخیلی است. البته مهم نیست که خواه یک شهر، یک
ساختمان، یک اتاق در واقعیت موجود باشد یا فقط به صورت نما ساخته شود.
معماری
فیلم در بیان و تصویر کار می کند. با روان شناسی ساخته شده، فضاهای روحانی
و پرسپکتیو روانی. فضای فیلم یک مکان مهیج ساخته شده از دیوارها، نور و
سایه است. احساسی ترین و روانی ترین اتمسفر تبدیل به قوی ترین تأثیر در
فیلم می شود. این توافق بین کاراکتر و مکان جست و جو می شد، از طریق فیلم
های اکسپرسیونیستی آلمان آغازین که پیشگامان عصر خود بودند. قهرمانان این
فیلم ها در معرض قدرت های داخلی و خارجی بودند و اغلب دیوانه و مرتبط با
نیروی ماورالطبیعه، که در کوچه های پیچ و خم دار تنگ تداعی گر شهرهای قرون
وسطی پرسه می زنند.
اکسپرسیونیست
در برابر امپرسیونیست قد علم کرد چرا که نمی خواست دنیای پرزرق و برق
بیرون را نشان دهد بلکه مایل به نمایش دنیای آشفتة درونی بود. نقاط تیز،
میله های بلند، تکاپوی منحنی ها، علائم فرمول مانند، نقاب های باستانی،
بازخوانی علائم کج و معوج لرزه نگار، همه چیز دور می زند و مانند رسوبی بر
پرده می افتد. آنچه که نقاشی اکسپرسیونیستی بیان می کرد، به عنوان فیلم
متحرک در تصاویری همچون مطلب دکتر کالیگاری واقعیت یافت. تأثیر
ملودراماتیک یک تابلوی رنگ روغن آویزان در موزه شاید فراتر از جعبة سیاه
سینما باشد.
شهر،
خانه، اتاق، تالار، خیابان، کوچه و .. تحت نفوذ درون مایة فیلم است و
ارتباط روانی با شخصیت داستان دارد. و ذهن کارگردانان اکسپرسیونیستی را به
خود جلب می کند. زنانی که با ایجاد هرج و مرج ذهنی باعث سقوط مردان می
شوند و یا مردانی که با نیروی ماوراء طبیعی و یا اختلال ذهنی باعث تباهی
می شوند. فیلم هایی این چنین واقعیت را پشت ظاهر کم اهمیت معانی جست وجو
می کنند. این روزها وقتی کسی فیلمی تماشا می کند ممکن است به طریقی توسط
ریشة اثر هنری برانگیخته شود و آن شاید از متد داستان گویی مستقیم که به
آن عادت کرده ایم، بکاهد. این غیرواقع بینی است که برمی انگیزاند، سبک
مبالغه شده، سورئالیستی که متزلزل شده و … .
اما ما
هنوز توسط دنیای بی روح، تصنعی و گیرا افسون شده ایم. معماری در این فیلم
ها مثل یک پازل و لابیرنت است. پنجره ها پنجره نیستند و درختان نیز این
معماری سرنشینانش را در چنگال خود می فشارد. ساختار دیوارها این حکم را می
رسانند. هیچ فرصتی برای گریز نیست. این دنیا یک طرف آیینه است و قلمرو
تصور شده در رویا. معماری فیلم مستقیماً کاراکتر واقعی و مفهوم را باز می
تابد.
فیلم
Geuine معماری اغواگر دارد و کاراکتر اصلی فیلم M ساختة فریتس لانگ
جنایتکاری است که در خیابان های مخروبة برلین نقش ایفا می کند. شهر سیستمی
از کوچه پس کوچه هاست و خیابان های تاریک، دیواره های خیره کننده و فضاهای
محصور شده. نگرش اکسپرسیونیستی دقیقاً اعماق ذهن او را منعکس می کند. از
طریق این فیلم ها ابتدا مردم کابوس های شبانة خود را که تبدیل به تصویر
شده است، می بینند. فیلم و به تبع آن معماری اش به هسته گیرایی خود رسیده
اند، فضای وهم تبدیل به تصویر شده با تمام قابلیت های جادویی اش، سفری
غیرواقعی از زندگی به خود است.
سفری است
از دوران زمان و فضا با داستان های مصور دوران کودکی، احساسات سرخوردگی،
عشق و نفرت، حادثه، خطر و مرگ در سینما به ناظر حس جاودانگی می بخشد،
توانایی ملحق شدن و یا گریختن در شب به عنوان یک بازمانده به خاطر جو
اجتماعی، هر کارگردانی مجبور به سعی در آفرینش چنین فضاهایی بود اغلب
فضاها، بناها و یا شهرهای انتخابی هدایت کنندة بازیگر بودند.
فیلم های
مطرح شدة اکسپرسیونیستی عموماً مربوط به اکسپرسیونیست آلمان است که در
آنها معماری نقش بسزایی در ایجاد هیجان داشته است. چرا که فیلم های
اکسپرسیونیستی بی شماری در دهه های اخیر ساخته شده اند که صوت، نور و دیگر
ابزار سینمایی در آنها بیشتر از معماری تأثیر هیجانی داشته اند.
تأثیرات معماری بر فیلم های اکسپرسیونیستی به اختصار به شرح ذیل است:
۱٫ فرم
های غیرعادی ۲٫ سقف های سنگین و کوتاه ۳٫ راهروهای پیچ در پیچ و تاریک ۴٫
پله های ترک خورده ۵٫ خیابان هایی با چراغ های رنگین و فریبنده و بازی نور
و سایه و آسفالت خیس ۶٫ تالارهای قدیمی ۷٫ ایجاد فضای روانی ۸٫ خرابه های
قلعه ای ۹٫ ایجاد سایه های بسیار بزرگ بر لبه های دیوار ۱۰٫ خصوصیات هشدار
دهندة کنگره ها، درختان، پشته های کشتزارها، سایه ها، مثلث ها و خطوط
دندانه دار ۱۱٫ سایه های نقاشی شده ۱۲٫ نورپردازی پراکنده ۱۳٫ فضای رویایی
۱۴٫ تصاویر خیالی از شهری در آینده، که هر کدام به نحوی در ایجاد هیجان در
فیلم های اکسپرسیونیستی نقش بسزایی داشتند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:29  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
ناني مورتي"
Giovanni (Nanni) Moretti
مورتي، ۲۸مرداد سال ۱۹۵۲ميلادي در ايتاليا متولد شد و از كودكي به سينما وواترپلو علاقه زيادي داشت.او نخستين بار در سن ۲۰سالگي به سمت سينما رفت. مورتي كلكسيون تمبرهاي خود را فروخت و دوربين سوپر ۸خريد و بعد شروع به ساختفيلمهاي كوتاه كرد. او در سال ۱۹۷۶جديترين فيلم بلندش با عنوان "من يك خودكامههستم" را با دوربين سوپر ۸ساخت و با اين فيلم به عنوان يكي از استعدادهاي جديددر ايتاليا به شهرت رسيد. وي براي ساخت فيلم "آسه بومبو" در سال ۱۹۷۸كانديداي نخل طلايي كن شد و سه سالبعد فيلم "روياي شيرين" را ساخت. بعد از آن هم فيلمهاي "بيانكا"، "مراسم مذهبيتمام شده است"، "كبوتر سرخ" و "كيز" را ساخت. ناني مورتي در سال ۱۹۹۴با ساخت فيلم "خاطرات عزيز" به شهرت جهاني رسيد وجايزه بهترين كارگرداني جشنواره كن را از آن خود كرد. همچنين براي اين فيلم جايزهنخل طلا بهترين فيلم را نيز برد. وي در همان سال جايزه روبان نقرهاي انجمنفيلمنامه نويسان ايتاليا را هم از آن خود كرد. مورتي همچنين بعد از ديدن فيلم "كلوز آپ" ساخته "عباس كيارستمي" خاطرات خود رااز اين فيلم، در قالب يك فيلم كوتاه با عنوان "روز افتتاح كلوزآپ" در سال ۱۹۹۶بهتصوير كشيد. همچنين فيلم "اتاق امن" اين كارگردان بر ارزشهاي هنري كارهاي او و وجوه متمايزفيلمهايش با ديگر كارگردانان هم دورهاش صحه گذاشت.
آثار مورتی؛
·Io sono un autarchico ("I Am Self Sufficient", 1976)
آزادی و عشق در سينما "آزادی و عشق در سينما" نام کتاب
تازه ای است از بهمن مقصودلو، نويسنده و منتقد قديمی سينمای ايران که در تهران (
انتشارات معين، 1382) انتشار يافته است. مقصود لو از منتقدان نسل دوم سينمای
ايران است که فعاليت نقد نويسی را از اواسط دهه چهل و همزمان با نويسندگانی چون
بيژن خرسند، محمد تهامی نژاد، هوشنگ طاهری، اسماعيل نوری علاء، جمال اميد، هوشنگ
حسامی و جمشيد اکرمی در مطبوعات سينمايی آغاز کرد. (او در کتاب خود بويژه از هوشنگ
کاووسی، پرويز دوايی و هوشنگ طاهری ياد کرده و فصل های کتاب را به آنها تقديم کرده
است.) پس از انتشار "اين سوی ذهن، آن سوی مردمک" در 1379 که مجموعه ای از
گفتگوهای مقصودلو با 9 سينماگر و منتقد مشهور جهان بود، "آزادی و عشق در سينما"
دومين کتابی است که پس از انقلاب از مقصودلو در ايران منتشر می شود و در باره سه
فيلمساز بزرگ عالم سينما يعنی ژان رنوار ، ماکس افولس و لوئيس بونوئل بحث می کند.
مقصود لو در سه بخش جدا گانه به شرح زندگی و آثار هر يک از آنان پرداخته است.
سه فيلم و سه فيلمساز نويسنده در هر بخش ، يک فيلم
شاخص فيلمساز را انتخاب کرده و آن را تحليل و بررسی نموده است. شيوه مقصود لو در
اين کتاب بدين گونه است که ابتدا به معرفی فيلمساز پرداخته و پس از آن، ضمن آوردن
شناسنامه و خلاصه داستان فيلم برگزيده و شاخص به شرح چگونگی ساختن آن از ايده و
فيلمنامه گرفته تا اکران و نمايش آن می پردازد. می توان سينمای رنوار يا بونوئل
را از زوايای گوناگون و با رويکردهای متفاوت تحليل و بررسی کرد. می توان صدها مقاله
و کتاب در باره واقع گرائی ، عدالت خواهی و شاعرانه بودن آ ثار رنوار نوشت و يا به
تحليل روان شناختی، مارکسيستی و يا نئو فرماليستی آثار بونوئل پرداخت اما آنچه که
برای نويسنده در نگارش اين کتاب اهميت داشته، تمرکز بر روی تم آزادی و عشق در آثار
اين فيلمسازان بوده است. بهمن مقصودلو در توضيح علت انتخاب فيلم های توهم بزرگ
از رنوار، نامه های يک زن ناشناس از افولس و تريستانا از بونوئل می نويسد: "با يک
نگاه کلی ، آنچه اين سه اثر را به هم مربوط می سازد تم آزادی و عشق است که در هر سه
فيلم با قدرت کامل در دست اين فيلمسازان خلاق و توانمند، به بهترين شکل تبلور يافته
و به تصوير کشيده شده است."
رنوار محور کتاب در بخش رنوار با عنوان "آزادی"،
مقصودلو دقت و حوصله بيشتری به خرج داده و بيو گرافی نسبتا مفصلی از رنوار با ارجاع
به کتابهايی که در باره رنوار نوشته شده و نقل قول ها و نوشته های نويسند گان و
مورخان سينمائی و فيلمسازانی چون فرانسوا تروفو، آندرو ساريس، ژرژ سادول، چاپلين،
ساتيا جيت رای تدارک ديده است. اين فصل بيش از نيمی از کتاب را به خود اختصاص داده
است. يکی از قابل توجه ترين قسمت های اين بخش مربوط به دوره نخست فيلمسازی رنوار
با عنوان رئاليسم شاعرانه و همکاری او با حزب کمونيست فرانسه، جبهه متحد خلق و بخش
سينمائی آن تحت عنوان سينه ليبرته است که با شرکت هنرمندان و روشنفکران چپ گرای
فرانسوی مثل لويی آراگون، ژاک فدر و ژرمن دولاک شکل گرفته بود. اما آنچه که در
بخش مربوط به رنوار زائد به نظر می رسد و سنخيتی با محتوای کتاب و عنوان برگزيده آن
(عشق و آزادی) ندارد، تحليل و بررسی تدوينی و نما به نمای يک سکانس از فيلم توهم
بزرگ است که اگرچه به طور مجزا ارزشمند و حتی برای دانشجويان رشته مونتاژ و
کارگردانی مهم است اما گنجاندن آن در اين کتاب که نگاهی کلی و جامع نگر و تماتيک به
آثار رنوار و دو فيلمساز ديگر دارد ضروری به نظر نمی رسد.
عشق و آزادی پس از جستجوی تم آزادی در فيلم توهم بزرگ
رنوار، در بخش دوم کتاب مقصودلو به جستجوی مفهوم عشق در فيلم نامه های يک زن ناشناس
ساخته ماکس افولس می پردازد. به عقيده او عشق های يکطرفه و ناکام تم آثار افولس را
تشکيل می دهد. وی با توضيح مفهوم عشق در کارهای افولس می نويسد: "زن در سينمای
افولس نقش اساسی و مرکزی دارد و هميشه در مرکز دنيای رمانتيک اوست. منتقدان فرانسه
ضمن ستايش بسيار او را بالزاک سينما خطاب می کنند اما افولس خود شيفته استاندال
بود." در بخش سوم نويسنده پس از شرح چگونگی ساخت تريستانا ساخته لوئيس بونوئل به
تحليل آن پرداخته است و نقدی را که برای نخستين بار در سال 1350 در نشريه "روشنفکر"
منتشر شده بود مجددا انتشار داده است. مقصودلو می گويد اگر امروز هم می خواست اين
نقد را بنويسد تغيير چندانی در آن نمی داد و بنابرين ترجيح داده است به همان صورت
پيشين آن را حفظ کند. با اين حال گرچه نقد تريستانا بعد از سالها همچنان دارای
نکات تازه ای است، اما در يک نگاه میتوان گفت که وی آن چنان که شايسته عنوان کتاب
است به جستجوی مفاهيم عشق و آزادی در آثار پيچيده، فلسفی و سوررئاليستی بونوئل
نپرداخته است.
جون فونتين از جذابيتهای کتاب مقصودلو، انتشار
نامههای دوستانهی ژان رنوار و جون فونتين بازيگر فيلم نامههای يک زن ناشناس به
نويسنده است که بيانگر تلاش او برای ايجاد ارتباط و شناخت نزديکتر آنان میباشد.
مقصودلو در مقدمه گفتوگوی اختصاصی خود با جون فونتين که در آن امير نادری هم
حضور داشته به نقل خاطرهای از رفتار نادری در ديدار با اين هنرپيشه سرشناس هاليوود
پرداخته است: نادری در ميانهی گفتوگو ناگهان از جا بلند شد و از روی ميز ظريف
خانم فونتين بالا جست و مجسمهی اسکار او را که به خاطر بازی در فيلم سوء ظن هيچکاک
دريافت کرده بود از جا برداشت و بغل کرد و از روی ميز پايين آمد. اين حرکت
غيرمنتظره و ناگهانی نادری موجب بهت و حيرت خانم فونتين شده و مقصودلو ناگزير به
توجيه حرکت او میپردازد. مقصودلو که صاحب مؤسسهی فيلمسازی IFVC در نيويورک
است، اخيراً فيلمبرداری فيلم مستندی را درباره تاريخ سينمای ايران به پايان رسانده
و مشغول تدوين آن است. فيلم مستند ديگر او درباره احمد محمود داستاننويس برجستهی
ايرانی به زودی به نمايش در خواهد آمد. "آزادی و عشق در سينما" برای علاقهمندان
سينمای کلاسيک جهان و دانشجويان رشته سينما، کتابی خواندنی و جذاب است. آزادی و
عشق در سینما نویسنده : بهمن مقصود لو ناشر : معين چاپ اول ، 1382
در
مورد اين سبک مطالب خوبی که در سايت ها پيدا کردم رو در زير آوردم. يه
مطلبم خودم در کتاب خوندم که اگه وقت کردم تایپش ميکنم. ممنون ميشم از
کسانی که در اين زمينه کمکم کنند.
نئورئاليسم ايتاليا
سينما دنيايی را به رويمان می گشايد که مطابق با آرزوهايمان است خيلی
از اين پيش تر ها خواسته بودم مطلبی درباره سینمای نئورئالیستی ایتالیا
بنویسم هر بارکه خواستم نشد و تنبلی کردم. به هر حال چند شب قبل که این
اصطلاح در سریال شبهای برره (البته بصورت طنز)مطرح شد ،تحریک شدم که هر
طور شده درباره مکتب نئورئالیسم در سینمای ایتالیا بنویسم(چون خیلی از
کارگردانان بنام سینمای غرب، ایتالیایی هستند و در مکتب نئوریالیسم فیلم
ساختند و می سازند که بسیاری از این فیلمها جزو فیلمهای برتر سینمای جهان
هستند) نئورئالیسم : سبک دنيايی واقعی و روياهامان
نئورئالیسم :
اصطلاحی که نخستین بار در سالهای 43-1942 توسط منتقدان ایتالیایی "
آنتونیو پیترنگلی "و " امبرتو باربارو " به عنوان جنبشی در سینمای ایتالیا
تعریف شد که آغازگر آن فیلم " وسوسه " (1942 ) ساخته لوکینو ویسکونتی بود فیلم
" وسوسه " (1942 ) برداشتی آزاد از داستان " پستچی همیشه دو بار زنگ می
زند" اثر " جیمز کین " بود که به ایتالیایی برگردانده شده بود این فیلم
که در محلهای طبیعی فیلمبرداری شد از نظر تصویری اصالتی بدست آورد که قابل
قیاس با میزانسنهای مصنوعی تحمیل شده به فیلمهای ایتالیایی دوران رژیم
فاشیستی نبود در واقع نئورئالیسم گرایش کاملا جدیدی هم نبود. بلکه رواج
مجدد قالب برخی از فیلمهای ایتالیایی دهه 1910 و بعدتر بعضی فیلمهای ساخت
فرانسه ( آثار ژان رنوار ) و بعضی کشورهای دیگر بود. اما در سال 1942
بصورت جنبشی آگاهانه و نوپا در سینمای ایتالیا مطرح گردید عوامل اقتصادی ‚ سیاسی و فرهنگی کمک کردند تا نئورئالیسم پا بگیرد.فیلمهای متعددی
به تقلید از" وسوسه " به سبک نئورئالیسم ساخته شدندکه در بین آنها فیلم
دزد دوچرخه(1942 ) ساخته ویتوریو دسیکا را می توان نام برد.با اینحال
بخاطر جنگ هیچ یک از آنها در خارج از ایتالیا مطرح نشد تا اینکه فیلم "رم،
شهر بی دفاع "1945 ساخته روبرتو روسلینی مبلغ جنبش نئورئالیسم در سطح بین
المللی گردید پس از آن سایر فیلمهای نئورئالیستی مورد توجه جهانیان قرا
گرفتند که از آن جمله می توان به " پیزان " و " آلمان سال صفر " (1947 )
روبرتو روسلینی ‚ " واکسی " و " دزد دوچرخه " اثر دسیکا‚ فیلمهایی از
آلبرتو لاتوادا مثل "آنا"و "نورهای گوناگون" و " بنام قانون " ساخته پیترو
ژرمی اشاره کرد .نئورئالیسم شیوه مشخصی در سبک فیلم به بار آورد . در
سال 1945 جنگ قسمت عمده چینه چیتا را ویران کرده بود‚ از این رو پلاتو و
تجهیزات صوتی کمیاب بود. در نتیجه میزانسن رئالیستی متکی به محلهای واقعی
شد. فیلمبرداری در خیابانها و خانه های شخصی باعث شد که فیلمبرداران
ایتالیایی شیوه ای پیش بگیرند که در آن نظام نور پردازی " سه نقطه ای "
هالیوود رعایت نمی شد. اگر چه در فیلمهای نئورئالیستی اغلب از بازیگران
مشهور تاتر و سینما استفاده می شد‚ نابازیگران نیز به خاطر سر و وضع و
رفتار رئالیستی شان در این فیلمها به کار گرفته می شدند. دسیکا یک گارگر
کارخانه را به عنوان ستاره فیلم” دزد دوچرخه” انتخاب کرد. سینمای ایتالیا
دارای سنت طولانی در دوبله بود و مهارت فیلمسازان در صداگذاری بعد از
فیلمبرداری به آنها اجازه میداد که در محلهای واقعی با افراد فنی کمتری
کار کنند و دوربین خود را آزادانه حرکت دهند. آزادیهای فی البداهه نسبی در
بازی و صحنه ‚ قابلیت انعطاف خاصی در قاب بندی و حرکت دوربین را موجب شد ‚
که در صحنه مرگ پینا در "رم، شهر بی دفاع " ‚و در سکانس پایانی " آلمان
سال صفر " خود را به رخ می کشد.نماهای تعقیبی در بازار روباز در" دزد
دوچرخه " امکاناتی را که کارگردانهای نئورئالیست در فیلمبرداری در محلهای
واقعی یافتند ‚ نشان می دهد دو پهلویی فیلمهای نئورئالیستی نیز محصول
روایتی است که از شکل گیری یک آگاهی دانای کل بر فراز رویدادها جلوگیری می
کند.گویی وقوف بر تمامی واقعیت غیر ممکن است. این بخصوص در پایان بندی
فیلمها کاملا آشکار است.گرایش نئورئالیسم بر طرح و توطئه مقطعی و بر
روایتگری نا محدود باعث شده است که بسیاری از فیلمها بر خلاف سینمای
هالیوود پایان باز داشته باشند نئورئالیسم در سل 1950ر به تدریج رو به
افول نهاد. جوزفه دی سانتی در فیلم " برنج تلخ " با استفاده از از
فاکتورهایی چون احساسات و همچنین حضور یک ستاره ( سیلوانا منگانو ) دست به
ساخت ملودرامی در زمینهای برنج کاری زد و از این طریق به بهره برداری
تجاری از عقیده نئورئالیستی پرداخت. و به جنبشی که بیان گر حیات هنری
سینمای ایتالیا و اهمیت اجتماعی آن در دهه 40 ‚ خصوصا سالهای اولیه پس از
جنگ بود ‚ پایان بخشید. در واقع از آنجا که نیروهای اقتصادی و فرهنگی جنبش
نئورئالیسم را سرپا نگه داشته بودند‚ خود آنها هم علت اصلی افول آن را
فراهم نمودند.ایتالیا پس از جنگ به سوی رفاه و رونق می رفت و حکومت به
فیلمهایی که جامعه معاصر ایتالیا را مورد انتقاد قرار می داد ‚ روی خوش
نشان نمی داد. پس از سال 1949 سانسور و فشار دولت جنبش را در تنگنا قرار
داد. تولید فیلمهای پر هزینه دوباره آغاز شد و سرانجام کارگردانهای
نئورئالیست که حالا دیگر معروف شده بودند ‚ روی به کارهای شخصیتر آوردند:
روسلینی درباره انسان گرایی مسیحیت و تاریخ غرب تحقیق می کرد‚ دسیکا
رومانسهای احساساتی می ساخت و لوکینو ویسکونتی به بررسی محیطهای اشرافی می
پرداخت. اما تاثیراتی که جنبش نئورئالیست از خود به جای گذاشت ‚ مدت زمان
زیادی پس از بین رفتن آن بطول انجامید و گواه این مطلب فیلمهای زیادی است
که امروزه در بسیاری از کشورها و همچنین در خود ایتالیا ساخته میشوند
برگرفته از سايت نوشته های زير آفتاب
نئورئالیسم
کراکائر اغلب برای ترسیم نظریه هایش از فیلم های
نئورئالیستی ایتالیا نمونه می آورد. نئورئالیسم، عملآ، هم یک شیوه ی
فیلمسازی است و هم یک جنبش سینمایی بخصوص است که در آخرین ماه های جنگ
جهانی دوم در ایتالیا آغاز شد. نئورئالیسم به عنوان یک جنبش به ویژه
ایتالیایی، در اواسط دهه ی ۱۹۵۰ تمام شده بود، ولی دامنه ی آن به عنوان یک
سبک فیلمسازی در بسیاری از کشورها گسترده شد. مثلآ در هندوستان، بسیاری از
فیلم های ساتیاجیت رای دارای سبک نئورئالیستی اند و در آمریکا، الیا کازان
زیر تاثیر این سبک قرار گرفت. در میانه ی دهه ی پنجاه، نئورئالیسم بدل به
قالب اصلی در انگلستان شد و تا نزدیک به یک دهه دوام یافت. فیلم های اولیه
ی تونی ریچاردسون، کارل رایتس و لیندسی اندرسون هم اصول سیاسی و هم ویژگی های سبک نئورئالیسم را منعکس می کردند.
رم، شهر بی دفاع ساخته
ی روبرتو روسلینی، شاید کاملترین نمونه ایست که نقطه ی عزیمت نئورئالیسم
هم به عنوان یک جنبش و هم به عنوان یک سبک فیلمسازی بود. این فیلم که
نوشته ی چزاره زاواتینی، یکی از بزرگترین فیلمنامه
نویسان تاریخ سینما، بود تاثیری انفجاری بر سینما گذاشت. روسلینی بخشی از
فیلم را هنگامی فیلمبرداری کرد که نازی ها تازه داشتند رم را ترک می
کردند. فیلم از لحاظ فنی، فیلمی کم و بیش خام بود. چون دستیابی به نگاتیوی
با کیفیت خوب غیر ممکن بود. روسلینی ناچار از استفاده از نگاتیو نامرغوب
خبری شد. ولی به رغم- و در واقع درست به دلیل- کاستی های فنی، تصاویر
پردامنه ی فیلم حاکی از امانتداری و بی واسطه گری گزارش های روزنامه ای
بود. عملآ تمامی فیلم در مکان های واقعی، و بیشتر آن در خیابان های آفتاب
خورده ی رم فیلمبرداری شد. اکثر بازیگران فیلم غیر حرفه ای و از ایتالیایی
های کوچه و بازار بودند و ساختار فیلم اپیزودیک بود و طی رشته فصل های
گوناگون واکنش شهروندان رمی را در قبال اشغال آلمان ها نشان می داد. برخی
اپیزودها قهرمانی نهضت مقاومت ایتالیا را نمایشگر می سازند، و دیگر
اپیزودها جهت گیری روزمره تری دارند. فیلم از صداقت بی رحمانه ای اشباع
شده است. می گویند که روسلینی در پی نمایش فیلم گفته بود "چیزها اینجوری
اند". این سخن بدل به شهار جنبش نئورئالیسم شد. در پي اين فيلم و در طول
چند سال بعد& زنجيره ی شگفت انگيزی از فيلم ها ظاهر شد: پاييز روسلينی، واكسی، دزد دوچرخه و امبر تو.د دسیکا (همه نوشته ی زاواتینی) زندگی در صلح لوییجی زامپا و زمین می لرزد ویسکونتی.
نخستین کارهای فلینی و آنتونیونی، هرچند که عمومآ
وابسته به جنبش نئورئالیسم به حساب نمی آیند، با این حال عمیقآ به آن
مدیون اند. بیشتر این آثار نمایانگر همان اصول سیاسی و ویژگی های سبک
نئورئالیسم بودند: ساختار بی قید و بندی که بیشتر دلالت بر برشی از زندگی
دارد تا بر گونه ای طراحی پاکیزه و برنامه ریزی شده. تاکید بر تصویربرداری
واقعگرایانه از آدم ها، اکراه از اریه ی راه حل های سرراست برای مسائل
بغرنج، گزینش ترجیحی مکان های موثق و نورپردازی طبیعی با استفاده از
بازیگران غیر حرفه ای حتی در نقش های اصلی، توجه به فقر همچون مسئله ای
سیاسی و اجتماعی، اجتناب از وقایع و شخصیت های خارق العاده، تاکید بر
آرمان های انسانی و دموکراتیک (توام با خصومت نسبت به فاشیسم و به طور کلی
ارزش های بورژوایی) با کاربرد غیر چشمگیر دوربین، همراه با تآکید بر انواع
لانگ شات و تکنیک های غیر جسورانه ی تدوین. جنبش نئورئالیسم صورت مجسم
چیزی بود که کراکائر بعد ها آن را کار اصلی سینما می دانست. همه ی این
فیلم سازان از رویدادهای تماشایی و شخصیت های غیر عادی، به سود موقعیت های
عادی و روزمره پرهیز می کردند. آنان به ساختار های داستانی مرسوم به عنوان
قراردادهای مرده بی اعتنایی می کردند و به آن ها بد گمان بودند. تآکید
آنان بر اولویت دراماتیک چیزها، همانگونه که واقعآ هستند، و بر بافت
زندگی، آن گونه ای که به تجربه ی مردم در می آید، بود. کار این فیلمسازان
"حفاری و استخراج" در واقعیت بود، آنان به جای توجه به طرح های داستانی،
بر "فاکت های" واقعیت با همه ی "پژواک و طنین ها" یش تاکید می
کردند. فیلمسازی از چشم زاواتینی عبارت از "اختراع داستان" نبود بلکه
جستجویی خستگی ناپذیر برای آشکار کردن دلالت های نهفته در واقعیت مشخص
اجتماعی به حساب می آمد. بدین سان می شد ساختار فیلمی را حول این واقعیت
(فاکت) که زوج کارگری می خواهند آپارتمانی بیابند، بنا کرد. این فاکت در
یک فیلم آمریکایی قاعدتآ فقط به صحنه ی کوچکی شکل میدهد که دو تا سه ثانیه
دوام پیدا می کند. ولی نئورئالیست ها دلالت های این فاکت را کشف می کنند:
آن ها چرا آپارتمان می خواهند؟ قبلآ کجا زندگی می کردند؟ چرا همانجا نمی
مانند؟ قیمت آپارتمان چند است؟ پولش را از کجا می خواهند بیاورند؟ واکنش
خانواده هایشان چیست؟ و غیره.
اعتقاد نئورئالیست ها، به عنوان پیش درآمدی بر نظریه ی
کراکائر، آن بود که هدف سینما، ارج نهادن بر "روزمرگی" رویدادها است. آنان
می خواستند جزئیات مشخصی را آشکار کنند که همیشه وجود داشته ولی قبلآ
هیچگاه مورد توجه قرار نگرفته اند. به بیان کراکائر باید گفت که آنان می
خواستند واقعیت مادی را بازیابی کنند. از همه بالاتر، این فیلمسازان بر
وقار ذاتی روح انسان تکیه می کردند، که حتی در بی اهمیت ترین (جزیی ترین)
موقعیت ها هم خودش را نشان می دهد. این فیلم ها عمومآ چنان از لحاظ
"محتوا" ساده هستند که توصیف لفظی یا ادبیشان باعث می شود تا حتی پیش و پا
افتاده به نظر برسند. دزد دوچرخه دسیکا، که شاید بهترین
شان باشد، تلاش های مرد فقیری را برای پیدا کردن دوچرخه دزدیده شده اش، که
او برای حفظ شغلش به آن نیاز مبرم دارد، نشان می دهد. جستجوی مرد در حالی
که به همراه پسر بچه ی دوست داشتنی اش تمام شهر را در می نوردد به گونه ای
دم افزون جنون آمیز تر می شود. بعد از یک رشته جستجو های بیهوده و دلسرد
کننده، سرانجام پدر و پسر رد یکی از دزدها را پیدا می کنند ولی او زرنگ تر
از پسر است و کاری می کند تا او جلوی پسرش مورد تحقیر قرار بگیرد. پدر که
بدون دوچرخه وسیله ی معاش خود را از دست می دهد، در نومیدی کشیک می کشد تا
دوچرخه ی دیگری را بدزدد، ولی دستگیرش می کنند و دوباره به نحو بی رحمانه
ای جلو چشم جمعیتی که پسرک دیر باورش هم در میانش است تحقیر می شود. پسرک
با تمام گزندگی معصومیتی تباه شده ناگهان در می یابد که پدرش نه چهره ای
قهرمانی که انسانی معمولی است که در نومیدی، تسلیم وسوسه ای تباه شده است.
این فیلم نیز همانند اکثر فیلم های نئورئالیستی، راه حل آشکاری ارائه نمی
دهد. در صحنه ی پایانی فیلم پسر و پدر را می بینیم که کنار هم می روند، هر
دو از شرم خاموش اند و به آرامی می گریند. دست پدر، کم و بیش به گونه ای
نا محسوس، پسر را می جوید، و به سوی خانه می روند، تنها تسکین آنها در
همدردی متقابل است.
دزد دوچرخه دستاورد سینمایی فوق
العاده ای است. دو بازیگر اصلی اش آماتورهایی بودند که قبلآ هرگز بازی
نکرده بودند. گفت و گو های ایتالیایی نه به لهجه ی استاندارد توسکانی بلکه
به زبان و لهجه ای عامیانه و متعلق به طبقه ی کارگر بود که جنبه ی مستند
گفت و گویی در گوشه ی خیابان را داشت. فیلم از لحاظ تکنیکی، محبوب و صریح
است، از نماهای باشکوه "در یاد ماندنی" در فیلم خبری نیست، با این حال
همین سادگی تصویر ها ست که ضربه موثر را وارد می آورد. سخن کوتاه، این
فیلم به متعالی ترین آرمانهای جنبش نئورئالیسم تجسم می بخشد، زیرا با
وفاداری دقیق با واقعیت روزمره و با انساندوستی پرشورش، فناناپذیری و شکوه
روح بشری را برجسته می سازد.
* تمامی مطالب تئوری برگرفته از کتاب شناخت سینما اثر لوییس جانتی و ترجمه ی ایرج کریمی می باشد
نمايی از فيلم «مردی از لندن»
مردی از لندن مردی از لندن (The Man from London)
اقتباس درخشان بلاتار(Bela Tarr) فيلمساز برجسته مجار از رمان پليسی ژرژ
سيمنون است. فيلمی سياه و سفيد در مايههای نوآر که حرکت دوربين،
نورپردازی، فضاسازی و بازی بازيگران آن تماشاگر را مبهوت میکند. جيم
جارموش در باره آن گفته است که « فيلمهای بلاتار پتانسيل نيرومند و زيبای
سينمای روايتی را به ما يادآوری میکنند که اغلب پشت قواعد و فرمولهای
قابل پيشبينی پنهان شده است. کار اخير بلا تار، کاری غيرمعمول، خوابگونه
و يک رويداد سينمايی عالی است.»
ريتم فيلم «مردی از لندن» مثل همه کارهای بلاتار بسيار کند است. حتی
کندتر از فيلمهای همتاهای ديگرش نظير آنتونيونی، تارکوفسکی، آنجلو پولوس
و ميکلوش يانچو. تيلدا سوئينتن بازيگر انگليسی فيلم مردی از لندن (که با
فيلمسازانی چون درک جارمن و پيتر گرين اوی کار کرده) در نشست مطبوعاتی خود
از کار با بلاتار به عنوان يک تجربه منحصر به فرد ياد کرد. وی سينمای او
را سينمايی خالص و مدرن توصيف کرد و گفت «هر کس میخواهد زيبايیشناسی
سينمای مدرن را بشناسد، بايد فيلمهای بلاتار را ببيند.» وی در باره ريتم
کند فيلم «مردی از لندن» گفت «برای بلاتار دو ساعت و نيم، زمان يک فيلم
کوتاه است.»
«مردی از لندن» جمعاً از 22 پلان سکانس تشکيل شده و از اين نظر يادآور
آثار ميکلوش يانچو فيلمساز بزرگ مجار است. بلا تار در جلسه پرسش و پاسخ
بعد از نمايش فيلم در باره تأثيرپذيری خود از يانچو گفت که هميشه او را
ستايش کرده و از او ياد گرفته؛ اما سينمای خود را کاملاً متفاوت با يانچو
دانست. وی گفت: « فيلمهای يانچو عموماً در لانگشات اتفاق میافتند و
کاراکتر مرکزی ندارند. اما من بيشتر با کلوزآپ کار میکنم. به علاوه
درونمايه فيلمهای يانچو بيشتر سياسی است. اما من به شخصيت و درون او
بيشتر توجه میکنم.»
«هانا مکگیل» مدیر جدید فستیوال در کنار «بلا تار» فیلمساز مجارستانی (عکس: پرويز جاهد)
«مردی از لندن» داستان ديدهبان برج ساحلی است که هنگام شب، شاهد رد و
بدل کردن چمدانی از پول بر روی عرشه کشتی و به دنبال آن ارتکاب قتل در
ساحل است. دوربين در جايگاه مرد و از دريچه چشم او شاهد صبور و خاموش
رويدادهايی است که در دل تاريکی اتفاق میافتد.
جان سيمنون فرزند ژرژ سيمنون در باره اقتباس بلا تار از رمان پدرش
میگويد: «رمان های پدرم هميشه ما را دعوت به دنبال کردن زندگی مرد يا
زنی میکند که به طور خاص در مسير حرکت دراماتيکشان به طرف سرنوشتی
گريزناپذير به ما شباهت دارند. اقتباس اين زندگیها برای سينما يا
تلويزيون کار آسانی نيست. خصوصاً در مورد «مردی از لندن» که تعليق تماماً
در ذهن قهرمان اصلی اتفاق میافتد، اين کار کاملاً غيرممکن به نظر
میرسد. اما بلا تار سعی کرده عليرغم تمام دشواریهايی که وجود داشته، با
شيوه استيليزه درخشان خود اين کار را بکند. کار او عميقاً مرا تکان داد.»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:25  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
تآثير و بروز فقر در تاريخ سينما
در
اين كوتاه سعي ميشود به مقاطعي از تاريخ سينما كه فقر در چهره فيلمها
نمود بيشتري داشته است اشاره شود. البته اين به معني ناديده گرفتن ديگر
تاثيرات اجتماعي و يا منش شخصي فيلمسازان نيست.
فقر به عنوان يكي از
مشكلات اصلي انسان در جايجاي تاريخ تاثير بسياري در زندگي جوامع و ملتها
گذاشته است. يكي از عكسالعملهايي كه در اين روبرويي به وجود ميآيد
پناهبردن به هنر براي واگويه كردن دردهاست و سينما هم به عنوان ابزاري در
دست هنرمندان، آن هم در سالهايي كه به ندرت رنگ آرامش را ميشد ديد، در
مقاطعي تبديل به آينهاي براي نشان دادن فقر و كمبودهاي اقتصادي شد. اين
رويكرد هر بار به اقتضاي فضاي حاكم بر جامعه و روحيه مردمان آن، خود را به
شكلي نشان ميداد. گاهي در فضايي بسيار تلخ و كابوس وار و گاهي در نگاهي
طنز آلود و گاهي نيز فانتزي. در اين كوتاه سعي ميشود به مقاطعي از تاريخ
سينما كه فقر در چهره فيلمها نمود بيشتري داشته است اشاره شود. البته اين
به معني ناديده گرفتن ديگر تاثيرات اجتماعي و يا منش شخصي فيلمسازان نيست
چرا كه در آن صورت به هيچ وجه نميشود فقر را به عنوان يك دليل بزرگ و يا
تنها دليل از ديگر دلايل جدا كرد؛ نه در مورد اشخاص و نه حتي در مورد
مكاتب و نهضتهاي فيلمسازي.
1. واقعگرايي خياباني- اواخر دوره وايمار- آلمان سينماي
آلمان در اوايل كار خود و با تاسيس UFA ارتباط تنگاتنگي با سينماي
اسكانديناوي پيدا كرد و بعد از گذراندن دوران كابوس وار و پر وهم
اكسپرسيونيسم و شكل ديگر آن كه تحت تاثير بيشتر سينماي اسكانديناوي به نام
كامرشپيلفيلم به دوره جديدي رسيد كه آن را واقعگرايي خياباني ناميدهاند.
در 1917 به دليل كافي نبودن فيلمهاي توليد شده در آلمان و همينطور
فيلمهايي كه از اسكانديناوي وارد ميشد و همينطور ممنوع بودن ورود
فيلمهاي آمريكايي و متحدان آن، دولت آلمان به تاسيس يك كمپاني بزرگ و
ادغام تمام كمپانيهاي ساخت فيلم در آن راي داد كه به «يوفا» نامگذاري
شد. استوديوهاي عظيمي خارج از برلين ساخته شد و فيلمسازان آلماني و
اسكانديناوي شروع به ساخت انبوه فيلم كردند. عملكرد آنقدر خوب بود
كه حتي بعد از شكست آلمان در 1918 تا 1920 اين كمپاني به يكي از رقيبان
هاليوود بدل شده بود. اما تغييرات اجتماعي ناشي از شكست در جنگ و همينطور
بحران اقتصادي فراگير و تغيير ديدگاه متفكران، باعث كند شدن اين روند شد.
اكسپرسيونيسم مكتب هنري رايج در آلمان شد. سينما هم بهتبع نقاشي و تئاتر،
تحت تاثير اين سبك قرار گرفت و با توليد فيلمهايي همچون «دانشجوي پراگي»
و «محكمه دكتر كاليگاري» و «نوسفراتو سمفوني وحشت»، اولين مكتب و يكي از
تاثيرگذارترين مكاتب سينمايي را پايه ريزي كرد. تاكيد بسيار زيادي كه بر
دفرمه بودن فضا و طراحي خاص دكورهاي فيلمها ميكردند باعث ميشد كه اين
فيلمها تماماً در استوديو ساخته شود. در 1924 نوعي ديگر از اين فيلمها
با تاكيد بر فضاي وهمآلود و نور پردازي خاص اكسپرسيونيسم ولي با استفاده
از مكانهاي واقعي براي فيلمبرداري و حضور عوامل طبيعي در فيلمها كه سنت
سينماي اسكانديناوي بود به وجود آمد كه «كامر شپيلفيلم» ناميده شد. در
همان سال طرح «داوز» در آلمان اجرا شد. اين طرح براي روشن كردن تكليف
غرامتهاي جنگي كه آلمان بايد ميپرداخت و همينطور برگرداندن آلمان به
چرخه اقتصادي منطقه طراحي شده بود. اين كار موقتاً بحران اقتصادي سينماي
آلمان را متوقف كرد ولي اين تنها اول كار بود و بعداً بحران، دوباره سراسر
سينماي آلمان را فراگرفت. سينماي آمريكا و به خصوص كمپاني پارامونت كه در
آن زمان قدرت بسيار زيادي در ميان كمپانيهاي ديگر داشت دروازههاي بسته
آلمان را به روي خود باز ديد و با قرارداد پاروفامت در سينماي آلمان نفوذ
پيدا كرد. وضعيت اجتماعي يكي ديگر از فاكتورهايي است كه در كنار
اتفاقات ديگر بايد در نظر گرفته شود. فقر سراسري در آلمان و وضعيت بسيار
بد رواني مردم و سرخوردگي ناشي از شكست، تيرگي كابوسواري را به فضاي
اجتماعي آلمان تحميل ميكرد. كاملاً واضح است كه چطور اكسپرسيونيسم در
چنين فضايي ميتواند رشد كند. اما اكسپرسيونيسم با داشتن داستانهايي
پيچيده و تاكيد بر تصاوير بسيار دفرمه، بيشتر تمثيلي از وضع رواني آن زمان
بود. هر چند كه اين تخصيص نميتواند تخصيص تامي باشد. جنس فيلمهايي كه به
نام واقعگرايي خياباني ناميده شد با اينكه هنوز بر ساخت فيلم در استوديو
تاكيد داشت ولي با سوژه قرار دادن داستانهاي كوچكتر و استفاده نكردن از
نمادها و تصاوير عجيب و همينطور كنار گذاشتن نماهاي دروني مورنائويي به
نوعي واقعگرايي دست زد. مشكلات اقتصادي مردم كوچه و بازار آلمان، دختران
طبقه متوسط كه براي به دست آوردن پول براي خانواده خود مجبور به خود فروشي
ميشوند و نو كيسههايي كه جنگ باعث پولدار شدن آنها شده است.
ثروتمنداني كه مال خود را از دست دادهاند و با سيلي صورت خود را سرخ نگه
ميدارند و كلبيمسلكي حاكم بر جامعه آلمان. تمام اينها را ميتوان در
فيلمهاي واقعگرايي خياباني ديد. از جمله اين فيلمها: خيابان بينشاط (1927) گئورك ويلهلم پابست آسفالت (1929) جو مي تراژدي خيابان (1927) برونو راهن خيابان كارل گرونه
2. گنگستريسم- دهه 20 به بعد- امريكا ركود
اقتصادي امريكا. بيكاري موج ميزند و مردم براي به دست آوردن پول هر كاري
ميكنند. قمار خانهها و مشروبخانههاي زير زميني رشد زيادي پيدا
كردهاند و با اينكه مصرف مشروبات الكلي ممنوع است تعداد زيادي از مردم
الكلي شدهاند. در اين ميان گروههايي از تبهكاران دست به تجارت پر سود
قاچاق مشروبات الكلي زدند و كمكم به گروههاي گنگستري تبديل شدند كه دست
به اسلحه ميبرند و خشونتهاي بسياري را به وجود ميآورند. با رشد بيشتر
مطبوعات در دهههاي بعد داستانهاي عملياتهاي گنگستري و شخصيتهاي خاصي
كه سر كرده آنها بودند جزو مطالب خواندني مردم شد. روزنامهها با آب و
تاب زياد گزارشهاي مفصلي از درگيريها و اتفاقات چاپ ميكردند و مردم هم
با علاقه آنها را دنبال ميكردند. بعد از برداشته شدن قانون منع مشروبات
الكلي ماهيت گروههاي گنگستري عوض شد ولي مطبوعات باز هم به نوشتن
داستانهاي گنگستري با داستانهاي كاملاً انتزاعي ادامه دادند. اين ادامه
در نهايت به ساخت فيلمهاي نوآر منتهي شد. شايد اين كه بخواهيم
فيلمهاي گنگستري را از جمله فيلمهايي كه به نمايش فقر پرداختهاند
بشماريم نوعي تحكم باشد ولي اين واقعيت را كه به هر حال گنگستريسم ناشي از
ركود و فقر اقتصادي آمريكا و خشونت فضاي اجتماعي آن زمان بوده است را
نميشود انكار كرد. شخصيت اصلي اين گونه از فيلمها جوان فقير و
لاابالي است كه زندگي پر از خشونت و تباهي را ميگذراند. عضو گروهي از
گروههاي زيرزميني ميشود با آدمكشي به مراتب بالاي قدرت ميرسد و دست
آخر كشته ميشود و تا آخرين لحظه هم سيگار از كنار لبش نميافتد. روابط
ميان آدمها سرد است و قهرمان اصلي معمولاً هيچ رابطه موفقي در زندگي
ندارد. حتي زني كه در فيلم همراه او ميشود هم از اين قاعده مستثني نيست.
فضاي فيلمها هم اكثراً تيره و بسته هستند. از جمله اين فيلمها: ركت (1928) لوييس مايلستن دنياي تبهكاران (1927) يوزف فن اشترنبرگ سزار كوچك (1930) مروين سي روي دشمن مردم (1931) ويليام ولمن صورت زخمي(1932) هاوارد هاكز -
در مقابل فيلمهاي گونه گنگستري فيلمهاي موزيكال و كمدي با
درونمايههايي از فقر اجتماعي هم ساخته ميشدند. آدمهاي فقيري كه در يك
موقعيت فانتزي و يا كميك در جمع پولدارها قرار ميگيرند و يا آدمهاي
فقيري كه در كشمكشهاي روزمره خود براي به دست آوردن كار و پول
موقعيتهايي را ميساختند. اكثر اين
فيلمها به قصهپردازي خود ادامه ميدهند و يا مانند فيلمهاي موزيكال
منتظر وقوع يك اتفاق هستند تا داستان را رها كنند و شروع به نمايش رقصهاي
مفصل بنمايند و به واقعيت روز اجتماع كاري نداشتند. هر چند كه اين موضوع
هرگز نميتواند كلي باشد و هميشه استثنائاتي همچون چارلي چاپلين از ياد
نميروند.
3. نئورئاليسم- دهه 40 (بعد از جنگ دوم) سينماي
ايتاليا در اوائل كار خود با ارائه فيلمهاي تاريخي بسيار مفصل و پر زرق و
برق نام خود را به گوش جهانيان رسانده بود. فيلمهايي همچون: به كجا مي روي؟ (1912) انريكو گواتستري سقوط شهر تروا (1909) جوواني پاسترونه كابريا (1914) جوواني پاسترونه پس
از پايان جنگ اول و سلطه موسوليني بر ايتاليا سينماي ايتاليا با روزهاي
اوج خود فاصله زيادي گرفته بود. موسوليني در نظر داشت همچون شوروي مفاهيم
ايدئولوژيك خود را از راه سينما به جهان معرفي كند. او شخصاً دستور ساخت
مركز سينماي تجربي كه شبيه مدرسه فيلم مسكو بود را داد. دانشجويان
علاقهمند امكان تجربه سينما را پيدا كردند. بسياري از بزرگان نئورئاليسم
كه در آن سالها دورانكار آموزي خود را ميگذراندند هم جذب همين مركز
شدند. موسوليني همچنين ايانآيسي را تاسيس كرد تا نظارت بر فيلمهاي
توليد شده را به عهده داشته باشد. همچنين شخصاً دستور ساخت
استوديوهاي بزرگ و مفصل چينه چيتا را داد كه بزرگترين تاسيسات سينمايي
اروپا بود. در 1940 ايتاليا وارد جنگ دوم جهاني شد و در 1943 موسوليني بعد
از فتح سيسيل به دست متفقين خلع شد و دولت جديد به نازيها اعلام جنگ داد.
موسوليني هم در شمال ايتاليا با جمهوري سالو دوباره شروع به فعاليت كرد و
ايتاليا در جنگ داخلي فرو رفت. رم به دست نازيها فتح شد و تا تسليم
بيقيد و شرط نازيها در آتش جنگ ميسوخت. دوباره فقر به عنوان جانشين
هميشگي جنگ چهره نمايان كرد و دوده انفجارهاي جنگ لايه سياهي را روي همه
چيز كشيد. در اين شرايط چزاره زاواتيني در 1942 ظهور نسل جديدي از فيلمها
را خبر داد. فيلمهايي كه بدون پيرنگ از پيش تعيين شده، بدون استفاده از
بازيگران حرفهاي و بدون استفاده از امكانات استوديويي ساخته ميشد.
اساساً جنگ تمام امكانات سينماي ايتاليا را در خود سوزانده بود. استوديوي
بزرگ چينه چيتا مخروبه شده بود و حتي فيلم خام به اندازه كافي در دسترس
نبود. فيلمهاي نئورئاليستي با حركتي كاملاً متفاوت و معكوس در برابر
پيشينه پر زرق و برق خود ظاهر شد. داستانهاي طولاني و پرداختهاي بسيار
دقيق و دكورهايي كه با هزينههاي سرسامآور ساخته ميشدند و استفاده از
هزاران سياهي لشكر و حتي پنجاه شصد هنر پيشه اصلي تبديل شد به داستانهاي
بسيار كوچك درباره مردم پايين دست جامعه، بدون استفاده از دكور و در
مكانهاي واقعي و تلخي فراگيري كه در فيلمهاي نئو رئاليستي وجود داشت. از
جمله اين فيلمها: وسوسه (1942) لوكينو ويسكونتي رم شهر بيدفاع (1944) روبرتو رسليني زمين ميلرزد (1948) لو كينو ويسكنتي واكسي (1946) ويكتوريو دسيكا دزدان دوچرخه (1948) ويكتوريو دسيكا ترحم (1948) آلبرتو لاتوادا برنج تلخ (1948) جوزپه دسانتيس
-
در مقاطع بعدي كشورهايي بودند كه با داشتن وضعيتي مشابه وضعيت ايتاليا دست
به ساخت فيلمهايي از جنس فيلمهاي نئورئاليستي زدهاند. از اين ميان
ميتوان به سينماي هند اشاره كرد با فيلمسازي همچون ساتيا جيت راي و
همينطور سينماي اوائل انقلاب در كشور خودمان ايران. ريشههايي از اين جنس
فيلمسازي را در سينماي افريقا و همينطور امريكاي جنوبي هم ميتوان
مشاهده كرد.
وقتی میرفت عاشق بود...
در چهار پرده
نوشتهی سعید
عقیقی
شانزدهم تیرماه برابر 7 جولای، سالروز تولد ویتوریو دسیکا یکی از
اسطوره های سینمای ایتالیا و یکی از بنیانگذاران سبک نئورئالیسم است حتی
حالا که نزدیک به 35 سال از مرگ وی می گذارد آثارش بویژه «دزد دوچرخه» او
برای سینمادوستان و همچنین ایرانی جماعت شیفته سینما، محبوب مانده است. به
این بهانه نگاه مختصری خواهیم داشت به سبک جاودانه نئورئالیسم و همچنین
بازخوانی یکی دو فیلم متعلق به این گونه.
پس از پیدایش سینما، اروپایی ها
نیز عمدتا از این کشف تازه بسرعت استقبال کردند، در حالی که آمریکا مرکز
فیلمسازی جهان شده بود و حتی پیش از آغاز جنگ جهانی اول با کوچ سینماگران
اروپایی به آمریکا، چنته اهالی سینما در قاره سبز تقریبا خالی مانده بود،
ولی ایتالیایی ها جزو اولین کشورهای اروپایی بودند که برای خود تاسیسات
استودیویی فراهم آوردند.
پس از جنگ نیز و طی یک دوره شش هفت
ساله خرابی ها به دستور موسولینی بسرعت ترمیم شدند و در حدود سال های 1928
ایتالیا چندین استودیوی مجهز به خود دید. آنچه که در این استودیوها ساخته
و سپس اکران می گردید جدای محصولات خارجی، عمدتا فیلم هایی مجلل و باشکوه
از دوران روم قدیم بودند و عمدتا هیچ گونه ربطی به زمان روز نداشتند.
با شروع جنگ جهانی دوم در 1938 و
طی 3 سال اول جنگ، موسولینی از سینما به عنوان یکی از قدرت های موثر در
پیشبرد جنگ استفاده کرد و کارگردان های زیادی هم با او کار کردند. روندی
که ادامه پیدا نکرد. در سال 1941 زمزمه هایی مبنی بر ساخت فیلم هایی خارج
از استودیوهای بزرگ و بی در و پیکر به گوش می رسید، اما اعتنایی به آن نمی
شد.
فاشیست ها در اوج قدرت بودند و در
عملساخت و ساز بیرون از استودیو و بدون یارانه دولتی مفهومی نداشت تا این
که لوکینو ویسکونتی فیلمساز اشراف زاده و 35 ساله ایتالیایی، فیلمی را
ساخت به نام «وسوسه» که در سال 1942 اکران شد. فیلمی که خارج از تمام
قوانین و عرف رایج در آن زمان بود و قصه ای داشت در ارتباط با زندگی
روزمره و داستان در کوچه و خیابان های واقعی روی می داد بدون این که ذره
ای در آن شکوه باسمه ای وجود داشته باشد.
در واقع فیلم وسوسه یک ورسیون
ایتالیایی بسیار خوش ساخت از داستان معروف «پستچی همیشه 2 بار زنگ می زند»
بود (این رمان را جیمز کین نوشته است) . وسوسه در محل های واقعی
فیلمبرداری شده بود و به عبارتی آنقدر برای مردم زنده و تازه بود که حدی
نمی توان برای آن در نظر گرفت.
دزد د وچرخه اثری است که سناریوی
منحصر به فردش کار چزاره زاواتینی (1901 - 1989) بود. دزد دوچرخه به لحاظ
ساختاری بسیار متفاوت از وسوسه بود. قصه زاواتینی هنوز که هنوز است یکی از
زنده ترین و واقعی ترین داستان های سینمایی است. مردمی که در خلال جنگ و
در اوضاع اسفبار اقتصادی و اجتماعی هر کاری می کنند تا روز به شب برسد و
سفره خانواده شان حداقل همان 2 تا سیب زمینی برایش محفوظ باقی مانده باشد.
این را هم باید در نظر داشت که علی
رغم استقبال بی نظیر از وسوسه و دزد دوچرخه در ایتالیا هنوز کسی از پیدایش
جنبش سینمایی یا موج جدید سینمایی در ایتالیا خبری نداشت.
چرا که با توجه به شرایط جنگی آن
روزگار فرصت چنین کاری فراهم نبود. بین سال های 1942 تا 1944 اگرچه
فیلمسازان متعلق به جنبش نئورئالیسم سینما فیلم های دیگری هم ساختند؛ اما
با فیلم «رم، شهر بی دفاع» (Rome Open City) در 1945 بود که نئورئالیسم
ایتالیا جهانی شد. فیلمی که فدریکو فلینی سناریویش را نوشت و روبرتو
روسلینی کارگردانی اش را به عهده داشت.
رم، شهر بی دفاع در 27 سپتامبر
1945 به اکران سراسری رسید و این تاریخ اعلام تولد جهانی نئورئالیسم
ایتالیا است و دقیقا 25 روز پس از اتمام جنگ جهانی دوم (یک سپتامبر 1938
روزی است که به طور رسمی جنگ جهانی دوم آغاز شد و 2 سپتامبر 8 سال بعد در
1945 این جنگ رسما پایان یافت) ، در حالی که نئورئالیسم ایتالیا 3 ساله
شده بود، تولد جهانی اش را جشن گرفت.
پس از این بود که رم، شهر بی دفاع
و فدریکو فلینی و روبرتو روسلینی به عنوان نماد این نوع سینما در جهان به
شهرت دست یافتند و به فاصله چندهفته نام های معتبر دیگری که پیش از این در
ایتالیا مشهور بودند، گرید بین المللی را به درستی و به حق به دست آوردند.
ویتوریو دسیکا و دزد دوچرخه اش که
3 سال پیش از اتمام جنگ جهانی دوم ساخته شده بود در سراسر گیتی به نمایش
درآمدند و جهانیان با جنبش سینمایی واقعگرایی نو آشنا شدند و بدان بسیار
پرداختند.
از این پس نیز ساخته های دیگر
نئورئالیسم مورد توجه قرار گرفت؛ آثاری که پس از سال 1945 و عمدتا تا 3
سال پس از آن ساخته شد که فیلم هایی نظیر «آلمان، سال صفر» ساخته روبرتو
روسلینی، «واکسی» اثر دسیکا از این جمله اند. یک اتفاق با مزه هم که در
این خلال روی داد، همان داستان دوبله بود.
پیش از این و در استودیوهای عظیم
چینه چیتا این کار انجام می شد و در روزهای اوج نئورئالیسم ایتالیا دوبله
فیلم ها کمک شایانی به خوش ساختی فیلم می کرد.
اما سال 1949 سالی بود که این منش
در 7 سالگی اش دارای مخاطرات عجیبی شد. آنچه در فیلم های این گونه سینمایی
روایت می شد، تصاویری حقیقی از فساد و نکبت در زمان جنگ و پس از آن بود،
بیکاری، فحشا، خیابان های فرسوده و ساختمان های خراب شده و همچنین نمایش
چهره های تکیده و بشدت افسرده ایتالیایی، مقامات را نگران کرد که ذهن
جهانیان با دیدن این آثار حتی وقتی 4 سال از اتمام جنگ گذشته است نسبت به
ایتالیایی ها عوض خواهد شد و نسبت به ایتالیایی جماعت بدبینی فراوانی
ایجاد خواهد شد.
این گونه بود که در سپتامبر 1949
به واسطه تصویب یک قانون! ترمز نئورئالیسم ایتالیا کشیده شد. براساس این
قانون نمایش فقر و فحشا و بیکاری در فیلمی که سبب شود نگاه جهانیان به
مردم ایتالیا، نگاهی بدبینانه باشد ممنوع شد. داستان اینجا به یک تراژدی
ختم می شود که اصلا بقای نئورئالیسم ایتالیا به واسطه ذات حقیقت گویش بود،
نه چیز دیگر.
پس از این بود که تعدادی از
کارگردان های بسیار قدر و سرشناس نئورئالیسم ایتالیا یا در سبک و سیاق
دیگری فیلم ساختند یا این که کارشان را در کشور دیگری ادامه دادند و همین
روند باعث شد در سال 1952 دیگر اثری از نئورئالیسم باقی نماند.
اما این پایان کار نبود. در بسیاری
از کشورها فیلمسازان جوانی بودند که بشدت مجذوب نئورئالیسم ایتالیایی
بودند. حتی فیلمسازانی که در دهه 50 متولد شده بودند بسته و بنابر موقعیت
سیاسی و حتی استراتژیکی کشورشان سعی داشتند به نوعی واقعگرایی نوانگارانه
را در سینمای کشورشان پیاده کنند. به هر حال اصلی ترین نماد در این نوع
سینما، عدم وابستگی ساختاری به دکور گرم، تجملات میزانسن و بازیگری حرفه
ای بود.
آیتم هایی که باعث می شد حتی یک
فیلمساز بدون داشتن آنچنان امکانات سینمایی خاص بتواند چیزی مشابه همان
فیلم های نئورئالیستی بسازد. تجربه هایی که اگر عمده آنها فقط جرقه ای
ایجاد کردند و تعدادشان هم بدجوری خنده دار از کار درآمد، ولی بودند
فیلمسازانی که یکی دو اثر قابل اعتنا ساختند که در آنها رگه هایی از
نئورئالیسم جابه جا دیده می شد.
برای سینمای خودمان نیز آثاری
هستند که می توانند چنین شباهت هایی داشته باشند. جدای از زمان ترکتازی
فیلمفارسی با ظهور فیلم هایی مثل «گاو» یا حتی «قیصر» و «رضا موتوری» و
غیره که فضای سینمای ایران را به سمت و سویی دیگر برد و فرصت ساخت و ساز
واقعی را فراهم کرد، شاید یکی دو اثر کیانوش عیاری مثل فیلم ماندگار «آن
سوی آتش» (محصول 1366) و حتی فیلم «آبادانی ها»ی او (محصول 1371) رگه هایی
از نئورئالیسم را داشته باشند.
2 یا 3 اثر عباس کیارستمی نیز رگه
هایی از این سبک فیلمسازی را در خود دارند، اما هرچه باشد سینمای ایران به
هر حال ساخت و ساز مختص به خود را دارد و در این باب به اعتقاد من خود
کارگردان و صاحب اثر می تواند چنین ادعاهایی داشته باشد و در این ارتباط
دیالوگ کند؛ اما این مهم که در سینمای ایران آیا تاثیرپذیری خاصی از
نئورئالیسم ایتالیایی یا چیزی شبیه به آن وجود دارد یا خیر و آیا پیش از
این و مثلا در دهه های 60 و 70 چنین تاثیری وجود داشته یا خیر؟ احتمالا می
توان گفت بله.
سینمای ایران در حد و بضاعت خود
بجا یا نابجا چنین تاثیرپذیری از مرحوم سینمای نئورئالیسم ایتالیا داشته
است. نئورئالیسم ایتالیا تعریف خاصی دارد و مثل یک تئوری است که ثابت شده
و اگر چیزی حتی به اندازه یک ارزن از آن کم و زیاد شود تبدیل می شود به
چیزی دیگر با محتوا و ماهیت و مضمون دیگر.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:19  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
میكلآنژلوآنتونیونی و آثارش
میکل آنژلوآنتونیونی، 29/ سپتامبر/ 1912 در فراری ایتالیا متولد شد. سال
1935 در رشته اقتصاد و تجارت از دانشگان بولونیا فارغالتحصیل شد،وی علاوه
بر تجربههایی که با فیم 16 میلیمتری داشت، در روزنامه محلی
ایلكوریرهپادانو نقد فیلم مینوشت دربین سالهای 39-1935 یعنی همان زمان
که كارمند بانك بود، تلاش كرد مستندی درباره بیمارستانهای روانی بسازد كه
موفق نشد. در 1939 به رُم مهاجرت كرد تا سینما را به طور جدی دنبال كند.
در آن جا، نویسنده و منتقد مجلة معروف سینما- ارگان سینمائی حزب فاشیست،
به سردبیری ویتوریوموسولینی- شد.
آنتونیونی در 1940 وارد «مركز تجربههای سینمائی رُم» - مشهورترین مدرسه
سینمایی ایتالیا- شد و حدود دو سال در آن جا تحصیل و تجربه كرد و سرانجام
در سی سالگی امكان نخستین تجربه حرفهای سینما را یافت كه همكاری با
روبرتوروسلینی در نوشتن فیلمنامه خلبان باز میگردد (1942) بود. در همین
سال در نوشتن فیلم نامه دولال (فرانكو فولكینیونی) همكاری كرد و در همین
فیلم، دستیار كارگردان هم بود سپس به عنوان نماینده سینمای ایتالیا به
فرانسه رفت و در فیلم میهمانان شب (مارس كارنه، 1942) كه محصول مشترك دو
كشور بود، دستیاری كارگردان را به عهده گرفت.
كارگردانی نخستین فیلم كوتاهش اهالی پو رادر 1943 آغاز كرد كه درباره
ماهیگیران رودخانه پو بود، اما تا سال 1947 نتوانست آن را كامل كند. با
جوزپه دسانتیس در نوشتن فیلمنامه شكار تراژیك (1947) همكاری داشت و طی سه
سال بعدی چند مستند كوتاه ساخت و با فلینی هم در فیلمنامه شیخ سفید (1952)
همكاری كرد.
آنتونیونی در 38 سالگی، سرانجام اولین فیلم بلندش وقایع یك عشق (1950) را
ساخت كه نشانهها و عناصر سبك و پرداخت او كه در فیلمهای دیگرش تكامل
یافت، در آن آشكار بود. در 1957 نیز دو نمایش با نامهای رسوایی پنهان و
من و دوربین را روی صحنه برد. در طول دهه 1950، آنتونیونی چهار فیلم دیگر
ساخت: شكست خوردگان (1952)- خانم بدون كاملیا (1953)- رفیقهها (1955) و
فریاد (1957) . او هم چنین اپیزود قصد خودكشیاز فیلم عشق در شهر، (1953)
را كارگردان كرد.
آنتونیونی در 1959 با فیلم ماجرا به نخستین موفقیت بینالملیاش دست یافت
و جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره كن را دریافت كرد. این فیلم، بلوغ
زیبائی شناسی یگانه او و هم چنین جلوة بارز تم مورد علاقه و سبك
استفادهاش از دوربین بود كه در دو فیلم بعدیاش- شب (1960) و كسوف
(1962)- نیز ادامه یافت و سه گانة معروفاش شكل گرفت.
فیلم بعدی - صحرای سرخ (1964) - را كه نخستین فیلم رنگیاش بود نیز
میتوان به نوعی پیوسته به این سه فیلم، و مجموعه آن را یك چهارگانه
خواند. تم اصلی این فیلمها، خلأ عاطفی انسان در جهان مدرن و جستجوی
عناصر طبیعی و مصنوعی جهان پیرامون
نیز برای القای وضعیت روحی شخصیتها
و نمایش فشاری كه منجر به از خود
بیگانگی و اضطراب روانی میگردد، در
فیلمهای آنتونیونی به كار گرفته میشود.
بیهودهاش برای یافتن و رها كردن خویش در دنیای ماشینی، و ناتوانی
خستهكننده در برقراری ارتباط با دیگران است. نماهای ثابت و طولانی او تا
عمق درون شخصیتها نفوذ میكند. سكون این نماها، فشاری را كه زمانه برروح
و روان و عاطفة انسانها چیره میكند، نشان میدهد و القا میكند. عناصر
طبیعی و مصنوعی جهان پیرامون نیز برای القای وضعیت روحی شخصیتها و نمایش
فشاری كه منجر به از خود بیگانگی و اضطراب روانی میگردد، در فیلمهای
آنتونیونی به كار گرفته میشود. فیلمهای او اغلب طرح مشخص و مرسوم و
كلاسیك داستانی ندارد و ابهام روایت در آنها، تقریباً به مرز راز میرسد.
او معمولاً برروی شخصیتهای زن آثارش متمركز میشود و مردان، اغلب حكم
كاتالیزور را دارند.
ماجرا، هم چنین نخستین نقش آفرینی مونیكاویتی به عنوان زن غیر متعارف آثار
او،هم باعث جلب توجه تماشاگران بیشتری به فیلمهای آنتونیونی شدو هم به
نظر میرسد كه برانگیختگی عناصر عاطفی و احساسی در فیلمهای بعدی اش را
ناشی شد.
مهارت آنتونیونی در كار با زمان و فضا برای القای دنیای درونی آدمها، در
صحرای سرخ جلوة دیگری یافت. اودر این فیلم، حتی مكانهای طبیعی
فیلمبرداری را نیز برای نمایش حالتهای روانی شخصیتهایش رنگآمیزی كرد.
فیلم بعدیاش، آگراندیسمان (1966)، گسست قابل توجه او با گذشتهاش بود:
این فیلم به زبان انگلیسی در انگلستان ساخته شدو شخصیت اصلیاش یك مرد
بود. پرداختِ با روح و مهیجی داشت اما عناصر راز و ابهام هنوز در آن موج
میزد و روابط بین آدمها، هم چنان نفسانی و تیره بود.
آنتونیونی فیلم زابریسكی پوینت را که ماجرای آن در غرب آمریكا میگذشت،دز
سال 1970 ساخت.او پس از یك غیبت طولانی، بار دیگر با حرفه: خبرنگار (1975)
به سبك آشنایش در دهة 1960 و همان مشغلة ذهنی- ناامیدی، ناتوانی و احساس
بیقراری و كسالت- بازگشت. راز اُبروالد را چهار سال بعد( با استفاده از
امكانات ویدئو و بر اساس نمایشنامة عقاب دوسر اثر ژان كوكتو )برای
تلویزیون ساخت، كه به عنوان اثری از آنتونیونی قابل تشخیص نبود. در همین
دهه مستندی دربارة چین ساخت. با هویت یك زن (1982) بار دیگر به همان
زمینههای آشنایش برگشت كه جایزه ویژه سیوپنجمین سالگر جشنواره كن را
برایش به ارمغان آورد.
طی دهه 1980 آنتونیونی كم كار و كم كارتر شد. سن بالا هم چنین دو سكته كه
در اوایل دهه 90 رخ داد، او را عملاً زمینگیر كرد. فقط چند فیلم كوتاه
تبلیغاتی، از جمله فیلمی برای كارخانه اتومبیلسازی رنو، و مستندی درباره
رم به مناسبت برگزاری مسابقات جامجهانی فوتبال در ایتالیا (1990) كه یك
قسمت از مجموعه فیلمهایی بود كه چند كارگردان نامدار سینمای ایتالیا
دربارة شهرهای كه مسابقهها در آنها برگزار میشد، ساخت.
اعتبار جهانی آنتونیونی هم چنان ناشی از فیلمهای او در نیمة اول دهه
(1960) است؛ آثاری اصیل از یكی از برجستهترین هنرمندان خلاق سالهای پس
از جنگ دوم جهانی. تقریباً در همة فیلمهای او، نماها برخلاف توقع تماشاگر
و قراردادهای آشنای سینمای كلاسیك هالیوود عمل میكنند. در بسیاری از
فیلمهایش به نظر میرسد كه شخصیتهای اصلی، بازتابی از خود او هستند؛
آدمهائی كه در كار خلق تصویر، داستان گویی و یا سایر اشكال هنریاند
(فیلمساز «خانم بدون كاملیا»، معمار «ماجرا»، رمان نویس «شب»، عكاس
«آگراندیسمان»، گزارشگر تلویزیونی «حرفه: خبرنگار»، نقاش «راز اُبروالد» و
فیلم ساز «هویت یك زن».) اما اهمیت خرفه این شخصیتها، تنها در روایت و
داستان فیلمهاست، و نه تكنیك آنها.
در این فیلمها، گویی هنرمندان در جهانی گرفتار شدهاند كه بازتاباندن
تصویر خودشان در آن ناممكن است. هر چند فیلمهای آنتونیونی، آثار «تجربی»-
به آن معنا كه به كارهای هالیس فرامپتن، مایكل اسنو یا اندی وارهول
تقریباً در همة فیلمهای او، نماها برخلاف
توقع تماشاگر و قراردادهای آشنای سینمای
كلاسیك هالیوود عمل میكنند.
اطلاق میشود - نیستند، اما شیوة روایت تخت (یا به تعبیر رولان بارت، «به
طرز عجیبی مات») او باعث میشود كه تماشاگر برای دستیابی سریع به تداوم
روایت، به مانع برخورد كند. به دلیل همین غرابت و پیچیدگر ساختار و روایت
بود كه نخستین نمایش ماجرا در جشنوارة كن جنجال آفرید. هر چند بعدها طی سه
دهه (در سالهای: 82، 72، 1962) این فیلم جزو ده فیلم انتخابی منتقدان در
رأی گیریهای مجلة «سایت اندساند» قرار گرفت.
آنتونیونی بارها گفته است كه جنبههای روایی و دراماتیك فیلمهایش- داستان
گویی به شیوه ادبی- هر چه زمان میگذرد اهمیتش كمتر شده تا جایی كه در
زابریسكی پوینت، حرفه: خبرنگار و راز اُبروالد به فقدان كامل جلوههای
دراماتیك رسیده است. داستانهای آنتونیونی، آغاز و پایان كلاسیك و مشخص
ندارد؛ با این حال، او برای هر دو مرحله، ایدههای خاصی دارد. او خود در
این باره میگوید: «داستانهای امروزی همیناند، بیآغاز و بیپایان، بدون
گرههایی دراماتیك و گرهگشائی. قواعد نمایشی قدیمی، دیگر به كار
نمیآیند.»در ساختار دایرهوار آثار آنتونیونی، شخصیتهای تكرار شونده
همواره به انتهای یك راه میرسند. آن چه آثار آنتونیونی را در اساس از
نئورئالیسم جدا كرد، عدم توجه او به ارتباط شخصیتها و اجتماع است. او
بیشتر به فردیت و درون آدمهاو ارتباطشان با یكدیگر میپردازند و هم چنین
احساسهایی كه جهان پیرامون (جامعه) در آنها ایجاد میكند. و این همان
نكتهای است كه برخی از منتقدان، به «رئالیسم درونی» آثار آنتونیونی تعبیر
كردهاند.
كلام در فیلمهای او، اطلاعات زیادی دربارة روایت و داستان به تماشاگر
نمیدهد بلكه خبر از درون آدمها میدهد؛ آن هم به شیوهای غیر مستقیم.
بدین نحو كلام و صدای شخصیتها، همچون سایر صداهای فیلمهایش، بیشتر جنبة
آوایی و زیباییشناسی صوتی دارد تا همان نقشی كه معمولاً كلام در فیلمهای
كلاسیك برعهده میگیرد. در بیشتر فیلمهای او، جمعیت یا غایب است و یا
برای نمایش تنهائی شخصیتها در میان جمع به كار میرود. همچنین در بیشتر
فیلمها، مكانهای عمومی تقریباً خالی، و القا كنندة كیفیت خلأ است.
هر دو شكل استفاده از جمعیت و مكانها در شب دیده میشود- تقریباً به جز
فیلم حرفه: خبرنگار كه از معدود فیلمهای آنتونیونی است كه در آن از آفتاب
داغ و فضاها و مكانهای روشن و براق استفاده كرده است- نقطههای عطف آثار
او، معمولاً در شب یا صبح زود رُخ میدهد؛ بازهم مانند شب، كه شبش آگاه
كننده و هشدار دهنده است؛ و سحرگاهش معلوم نیست كه یك پایان است یا یك
آغاز.
فیلمشناسی:
به عنوان دستیار كارگردان:
1-دو خیانتكار: همچنین دستیار كارگردان: انریكو فولكینیونی (1942)
2-مهمان شب: كارگردان: مارسل كارنه (1942)
10-خودكشیهای ناموفق (اپیزودی از عشق در شهر): ایتالیا، 20 دقیقه، سیاه و سفید، فیلمنامه: آنتونیونی بازیگران غیرحرفهای (1953)
11-فیلم آزمایشی (اپیزود I Tri Volti ) : ایتالیا، 33 دقیقه، رنگی،
فیلمنامه: آنتونیونی، بازیگران: ثریا اسفندیاری، ایوانو داوولی، جورجو
سانتارللی، پیروتوزی. (فیلم آزمایشی از ثریا، ملكة سابق ایران، برای بازی
در دو فیلم داستانی كوتاه به كارگردانی مائودوبولونینی و ایندووینا)-
(1965)
4-رفیقهها: ایتالیا- 104 دقیقه- سیاه و سفید- فیلمنامه: آنتونیونی-
بازیگران: والنتینا كورتز- ایون فورنو- اتوره مازوری- گابریل فوزتی- محصول
(1955) (این فیلم براساس نوشتهای از: چزاره پاوزه ساخته شد. كه در
جشنوارة سینمائی ونیز در همان سال برندة شیر نقرهای شد.)
6-ماجرا: ایتالیا و فرانسه- 140 دقیقه- سیاه و سفید- فیلمنامه آنتونیونی-
بازیگران: گابریلدفرزتی- مونیكا ویتی- له آماساری- دومینیك بلانشار-
ونزوریچی (1960)- (این فیلم در همین سال جایزة ویژة هیأت داوران جشنوارة
كن را دریافت نمود).
7-شب: ایتالیا و فرانسه- 122 دقیقه- سیاه و سفید- فیلمنامه آنتونیونی-
تونینوگوئهرا- بازیگران: ژانمورو- مارچلوماستوریانی- مونیكا ویتی-
برناردویكی. (این فیلم در سال 1961 برندة خرس طلائی، از جشنوارة برلین شد).
8-كسوف: ایتالیا و فرانسه- 125 دقیقه- سیاه و سفید- فیلمنامه: آنتونیونی-
تونینوگوئهرا- بازیگران: مونیكاویتی- آلن دلون- فرانسیسكورابال- لوئیس
سینید (1962) (این فیلم در همان سال برندة جایزة ویژة هیأت داوران جشنوارة
كن شد).
10-آگراند بسمان: انگلستان- 112 دقیقه- فیلمنامه: آنتونیونی-
تونینوگوئهرا- بازیگران: ونساردگریو- دیویدهمینگز- سارامایلز- جین بركین-
جان كاسل- پیتربودلز (1966) (این فیلم براساس رمان خولیوكورتازار ساخته شد
و در سال 1967 برندة نخل طلائی جشنوارة كن گردید).
12-چین: ایتالیا- 128 دقیقه- رنگی (مستندی در باره چین امروز. آنتونیونی
در 1972 در پی دعوت چوئنلای به چین سفر كرد، پنج هفته در آن جا ماند.
سیهزار متر ( m 30000) نگاتیو سوپر 16 بكار گرفت، یعنی چیزی حدود 9 ساعت
فیلم.)
13-حرفه: خبرنگار (كه در آمریكا با نام مسافر به نمایش درآمد. (1974):
ایتالیا، فرانسه، اسپانیا- 126 دقیقه- رنگی- فیلمنامه: مارك پپیلو.
بازیگران: جك نیكلسون- ماریا اشنایدر- جنیروناكر. (مارك پپیلو، برادر
كلرپپیلو (همسر برناردوبرتوچی) به عنوان همكار فیلمنامه نویس، چند اثر
معتبر در كارنامة كم ورقش دارد. وی برای فیلمنامة «آخرین امپراتور» ،
اسكار بهترین فیلمنامة اقتباسی را دریافت كرد،)
15-هویت یك زن: ایتالیا و فرانسه- 128 دقیقه- رنگی- فیلمنامه: آنتونیونی-
بازیگران: توماس میلیان- كریستین بواسون- دانیلاسیلورو- مارسل بوزوفی
(1982)
و فیلم رُم (مستند كوتاه – 1990) همچنین از میان ابرها (1995).
نگاهی به سینمای ایتالیا
قبل
از جنگ، سینمای ایتالیا، سینمایی مبتذل، سبک و سطحی بود. فیلمها اغلب آثار
کپی شده هالیودی با مایه های کمدی، خوانوادگی و در مواردی الهام گرفته از
قهرمانان تاریخی ایتالیا بود. این ابتذال زمانی به اوج خود رسید که بنیتو
موسیلینی(1) نظام فاشیست را در ایتالیا حاکم کرد و فاشیستها با تسلط بر
سینما، از ساخت فیلمهای مخالف اهداف فاشیسم جلوگیری کردند. شرکت
ایتالیا در جنگ، آن هم همسو با آلمان، ایتالیا را به فقر و بدبختی کشاند.
بعد از پیروزی متفقین در ایتالیا، فقر و بیکاری حاصل از جنگ چهره زشتی از
ایتالیا ساخته بود و مردم برای رسیدن به آزادیی که برای آنها تبدیل به
رویا شده بود، امید داشتند. در این حال هوا بود که سینمای ایتالیا با
تاثیر از اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به ساخت فیلمهای نئورئالیستی روی
آورد. نئورئالیسم یا واقع گرایی نو یکی از اولین حرکتهای مهم سینما بعد
از جنگ جهانی دوم بود که در ایتالیا پدید آمد. نئورئالیسم هنری کردن
واقعیات بدون توجه به قراردادها و سرگرمی های پذیرفته شده است. نئورئالیسم
در حقیقت از رئالیسم شاعرانه(3) فرانسه در سال 1930، الگو گرفته است. و
پیروان این سبک اکثرا گرایشهای مارکسیستی دارندد. کارگردانان پیرو
نئورئالیسم فیلمهایشان را خارج از استدیو و در فضای واقعی شهرها و
خیابانها میسازند. از بازیگران حرفه ای استفاده نمیکنند و خواهان ارتباط
مستقیم با واقعیات جامعه هستند. به همین جهت نمایش بیکاری، بدبختی، فقر و
امثالهم در اغلب این آثار مشهود است. دوبله این فیلمها بعد از پایان کار،
این امکان را فراهم میکرد که دوربینها آزادی عمل بیشتری داشته باشند و
بهتر به هدف واقع گرایانه که میخواستند برسند. فیلم وسوسه(4) ساخته
لویکینو ویسکونتی، را اغلب به عنوان اولین فیلم نئورئالیسمی میشناسند.
زمین میلرزد (6) ساخته دیگر این کارگردان روایتگر ماجراهای یک دهکده
ماهیگیری سیسیل در دوران جنگ است که از ماهیگر واقعی و خوانواده اش بجای
هنرپیشه گان استفاده کرده است. از کارگردانهای پیشرو مکتب نئورئالیسم،
میتوان به روبرتو روسیلینی(7) اشاره کرد که با ساخت فیلمهایی چون رم شهر
بی دفاع (8) و پاییزا (9)، آلمان سال صفر(10) به ایجاد این مکتب کمک کرد.
ویتوریو دسیکا (11) با همیاری چزاره زاواتینی(12) به عنوان فیلمنامه نویس،
با فیلمهایی چون واکسی(13) و دزد دوچرخه (14) ، معجزه در میلان (15) و
امبرتو دی(16) از دیگر کارگردانان صاحب نام این سبک میباشد. فدریکو
فلینی(17) نیز با نوشتن فیلمنامه های مختلفی همچون رم شهر بی دفاع،
پاییزا، به نام قانون و... ، در زمینه نئورئالیسم کار را آغاز کرد اما
فیلمهای کارگردانی شده توسط خودش مخصوصا بعد از سال 1950 به مرور سمت کمدی
و ابعاد معنوی و درونی انسانها کشیده شد. او نگرش خاص خودش را از
نئورئالیسم عرضه کرد. به نظر او نئورئالیسم علاوه بر نگاه به واقعیتهای
اجتماعی میتواند نگاه به واقعیت درونی انسانها باشد. واقعیتهای روحانی،
متافیزیک و هر آنچه در درون انسان وجود دارد. فیلمهای جاده، شبهای
کابیریا، زندگی شیرین، ساتریکون، هشت ونیم و آمارکورد از جمله معرفترین
آثار وی میباشد. از دیگر کارگردان مطرح سینمای ایتالیا میتوان به
میکلانجلو آنتونیونی(18) اشاره کرد، که او هم مانند فدریکو فلینی به
نئورئالیسم درونی معتقد بود. محتوای فیلم های او را اغلب اضطراب ها ،
تردیدها و نگرانی ها ی بشر امروز و عدم توانایی او در برقراری رابطه معنوی
با دیگران تشکیل می دهد. فیلم های وی آکنده از سکوت ها ، خلاء ها و همة
واکنش های انسان مضطرب و ناامید است. زمینه تصاویر خشک ، خالی و بی روح
است. رنگ خاکستری غلبه دارد. در نتیجه تمام ساختمان فیلم نیز از همان ملال
و اندوهی بر خوردار است که محتوای فیلم. از آثار معروف وی هم میتوان به
داستان عشق(19)، ماجرا(20)، بیایان سرخ(21)، نقطه زابریسکی(22)، مسافر(23)
و آنسوی ابرها(24) اشاره کرد. گرچه نئورئالیسم تحسین جهانیان را
برانگیخت اما نگاه انتقادانه اش به دولتهای معاصر باعث درگیریهای زیادی در
ایتالیا شد. در سال 1949 قانونی تصویب شد که به دولت اجازه میداد از تولید
و ساخت فیلمهایی که به نظر انان به ایتالیا تهمت و توهین میکردند، جلوگیری
کند. از طرف دیگر بهبود وضع اقتصادی مردم و علاقه آنان به سبکهای دیگر
سینمایی باعث افول این نوع سینما در ایتالیا گردید، هرچند نئورئالیسم در
کشورهای دیگر ادامه یافت و فیلمسازانی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین،
نئورئالیسم را به عنوان الگویی برای مقابله با کارخانه رویا سازی هالیود
تلقی کردند و آن را روشی ارزان قیمت جهت ساخت فیلمهایی در مورد کشور و
مردم خودشان یافتند. پیر پائولو پازولینی (25) با آثاری چون انجيل به
روايت متی(26)، دکامرون(27) و فيلم غير متعارف سالو يا صد و بيست روز در
شهر فساد(28) و برناردو برتولچی با فیلمهایی چون آخرین تانگو در پاریس
(29)، 1900، ماه (30) ، آخرین امپراتور(31) و آخرین فیلمش رویابینان(32)
از دیگر فیلمسازان مطرح سینمای ایتالیا به شمار میایند، هرچند که
کارگردانی مانند سرجیو لئونه (33) نیز با ساخت وسترنهای آمریکایی مشهور به
وسترنهای اسپاگتی، مانند به خاطر یه مشت دلار(34) و خوب، بد، زشت (35)،
توانست شهرتی برای خود دست پا کند.
پي نوشت :
1- Benito Mussolini 2- Neorealism 3- Poetic realism 4- Ossessione, 1942 5- Luchino Visconti 6- La terra trema, 1948 7- Roberto Rossellini 8- Roma città aperta, 1945 9- Paisà, 1946 10- Germany Year Zero 1947 11- Vittorio De Sica 12- Cesare Zavattini 13- Sciuscia, 1946 14- Ladri di biciclette, 1948 15- Miracolo a Milano, 1951 16- Umberto D. 1952 17- Federico Fellini 18- Michelangelo Antonioni 19- Cronaca di un Amore, 1950 20- L'Avventura, 1960 21- Red Desert 1964 22- Zabriskie Point 1970 23- The Passenger 1975 24- Beyond the Clouds 1995 25- Pier Paolo Pasolini 26- Il vangelo secondo Matteo, 1964 27- Il decamerone, 1970 28- Salò o le centiventi giornate i Sodoma, 1975 29- Last Tango in Paris 30- Luna 31- The Last Emperor 32- The dreamers 33- Sergio Leone 34- Per qualche dollaro in più, 1965
35- Buono, il brutto, il cattivo, 1966
دزد دوچرخه
نگاهی نوستالژیک به دزد دوچرخه ویتوریو دسیکا
علی جعفرزاده
همیشه در زندگی و تجربه سینمایی ما فیلمهایی هستند که به یاد می مانند و
آدم دلش می خواهد روزی به آنها ادای دین کند. فیلمهایی که زیسته شده ان و
تجربه دیدنش همیشه در ناخودآگاه بیننده نقش می بندد. گاهی آدم دوست دارد
برای چندمین بار ببیندشان تا با نگرشها و انگاره های جدیدش درباره شان به
قضاوت بنشیند. گاهی هم نوستالژی توی مغز استخوان اندیشه آدم ریشه می دواند
و …
همیشه
دلم می خواست درباره دزد دوچرخه ویتوریو دسیکا چیزی بنویسم. آخر خودم را
بابت لذتی که از دیدن آن در سالها پیش برده ام مدیون می دانم. لذتی آمیخته
با سوز و درد…
دزد
دوچرخه یکی از شاخص ترین فیلمهای دوران نئورئالیسم سینمای ایتالیاست.
دوران پس از جنگ جهانی دوم و سرخوردگی ناشی از آن و نیز نابود شدن امکانات
فنی استودیوهای سینمایی که انگیزه های نرم افزاری و سخت افزاری را با هم
به کار گرفت تا فیلم سازان را به تولید فیلم با امکانات کم و در محیط
طبیعی وادار سازد. و بدیهی است که رابطه دیالکتیکی هنر و جامعه با هم، در
شکلگیری این سینما نقش به سزایی داشته است.جنبشی که با لوچینو ویسکونتی
آغاز شد و با دزد دوچرخه محصول سال ۱۹۴۸ قوام یافت و با رم شهر بی دفاع
روبرتو روسولینی به اوج رسید.
نئورئالیسم
به تصویر کشاندن رنج آدمهایی است که در چرخه خرد کننده جامعه عصیان زده و
توده ای له می شوند . فضایی تیره و سرد که آدم را با تلخی واقعیتی موسوم
به زندگی آشنا می سازد. آدهایی که ابزار تولید را در اختیار ندارند و تنها
سرمایه شان نیروی انسانی و گاه انسانیتشان است.
دزد
دوچرخه یا به تعبیر درستتر دزدان دوچرخه داستان مردی به نام آنتونیو ( با
بازی نابازیگرش لامبرتو ماجورانی ) است که پس از کش و قوسهای فراوان کاری
دست و پا می کند و مسئول نصب اعلامیه می شود که مستلزم داشتن دوچرخه است.
آنتونیو با بدبختی فروان دوچرخه ای تهیه می کند که درست روزی که قرار است
کارش را شروع کند دوچرخه اش دزدیده می شود. و فیلم داستان جستجوی نافرجام
او و پسر دوست داشتنی اش برونو( با بازی خیره کننده انتسو استایولا) برای
یافتن ردی از دوچرخه و دزد آن است. دوچرخه ای که تنها ابزار کار برونو
نیست؛ که همه هستی خانواده اوست.
زبان
فیلم مثل همه فیلمهای نئورئالیستی زبانی طنزگونه و در عین حال تلخ است.
طنزی که آمیخته با آبزورد است. طنزی که در امبرتو.د دیگر ساخته به یاد
ماندنی دسیکا نیز دیده می شود.آنجایی که امبرتو .د بازنشسته پس از
درماندگی بسیار تصمیم به گدایی می گیرد و دستش را دراز می کندو درست در
لحظه ای که کسی می خواهد به او کمک کند دستش را بر می گرداند و پشت دستش
را نشان می دهد.تصویری انسانی از مردی که نمی خواهد انسانیتش را به بهای
ناچیز نان شب بفروشد.
دزد
دوچرخه بیشترین قوتش را از فیلمنامه درخشان چزاره زاواتینی ( نظریه پرداز
برجسته نئورئالیسم ، کسی که بیشتر فیلمهای نئورئالیستی نام او را با خود
به همراه دارند)دارد. داستانی پر کشش و گزنده که نا امیدی و بیماری روانی
عمومی ناشی از جنگ بین الملل دوم و فضای یاس زده و از هم پاشیده جامعه آن
روز ایتالیا را به تصویر می کشد.
آنتونیو
و برونو در جستجوی دوچرخه با مرد دزد مواجه می شوند ولی دزد از دستشان
فرار می کند و جستجوی مستاصلانه پدر و پسر به فرو پاشی اسطوره پدر نزد پسر
و به بلوغ رسیدن پسر در مناسک گذاری که اجتماع برایش فراهم ساخته است
منتهی می شود.
اینجاست
که زبان طنز تلخ فیلم که طنزی اودیپ گونه است رخ می نمایاند و در سکانس
پایانی وقتی که پدر تصمیم به سرقت دوچرخه ای می گیرد و ناکام می ماند و
کتک می خورد ، غرورش پیش پسر له می شود و درست
مثل دوچرخه اش که به دنبال قطعات از هم پاشیده اش توی بازار می گشت هویتش
مثله می شود.پدر دیگر یک قهرمان نیست. که یک انسان شکست خورده و شاید یک
ضد قهرمان است و پسر در این ادیسه دردناک نه یک پسر بچه با تجربیاتی
کودکانه که دیگر مردی است بزرگ که درد را تجربه کرده است و شانه های نحیفش
حالا دیگر توان تحمل بار زندگی را دارند.
فیلم
مانند تمام فیلمهای نئورئالیستی پایانی باز دارد. نه از نوع جو زده و رها
در خلا و از این پایانبندی های که اخیرا در بعضی ساخته های به اصطلاح
تجربی وطنی یا حتا بعضی فیلمهای بلند دیده می شود و آدم آخر فیلم از خودش
می پرسد که خوب بالاخره چه شد آخرش…
فیلم
پایانی متکی بر نظریه و اندیشه دارد؛ اینکه مرد تنها و پسرش در میان سیل
جمعیتی که از استادیوم المپیکو شهر رم بیرون می آیند گم می شوند تا ما نیز
به دنبال آنتونیوهای دیگر در میان انبوه آدمها بگردیم. و این حقیقت محتوم
زندگی همه آدمهاست و نه تنها آنتونیو. درست مثل پایان امبرتو .د که پیر
مرد به پس از تصمیم نافرجام به خودکشی به دنبال سگش می دود و می دود تا
برود حیات دیگری را آغاز کند.کارکرد استادیوم المپیکو شهر رم نیز برای
معرفی جامعه ای که در آن فوتبال بخشی از زندگی است تامل برانگیز است.
بی
جهت نیست که بعدها نظام فاشیستی از تولید فیلمهای نئورئالیستی جلوگیری
میکند. چرا که این فیلمها با زبان تلخشان پلشتی های جامعه شان را به تصویر
می کشیدند و اینجاست که آدم به رابطه عمیق اسم اصلی فیلم (دزدان دوچرخه )
و محتوای آن می برد. مگر نه اینکه دوچرخه را یک نفر دزدیده است؟ پس چرا
دزدان دوچرخه؟…
به
هر حال روایت صادقانه دسیکا هنوز پس از شصت واندی سال آدم را به خود جلب و
جذب می کند. طوری که دلت می خواهد یک بار دیگر به تماشای جستجوی دردناک
آنتونیو و بونو بنشینی و با آنها همدردی کنی و بنشینی برایش نوستالژی
بنویسی!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:13  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
نگاهی به نئورئالیسم سینمای ایتالیا
روزگار نمایش مردم ناقهرمان
برگردان از زهرا نی چین
نئورئالیسم ایتالیایی
نئورئالیسم
ایتالیایی را با روایتهایی میشناسند که در میان طبقه ی فقیر و کارگر روی
می دهد و افرادی که در لوکیشنها حضور دارند اغلب بازیگرهایی غیرحرفه ای
هستند. فیلمهای نئورئالیست ایتالیایی بیشتر نوعی انتقاد از وضعیت اقتصادی
و اخلاقی دشوار ایتالیا پس از جنگ جهانی دوم است که تغییرات روحی- روانی و
شرایط زندگی روزانه را منعکس میکند: فلاکت و بیچارگی.
گسترش این سبک
سبک
نئورئالیست طی یک دوره نقد سینمایی توسعه یافت که در مجله ی “سینما” چاپ
میشد و از جملهی منتقدان میتوان چنین نام برد: میکل آنجلو آنتونیونی،
لوکینو ویسکونتی، جیانی پوچینی، سزار زاواتینی، جوزپه دسانتیس، پیترو
اینگرائو.
منتقدان
که تا حد زیادی از نوشتن درمورد مسائل سیاسی منع شده بودند (سردبیر مجله
کسی نبود جز ویتوریو موسولینی پسر بنیتو موسولینی) به فیلمهای تلفونو
بیانکو که در آن زمان صنعت فیلمسازی را در دست داشت حمله کردند. برخی از
منتقدان به مقابله با کیفیت ضعیف فیلمهای در جریان اصلی پرداختند و احساس
میکردند سینمای ایتالیا باید به نویسندگان رئالیست آغاز قرن روی بیاورد.
نئورئالیستها
بسیار تحت تاثیر رئالیسم شاعرانه ی فرانسه بودند. هم آنتونیونی و هم
ویسکونتی به خوبی با ژان رنوار کار کرده بودند. بعلاوه بسیاری از فیلم
سازان نئورئالیستیبا
کار بر فیلم های “کالیگرافیستی” مهارتهای خود را بهبود بخشیدند (هرچند
این حرکت کوتاه مدت بسیار با نئورئالیسم متفاوت بود). عناصر نئورئالیسم را
همچنین در فیلم های الساندرو بلاسیتی و فیلم های مستندگونه ی فرانسیسکو دو
روبرتیس می توان یافت. دو اثر پیشرو برجسته ی نئورئالیسم “تونی” ( اثر
رنیور ۱۹۳۵) و “۱۸۶۰″ (اثر بلاستی، ۱۹۳۴) هستند.
ویژگیها
در
فیلمهای نئورئالیست معمولا بازیگران غیرحرفه ای حضور دارند (هرچند در
برخی موارد بازیگران معروفی در نقشهای اصلی ظاهر شده اند و کاملا برخلاف
نقش های عادی خود در مقابل جمعیتی از مردم محلی تا افرادی که برای بازی در
نقش های ثانویه انتخاب شده بودند بازی میکردند). فیلم اغلب در
لوکیشنهایی واقع در محلههای فقیرنشین و مناطق حومه ی شهر پر میشود.
موضوع اصلی فیلم زندگی در جریان میان طبقه ی فقیر و کارگر است. بر رئالیسم
همیشه تاکید میشود و اجراها معمولا از صحنه هایی ساخته میشود که مردم
مشغول انجام کارهای عادی و روزمره ی خود هستندو
کاملا عاری از خود آگاهیهایی است که معمولا بازی آماتورگونه هم مستلزم آن
میباشد. در فیلمهای نئورئالیسم معمولا کودکان نقشهای اصلی دارند هرچند
که اغلب نقش آنها مشاهده ای است تا مشارکتی (به عبارتی شاهد وقایع هستند
تا اینکه کنش و واکنشی انجام دهند)
نئورئالیسم
به طور جهانی در سال ۱۹۴۶ با فیلم ” رم، شهر بی دفاع” اثر روبرتو روسلینی
مشهور شد که در جشنواره ی فیلم کن به عنوان اولین فیلم بزرگی که در
ایتالیا پس از جنگ ساخته شد جایزه ی Grand
را از آن خود کرد. با وجود این که این فیلم عناصر نامربوط به اصول
نئورئالیسم داشت اما آشکارا کشاکش مردم عادی ایتالیا در زندگی روزمره ی
خود در رویارویی با مشکلات فوق العاده ی مربوط به اشغال رم توسط آلمان را
نشان میدهد که آگاهانه تلاش میکنند درمقابل اشغال شدن شهر خود مقاومت
کنند. بچهها طی این جریان نقش کلیدی دارند و کلا حضور آنها در پایان
فیلم نشان دهندهی نقش آن ها در نئورئالیسم به عنوان مشاهده کنندههای
امروز است که کلید آینده را در دست دارند. فیلم “دزد دوچرخه” اثر
ویتوریودسیکا (۱۹۴۸) نیز شاخص این سبک است که بازیگرانی غیرحرفه ای دارد و
داستان جزییات سختی های زندگی طبقه ی کارگر را پس از جنگ را شرح میدهد.
در سال ۱۹۴۸ در اوج نئورئالیسم لوچینیو ویسکونتنی l Malavoglia
را از رمانی نوشته ی جیوانی ورگا اقتباس کرد که در اوج جنبش حقیقت گرایی
رئالیست قرن ۱۹ نوشته شده بود (که آن را تا حد زیادی اساس نئورئالیسم
میدانند، به عبارتی حقیقت گرایی نو). طی این فیلم داستان در زمینه ای
مدرن رخ میدهد و طرح و فضای داستان تفاوت بسیار اندکی نسبت به رمان دارد.
فیلم حاصل یعنی “زمین میلرزد” تنها بازیگران غیرحرفه ای دارد و در همان
روستایی (آکی ترزا) فیلمبرداری میشود که رمان هم جریان دارد. فیلم معروف
امبرتو دی اثر دسیکا (۱۹۵۲) درمورد کارمند دولتی سالخورده ی بازنشسته ی
فقیری است که تقلا میکند زندگی بخور و نمیری داشته باشد که آن را تلاش
نئورئالیستی کلاسیک می دانند.
نئورئالیسم
واقعی در سال ۱۹۵۲ به پایان کار خود رسید. حزبهای لیبرال و سوسیالیست به
سختی میتوانستند رسالت خود را انجام دهند. سطح درآمد به تدریج بالا رفت و
اولین آثار مثبت دوره ی Ricostruzione[1]پدیدار شد.درنتیجه
بیشتر ایتالیاییها علاقه مند شدند مانند فیلمهای آمریکایی آن زمان خوش
بینی را چاشنی کارهای خود کنند. چهره ی فقر و ناامیدی فیلم های
نئورئالیستی داشت ملتی را دلسرد میکرد که مشتاق کامیابی و تغییر بودند.
آن زمان دیدگاه دولت ایتالیای پس از جنگ هم با خوش بینی فاصلهی زیادی
داشت و اظهار گیولیو آندروتی که نایب نخست وزیر در کابینه ی دوکاسپری بود
درمورد فیلمهای نئورئالیستی تا امروز هم مشهور باقی مانده (رختهای کثیفی
که نباید شسته شوند و برای خشک شدن در فضای باز آویزان شوند.)
جنبش
ایتالیا از حالت نگرانی فردی درمورد نئورئالیسم تا شکست غم انگیز وضعیت
انسانی را میتوان در فیلم های فدریکو فلینی مشاهده کرد. کارهای ابتدایی
وی، “متقلب”
و “جاده” فیلمهای مرحلهی انتقال سبک هستند. نگرانیهای اجتماعی بزرگتر
در رابطه با انسانیت که مورد بحث نئورئالیست ها بود راه اکتشاف فردی را
گشود. نیازهای او، بیزاری او از جامعه و شکست حزن انگیز او در ارتباط
برقرار کردن به نقطهی کانونی فیلم های ایتالیایی دههی شصت تبدیل شد.
“صحرای سرخ” و “آگراندیسمان” آنتونیونی هم ویژگیهای نئورئالیستی را گرفت
و آنها را با رنج و جست و جوی دانش اقتصاد پس از جنگ و فضای سیاسی ادغام
نمود.
تاثیر
دوره
ی بین ۱۹۴۳ و ۱۹۵۰ در تاریخ سینمای ایتالیا تحت تسلط تاثیر نئورئالیسم
قرار دارد که در واقع عصر گرایش فیلم ایتالیایی تعریف می شود نه مکتب
حقیقی یا گروهی از کارگردان ها و نمایش نامه نویسان همفکر که به لحاظ نظری
تحت تاثیر این سبک بودند. با این حال تاثیر این سبک نه تنها در فیلم
ایتالیا بلکه در سینمای موج نو فرانسه و در نهایت فیلم های سراسر دنیا
بسیار مشهود بود.
دزد دوچرخه ( 1948- The Bicycle Thief)
کارگردان :ویتوریو دسیکا. فیلم نامه نویس :چزاره زاواتینی ، بر اساس داستانی از لوئیجی بارتولینی. مدیر فیلم برداری :کارلو مونتوری. تدوین گر :اِرالدو دا روما. آهنگ ساز :الساندرو سیکوگنینی. تهیّه کننده :ویتوریو دسیکا. بازیگران : لامبرتو ماگیورانی ، اِنزو استایولا ، لیانِلّا کارِل ، ویتوریو آنتونوچی و …
خلاصه داستان
W:85% دزد دو چرخه ، درباره کارگر بی کاری به نام آنتونیو ریچی
است که بعد از مدّت ها بی کاری ، شغلی به عنوان چسبانندة آگهی های دیواری
به دست می آورد ، امّا لازمة داشتن این شغل ، داشتن یک دوچرخه است. آنها
دوچرخه ای داشته اند که برای گذران زندگی اکنون به گرو رفته ، به زحمت آن
را از گرو در می آورند. در اوّلین روز کار ، هنگامی که آنتونیو
سرگرم کار است ، دوچرخه اش توسّط جوانی دزدیده می شود. آنتونیو ، درمانده
، از بیم آن که مبادا بدون دوچرخه کارش را از دست بدهد با پسر کوچکش ، برونو ، جستجویی را در خیابان های رم آغاز می کند. بعد
از آن همه تلاش ، سرانجام دزد را می یابند. دزد جوان غش می کند و مردم محل
، دور او را می گیرند و به آنتونیو به خاطر تهمتش اعتراض می کنند. آنتونیو
عاجز از اثبات اتّهام ، پسر جوان را رها می کند و با پسرش به راه خود می
روند. آن ها در بازگشت ، دوچرخة بی صاحبی می بینند. آنتونیو سعی می کند
دوچرخه را بدزدد ، امّا صاحب دوچرخه سرمی رسد. آنتونیو جلوی چشمان معصوم و
وحشت زدة پسرش مورد ضرب و شتم مردم قرار می گیرد ، امّا سرانجام به ملاحظة
پسرش ، او را به پلیس تحویل نمی دهند و او را با همان حالت درماندگی
رهایش می کنند.
درباره فیلم
چزاره زاواتینی( Cesare Zavattini ) در مقام فیلم نامه نویس و ویتوریو دسیکا( Vittorio De Sica ) در مقام کارگردان ، درعمدة آثارشان با یکدیگر همکار بودند. همکاری این زوج هنری بسیار موفقیّت آمیز بود و آن ها در دوران اوج نئورئالیسم در ایتالیا ، با هم بر قلّة افتخار بودند.
زاواتینی مدت درازی روزنامه نگار
بود و این حرفه به او کمک کرد که جامعة خود و مردمان آن را بهتر بشناسد و
با دردهای گریبان گیر توده ها بیشتر آشنا شود. فیلم نامه های نئورئالیستی
زاواتینی آکنده از صراحت ، خشونت و صداقت بود و محتوای آن ها را بیشتر
حقایق تلخ و سخت زندگی مردمی تشکیل می داد که هرگز مدافعی نداشته اند و
ناگزیر انتقاد اجتماعی تندی در تمام این آثار مستتر است. زاواتینی موفّق
شد اندیشة خود را برای مدّتی به تحقّق برساند و جزء پایه گذاران نهضتی با
شد که نقطة عطفی در سینمای ایتالیا محسوب می شود.
دسیکا از کارگردانان معتبری بود که تا دهة 1950 یعنی پایان کار نئورئالیسم در این جنبش کار کرد. او از اواخر دهة1930
فیلم سازی را با یک سلسله کمدی سنّتی طبقة متوسّط آغاز کرد ، اما خیلی زود
جذب موجی شد که سینمای ایتالیا را در می نوردید ، یعنی نوع جدیدی از واقع
گرایی که آن را نئورئالیسم می نامیدند.
زاواتینی و دسیکا نخستین تجربه نئورئالیستی خود را در سال 1946 و با فیلم واکسی ارائه کردند ، اما دزد دوچرخه اوج سینمای نئورئالیستی دسیکا و زاواتینی ، و تابلویی زنده از اوضاع واحوال خاصّ ایتالیا ی بعد از جنگ بود. این فیلم بیش از واکسی
مورد تحسین جهانی قرارگرفت ، چنان که برخی از منتقدان آن را مهم ترین فیلم
پس از جنگ دانستند. زواتینی فیلم نامه را بر اساس رمانی از لوئیجی بارتولینی نوشت و دیدگاه خاص نئورئالیستی اش را به آن تزریق کرد.
بعد
از جنگ ، بیکاری در شهرهای ایتالیا به اوج خود رسیده بود و به یکی از مهم
ترین معضلات اجتماعی تبدیل شده بود و در این شرایط ، رمان بارتولینی به خوبی تصویر گر این فضا و موقعیت بود. دزد دوچرخه با انبوه بیکارانی که برای به دست آوردن شغل لحظه شماری می کنند ، شروع می شود ، که آنتونیوریچی
نیز یکی از آنهاست. درادامه که آنتونیو ، کاری ساده و بی اهمیّت پیدا می
کند ، هر لحظه ترس آن را دارد که این کار را از دست بدهد و سرانجام هم
کارش در معرض خطر قرار می گیرد و تلاش او برای نگه داری شغلش به دزد شدنش
منتهی می شود. کاری که ممکن است دیر یا زود همة بیکاران به آن دست بزنند.
در واقع سراسر فیلم مملو از اشارات و نکات دقیقی است که همگی سعی دارند
زوایای پنهان بیکاری ، قربانیان آن و نارسایی نظام اجتماعی را نشان دهند.
نکتة
مهم دیگری که در فیلم وجود دارد ، همراهی پسر آنتونیو ( برونو ) با او
درجریان جستجوست. او همچون ناظری است که فقر، زشتی ها و مشکلات اقتصادی ،
اجتماعی جامعه ای را که در آن زندگی می کند ، می بیند و به ویژه جایگاه
پدرش را ، که تنها حقارت و تنهایی نصیبش شده است و در انتقام گرفتن از
جامعه ای که او را به این مرحله رسانده نیز ، ناموفق است. برونو در انتها
با چشمان گریان همراه پدرش به راه می افتد در حالی که به نظر می رسد سراسر
وجودش را خشم فرا گرفته.
این فیلم ، موفقیّتی جهانی به دست آورد و علاوه بر تجلیل های فراوان ، جایزة اسکار سال 1949 را به عنوان بهترین فیلم خارجی
نیز به دست آورد. روایت سرگردانی قهرمان داستان در سطح گسترده ای مورد
تقلید کارگردان های دیگری قرار گرفت. حتّی یک کمپانی آمریکایی پیشنهاد کرد
که دسیکا و زاواتینی همین فیلم را مجدّداً در هالیوود بسازند ، اما آنها
قبول نکردند ، زیرا واقعیّت این است که تمام قدرت دسیکا در بازسازی و
تجسّم ایتالیای بعد از جنگ بود ، ایتالیای بی کار ، درمانده و فقیر و مردم
مضطرب ، مأیوس و غمگین. هنر پیشة این فیلم یک فرد عادّی و یک کارگر معمولی
بود که قبل از فیلم برداری خود مزّة بیکاری را چشیده بود و بعد از پایان
فیلم هم باز بیکار ماند. به این ترتیب چگونه ممکن بود این فضا و آن آدم ها
را در شهر مرفّه و لوکسی چون هالیوود و به کمک دکور و گریم مجسّم کرد.
این
فیلم همه مولفه های سینمای نئورئالیستی را داشت ، از جمله بهره گیری از
مکان های واقعی ، استفاده از هنرپیشه های غیر حرفه ای ، ماجرایی اجتماعی و
تاثیر گذار و ... . این فیلم به حق یکی از مهم ترین فیلم های نئورئالیستی و یکی بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایتالیا است.
چزاره
زاواتینی مردی است خجالتی؟ مهم نیست به هر حال راه خودش را پیدا کرده است
و سوال اینجاست که نئورئالیسم را روسلینی آغازید یا دسیکا یا اگر از من
بپرسید؟ (یا) اگر از من می پرسیدید قبلتر اعتبار هر چیز خوبی در این جریان
را به طریقی میرساندم به ویسکونتی، چه آنچه از شعور باید سراغ گرفت در
فیلمهای به گفتهای نئورئالیستی لوکینو ویسکونتی خود داد میزنند. بماند،
وقتی چرخش چزاره زاواتینی بین چهرههای سینمای باحال ایتالیا را میبینی
حتما برایت سوال میشود که سینمای ایتالیا روی دستهای چزاره میچرخد؟ به
هر حال گمان میرود چزاره شخصیتی خجالتی باشد و شاید همین خلاء ِ
نمیدانم چه باعث شده باشد که جدای از همکاریهای نوشتاری با بزرگان بیشتر
در پهلوی دسیکا مشاهده بشود. بیشتر از بیست فیلم که چزاره نوشته است و
ویتوریو ساخته است. چرا چزاره خودش فیلمی نساخت؟ این سوال را نمیپرسیدم
اگر آنتونیونی آن همکار یک عمرش بود، نه دسیکا، ولی در کنار دسیکا این
سوال باید نمود پیدا کند. دسیکا خود بازیگر است، اسکار میگیرد مثل آن یکی
که نامش فلینی باشد، نقشها را برای بازیگرها بازی میکند، آنتونیونی
مینشیند کناری و حرفی هم اگر لازم نباشد نمیزند، ولی آنتونیونی هم
خجالتی است و نتیجهاش میشود اینکه در فیلمهایش بازیگرهای کلفت ایفای
نقش میکنند -جبران خلا در جهتی دیگر. نئورئالیسم هر چه مفید بوده باشد
فقط یک جاروجنجال بوده است، چه آنکه قبلتر رنوار همهی آنچه را میکرد که
برای فیلمسازی استودیویی غریب بود. بماند که ویسکونتی دستیار رنوار بود و
از همینجا هم شده اگر از من بپرسید باز هم نقطهی شروع نئورئالیسم را
ویسکونتی به حساب خواهم آورد. ولی باز هم نئورئالیسم ایتالیا میشود همان
به تصویر کشیدن بدبختیهای نادیدنی برای لذت بردن ِ آدمهای خوشببخت! با
این حال نئورئالیستها پا از این بهرهکشی فراتر گذاشتند و خیال خوشبختها
را رها نکردند و جاهایی اگر لازم بود کودکی بدبخت را از ارتفاع به زمین
کوبیدند تا بمیرد و قهرمانیاش سرانجامی نداشته باشد ( یک تم تکراری لذت
حیاتی برا خوشبختها همان قهرمانی است که از دل سختیها و رنجها بیرون
آمده است.) نئورئالیسم قبل از آن که پول ساز شود بود، به هیچ وجه من آن را
آوان-گارد نخواهم دانست، یک اتفاق بود از آن نوع که دیر یا زود خواهد
افتاد، فقط کسی باید ریسکش را میکرد و قدم میگداشت در راهش. برای همین
است که که باید بعدتر کسی پیدا میشد تا جملهای را به کار برد که دیر یا
زود به کار برده میشد: نئورئالیسم مرده است. عبارتی مسخره که باید گوینده
اش را هر که باشد فردی سودجو دانست. آنها که خودشان فکری شدند که با حرفژ
هاشان جریانی ساختهشده است با حرفهاشان نیز خیالی شدند که نوزادشان مرده
است. ولی توهمی بود که خود را در مراسم زایمان متصور شده بودند. مردن
نئورئالیسم تنها ترجمهی لفظی این عبارت بود که دیگر پولساز نیست. وگرنه
زنده ماند؛ البته چیزی منظورم است که همچنین اسمی نداشته است هیچ وقت.
همان چیزی که روی دستهای رنوار، بلاستی، ویسکونتی، روسلینی، دسیکا و هم
آنتونیونی و حتی فلینی و غیرواقعگرا بودنش در کلمه و اینها پرداخته شد.
اومبرتو سالی ساختهشد که ابن جریان شروع میکرد به افول، یعنی چی؟ شاید
مدت زیادی از جنگ گذشته بود و از بدبختی عینی مردم کمتر شده بود و شاید
دیگر مردم عادی به خاطر چندرغاز به صورت گلهای در این فیلمها سیاه لشکر
نمیشدند تا فیلمسازها با هزینهی کم سود زیاد ببرند. (البته آدم گاهی شک
میکند، مثلا به دختر بازیگر اومبرتو به صورت اتفاقی پول خوبی میدهند،
ولی خب در مقایسه با "معجزه در میلان" فیلم کلا خیلی بازیگر ندارد.) شاید
ایتالیاییها دست کم فکر کردند آنقدرها وضعشان خراب نیست (یا نباید باشد)
یا خسته شدند از بس از بدبختی مردم لذت بردند (به هر حال برای گذراندن وقت
به نحو احسن به سینما میرفتند و در کنار این فیلمها میشد فیلمهای
خوشحال و خوشنگر آمریکایی دید) چیزیچیزی که واضح است پول است که این
جریان را پیش کشید و جلو برد و وقتی هم که دید سودی در کار نیست خیال کرد
مرده است. تا جایی که یادم مانده در بین این فیلمهایی که با اسم این
جریان صداشان میکنند از همه بیشتر "زمین میلرزد" ِ ویسکونتی را دوست
داشتهام و با این حال به خیالم مهمترین چهرهی این جریان همین چزاره
زاواتینی است. ( پس چارلی چاپلین چی؟ خب آن دیگری جریان درآمدی خاصی دیگر
دارد، با هم قاطی شان نکن! دزد دوچرخه را ببین که آن هم به گونهای
میفروشد. عجب است. نامش چیست این کار؟)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:5  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
دیدن هارمونی های ورک مایستر شاهکار بزرگ کارگردان مجاری - بلا تار
- یک تجربه ی ناب دیداری است . اثری بزرگ که زیبائی شناسی معمول سینما را
به چالش می کشد چیزی که شاید در طول تاریخ سینما کم تر کسانی موفق به آن
شدند و پرسش های جدیدی را در مقابل مسیری که سینما در پیش گرفته است قرار
می دهد . سینمای ناب بلا تار که در آن عناصر فرمیک خود سینما اعم از رنگ ،
تدوین و حتا بازی ها آگاهانه حذف می شوند تا سمفونی هارمونیک سیاه و سفید
و فضاسازی اسرار آمیزی بماند که به مفهوم پیدایشی سینما جان تازه ای می
بخشد . مفهوم پیدایشی ای که به ابتدای سینما برمی گردد یعنی همان تعبیر "
مردی با دوربین فیلمبرداری اش " روزگاری که قصه عنصر مهمی برای سینما نبود
و من اسم این سینما را قصه گریز نمی گذارم که با وجود اعتقاد به همچین
واژه ای ما قائل به قصه ای می شویم که نفی اش می کنیم نه! این سینما ،
سینمای نیستی گرایی است که انگار همه چیزش نوید نیستی می دهند و وعده ی
بازگشت به لذت نابی که پدرانمان با اولین تصاویر روی پرده احساسش کردند.
که هیچ چیز در ذهن مخاطب اتفاق نمی افتد فقط حس بینایی است و تصویر روی
پرده با ضرب آهنگی پر حوصله که انگار برخلاف فیلم های این روز ها که تلاشی
است برای پیش روی در زمان ، به صلیب چوبینی می ماند که زمان را به صلابه
می کشد.
باور کردنی نیست که هارمونی های ورک مایستر اقتباسی باشد از رمان "
مالیخولیای مقاومت " چگونه می توان فلیمی که به جرات کم تر از بیست خط
دیالوگ دارد را اقتباس بدانیم . هارمونی های ورک مایستر برداشت بلند
پروازانه ای است از این قرائت پدیدارشناسانه از رمان که " رمان نویسان کل
رمان را برای یک خط اصلی آن می نویسند " چیزی که این جا سقوط است ، نیستی
است یا به تعبیر من " بی هیچی" . دو ساعت و نیم
همراه با دوربین بلا تار و شخصیت های فیلمش داخل یک اتمسفر هیچ و پوچ حرکت
می کنیم از سایه به روشن و از سایه روشن به تیرگی و از تیرگی محض به تیرگی
کدر . در این جا ما در خلسه ی عجیب غریبی در فضای فیلم غوطه وریم فضایی که
بیش از هر وقتی کش دار بودن زمان را یادآورمان می شود و مخاطبی که انگار
زمان از او پیشی گرفته و حالا در یک بی زمانی مطلق سکر آور در شهر سردی
مالیخولیا وار در دل مجارستان دل مرده قدم می زند. بله ! تمام تلاش بلا
تار در این اثر صرف فضا سازی شده ، فضا سازی ای که تداعی گر ابتدای سینما
است و معرف اکسپرسیونیسم پست مدرن . مگر نه این که اکسپرسیونیسم مدرن خود
را در نوآر بازنمایی کرد ولی این جا نه تنها اصلن با نوآر سروکار نداریم
بلکه با چیزی فراتر از سینما طرفیم ، این اثر عظیم به یک کانسپچوآل آرتی
می ماند که دیگر نمی توان با اصول زیباشناسانه ی سینما تحلیلش کرد . بازی واکنش بازیگر
است به کنش موقعیت . اتفاقی که در این جا می افتد " بی کنشی " است . نماها
یا در لانگ شات می گذرند یا کلوزآپ ، کم تر مدیومی برای عرض اندام بازیگر
اتفاق می افتد و این همان بازی های حداقلی است در هارمونی های ورک مایستر
. در لانگ شات ها که عمومن حرکت شخصیت ها ( بیشتر از پشت که اتفاقن در این
حالت دوربین در مکاشفانه ترین حالت خود قرار می گیرد چیزی که امسال در کشتی گیر
دارونوفسکی هم اتفاق افتاد ولی متاسفانه خیلی بهش اهمیت داده نشد ) را می
بینیم و در کلوزآپ هم که با حالات صورت طرفیم و این همان حداقل بازی ای
است که می توان برای این اثر متصور شد . فیلم 145 دقیقه ای
بلا تار تنها از حدود 30 سکانس تشکیل شده که بیشتر این سکانس ها هم پلان
– سکانس هستند . پلان – سکانس هایی که در آن دوربین به مثابه ی موجودی
زنده و هشیار نماد قوه ی تخیل مولف پشت دوربین و قوه ی بینایی و زیبایی
گرای مخاطبش است . تا جایی که بلا تار با حذف تمام اصول خارج صحنه ای
سینما سعی در از بین بردن مرز میان مخاطب و مولف دارد .
نام فیلم – هارمونی
های ورک مایستر – بیش تر از این که به محتوا و مضمون فیلم اشاره داشته
باشد نشان دهنده ی سبک فیلمساز در پیش برد فضاسازی ها و دکوپاژهای ویران
کننده اش است . به طوری که هارمونی در نور و حرکت و ریتم مهم ترین شاخصه
های سبک بصری فیلمساز در طراحی فضای دلخواهش است .
سومین
نشست معرفی سینمای نئورئالیسم ایتالیا ، از سوی کانون ایرانیان
دانشآموخته در ایتالیا و با همكاري بخش فرهنگي سفارت ايتاليا و
فيلمخانهي ملي ايتاليا ، با سخنرانی کامران شیردل دربارهی سینمای
نئورئالیسم و نمایش فیلم «واکسی» ساختهی ویتوریو دسیکا ، دوشنبه سوم
ارديبهشتماه در تالار بتهوون خانهی هنرمندان ایران برگزار شد. در
آغاز این نشست ، كامران شيردل به معرفی ویتوریو دسیکا پرداخت:«ما به
چهرهي نازنين و فوقالعادهاي ميپردازیم به اسم ویتوریو دسیکا. دسیکا
از شخصیتهای بزرگ سازنده و از ستونهای معتبر سینمای ایتالیا است و
ناماش جادوانه در تاریخ سینمای ایتالیا و جهان ثبت شده است. زندگی
دسیکا مترادف با تاریخ سینمای نوین ایتالیا است ، یعنی از جنگ جهانی دوم
به بعد. هر چند که دسیکا قبل از 1946 سالهای سال در متن سینمای ایتالیا
فعال بود. این فعالیت دو وجه دارد که تا آخر عمر دسیکا ادامه پیدا کرده.
یکی وجه بازیگری است. دسیکا به عنوان بازیگر حتی صاحب یک مکتب و یک روش و
منش خاص است. وجه دیگر کارگردانی است؛ کارگردان برجستهای که از سینمای
فاشیزم شروع کرد و بعد از 1945 که جنگ به پایان رسید و نهضت نئورئالیستی
آغاز شد، دومین شخصیت برجسته و بزرگ ایتالیایی بود که دست به سازندگی در
زمینهی رئالیسم و نئورئالیسم زد. دسیکا در 1906 متولد شد و به دلیل
فیزیک و چهرهی زیباییاش از سن هفده سالگی مورد توجه کارگردانها و تهیه
کنندههای تئاتر قرار گرفت و وارد کار بازیگری شد. دسیکای هفده ساله
وارد گروه تئاتری شد به سرپرستی یک خانم روس مهاجر به نام خانم تاتیانا
پاولوا که به ایتالیا آمده بود و پایهی یک حرکت بزرگ تئاتری را در
ایتالیا ریخت. دسیکا به دلیل استعداد خاصاش و نیز زیبایی مردانهاش به
عنوان یکی از جوان اولهای تئاتر آن زمان ایتالیا مطرح شد. نوع تئاتری که
دسیکا در آن کار میکرد فقط تئاتر کلاسیک یا روشنفکرانه نیست. یکی از
ویژگیهای دسیکا این بود که صدای خوبی داشت و خوب میرقصید و به یکی از
مهرههای اصلی نوعی از نمایش در ایتالیا تبدیل شد که همان نمایشهای شاد و
مردمی است. دسیکا از یک خانواده بسیار فقیر و ساده بود . مادرش اهل
منطقهای در حاشیهی رم ولی پدرش ناپلی و بسیار با استعداد و علاقهمند به
هنر بود و به دلیل تغییر مکانهای شغلیاش، دسیکا با استعداد خاصاش ضبط
خاطره میکرد، از رویدادها و لهجهها و گویشها و ویژگیهایی که ملت
ایتالیا را از سایر ملل جدا میکند.» شیردل در ادامهی سخناناش ضمن
اشاره به قدرت بازیگردانی دسیکا ، گفت:«از سال 1942 دسیکا سراغ کارگردانی
رفت. منتها چون ایتالیا هنوز زیر سلطهی فاشیزم بود کارهایاش در قالب
همان سینمای دکوراتیو تلفن سفید بود، سینمایی که مجاز بود کار کند و با
خیابانها کاری نداشت. چون قواعد و قوانین و سانسور کاملا فاشیستی حاکم
بود. با پیروز شدن متفقین بر آلمان هیتلری، نخستین چهرهی ناب که از دل
سینمای ایتالیا بیرون آمد روبرتو روسلینی بود که با «رم شهر بیدفاع»
حماسهای ایجاد کرد. دسیکا در آن زمان حدود چهل سال داشت. در سال 1946
دسیکا به همراه گروهی از دوستاناش به خصوص چزاره زاواتینی
(فیلمنامهنویس) ، فیلمهای ناباش را در زمینهی نئورئالیسم متولد کرد که
واکسی نخستین آنها است.» وی دربارهی ویژهگی آثار دسیکا گفت:«مبنای
آثار نئورئالیستی را تحقیقات و دانش و بینش و تجارب مستند و ملموس
کارگردانان آن دوران تشکیل میداد. با فروپاشی دیوارهای استودیوهای
ایتالیا به دلیل جنگ و به دلیل نبوغ کارگردانهایی از این دست، دوربین از
آن محفظههای تلفن سفید بیرون آمد و به کوچه و خیابان سرایت کرد ، زندگی
مردم عادی جلوی دوربین آمد و اشرافیت پوچ و توخالی زمان موسلینی و دورهی
سلطنتی ایتالیا از بین رفت. نکتهای که میشود در مورد واکسی یا آثار
کارگردانهای دوران نئورئالیسم و بعد از آن اشاره کرد، بافت منسجم و بسیار
موفقی است که بین بازی هنرپیشههای حرفهای و آدمهایی که از کوچه و بازار
جلوی دوربین آمدهاند میبینیم. البته ایتالیاییها میگویند ما
خودمان از دورهی نئورئالیسممان به عنوان یک حرکت و مکتب تاریخی درس
نگرفتیم. الان سینمای ایتالیا دورهی رکود خود را طی میکند. اما سینمای
ایران از دل این همه تجربه درس گرفت و امروز به درستی ادامهدهنده و
میراثدار موفقیت و نبوغ و عظمتی است که سینمای ایتالیا داشت ولی به دلایل
اقتصادی و سیاسی فراوان به ویژه به دلیل حضور سینمای آمریکا و فشار
اقتصادی آمریکا و به دلیل حضور پروژهی مارشال _ که به اروپا منتقل شد تا
به قولی اروپای شکستخورده و به زانو درآمده را از زیر بار مصایب برهاند _
مانع شدند که بعضی از کارها در سینمای ایتالیا انجام شود و خیلی زود حرکت
نئورئالیسم را بستند. نئورئالیسم علیرغم اینکه که یک مکتب فرهیخته و
بینظیر در ایتالیا است ولی به دلیل همین مساله بیش از 4 یا 5 سال دوام
نیاورد و سقوط کرد. یکی از این سقوطها شامل خود آقای دسیکا میشود
که بعد از «اومبرتودی» که اوج خلوص سینمای نئورئالیستی است ، مجبور میشود
براساس یک قصهی ایتالیایی و به دور از چزاره زاواتینی، با نویسندهای به
نام ترومن کاپوته برای هالیوود فیلمی بسازد که از دسیکا در آن خبری نیست
و از آن جا افت و شکست سینمای نئورئالیسم ایتالیا آغاز میشود. دسیکا
بر خلاف نامهای بزرگ آنزمان مانند ارسن ولز در آمریکا یا حتی لوکینو
ویسکونتی در ایتالیا به دلیل اینکه شکلگیری آثارش مردمی است شکل
برخوردش با سینمای ایتالیا یک فرم کلاسیک و فاخر نیست و زبان سینماییاش
مانند روسلینی یکزبان پویا و تکنیکی نیست. دسیکا همچنین بر خلاف روسلینی
نظریهپرداز نیست.»
شیردل در پایان سخناناش از زندهیاد حسین سرشار
و مرتضی حنانه که نقش موثری در معرفی فیلمسازان مطرح ایتالیایی در ایران
داشتهاند ، یاد کرد و پس از سخنان وی فیلم «واکسی» و نیز یک فصل از فیلم
«طلای ناپل» از ساختههای ویتوریو دسیکا به نمایش درآمد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:0  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
ماریو ناسچیمبنه
ماریو ناسچیمبنه یکی از شناخته شده ترین
آهنگسازان ایتالیایی موسیقی متن فیلم در قرن بیستم است. او در طی شش دهه
از فعالیتش چندین جایزه را برای مضامین نوآورانه در سبک آهنگسازیش به دست
آورد. وی در طول زندگی حرفه ای خود موسیقی متن بیش از 150 فیلم را ساخته
است. او متولد 28 نوامبر 1913 در شهر میلان ایتالیاست. نامبرده در 6
ژانویه 2002 در شهر رم چشم از جهان فرو بست. این آهنگساز فقید تنظیم و
هدایت ارکستر را تحت تعلیم "جوزپه وردی" در هنرستان موسیقی میلان فراگرفت
و پس از فارغ التحصیلی، چندین قطعه ی موسیقی مجلسی و باله نوشت.
وی برای نوشتن موسیقی متن فیلم "L' amore canta" (آهنگ عشق) ، در سال 1941 توسط ماریا فردیناندو پاگیولی( کارگردان) مأموریت یافت. موفقیت
این فیلم موزیکال درهای یک حرفه ی کاملا جدید را به روی او باز نمود به
طوریکه پیش از او آهنگسازان چندانی وجود نداشتند که منحصرا بر روی ساخت
موسیقی برای پرده ی نقره ای سینما متمرکز شوند. وی به ویژه برای گنجاندن
ابزار غیر ارکسترال مانند زنبورک، سازدهنی و نویزهای روزمره(مثل تیک تاک
ساعت، صدای زنگ دوچرخه و صدای ماشین تایپ در فیلم " رم ساعت 11" ساخته
جوزپه دسانتیس در سال 1952) که با هدف تأکید بر روی برخی از صحنه های فیلم
صورت پذیرفته بود مورد تقدیر قرار گرفت. پس از جنگ جهانی دوم وی مشارکت
هنری خود را با برخی از کارگردانان مشهور ایتالیایی همچون "جوزپه دسانتیس"
و "روبرتو روسلینی" گسترش داد. کار او در آمریکا زمانی که وی برای ساخت
موسیقی فیلم های مشهوری همچون "کنتس پابرهنه" به کارگردانی "جوزف ال
مکینویچ" در سال 1954،" اسکندر کبیر" به کارگردانی "رابرت راسن" در سال
1956 و "سلیمان و ملکه سبا" به کارگردانی کینگ ویدور در سال 1959 به
هالیوود فراخوانده شد مورد تحسین واقع نشد. ماریو ناسچیمبنه در طول
زندگی حرفه ای خود سه جایزه بهترین موسیقی فیلم Nastro d'Argento"" را
برای فیلم های "رم ساعت 11" (1952)، "تابستان خشن"(1960) و فیلم
Pronto...c'è una certa Giuliana per te""(1990) دریافت نمود. او همچنین
برای فیلم "دلفین های آبی" در سال 1990 نامزد دریافت جایزه David di
Donatello شد هرچند موفق به کسب جایزه نشد. او در سال 1991 برای
دستاوردهای یک عمر فعالیت در موسیقی فیلم مفتخر به دریافت جایزه David di
Donatello گردید.
برخی از موسیقی فیلم های برگزیده او عبارتند از:
شب شمارش سالها اتاق طبقه بالا یک میلیون سال قبل از میلاد وایکینگ ها آمریکایی آرام بوی راز تابستان خشن L'amore in città رم ساعت 11 هنگامی که دایناسورها بر زمین حکومت می کردند کنتس پابرهنه اسکندر بزرگ وداع با اسلحه پسران و معشوقه ها باراباس
تابستان هند
انیو موریکونه
انیو موریکونه (به ایتالیایی: Ennio
Morricone) (زادهٔ ۱۰ نوامبر سال ۱۹۲۸ در رم، ایتالیا) آهنگسازی است که
عمده شهرتش بهخاطر تصنیف موسیقی فیلمهای سینمایی میباشد. درابتدا او
قصد داشت که به ساختن موسیقی کلاسیک مدرن بپردازد اما این ایده با پیش
آمدی، تغییر کرد. موریکونه برای تنظیم ترانههای پاپ ایتالیایی دعوت شد که
در آن زمان هیچ آشنایی با آن نداشت. یکی از آثار بسیار موفق او در این
زمینه ترانه (Se telefonando 1966) با اجرای مینا Mina (زاده ۱۹۴۰ -
خواننده ایتالیایی) است که هنوز هم از جمله ترانههای بسیار محبوب ایتالیا
به شمار میرود. او برای بیش از ۵۰۰ فیلم سینمایی و تلویزیونی آهنگ ساخته
است از جمله ۳۰ فیلم وسترن که بیشتر شهرت او به این فیلمها برمیگردد. سبک
متنوع او در آهنگسازی برای گونه (ژانر)های مختلف سینمایی برای نمونه
وسترنهای اسپاگتی، خوب، بد، زشت (سرجیو لئونه ۱۹۶۶) روزی روزگاری غرب
(سرجیو لئونه ۱۹۶۸) و در سالهای اخیر موسیقی بسیار استقبال شده فیلمهای
مأموریت مذهبی (رولند جاف ۱۹۸۶)، تسخیرناپذیران (برایان دیپالما ۱۹۸۷)،
سینما پارادیزو (جوزپه تورناتوره ۱۹۸۸)،لولیتا (آدریان لی ۱۹۹۷) نشانگر
استعداد و توانایی او است. او همچنین لقب دن ساویو را نیز داراست.
موسیقی فیلمها
به خاطر یک مشت دلار ۱۹۶۴
به خاطر چند دلار بیشتر ۱۹۶۵
خوب، بد، زشت ۱۹۶۶
روزی روزگاری در آمریکا ۱۹۸۴
روزی روزگاری در غرب ۱۹۸۶
سینما پارادیزو ۱۹۸۸
یک تشریفات ساده ۱۹۹۴
لولیتا ۱۹۹۷
افسانه ۱۹۰۰ ۱۹۹۸
مالنا ۲۰۰۰
تسخیر ناپذیران
نام من هیچکس
ضایعات جنگ
نمونه هایی از کارهای ایشان. دانلود کنید و لذت ببرید.
کارگردان :ویتوریو دسیکا. فیلم نامه نویس :چزاره زاواتینی ، بر اساس داستانی از لوئیجی بارتولینی. مدیر فیلم برداری :کارلو مونتوری. تدوین گر :اِرالدو دا روما. آهنگ ساز :الساندرو سیکوگنینی. تهیّه کننده :ویتوریو دسیکا. بازیگران : لامبرتو ماگیورانی ، اِنزو استایولا ، لیانِلّا کارِل ، ویتوریو آنتونوچی و …
خلاصه داستان
W:85% دزد دو چرخه ، درباره کارگر بی کاری به نام آنتونیو ریچی
است که بعد از مدّت ها بی کاری ، شغلی به عنوان چسبانندة آگهی های دیواری
به دست می آورد ، امّا لازمة داشتن این شغل ، داشتن یک دوچرخه است. آنها
دوچرخه ای داشته اند که برای گذران زندگی اکنون به گرو رفته ، به زحمت آن
را از گرو در می آورند. در اوّلین روز کار ، هنگامی که آنتونیو
سرگرم کار است ، دوچرخه اش توسّط جوانی دزدیده می شود. آنتونیو ، درمانده
، از بیم آن که مبادا بدون دوچرخه کارش را از دست بدهد با پسر کوچکش ، برونو ، جستجویی را در خیابان های رم آغاز می کند. بعد
از آن همه تلاش ، سرانجام دزد را می یابند. دزد جوان غش می کند و مردم محل
، دور او را می گیرند و به آنتونیو به خاطر تهمتش اعتراض می کنند. آنتونیو
عاجز از اثبات اتّهام ، پسر جوان را رها می کند و با پسرش به راه خود می
روند. آن ها در بازگشت ، دوچرخة بی صاحبی می بینند. آنتونیو سعی می کند
دوچرخه را بدزدد ، امّا صاحب دوچرخه سرمی رسد. آنتونیو جلوی چشمان معصوم و
وحشت زدة پسرش مورد ضرب و شتم مردم قرار می گیرد ، امّا سرانجام به ملاحظة
پسرش ، او را به پلیس تحویل نمی دهند و او را با همان حالت درماندگی
رهایش می کنند.
درباره فیلم
چزاره زاواتینی( Cesare Zavattini ) در مقام فیلم نامه نویس و ویتوریو دسیکا( Vittorio De Sica ) در مقام کارگردان ، درعمدة آثارشان با یکدیگر همکار بودند. همکاری این زوج هنری بسیار موفقیّت آمیز بود و آن ها در دوران اوج نئورئالیسم در ایتالیا ، با هم بر قلّة افتخار بودند.
زاواتینی مدت درازی روزنامه نگار
بود و این حرفه به او کمک کرد که جامعة خود و مردمان آن را بهتر بشناسد و
با دردهای گریبان گیر توده ها بیشتر آشنا شود. فیلم نامه های نئورئالیستی
زاواتینی آکنده از صراحت ، خشونت و صداقت بود و محتوای آن ها را بیشتر
حقایق تلخ و سخت زندگی مردمی تشکیل می داد که هرگز مدافعی نداشته اند و
ناگزیر انتقاد اجتماعی تندی در تمام این آثار مستتر است. زاواتینی موفّق
شد اندیشة خود را برای مدّتی به تحقّق برساند و جزء پایه گذاران نهضتی با
شد که نقطة عطفی در سینمای ایتالیا محسوب می شود.
دسیکا از کارگردانان معتبری بود که تا دهة 1950 یعنی پایان کار نئورئالیسم در این جنبش کار کرد. او از اواخر دهة1930
فیلم سازی را با یک سلسله کمدی سنّتی طبقة متوسّط آغاز کرد ، اما خیلی زود
جذب موجی شد که سینمای ایتالیا را در می نوردید ، یعنی نوع جدیدی از واقع
گرایی که آن را نئورئالیسم می نامیدند.
زاواتینی و دسیکا نخستین تجربه نئورئالیستی خود را در سال 1946 و با فیلم واکسی ارائه کردند ، اما دزد دوچرخه اوج سینمای نئورئالیستی دسیکا و زاواتینی ، و تابلویی زنده از اوضاع واحوال خاصّ ایتالیا ی بعد از جنگ بود. این فیلم بیش از واکسی
مورد تحسین جهانی قرارگرفت ، چنان که برخی از منتقدان آن را مهم ترین فیلم
پس از جنگ دانستند. زواتینی فیلم نامه را بر اساس رمانی از لوئیجی بارتولینی نوشت و دیدگاه خاص نئورئالیستی اش را به آن تزریق کرد.
بعد
از جنگ ، بیکاری در شهرهای ایتالیا به اوج خود رسیده بود و به یکی از مهم
ترین معضلات اجتماعی تبدیل شده بود و در این شرایط ، رمان بارتولینی به خوبی تصویر گر این فضا و موقعیت بود. دزد دوچرخه با انبوه بیکارانی که برای به دست آوردن شغل لحظه شماری می کنند ، شروع می شود ، که آنتونیوریچی
نیز یکی از آنهاست. درادامه که آنتونیو ، کاری ساده و بی اهمیّت پیدا می
کند ، هر لحظه ترس آن را دارد که این کار را از دست بدهد و سرانجام هم
کارش در معرض خطر قرار می گیرد و تلاش او برای نگه داری شغلش به دزد شدنش
منتهی می شود. کاری که ممکن است دیر یا زود همة بیکاران به آن دست بزنند.
در واقع سراسر فیلم مملو از اشارات و نکات دقیقی است که همگی سعی دارند
زوایای پنهان بیکاری ، قربانیان آن و نارسایی نظام اجتماعی را نشان دهند.
نکتة
مهم دیگری که در فیلم وجود دارد ، همراهی پسر آنتونیو ( برونو ) با او
درجریان جستجوست. او همچون ناظری است که فقر، زشتی ها و مشکلات اقتصادی ،
اجتماعی جامعه ای را که در آن زندگی می کند ، می بیند و به ویژه جایگاه
پدرش را ، که تنها حقارت و تنهایی نصیبش شده است و در انتقام گرفتن از
جامعه ای که او را به این مرحله رسانده نیز ، ناموفق است. برونو در انتها
با چشمان گریان همراه پدرش به راه می افتد در حالی که به نظر می رسد سراسر
وجودش را خشم فرا گرفته.
این فیلم ، موفقیّتی جهانی به دست آورد و علاوه بر تجلیل های فراوان ، جایزة اسکار سال 1949 را به عنوان بهترین فیلم خارجی
نیز به دست آورد. روایت سرگردانی قهرمان داستان در سطح گسترده ای مورد
تقلید کارگردان های دیگری قرار گرفت. حتّی یک کمپانی آمریکایی پیشنهاد کرد
که دسیکا و زاواتینی همین فیلم را مجدّداً در هالیوود بسازند ، اما آنها
قبول نکردند ، زیرا واقعیّت این است که تمام قدرت دسیکا در بازسازی و
تجسّم ایتالیای بعد از جنگ بود ، ایتالیای بی کار ، درمانده و فقیر و مردم
مضطرب ، مأیوس و غمگین. هنر پیشة این فیلم یک فرد عادّی و یک کارگر معمولی
بود که قبل از فیلم برداری خود مزّة بیکاری را چشیده بود و بعد از پایان
فیلم هم باز بیکار ماند. به این ترتیب چگونه ممکن بود این فضا و آن آدم ها
را در شهر مرفّه و لوکسی چون هالیوود و به کمک دکور و گریم مجسّم کرد.
این
فیلم همه مولفه های سینمای نئورئالیستی را داشت ، از جمله بهره گیری از
مکان های واقعی ، استفاده از هنرپیشه های غیر حرفه ای ، ماجرایی اجتماعی و
تاثیر گذار و ... . این فیلم به حق یکی از مهم ترین فیلم های نئورئالیستی و یکی بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایتالیا است.
معمار سينمای
مدرن
بهادر کامل
ميكلآنجلوآنتونيوني
و آثارش
ميکل آنجلوآنتونيونی، 29/ سپتامبر/
1912 در فراري ايتاليا متولد شد. سال 1935 در رشته اقتصاد و تجارت
از دانشگان بولونيا فارغالتحصيل شد،وی علاوه بر تجربههايي که با
فيم 16 ميليمتري داشت، در روزنامه محلي ايلكوريرهپادانو
نقد فيلم مينوشت دربین سالهاي 39-1935 یعنی همان زمان که كارمند
بانك بود، تلاش كرد مستندي درباره بيمارستانهاي رواني بسازد كه
موفق نشد. در 1939 به رُم مهاجرت كرد تا سينما را به طور جدي دنبال
كند. در آن جا، نويسنده و منتقد مجلة معروف سينما- ارگان سينمائي
حزب فاشيست، به سردبيري ويتوريوموسوليني- شد.
آنتونيوني
در 1940 وارد «مركز تجربههاي سينمائي رُم» - مشهورترين مدرسه
سينمايي ايتاليا- شد و حدود دو سال در آن جا تحصيل و تجربه كرد و
سرانجام در سي سالگي امكان نخستين تجربه حرفهاي سينما را يافت كه
همكاري با روبرتوروسليني در نوشتن فيلمنامه خلبان باز
ميگردد (1942) بود. در همين سال در نوشتن فيلم نامه دولال
(فرانكو فولكينيوني) همكاري كرد و در همين فيلم، دستيار كارگردان
هم بود سپس به عنوان نماينده سينماي ايتاليا به فرانسه رفت و در
فيلم ميهمانان شب (مارس كارنه، 1942) كه محصول مشترك دو
كشور بود، دستياري كارگردان را به عهده گرفت.
كارگرداني نخستين فيلم كوتاهش
اهالي پو رادر 1943 آغاز كرد كه درباره ماهيگيران رودخانه
پو بود، اما تا سال 1947 نتوانست آن را كامل كند. با جوزپه
دسانتيس در نوشتن فيلمنامه شكار تراژيك (1947) همكاري
داشت و طي سه سال بعدي چند مستند كوتاه ساخت و با فليني هم
در فيلمنامه شيخ سفيد (1952) همكاري كرد.
آنتونيوني در 38 سالگي، سرانجام
اولين فيلم بلندش وقايع يك عشق (1950) را ساخت كه نشانهها
و عناصر سبك و پرداخت او كه در فيلمهاي ديگرش تكامل يافت، در آن
آشكار بود. در 1957 نيز دو نمايش با نامهاي رسوايي پنهان و
من و دوربين را روي صحنه برد. در طول دهه 1950، آنتونيوني
چهار فيلم ديگر ساخت: شكست خوردگان (1952)- خانم بدون
كامليا (1953)- رفيقهها (1955) و فرياد (1957)
. او هم چنين اپيزود قصد خودكشياز فيلم عشق در شهر،
(1953) را كارگردان كرد.
آنتونيوني در 1959 با فيلم ماجرا به
نخستين موفقيت بينالملياش دست يافت و جايزه ويژه هيأت داوران
جشنواره كن را دريافت كرد. اين فيلم، بلوغ زيبائي شناسي
يگانه او و هم چنين جلوة بارز تم مورد علاقه و سبك استفادهاش از
دوربين بود كه در دو فيلم بعدياش- شب (1960) و كسوف
(1962)- نيز ادامه يافت و سه گانة معروفاش شكل گرفت.
فيلم بعدي
-صحراي سرخ (1964)
- را كه نخستين
فيلمرنگياش
بود نيز ميتوان به نوعي پيوسته به اين سه فيلم، و مجموعه آن را يك
چهارگانه خواند. تم اصلي اين فيلمها، خلأ عاطفي انسان در جهان مدرن و جستجوي
عناصر طبيعي و مصنوعي جهان پيرامون
نيز براي القاي وضعيت روحي شخصيتها
و نمايش فشاري كه منجر به از خود
بيگانگي و اضطراب رواني ميگردد، در
فيلمهاي
آنتونيوني به كار گرفته ميشود.
بيهودهاش براي يافتن و رها كردن خويش در دنياي
ماشيني، و ناتواني خستهكننده در برقراري ارتباط با ديگران است.
نماهاي ثابت و طولاني او تا عمق درون شخصيتها نفوذ ميكند. سكون
اين نماها،
فشاري را كه زمانه برروح و روان و عاطفة انسانها چيره ميكند، نشان ميدهد و القا ميكند.
عناصر طبيعي و مصنوعي جهان پيرامون نيز براي القاي وضعيت روحي
شخصيتها و نمايش فشاري كه منجر به از خود بيگانگي و اضطراب رواني ميگردد، در فيلمهاي آنتونيوني به كار گرفته ميشود. فيلمهاي او
اغلب طرح مشخص و مرسوم و كلاسيك داستاني ندارد و ابهام روايت در
آنها، تقريباً به مرز راز ميرسد. او معمولاً برروي شخصيتهاي زن
آثارش متمركز ميشود و مردان، اغلب حكم كاتاليزور را دارند.
ماجرا،
هم چنين نخستين نقش آفريني مونيكاويتي به عنوان زن غير
متعارف آثار او،هم باعث جلب توجه تماشاگران بيشتري به فيلمهاي
آنتونيوني شدو هم به نظر ميرسد كه برانگيختگي عناصر عاطفي و
احساسي در فيلمهاي بعدي اش را ناشی شد.
مهارت آنتونيوني در كار با زمان و
فضا براي القاي دنياي دروني آدمها، در صحراي سرخ جلوة
ديگري يافت. اودر اين فيلم، حتي مكانهاي طبيعي فيلمبرداري را نيز
براي نمايش حالتهاي رواني شخصيتهايش رنگآميزي كرد. فيلم
بعدياش، آگرانديسمان (1966)، گسست قابل توجه او با
گذشتهاش بود: اين فيلم به زبان انگليسي در انگلستان ساخته شدو
شخصيت اصلياش يك مرد بود. پرداختِ
با روح و مهيجي داشت اما عناصر راز و ابهام هنوز در آن موج ميزد و
روابط بين آدمها، هم چنان نفساني و تيره بود.
آنتونيونی فيلم زابريسكي پوينت
را که ماجرای آن در غرب آمريكا ميگذشت،دز سال 1970 ساخت.او پس
از يك غيبت طولاني، بار ديگر با حرفه: خبرنگار (1975) به
سبك آشنايش در دهة 1960 و همان مشغلة ذهني- نااميدي، ناتواني و
احساس بيقراري و كسالت- بازگشت. راز اُبروالد را چهار سال
بعد( با استفاده از امكانات ويدئو و بر اساس نمايشنامة عقاب
دوسر اثر ژان كوكتو )براي تلويزيون ساخت، كه به عنوان اثري از
آنتونيوني قابل تشخيص نبود. در همين دهه مستندي دربارة چين ساخت.
با هويت يك زن (1982) بار ديگر به همان زمينههاي آشنايش
برگشت كه جايزه ويژه سيوپنجمين سالگر جشنواره كن را برايش
به ارمغان آورد. طي
دهه 1980 آنتونيوني كم كار و كم كارتر شد. سن بالا هم چنين دو سكته
كه در اوايل دهه 90 رخ داد، او را عملاً زمينگير كرد. فقط چند
فيلم كوتاه تبليغاتي، از جمله فيلمي براي كارخانه اتومبيلسازي
رنو، و مستندي درباره رم به مناسبت برگزاري مسابقات جامجهاني
فوتبال در ايتاليا (1990)
كه يك قسمت از مجموعه فيلمهايي بود كه چند
كارگردان نامدار سينماي ايتاليا دربارة شهرهاي كه مسابقهها در
آنها برگزار ميشد، ساخت.
اعتبار جهاني آنتونيوني هم چنان
ناشي از فيلمهاي او در نيمة اول دهه (1960) است؛ آثاري اصيل از
يكي از برجستهترين هنرمندان خلاق سالهاي پس از جنگ دوم جهاني.
تقريباً در همة فيلمهاي او، نماها برخلاف توقع تماشاگر و
قراردادهاي آشناي سينماي كلاسيك هاليوود عمل ميكنند. در بسياري از
فيلمهايش به نظر ميرسد كه شخصيتهاي اصلي، بازتابي از خود او
هستند؛ آدمهائي كه در كار خلق تصوير، داستان گويي و يا ساير اشكال
هنرياند (فيلمساز «خانم بدون كامليا»، معمار «ماجرا»، رمان نويس
«شب»، عكاس «آگرانديسمان»، گزارشگر تلويزيوني «حرفه: خبرنگار»،
نقاش «راز اُبروالد» و فيلم ساز «هويت يك زن».) اما اهميت خرفه اين
شخصيتها، تنها در روايت و داستان فيلمهاست، و نه تكنيك آنها.
در اين فيلمها، گويي هنرمندان در
جهاني گرفتار شدهاند كه بازتاباندن تصوير خودشان در آن ناممكن
است. هر چند فيلمهاي آنتونيوني، آثار «تجربي»- به آن معنا كه به
كارهاي هاليس فرامپتن، مايكل اسنو يا اندي وارهول
تقريباً در همة فيلمهاي او، نماها
برخلاف
توقع تماشاگر و قراردادهاي آشناي سينماي
كلاسيك هاليوود عمل ميكنند.
اطلاق ميشود- نيستند، اما شيوة روايت تخت (يا به تعبير رولان
بارت، «به طرز عجيبي مات») او باعث ميشود كه تماشاگر براي
دستيابي سريع به تداوم روايت، به مانع برخورد كند. به دليل همين
غرابت و پيچيدگر ساختار و روايت بود كه نخستين نمايش ماجرا در
جشنوارة كن جنجال آفريد. هر چند بعدها طي سه دهه (در
سالهاي: 82، 72، 1962) اين فيلم جزو ده فيلم انتخابي منتقدان در
رأي گيريهاي مجلة «سايت اندساند»
قرار گرفت.
آنتونيوني بارها گفته است كه
جنبههاي روايي و دراماتيك فيلمهايش- داستان گويي به شيوه ادبي-
هر چه زمان ميگذرد اهميتش كمتر شده تا جايي كه در زابريسكي
پوينت، حرفه: خبرنگار و راز اُبروالد به فقدان
كامل جلوههاي دراماتيك رسيده است. داستانهاي آنتونيوني، آغاز و
پايان كلاسيك و مشخص ندارد؛ با اين حال، او براي هر دو مرحله،
ايدههاي خاصي دارد. او خود در اين باره ميگويد: «داستانهاي
امروزي هميناند، بيآغاز و بيپايان، بدون گرههايي دراماتيك و
گرهگشائي. قواعد نمايشي قديمي، ديگر به كار نميآيند.»در ساختار
دايرهوار آثار آنتونيوني، شخصيتهاي تكرار شونده همواره به انتهاي
يك راه ميرسند. آن چه آثار آنتونيوني را در اساس از نئورئاليسم
جدا كرد، عدم توجه او به ارتباط شخصيتها و اجتماع است. او بيشتر
به فرديت و درون آدمهاو ارتباطشان با يكديگر ميپردازند و هم چنين
احساسهايي كه جهان پيرامون (جامعه) در آنها ايجاد ميكند. و اين
همان نكتهاي است كه برخي از منتقدان، به «رئاليسم دروني»
آثار آنتونيوني تعبير كردهاند.
كلام در فيلمهاي او، اطلاعات زيادي
دربارة روايت و داستان به تماشاگر نميدهد بلكه خبر از درون
آدمها ميدهد؛ آن هم به شيوهاي غير مستقيم.
بدین نحو
كلام و
صداي شخصيتها، همچون ساير صداهاي فيلمهايش، بيشتر جنبة آوايي و
زيباييشناسي صوتي دارد تا همان نقشي كه معمولاً كلام در فيلمهاي
كلاسيك برعهده ميگيرد. در بيشتر فيلمهاي او، جمعيت يا غايب است و
يا براي نمايش تنهائي شخصيتها در ميان جمع به كار ميرود. همچنين
در بيشتر فيلمها، مكانهاي عمومي تقريباً خالي، و القا كنندة
كيفيت خلأ است.
هر دو شكل استفاده از جمعيت و
مكانها در شب ديده ميشود- تقريباً به جز فيلم حرفه:
خبرنگار كه از معدود فيلمهاي آنتونيوني است كه در آن از آفتاب
داغ و فضاها و مكانهاي روشن و براق استفاده كرده است- نقطههاي
عطف آثار او، معمولاً در شب يا صبح زود رُخ ميدهد؛ بازهم مانند
شب، كه شبش آگاه كننده و هشدار دهنده است؛ و سحرگاهش معلوم
نيست كه يك پايان است يا يك آغاز.
فيلمشناسي:
به عنوان دستيار كارگردان:
1-دو خيانتكار: همچنين دستيار
كارگردان: انريكو فولكينيوني (1942)
2-مهمان شب: كارگردان: مارسل كارنه
(1942)
10-خودكشيهاي ناموفق (اپيزودي از
عشق در شهر): ايتاليا، 20 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني
بازيگران غيرحرفهاي (1953)
11-فيلم آزمايشي (اپيزود I Tri
Volti
) : ايتاليا، 33 دقيقه، رنگي، فيلمنامه: آنتونيوني، بازيگران: ثريا
اسفندياري، ايوانو داوولي، جورجو سانتارللي، پيروتوزي. (فيلم
آزمايشي از ثريا، ملكة سابق ايران، براي بازي در دو فيلم داستاني
كوتاه به كارگرداني مائودوبولونيني و ايندووينا)- (1965)
4-رفيقهها: ايتاليا- 104 دقيقه-
سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: والنتينا كورتز- ايون
فورنو- اتوره مازوري- گابريل فوزتي- محصول (1955) (اين فيلم براساس
نوشتهاي از: چزاره پاوزه ساخته شد. كه در جشنوارة سينمائي ونيز در
همان سال برندة شير نقرهاي شد.)
6-ماجرا: ايتاليا و فرانسه- 140
دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه آنتونيوني- بازيگران: گابريلدفرزتي-
مونيكا ويتي- له آماساري- دومينيك بلانشار- ونزوريچي (1960)- (اين
فيلم در همين سال جايزة ويژة هيأت داوران جشنوارة كن را دريافت
نمود).
7-شب: ايتاليا و فرانسه- 122 دقيقه-
سياه و سفيد- فيلمنامه آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران:
ژانمورو- مارچلوماستورياني- مونيكا ويتي- برناردويكي. (اين فيلم
در سال 1961 برندة خرس طلائي، از جشنوارة برلين شد).
8-كسوف: ايتاليا و فرانسه- 125
دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا-
بازيگران: مونيكاويتي- آلن دلون- فرانسيسكورابال- لوئيس سينيد
(1962) (اين فيلم در همان سال برندة جايزة ويژة هيأت داوران
جشنوارة كن شد).
10-آگراند بسمان: انگلستان- 112
دقيقه- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران: ونساردگريو-
ديويدهمينگز- سارامايلز- جين بركين- جان كاسل- پيتربودلز (1966)
(اين فيلم براساس رمان خوليوكورتازار ساخته شد و در سال 1967 برندة
نخل طلائي جشنوارة كن گرديد).
12-چين: ايتاليا- 128 دقيقه- رنگي (مستندي در باره
چين امروز. آنتونيوني در 1972 در پي دعوت چوئنلاي به چين سفر كرد،
پنج هفته در آن جا ماند. سيهزار متر ( m
30000) نگاتيو سوپر 16 بكار گرفت، يعني چيزي حدود 9 ساعت فيلم.)
13-حرفه: خبرنگار (كه در آمريكا با
نام مسافر به نمايش درآمد. (1974): ايتاليا، فرانسه، اسپانيا- 126
دقيقه- رنگي- فيلمنامه: مارك پپيلو. بازيگران: جك نيكلسون- ماريا
اشنايدر- جنيروناكر. (مارك پپيلو، برادر كلرپپيلو (همسر
برناردوبرتوچي) به عنوان همكار فيلمنامه نويس، چند اثر معتبر در
كارنامة كم ورقش دارد. وي براي فيلمنامة «آخرين امپراتور» ، اسكار
بهترين فيلمنامة اقتباسي را دريافت كرد،)
15-هويت يك زن: ايتاليا و فرانسه-
128 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: توماس ميليان-
كريستين بواسون- دانيلاسيلورو- مارسل بوزوفي (1982)
و فيلم رُم (مستند كوتاه
–
1990) همچنين از ميان ابرها (1995).
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:44  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
عشق، ترس و زندگي!
سینمایجهان- مهدي تهراني: رمان
خلاقانه و مشهور هنري مورژه، نويسنده قرن نوزدهمي و پركار اهل فرانسه، به
نام «صحنههايي از زندگي» طي سالهاي 1847تا 1849 به بازار نشر راه يافت و
مورد توجه علاقهمندان قرار گرفت.
داستان او درباره مردماني است بسيار
پراستعداد و با قلبهايي سرشار از احساس و عاطفه كه متأسفانه از بد
روزگار، نه به لحاظ روحي سامان گرفتهاند و نه اينكه پولي در جيبشان
مانده. در واقع آنها آه در بساط ندارند اما تمام سعي و همت خود را مصروف
اين مهم ميكنند كه از اصل دور نيفتند حتي اگر از اسب به پايين سقوط كرده
باشند. زندگي كوليوار اقتباسي از اين رمان است؛ فيلمي كه از آن به
عنوان يكي از تلخترين آثار كوريسماكي ياد شده و طنز كنايي و گزندهاش
حكايت از نگاهي دارد كه تيزبينانه و تلخانديش است. كمدي سياه تماشاگرش را
به تفكر وادار ميكند.
رمان هنري مورژه، تقريبا 150 سال پس از انتشار توسط آكي كوريسماكي،
فيلمساز نام آشنا و خلاق فنلاندي به زبان گوياي تصوير در آمده است، آنهم
توسط كارگرداني كه ديگر امضاي او بهعنوان سازنده ملودرامهاي اجتماعي با
بستري از طنز خلاق، براي دوستداران سينما يك عادت شده است.
كوريسماكي هم نام اثر را عوض كرده و هم اينكه تعدادي از شخصيتها را يا
پروبال داده يا اينكه اصلا حذف كرده است. در واقع زندگي كوليوار اگرچه
يك اثر اقتباسي است اما وامدار منبعش نيست و به تعبيري وفاداري قابل ذكري
به رمان هنري مورژه نشان نداده است. فيلم كوريسماكي تجمع شوريدگي
انسانهاي مستعدي را در قلب پاريس (جايي متعلق به روشنفكر ان اروپايي و
آمريكايي) به نمايش ميگذارد آدمهاي بدبختي كه يك فرانك در جيب آنها
نميشود پيدا كرد و معطل شام و ناهار خود هم هستند اما سعي دارند تا لحظه
آخر صورت خود را با سيلي سرخ نگه دارند.
در اين ميان نگاه اصلي به دو نفر است؛ يك نقاش اهل آلباني كه رودولفو
نام دارد و ديگري يك نمايشنامهنويس ظاهرا زهوار دررفته به نام مارسل. اگر
درآمد سرانه هر دو نفر به معناي دقيق كلمه مورد ارزيابي قرار بگيرد، بايد
آنها را در زمره بدبختهاي پاريس قراربدهيم و اگر استعداد هنريشان
ارزيابي شود بايد گفت هم رودولفو و هم مارسل از استعدادهاي بدي برخوردار
نيستند. شايد فرصتي براي اين دو نفر پيش نيامده كه از استعداد خاص خود
بهره مادي و مالي مناسب ببرند؛ چيزي شبيه كاري كه بقيه نقاشها و
نمايشنامه نويسها انجام ميدهند و در برابر اثرشان، اول پول ميگيرند.
به قول مارسل چقدر خوب ميشد كه تقدير براي دوست نقاشش رودولفو
اينگونه رقم ميخورد كه بهازاي هر 10نقاشياي كه ميكشد 9تاي آن براي دل
رودولفو باشد و يكي از آنها نيز براي فروش و امرار معاش. اما بامزه
اينجاست كه رودولفو حتي يك نقاشي هم نميكشد چه برسد به 10تا. مارسل نيز
اگر چه بهمراتب از او موفقتر است و نوشتههايي را فروخته اما عمدتا او
هم تعطيل است و حالا سرگرمي هردو نفر فقط به شركت در مجالس هنري تبديل شده
و بس.
بر اثر همين معاشرتها رودولفو و مارسل درمييابند كه اگر استعداد قابل
توجهي نيز در نقاشي و نمايشنامه نويسي نداشته باشند- كه البته كمي تا
قسمتي دارند- اما خب با علاقهشان چه كنند؟ كوريسماكي در «زندگي
كوليوار» نشان ميدهد كه آدمي ميتواند با جيب خالي و با استعداد خاك
خورده نيز در كار هنري مورد علاقهاش موفق شود؛ كاري كه رودولفوي
آلبانيايي و مارسل فرانسوي به دنبالش هستند.
به غير از اين 2نفر حتي ميتوانيم يك شخصيت ديگر را هم در فيلم زندگي
كوليوار مورد بررسي قرار دهيم؛ يك آهنگساز! موسيقيداني به نام شونارد
كه اگرچه مانند رودولفوي آلبانبايي تبار يك فراري يا يك پناهنده به پاريس
نيست اما بازهم يك موجود غريبه به حساب ميآيد.
شونارد يك موسيقيدان اهل ايرلند است كه در مملكت خودش يك هنرمند خوش
آتيه و بزرگ به حساب ميآمده اما حالا در پايتخت هنرمندان روشنفكر يعني
پاريس به همراه 2دوست خودش براي 5فرانك دست و پا ميزند. در واقع
اصليترين هدف زندگي اين 3نفر به دست آوردن يك اسكناس 5 فرانكي است!
پولي كه با آن ميشود حداقل يك ناهار مناسب خورد و در يك كافه يا پاتوق
هنرمندان چند ساعتي را گذرانيد. همين هدف بزرگ بوده كه در ابتدا اين 3نفر
را به هم پيوند داده است.
كوريسماكي به ظرافت و البته با زيركي خاص خود اين اسكناس 5 فرانكي را
علت اصلي گرد هم آمدن اين 3هنرمند بزرگ قرار داده و اگرچه طنز او در جا
روايتي سياه است اما معاني جامعه شناختي و رفتارشناختي كه از اين جمع سه
نفره به واسطه رفتارهايشان به بيننده ارائه ميكند، گوياتر از هزارانهزار
كلمه جلوهگري ميكند. كوريسماكي فقط حالت اجتماعي رودولفو، مارسل و
شونارد را به بيننده نشان نميدهد بلكه قطعات كوچك و داستانكهاي كوتاه و
بسيار ظريفي نيز از زندگي خصوصي هركدام از اين 3نفر نيز در زندگي كوليوار
روايت ميشود.
هركدام از آنها در زندگي عاطفي و احساسي خود نيز تجربياتي اندوختهاند.
هر 3نفر عشق را تجربه كردهاند، غربت كشيده و دردمندند اما مشابهت تام و
تمام آنها با يكديگر اين مقولههاي ذكر شده نيست. آنها واقعا دوستدار هنر
هستند و از هنر خود لذت ميبرند؛ اين مهم اصليترين مشابهت اين 3نفر است.
شايد بتوان گفت كه اصلا اين 3نفر با فقرشان كنار آمدهاند و آن را
پذيرفتهاند. در اوايل فيلم ميبينيم كه مارسل بهدليل اينكه قادر به
پرداخت 5فرانك كرايه اتاقش نيست و مدتهاست كه بدحسابي كرده و به اين و آن
مقروض شده، خودش و جل و پلاسش توسط مالك به خيابان انداخته ميشوند. اين
اتفاق به اين معناست كه مارسل شاعر و نمايشنامه نويس پاريسي امشب يا
فرداشب يا شبهاي بسياري را بايد زير سقف آسمان به صبح برساند. او حتي
نميتواند 2قدم در بلوار بدون ترس و لرز گام بردارد چرا كه بيم آن را دارد
كه در هر قدم يك طلبكار خرش را بگيرد. در اين گيرودار است كه با يك خيابان
خواب ديگر آشنا ميشود. و او كيست؟
رودولفو، نقاش اهل آلباني كه ويزايش تمام شده و غيرقانوني در پاريس
مانده، اگرچه همه جا خود را پناهنده جا ميزند اما درواقع او يك فراري
است. نفر سوم ماجرا همان ايرلندي سرشار از عشق و محبت به نام شونارد است
كه موسيقيداني كاركشته به حساب ميآيد و اين دو نفر را به اتاقش دعوت
ميكند. اينجاست كه به مانند بسياري از جاهاي پاريس، جمع هنرمندان جمع
ميشود؛ يك نمايشنامه نويس شاعر مسلك، يك نقاش و يك موسيقيدان اين جمع را
تشكيل ميدهند.
هرسه نفر اينها قادرند درباره هنري كه دارند ساعتها صحبت كنند و در
مهمترين جوامع هنري روشنفكرانه بدرخشند اما خب شرايط اينگونه نيست و به
هرحال يك 5 فرانكي لازم است تا پاتوقي جور شود.
بامزه اينجاست كه در سراسر شهر ميتوان اين جمعهاي چند نفره را سراغ
گرفت؛ هنرمنداني با نصف تجربه و استعداد مثلا همين مارسل يا رودولفو يا
شونارد اما متفاوت با آنها در اسكناسهاي داخل جيب. در اواسط فيلم با
كساني آشنا ميشويم كه هيچ استعدادي در هيچ زمينه هنري ندارند اما جايشان
در صدر اين محافل روشنفكرنمايانه است و چرا؟ به واسطه اسكناسهايي كه
بيحساب خرج ميكنند. برخي از آنها حتي پول ميدهند تا مثلا يك نقاش يا يك
نمايشنامه نويس يا يك شاعر برايشان اثري خلق كند و به نام آنها بزند.
با همه اين حرفها به قول شونارد، دل يك هنرمند با چه چيزي شاد
ميشود؟ با درك هنري كه در آن استعداد دارد و همين دلخوشي بالاترين چيز
است
درباره فیلم "نیا التماس کن" اثر ویم وندرس
کابوی نیمه شب
ا«هرگز نمی توانید بدون درهم شکستن چیزی
قدیم، چیزی جدید داشته باشید، تصادفا اروپا چیز قدیم است. آمریکا باید چیز
جدید باشد. چیز جدید مرگ قدیمی است.»ا
دی. اچ. لارنس
از جمله فوق به راحتی می توان به شکاف موجود بین این دو سرزمین وهمچنین
میزان توجه فرهیختگان اروپا به آمریکا پی برد. آمریکایی که توسط خود
مهاجران اروپایی بنا شد، اما اندکی بعد مقابل تفکراروپایی ایستاد.ازندگی
آمریکایی ساده لوحی، سرخوشی ( نه به معنی بی قیدی)، سرگرمی و متوسط الحال
بودنی را تبلیغ می کند که متضاد با زندگی تحت فشارهای ایدئولوژیک قاره ی
پیر است. تفاوت های اساسی در شکل و بافت فرهنگی توجه و علاقه بسیاری از
متفکران اروپایی را برانگیخت، بطوریکه حتی برخی از آنها دست به مهاجرت به
این کشور زدند تا به زعم خود در سرزمینی بدون ایدئولوژی آزادانه زندگی
کنند. گرچه همین فقدان ایدئولوژی خود تبدیل به نوعی تفکر نوین شد. نکته با
اهمیت حضور و نفوذ فرهنگ آمریکایی در میان اروپاییان است که بخصوص بعد از
جنگ جهانی دوم ابعاد گسترده تری به خود گرفت و مسلما« سینما» یکی از
مهمترین ابزار نفوذ بود.ا
سینمای آلمان در سال های پس از جنگ دوم از فیلم های آمریکایی که خود را
منجی اروپا می دانستند اشباع شد. سال هایی که ویم وندرس فیلمساز نوین
آلمانی کودکی خود را می گذراند. وندرس بین سالهای شصت و پنج تا هفتاد در
پاریس به آموختن نقاشی مشغول و با موج نو در فرانسه آشنا می شود. او از
معدود سینماگران سینمای نوین آلمان است که به تاثیرپذیری فرهنگی اروپا از
آمریکا می پردازد. ویم وندرس با هویت آلمانی خود و با الگو پذیری از
سینمای اروپا چون سینمای آنتونیونی و یا موج نوی فرانسه به سراغ آمریکا می
رود. اما عللی که وندرس را از سینماگران دیگر هم نسل خود با همین گرایش
متمایز می کند، توجه ویژه او به تصویر است، گویی که در جستجوی تصاویر فیلم
می سازد. بنابراین گفتگو و دیالوگ تقریبا ارزشی ثانوی را در قیاس با
تصاویر در آثار او دارند. همچنین وندرس شیفته ی آمریکاست، شیفته ی موسیقی
کانتری، مناظر بیابان های خشک و شهرهای حاشیه ای آنها. ا«پاریس تگزاس» و «نیا التماس کن» سرشار از نشانه های زندگی آمریکایی ست. اگر درا«آخرین
تانگو در پاریس»، «آسمان سرپناه» و «ماه تلخ» شاهد حضور سفیرانی از آمریکا
در خارج از این کشور هستیم(پاریس و یا صحراهای مراکش) و از این طریق به
پیشینه فرهنگی آنها پی می بریم، وندرس خود در کسوت یک اروپایی پا به خاک
غرب وحشی گذاشته و نمایندگانی آمریکایی را به کشف و شهود در موطن خود
وادار می کند.ا
"معرفی فیلمهای برتر سینمای جهان (3): زیر آسمان برلین ساخته ویم وندرس
خلاصه داستان
فیلم: دو فرشته به نامهای دامیل و کاسیل، که تنها بچه های خردسال و کوچک
قادر به دیدن آنها هستند، با ساکنان برلین - آلمانیها و مهاجران -
ثروتمندان و فقرا - سعادتمندان - غم زدگان و بیماران در آستانه مرگ آشنا
می شوند و افکار و خواسته های درونی آنها را می شنوند. در کتابخانه ملی
کاسیل مجذوب و شیفته هومر، پیرمردی آلمانی می شود که تلاش می کند برلین
روزهای جوانی اش را دوباره احساس کرده و بیابد. در چادر سیرک آلکان، دامیل
به تماشای تمرین بندبازی به نام ماریون ( زنی فرانسوی ساکن برلین ) می
نشیند و بعد به تنهایی و یأس درونی او پی می برد. دو فرشته به سر صحنه
فیلمبرداری فیلمی می روند که پیتر فالک در آن بازی می کند و داستان آن در
برلین ویرانه سال ١٩۴۵ می گذرد. بعد در خیابانهای خلوت و آرام برلین شرقی
قدم می زنند. کاسیل مرد جوانی را در لحظات خودکشی اش همراهی می کند و
اندوهگین و ناراحت از بی عدالتی ها و بی رحمی و ناجوانمردی زندگی بشری، در
خاطرات تلخ هومر از ویرانی شهر طی روزهای جنگ شریک می شود. دامیل آخرین
نمایش ماریون را در سیرک می بیند و ندای درونی او را برای تمایل به تغییر
در مسیر زندگی اش می شنود. سپس او را تا یک باشگاه راک تعقیب می کند و در
همان شب دامیل، ماریون را در خواب نوازش می کند. پیتر فالک هنگام
خریدن یک فنجان قهوه حضور دامیل را حس می کند - با او حرف می زند - از
لذتهای بوئیدن، چشیدن، و لمس کردن برای او می گوید. دامیل به کاسیل می
گوید که می خواهد از فرشته بودن دست بردارد و انسان شود. در خیابان
والدمار، کنار دیوار برلین، او وارد دنیای مادی می شود و و سینه پوش مخصوص
فرشته ها را می پوشد. سر صحنه فیلمبرداری، پیتر فالک به دامیل می گوید
که او هم قبلاً فرشته بوده، ولی بهیچ وجه دامیل را برای منطبق شدن با جهان
مادی راهنمایی و کمک نمی کند. دامیل در میابد که سیرک نقل مکان کرده
و ماریون شبانه در خیابانها به دنبال مردی می گردد که نمی شناسدش ولی حضور
وی را احساس می کند. او به باشگاه راک می رسد و دامیل او را در بین
تماشاگران می بیند و در نوشگاه ( بار نوشیدن مشروب ) منتظر وی می ماند.
ماریون به او ملحق شده و پس از یک گفتگوی طولانی، به او نزدیک شده و...
حالا کاسیل شاهدی بر شروع زندگی مشترک آنان می شود. دامیل در دفترچه خاطراتش می نویسد: « حالا چیزی را می شناسم که هیچ فرشته ای نمی شناسد. » کاسیل غمگین و افسرده، به ندای درونی هومر، که خود را حافظه و وجدان بیدار برلین می داند...
از نگاهی دیگر: برخلاف پاریس، تگزاس (ساخته ای دیگر از وندرس به سال
١٩٨۴) که تعلق اهریمنی و فوق العاده مردی به تنها زن زندگیش را نشان می
دهد، زیر آسمان برلین نوع اهورایی و فرشته گون این تعلق خاطر می نماید. پاریس تگزاس حکایت شکست عشقی آمریکایی و یأس و نومیدی است ولی زیر آسمان برلین حکایت کامیابی و تحول عشقی اروپایی است. اهمیت
بسیار زیاد شاهکار ویم وندرس، زیر آسمان برلین؛ برای دوستداران سینمای
صادق و سرراست و بی پرده وندرس بعنوان نقطه تمایز و عطف کارنامه سینمایی
وی در هجرت او از قلمروی سینمای امریکا و رسیدن به نقطه اوج و انتقال به
سینمای ناب اروپاست. اغلب فیلمهای قبلی وی حاصل ارادت خالصانه و
مریدانه وی به سینمای آمریکا و فرهنگ هوچیگرانه آن و تأثیر فیلمهای ساموئل
فولر و نیکلاس ری است، ولی زیر آسمان برلین حاصل تنفس عمیق وی در فضا و
هوای سینمای ناب و خالص اروپا و آموزه های معرفتی - معنایی آن است. دامیل
فرشته صفت بمانند قهرمانان اصیل و منزه آندری تارکوفسکی به زمین هبوط می
کند و تمایل به تجربه و آزمودن عشقی مادی و دنیایی را دارد. عروج و هبوط
در این نوع فیلمهای سینمای اروپا و بخصوص ساخته های وندرس نمایان و برجسته
است. در راهنمای فیلم نوشته شده؛ « فیلم در سطحی دیگر در انفعال دوربین
وندرس و تمایل شدید و افسارگسیخته وی در به نمایش درآوردن و تحسین محبوبه
آن سالهایش " سولویگ دومارتن" حادث می شود. نیز "کلر دنی" فیلمساز شهیر
فرانشوی کنونی در این فیلم افتخار دستیاری وندرس را دارد. لازم به ذکر
است که بازسازی آمریکایی از این فیلم، در سال ١٩٨٨ ساخته براد سیلبرینگ
بنام شهر فرشتگان با بازی نیکلاس کیج و مگ رایان انجام پذیرفته است. » از
دیدگاه دیگر ما در این فیلم دنیای فرشتگان را جهانی سرد و بی احساس و
خاکستری تصور می کنیم و در ذهن وندرس انها را فیلسوفانی دلتنگ و بی احساس
می دانیم. وندرس اغلب فرشته ها را موجوداتی حقیقی نمی پندارد و ریشه های
هر چه رنگ و احساس و لذت و تخیل است را در زندگی دنیوی قرار می دهد. یک
فرشته در عین ناباوری، با کمال رغبت و تمایل ابدیت و جاودانگی را به عشقی
فانی و زمینی همراه با مائده های دنیوی می فروشد و با هبوط به دنیا به
عشق زنی دل می بازد. بسیار زیبا و طنازانه است که ریشه های اندیشه ها و
دیدگاه ویم وندرس و امثال وی را بصورتی جالبتر و کاملتر در ادبیات ایران
زمین و بالاخص در رباعیات استاد حکیم عمر خیام نیشابوری از مفاخر برجسته و
بزرگ ما که متأسفانه مانند دیگر اندیشمندان این مرز و بوم هیچگاه قدر
ندیده و به دور از تأمل و تفکر انسانی و با چوب جهل و نادانی مواجه شدند،
(در جهل و نادانی نخبه کشی و اندیشه زدایی ما گرفتار آمدند) داریم:
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت... جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:27  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
ویم وندرس
ارنست
ویلهلم وندرس یا همان گونه که خود ترجیح می دهد ویم وندرس برای سینما
دوستان دنیا نامی بیش از اندازه آشناست و بی نیاز از تعریف. وندرس متولد
١٤ آگوست ١٩٤٥ دوسلدورف در شمال راین-وستفالیای آلمان است.
● مصاحبه با ویم وندرس شاخص ترین و سرشناس ترین کارگردان حال حاضر سینمای آلمان و کارگردان فیلمهای پاریس تگزاس و ...
ارنست ویلهلم وندرس یا همان گونه که خود ترجیح
می دهد ویم وندرس برای سینما دوستان دنیا نامی بیش از اندازه آشناست و بی
نیاز از تعریف. وندرس متولد ١٤ آگوست ١٩٤٥ دوسلدورف در شمال
راین-وستفالیای آلمان است.
در فرایبورگ، مونیخ و دوسلدورف فلسفه و طب
خوانده، اما در ١٩٦٨ رها کرده تا در آکادمی سینما و تلویزیون مونیخ
فیلمسازی را یاد بگیرد. اولین فیلمش را با نام Schauplätze در همین سال ها
ساخته، اما چهارسال بعد با فیلم هراس دروازه بان از پنالتی شناخته شد.
وندرس که یاسو جیرو اوزو و نیکلاس را استادان معنوی خود می داند، تا امروز
جوایز متعدد و با ارزشی از جشنواره های بین المللی سراسر جهان دریافت کرده
و هم اینک مدیر آکادمی فیلم اروپاست.
وندرس که پر افتخارترین نماینده امروز سینمای
آلمان به شمار می رود، چند سالی است که در آمریکا رحل اقامت افکنده و در
اغلب فیلم هایش نگاهی نقادانه به وضعیت اجتماعی امروز ایالات متحده دارد.
وندرس تا امروز شش بار ازدواج کرده و همگی همسران وی در فیلم هایش بازی
کرده اند. آخرین فیلمی که از وی به نمایش در آمد، نیا التماس کن نام داشت،
که گفتگویی جالب درباره این فیلم و ساخته قبلی اش سرزمین وفور را برایتان
انتخاب و ترجمه کرده ایم. وندرس هم اکنون سرگرم به پایان رساندن آخرین
فیلمش ٨ است.
● می توانید درباره رابطه تان با فیلم های
وسترن صحبت کنید؟ آیا نیا التماس کن را در ژانر فیلم های وسترن قرار می
دهید؟ آیا می توانیم نیا التماس کن را به عنوان وسترنی اگزیستانسیالیستی
ارزیابی کنیم؟
▪ نیا التماس کن به معنی کامل کلمه یک وسترن
نیست، اما خیلی به ژانر وسترن نزدیک است. چیزی که در این ژانر برایم
امروزی و مهم است- و آن را اگزیستانسیالیتی نام گذاری می کنید- تمی است که
وسترن همیشه از نزدیک با آن درگیر بوده و آن مسئله ابدی "خانه/سرزمین"
است. مردها همیشه مجبور می شوند پا در جاده ها بگذارند و زن ها پشت سر جا
گذاشته می شوند...
● سوال "من به کجا تعلق دارم؟" از ورای قصه
تمام قهرمان های وسترن به چشم می خورد. مردها بیشتر از زنها[مثلاً هوارد]
مهم ترین بخش زندگی خودش را از دست می دهند.وقتی در راه هستند خیلی دیر
متوجه گذشت زمان، از میان رفتن زندگی و عشق شان می شوند. زنها هم اکثراً
برای نگهداری از بچه ها و ماندن در جایی که ترک شده اند، پشت سر جا گذاشته
می شوند. تم اصلی نیا التماس کن عشق است، منتهی بر عکس اغلب وسترن ها
اینجا دیدگاه زن به شکلی واضح بر گفتگوها تاثیر گذاشته است. نمی دانم آیا
این ها فیلم ها را به وسترنی اگزیستانسیالیستی تبدیل می کند یا نه؟
این دومین بار بعد از پاریس تگزاس است که با
سام شپرد کار می کنید. به نظر شما نقاط مشترک تان چیست؟ با هم کار کردن
برای شما چه چیزی دارد؟
زمان زیادی بین دو همکاری وجود دارد. رابطه
نویسنده/کارگردان در پاریس تگزاس آن قدر فوق العاده بود که در زمینه
همکاری مجدد دچار تردید شدیم. یک تجربه فوق العاده را با خواست زیاد و
تمایل به تکرار سریع آن می توانید از میان ببرید. به همین خاطر صبر کردیم.
یک روز در نیویورک در کنسرت لو رید با هم برخورد کردیم. متوجه شدیم که
دیدار مجدد همدیگر چقدر خوب بود. اما "هیجده سال گذشت، بیا یک بار دیگر با
هم کار کنیم" هم نگفتیم.
چند ماه بعد وقتی به تنهایی مشغول گردش در
مونتانا بودم شروع به نوشتن یک قصه خانوادگی کردم، ناگهان زنگی در مغزم به
صدا در آمد: یک نویسنده معرکه برای این جور کارها سراغ دارم. این طوری بود
که به سام تلفن کردم، از من دعوت کرد تا برای نشان دادن قصه پیش او بروم.
رفتم و نشانش دادم. بگذارید روشن کنم که نحوه برخورد من با قصه را خیلی
نپسندید. فقط ایده یک پدر گمشده و پسری نامعلوم را نگه داشتیم. بقیه چیزها
همه عوض شد و ناگهان خودمان را در میانه بحث درباره شخصیت تازه ای که باید
خلق می کردیم، پیدا کردیم. چیزی هم که من دنبالش بودم، در واقع همین بود.
یعنی نوشته بیست صفحه ای که دستم بود فقط بهانه ای بود تا پیشنهادی به سام
بدهم.
● نقاط مشترک ما چیست؟ فکر میکنم علاقه به غرب
آمریکا به عنوان پس زمینه ای اسطوره ای برای قصه هایی که "بزرگ تر از
زندگی" دیده می شوند و این علاقه مشترک به قصه های خانوادگی. مثلاً رابطه
پدر/ پسر فقط در فیلم ما نیست، بلکه یک تم اصلی کارهای سام شپرد است. خیلی
از نمایشنامه های او مثل "غرب واقعی" یا "هنری ماس مرحوم" روی این موضوع
بنا شده اند. اگر به فیلم های من مثل حرکت غلط، سلاطین جاده ها و تا پایان
جهان نگاه کنید این تم را می بینید.
▪ راستش بخواهید من و سام با تروایس و هانتر
پاریس تگزاس به این حوزه پا گذاشته بودیم، البته با این تفاوت که طبیعت
بحث متفاوت بود. رودرروئی ها همواره سطحی باقی می ماند. یک قصه خانوادگی
داریم، این درست است. اما تراویس قهرمان پاریس تگزاس، سعی می کند خانواده
ای را که بر اثر یک حسادت دیوانه وار از هم پاشیده، دوباره گرد هم جمع
کند. ولی قهرمان وسترن ما هوارد، از این که فرزندی هم داشته باشد اطلاعی
ندارد. هوارد در طول فیلم خودش را نابود می کند، بر عکس تروایس کم کم خودش
را جمع و جور می کند. میان این دو شخصیت یک تضاد قطعی وجود دارد.
نوشتن با سام یک تجربه ویژه است. سام دست کم
در آغاز روی روند حوادث فکر نمی کند. بلکه روی شخصیت ها کار می کند. شکل
دادن هوارد کمی وقت مان را گرفت. وقتی موفق شدیم هوارد را در برابر چشمان
مان تصور کنیم، سام شروع به نوشتن اولین صحنه ها کرد. بعد من صفحات نوشته
شده را خواندم، با هم روی آنها گفتگو می کردیم و تغییراتی روی آنها می
دادیم و بعد از اینها بود که روی صحنه بعدی فکر می کردیم. سام صحنه بعدی
را می نوشت، من می خواندم، بعد به صحنه بعدی می رسیدیم.
مرحله نوشتن فیلمنامه شکلی پیوسته داشت. صحنه
پشت صحنه، بدون این که بایستیم و به جلوتر ها نگاه کنیم... این یک مرحله
غیر طبیعی بود، و برای کارگردان تا جایی که فکرش را بکنید سخت. این را
اینجا می گویم و می خواهم ثبت بشود که باید حقیقتاً صبور بودن را یاد
بگیرید! آن موقع است که یاد می گیرید غیر از شخصیت های تان نباید به هیچ
چیز اطمینان کنید. در این وضعیت می توانید اطمینان داشته باشید که قصه از
ابتدا تا انتها در خدمت شخصیت هاست. ما سه سال بعد به انتهای راه رسیدیم،
در این فاصله دو فیلمنامه را نصفه کاره رها کردیم. چون فکر کردیم که وارد
یک بن بست شده ایم.
البته بعد از این که فیلمنامه را تمام کردیم،
نشستیم و روی کلیت آن تمرکز و روی آن بحث کردیم. طبیعی است که بعد از این
نقطه بعضی جاهای فیلمنامه را دست کاری کردیم. تازه بعد از این مرحله بود
که شروع کردیم درباره فیلم به شکل روند حوادث فکر کنیم. کشف این که مغزهای
ما به شکلی شبیه به هم کار می کند، تجربه شگفت انگیزی بود. این تجربه لذت
بخش را کش دادیم و سه سال دیگر هم روی فیلمنامه کار کردیم. البته نه به
شکل ممتد، اما در جاهای مختلف ایالات متحده و محیط های متفاوت.
● در ١٩٨٤ بعد از دیدن پاریس تگزاس روی پرده
گفتید که برای اولین بار چیزی را که روی پرده می بینید دقیقاً همان چیزی
است که تصورش را کرده بودید. آیا همین را می توانید در مورد نیا التماس کن
هم بگویید؟ و اگر جواب بله است، چقدر از این رضایت به کار سام شپرد روی
فیلمنامه بستگی دارد؟
▪ واقعاً از نیا التماس کن خیلی راضی هستم.
فیلم در واقع از آن چیزی که تصورش را هم می کردم فراتر رفت. در این لحظه
گفتن این که چه چیز کار سام است و چه چیز کار من غیر ممکن است. اما به شکل
کلی می توانم بگویم که سهم اصلی سام در کار با شخصیت ها و سهم من در کار
با مکان هاست. به این شکل همدیگر را تکمیل می کنیم.
● هیچ کارگردان آلمانی این قدر روی زندگی
آمریکایی موجود در ناخودآگاه اروپا زوم نکرده است. درباره مستعمره شدن
ناخودآگاه ما توسط آمریکایی ها -همان طور که یکی از شخصیت های سلاطین جاده
ها می گوید- فیلم های زیادی ساخته اید. در نیا التماس کن، پاریس تگزاس و
سرزمین وفور ترجیح داده اید روی آمریکا تمرکز کنید. چه چیز روایت قصه هایی
درباره آمریکا را این قدر جذاب می کند؟
▪ از وقتی ایالات متحده در زمینه های نظامی،
سیاسی و اقتصادی برای خودش نقش برادر بزرگ تر عاقل را در نظر گرفته، هم در
اروپا و هم دیگر کشورهای دنیا آمریکا در اذهان حضور دارد. اما آمریکا از
نظر اخلاقی و فرهنگی چگونه الگویی است؟ وقتی از غرب آمریکا صحبت می کنیم
برای خود کشور هم یک استعاره است. کابوی بر خلاف آن چه فکر می کنید یک
قهرمان به درد نخور نیست؛ بلکه کاملاً بر عکس کاخ سفید برای این شخصیت
نمادین آمریکایی یک بعد تازه و متفاوت در نظر می گیرد.
اگر نیا التماس کنید را بررسی کنید می توانید
میان تصویر قهرمان آمریکایی و وضعیت واقعی آن اسطوره، اختلاف بزرگی مشاهده
کنید. از نظر اخلاقی شاهد یک شخصیت منحط و سقوط کرده هستید، از طرف دیگر
این شخصیت گرفتار بدبختی برای سرپا نگاه داشتن یک تصویر به درد نخور متعلق
به گذشته تلاش می کند. اگر فیلم کوجک سرزمین وفور را در کنار نیا التماس
کن قرار بدهید، جغرافیای تازه ای از آمریکا کشف می کنید که به طرف درون در
حال انفجار است. نگاه آمریکا به خود جنبه کامل و بالغی ندارد. اگر به
نمونه تراژیک آن نگاه کنیم، حقیقت در نیواورلئانز خودش را آشکار می کند:
در بیرون زور و قدرت بی پایان و در داخل یک سقوط فجیع و پوچی اخلاقی.
نئورئاليسم : اصطلاحي كه نخستين بار در سالهاي
43-1942 توسط منتقدان ايتاليايي " آنتونيو پيترنگلي "و " امبرتو باربارو "
به عنوان جنبشي در سينماي ايتاليا تعريف شد كه آغازگر آن فيلم " وسوسه "
(1942 ) ساخته لوكينو ويسكونتي بود.
فيلم " وسوسه " (1942 )
برداشتي آزاد از داستان " پستچي هميشه دو بار زنگ مي زند" اثر " جيمز كين
" بود كه به ايتاليايي برگردانده شده بود.
اين فيلم كه در محلهاي
طبيعي فيلمبرداري شد از نظر تصويري اصالتي بدست آورد كه قابل قياس با
ميزانسنهاي مصنوعي تحميل شده به فيلمهاي ايتاليايي دوران رژيم فاشيستي
نبود.
در واقع نئورئاليسم گرايش كاملا جديدي هم نبود. بلكه رواج
مجدد قالب برخي از فيلمهاي ايتاليايي دهه 1910 و بعدتر بعضي فيلمهاي ساخت
فرانسه ( آثار ژان رنوار ) و بعضي كشورهاي ديگر بود. اما در سال 1942
بصورت جنبشي آگاهانه و نوپا در سينماي ايتاليا مطرح گرديد.
عوامل اقتصادي ‚ سياسي و فرهنگي كمك كردند تا نئورئاليزم پا بگيرد.فيلمهاي
متعددي
به تقليد از" وسوسه " به سبك نئورئاليزم ساخته شدندكه در بين آنها فيلم…….
(1942 ) ساخته ويتوريو دسيكا را مي توان نام برد.با اينحال بخاطر جنگ هيچ
يك از آنها در خارج از ايتاليا مطرح نشد تا اينكه فيلم " شهر بي دفاع
"1945 ساخته روبرتو روسليني مبلغ جنبش نئورئاليسم در سطح بين المللي گرديد.
پس
از آن ساير فيلمهاي نئورئاليستي مورد توجه جهانيان قرا گرفتند كه از آن
جمله مي توان به " پيزان " و " آلمان سال صفر " (1947 ) روبرتو روسليني ‚
" واكسي " و " دزد دوچرخه " اثر دسيكا‚ فيلم ……..از آلبرتو لاتوادا و "
بنام قانون " ساخته پيترو ژرمي اشاره كرد.
.نئورئاليزم شيوه مشخصي
در سبك فيلم به بار آورد . در سال 1945 جنگ قسمت عمده چينه چيتا را ويران
كرده بود‚ از اين رو پلاتو و تجهيزات صوتي كمياب بود. در نتيجه ميزانسن
رئاليستي متكي به محلهاي واقعي شد. فيلمبرداري در خيابانها و خانه هاي
شخصي باعث شد كه فيلمبرداران ايتاليايي شيوه اي پيش بگيرند كه در آن نظام
نور پردازي " سه نقطه اي " هاليوود رعايت نمي شد. اگر چه در فيلمهاي
نئورئاليستي اغلب از بازيگران مشهور تاتر و سينما استفاده مي شد‚
نابازيگران نيز به خاطر سر و وضع و رفتار رئاليستي شان در اين فيلمها به
كار گرفته مي شدند. دسيكا يك گارگر كارخانه را به عنوان ستاره فيلم” دزد
دوچرخه” انتخاب كرد. سينماي ايتاليا داراي سنت طولاني در دوبله بود و
مهارت فيلمسازان در صداگذاري بعد از فيلمبرداري به آنها اجازه ميداد كه در
محلهاي واقعي با افراد فني كمتري كار كنند و دوربين خود را آزادانه حركت
دهند. آزاديهاي في البداهه نسبي در بازي و صحنه ‚ قابليت انعطاف خاصي در
قاب بندي و حركت دوربين را موجب شد ‚ كه در صحنه مرگ پينا در " شهر بي
دفاع " ‚و در سكانس پاياني " آلمان سال صفر " خود را به رخ مي كشد.نماهاي
تعقيبي در بازار روباز در" دزد دوچرخه " امكاناتي را كه كارگردانهاي
نئورئاليست در فيلمبرداري در محلهاي واقعي يافتند ‚ نشان مي دهد.
دو
پهلويي فيلمهاي نئورئاليستي نيز محصول روايتي است كه از شكل گيري يك آگاهي
داناي كل بر فراز رويدادها جلوگيري مي كند.گويي وقوف بر تمامي واقعيت غير
ممكن است. اين بخصوص در پايان بندي فيلمها كاملا آشكار است.گرايش
نئورئاليزم بر طرح و توطئه مقطعي و بر روايتگري نا محدود باعث شده است كه
بسياري از فيلمها بر خلاف سينماي هاليوود پايان باز داشته باشند.
نئورئاليزم
در سل 1950ر به تدريج رو به افول نهاد. جوزفه دي سانتي در فيلم " برنج تلخ
" با استفاده از از فاكتورهايي چون احساسات و همچنين حضور يك ستاره (
سيلوانا منگانو ) دست به ساخت ملودرامي در زمينهاي برنج كاري زد و از اين
طريق به بهره برداري تجاري از عقيده نئورئاليستي پرداخت. و به جنبشي كه
بيان گر حيات هنري سينماي ايتاليا و اهميت اجتماعي آن در دهه 40 ‚ خصوصا
سالهاي اوليه پس از جنگ بود ‚ پايان بخشيد. در واقع از آنجا كه نيروهاي
اقتصادي و فرهنگي جنبش نئورئاليزم را سرپا نگه داشته بودند‚ خود آنها هم
علت اصلي افول آن را فراهم نمودند.ايتاليا پس از جنگ به سوي رفاه و رونق
مي رفت و حكومت به فيلمهايي كه جامعه معاصر ايتاليا را مورد انتقاد قرار
مي داد ‚ روي خوش نشان نمي داد. پس از سال 1949 سانسور و فشار دولت جنبش
را در تنگنا قرار داد. توليد فيلمهاي پر هزينه دوباره آغاز شد و سرانجام
كارگردانهاي نئورئاليست كه حالا ديگر معروف شده بودند ‚ روي به كارهاي
شخصيتر آوردند: روسليني درباره انسان گرايي مسيحيت و تاريخ غرب تحقيق مي
كرد‚ دسيكا رومانسهاي احساساتي مي ساخت و لوكينو ويسكونتي به بررسي
محيطهاي اشرافي مي پرداخت. اما تاثيراتي كه جنبش نئورئاليست از خود به جاي
گذاشت ‚ مدت زمان زيادي پس از بين رفتن آن بطول انجاميد و گواه اين مطلب
فيلمهاي زيادي است كه امروزه در بسياري از كشورها ‚ و همچنين در خود
ايتاليا ساخته ميشوند .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:23  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
ناتورالیسم ( Naturalism ) در عرصه ادبیات و رمان ، ناتورالیسم نوعی
رئالیسم افراطی است که زندگی تلخ آدم هایی را که از نظر روحی ، ظاهرا تک
بعدی هستند ، به تصویر می کشد. در واقع این دیدگاه از فلسفه سربرآورده. در
فلسفه ، ناتورالیسم به مکتبی گفته می شود که معتقد است ، همه پدیده های
طبیعی بر اساس اصول و قوانین علمی قابل تبیین هستند و در رمان به برخورد
علمی با شخصیت گرایش دارد ، به ویژه اینکه سرنوشت هر فرد تنها به مدد
اراده او شکل نمی گیرد بلکه مسائلی مانند توارث و محیط هم در آن دخیل است.
امیل زولا ، نویسنده فرانسوی شاخص ترین چهره این مکتب در ادبیات است. این نوع ادبیات تاثیر خاصی بر سینما برجای گذاشت برای مثال برخی از فیلم های گانگستری و آثار متعلق به فیلم نوار(Noir - Film ) را به خاطر دیدگاه یکسویه شان از سرشت بشر در جامعه ای تلخ و سیاه ، می توان ناتورالیستی نامید.
نئورئالیسم ( Neorealism ) جنبشی در سینمای ایتالیا که بیشتر واکنشی بود به محدودیت های هنری و فرهنگی اعمال شده بر صنعت سینما و سایر جنبه های فرهنگی در زمان حاکمیت فاشیسم
و برگرفته از وضعیت اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی این کشور در دوران جنگ
جهانی دوم و بلافاصله سال های پس از آن ، که اوضاع سیاسی نابسامان و اوضاع
اقتصادی بسیار بد بود و فقر و بیکاری سراسر ایتالیا را فرا گرفته بود. از
جمله ویژگی های این گونه فیلم ها می توان به این موارد اشاره کرد :
ماجراهایی برگرفته از مشکلات و ویژگی زندگی روزمره مردم ، استفاده از
فضاهای واقعی و رئالیستی ، حرکت دوربین های ساده و تدوین های ساده و عاری
از پیچیدگی و ... . از چهرهای شاخص این جنبش می توان به چزاره زاواتینی( Cesare Zavattini ) ، ویتوریو دسیکا(Vittorio De Sica ) ، روبرتو روسلینی( Roberto Rossellini ) و لوکینو ویسکونتی( Luchino Visconti ) نام برد. از فیلم های مهم این جنبش نیز می توان به دزد دوچرخه ( 1948 ) ساخته ویتوریو دسیکا ، رم شهر بی دفاع( 1945- Rome, Open City ) ساخته روبرتو روسلینی و زمین می لرزد( 1948- The Earth Trembles) ساخته لوکینو ویسکونتی اشاره کرد.
نریشن ، گفتار ( Narration ) نریشن به معنای روایت قصه است. در سینما ، نریشن توضیحات اضافی است که از سوی کسی بیان می شود ، که از شخصیت های فیلم نیست. در فیلم های مستند
و آموزشی ، صدایی است که روی فیلم آن را می شنویم و اطلاعات تکمیلی درباره
تصویری را که می بینیم در اختیارمان می گذارد. در فیلم های داستانی ،
معمولا صدای یکی از شخصیت هاست و هدف از آن ، دادن اطلاعات بیشتر و گسترش
آگاهی ما از شخصیت ها و ماجرای فیلم است.
نقاب پرده ای ( Focal Plane Matte ) وسیله
ایی که درون دوربین و جلوی صفحه کانونی ( ناحیه پشت عدسی که فیلم معمولا
آنجا قرار می گیرد ) کار گذاشته می شود تا به این ترتیب ، مانع از آن شود
که بخشی از تصویر روی فیلم ضبط شود. این ناحیه نور نخورده را در مرحله بعد
می توان با تصویر یا بخشی از تصویری که جداگانه فیلم برداری شده ، پر کرد
. با چنین روشی می توان عناصر مجزای تصویر را ترکیب کرد و به یک تصویر
مرکب رسید ، برای نمونه تصویری مرکب از حرکت زنده و نقاشی متحرک .
نقاب متحرک (Traveling Matte ) فرایندی در جلوه های ویژه
که در آن ، عناصری از تصاویر مختلف کنار هم قرار می گیرند و تصویری ترکیبی
ساخته می شود. با این فرایند همچنین می توان ، نمای زنده ای را که فیلم
برداری شده با پس زمینه ای که در جای دیگری فیلم برداری شده ، یا ماکت های
عروسکی ترکیب کرد.
نقطه اوج ( Climax ) در اصل واژه ای یونانی است به معنای نردبان که در سینما در موارد زیر به کار می رود: 1- نقطه اوج پیچیدگی قصه که ماجرا از آن فراتر نمی رود و به تدریج فرو می نشیند. 2- نقطه اوج توجه و علاقه بیننده در یک فیلم . هر دو نوع نقطه اوج نامبرده شده در اواخر فیلم رخ می دهند ولی الزاما هم زمان نیستند. همچنین ببینید : فیلم نامه.
نقطه مرده (Deadspot ) 1- ناحیه ای در صحنه که در آن هیچ اتفاقی نمی افتد. 2- نقطه ای در ناحیه ای که در آن ارتعاش های صوتی همدیگر را حذف می کنند. 3- جایی از فیلم نامه که هیجان ، جذابیت یا کنش کمی دارد.
نماد ( Symbol ) هر
شیء ، شخص ، دکور یا عملی که در عین حال که معنایی صریح دارد ، از اهمیت و
معنایی ضمنی نیز برخوردار است. برای مثال سورتمه ای که نام آن رزباد بود ، در فیلم همشهری کین( 1941- Citizen Kane ) ساخته ارسن ولز . این سورتمه نمادی از کودکی و معصومیت شخصیت اصلی فیلم بود.
نمای اصلی ( Master Shot ) نمای مداوم کل صحنه در طول یک پلان ، که معمولا از دور فیلم برداری می شود و نمای متوسط و نمای نزدیک در مرحله بعد ، در آن ادغام می شود.
نمای شیشه ای ( Glass Shot ) روشی
در فیلم برداری ( جلوه های ویژه ) که در آن بخشی از صحنه را روی شیشه
نقاشی کرده و به صحنه واقعی اظافه می کنند و یا در واقع ترکیب می کنند.
گاه به جای نقاشی از عکس هم استفاده می کنند. این روش در دهه های 1920 و 1930
رواج بسیار داشته است. با استفاده از این روش ، می توان فقط بخشی از
ساختمان را در سر صحنه ساخت و بقیه را روی شیشه نقاشی کرد. این تکنیک به
ویژه در افزودن سقف ، ابر و پس زمینه های طبیعی مفید بوده است. امروزه هم
از این روش استفاده می شود اما کمتر و به جای آن از روش های جدید تر
استفاده می کنند که گرچه گران تر هستند اما کیفیت تصویری بهتری دارند.
نمای عنبیه ای ( Irise Shot ) نمایی که در آن از نقابی مدور استفاده می شود و به آن حالتی شبیه عنبیه
می بخشد (گاه از نقاب های بیضوی ، مستطیلی و ... استفاده می شود). این نما
در سینمای صامت طرفداران زیادی داشت و به دلایل زیر به کار می رفت: 1- باز کردن یا بستن صحنه ای که اولی عنبیه باز و دومی عنبیه بسته نام داشت. 2- جلب توجه بیننده به شخصیت یا شیء خاصی. 3-
خلق جلوه های طنز آمیز با تمرکز روی یک شخصیت یا شیء و بعد باز کردن و
گسترده کردن تصویر به نحوی که معلوم شود آن شخصیت یا شیء در وضعیت خاصی
گیر افتاده است. 4- خلق این توهم که از یک سوراخ برای مثال سوراخ کلید به صحنه نگاه می شود.
نمای فریبنده ( Cheat Shot ) نمایی
که برای فریب تماشاگر فیلم برداری می شود و تماشاگر باور می کند که حادثه
ای در حال وقوع است ، حال آنکه واقعا اینگونه نیست. به عنوان مثال بازیگری
که وانمود می کند از ارتفاع زیادی در حال سقوط است در صورتی که چند متر
پایین تر ، تشک نرمی به دور از چشم تماشاگران در انتظار اوست و ... . نمای کاشف ( Discovery Shot ) نمایی پیوسته که با یک دوربین متحرک گرفته می شود و ناگهان روی شخص یا چیزی تمرکز می کند ، که گویی آن را پیدا کرده باشد.
نمای معرف ( Establishing Shot ) نمای
افتتاحیه سکانس که معرف مکان و در عین حال حال و هوای صحنه و فیلم است و
به بیننده اطلاعاتی کلی در مورد زمان و وضعیت عمومی صحنه می دهد. نماهای
معرف معمولا نمای از دور یا نمای از خیلی دورند. همچنین ببینید :انواع نما.
نمایاب الکترونیکی ( Electronic Viewfinder ) سیستم
نمایابی که تصاویر در حال فیلم برداری را روی صفحه تلوزیونی کوچکی می
اندازد و در نتیجه امکان می دهد عوامل فیلم به ویژه کارگردان و مدیر فیلم
برداری آن را ببینند و دستور العمل های لازم را به فیلم بردار ، نور پرداز
، بازیگر و سایر عوامل بدهند.
نمایاب کارگردان ( Director ‘ s Finder ) وسیله ای که کارگردان به همراه دارد و از آن در انتخاب عدسی مناسب برای فیلم برداری از هر نما استفاده می کند. نمایاب
به کارگردان یا مدیر فیلم برداری اجازه می دهد که تصویر را در اندازه های
نسبی مختلف ببیند و به این ترتیب عدسی مناسب با اندازه مطلوب را انتخاب
کند. نمایاب ها امکانات مختلفی ممکن است داشته باشند ، برای مثال کنترل عمق میدان و امکان زوم کردن.
نور چشم ( Eye Light ) منبع کوچکی از نور که کنار دوربین قرار می گیرد و بی آنکه روی نوربینی فیلم اثر سوء به جا بگذارد ، چشمان شخصیت مورد نظر را نور می دهد.
نیت ( Nit ) واحدی برای اندازه گیری شدت و روشنایی منبع نور .
نیکل ادئون ( Nickelodeon ) اولین
سالن های سینما که معمولا از تبدیل انبار ، فروشگاه یا یک سالن ایجاد شده
بودند و ظرفیتی در حدود صد نفر یا بیشتر داشتند. واژه نیکل ادئون از دو بخش تشکیل شده : نیکل ، جنس سکه های پنج سنتی که قیمت ورودی این سالن ها بود و ادئون که در زبان یونانی به معنای سالن نمایش است.
نیمه مستند ( Semidocumentary ) فیلمی
داستانی و غیر مستند که برای القای حس واقعی بودن به تماشاگر ، از تکنیک
های مستند سازی استفاده می کند. در این فیلم ها معمولا دوربین حرکت کمی
دارد و در اغلب اوقات نیز ثابت است و فیلم عمدتا از برداشت های بلند تشکیل
شده. در این فیلم ها معمولا وقایع را در مکان های واقعی و با نورپردازی
طبیعی فیلم برداری می کنند و از بازیگران غیر سرشناس استفاده می کنند.
همچنین این فیلم ها از تدوینی ساده و به دور از هر گونه پیچیدگی
برخوردارند.
كوريسماكي مردي با قلب رئوف
ساعت
۱۰ صبح است و قرار من و «آكي كوريسماكي» در همين هفته اي است كه او پنجاه
ساله مي شود و براي تبليغ جديدترين فيلمش «انواري در شفق» به لندن سفر
كرده است. اين فيلم آخريه قسمت از تريلوژي معروف به از دست دادگي است كه
به دنبال «ابرهاي سرگردان» و «مردي بدون گذشته» ساخته شده است و داستان آن
حكايت دلشكستگي و عشقي پرسوز و گداز است. كوريسماكي با داشتن ۱۶
فيلم بلند و درخشان در كارنامه حرفه اي يكي از معدود فيلمسازان معاصر
اروپايي است كه آثار سينمايي اش با ساخته هاي بزرگاني همچون گدار، تروفو و
حتي فيلمساز محبوبش ژان ويگو قابل مقايسه است. او قهرمان و نجات بخش
مظلومان و ستمديدگان است و در فيلم هاي او زنان و مردان قهرمان همواه نقش
خرده پاياني را بازي مي كنند كه مورد ظلم واقع مي شوند: اربابانشان از
آنها سوءاستفاده مي كنند و حقوقشان را مورد اجحاف قرار مي دهند. آنها
هميشه در مرز نااميدي با توهم اميد زده مي مانند و در اينجاست كه شخصي به
نام كارگردان (كه خود را پيرمردي با قلبي رئوف توصيف كرده است) با كمال
ميل به نجات آنها برمي خيزد و رستگاري واقعي را براي آنها به ارمغان مي
آورد. تصويري كه كوريسماكي از فنلاند ارائه مي دهد، بسيار متفاوت از نگاه
جهانگردان به يك كشور مرفه اسكانديناوي است. در دنياي او اين وحشيگري و
درنده خويي است كه فرمان مي راند و به قول خودش «[در فنلاند] هيچ كسي
خوشحال نيست.» كوريسماكي از طبقه متوسط اجتماعي است (پدرش يك فروشنده بوده) و اين در حالي است كه او هرگز فيلمي درباره بورژوازي نساخته است. -
«چگونه مي توان ديالوگ هايي را براي فيلم هايي درباره طبقه متوسط نوشت؟
آنها ممكن است همچون افراد ديگر درگير مشكلات رواني مختلف بوده باشند اما
اين ديالوگ غيرممكن است. برده يا ارباب بودن راحت تر است.» عشق و علاقه
اين فيلمساز به سينما به بهار ۱۹۷۳ بازمي گردد، وقتي كه او نوجواني بيش
نبود و به ديدن فيلم Nanook of the North از رابرت فلاهرتي و «عصر طلايي»
لوئيس بونوئل رفت. - «اين تلنگري بود كه به من فهماند سينما مي
تواند هنر باشد. به ياد مي آورم كه واقعاً شوكه شده بودم و در خيابان هاي
شهر كوچكي كه در آنجا زندگي مي كرديم پرسه مي زدم و مي گفتم: «اين خيلي
عالي است.» اما هيچ كس نمي فهميد درباره چه حرف مي زدم. آنها تا به امروز
هم نفهميده اند.» به عذر «بدبيني بيش از حد» از پذيرفته شدن در
مدرسه فيلمسازي بازماند و در عوض آموزش سينمايي خود را با ديدن فيلم هاي
بسيار به دست آورد. او همچنين به سينماي بريتانيا علاقه و ارادت خاصي دارد
و تعريف مي كند كه چطور همواره عاشق ديدن كمدي هاي قديمي آلك گيبنس يا
پاول بوده است. اين سينماگر فنلاندي كارگرداني را با اقتباسي از
جنايت و مكافات در سال ۱۹۸۴ آغاز كرد. او در توضيح اين كه چرا به داستان
غم انگيز داستايوفسكي درباره يك دانشجوي محروم و جنايتي كه مرتكب مي شود
علاقه مند شده بود، مي گويد: «به خاطر اين نبود كه كتاب بزرگ و خوبي بود،
بلكه به اين دليل بود كه عذاب وجدان خيلي نزديك من بود» و ادامه مي دهد:
«هر فنلاندي اي عذاب وجدان دارد.» برخي فيلم هاي كوريسماكي نامه دارند و برخي ديگر نيز في البداهه هستند. -
«من از دو متد استفاده مي كنم. اگر فيلمنامه داشته باشم به آن رجوع مي كنم
و اگر نداشته باشم في البداهه كار مي كنم. هيچ كسي حق ندارد اين كار را
بكند، نه حتي فيلمبردار يا بازيگران، فقط من!» در دومين فيلم بلند
و عجيبش Calamari Union (۱۹۸۵) كه در زمره كارهاي «في البداهه» او قرار مي
گيرد هفده شخصيت مختلف با نام واحد «فرانك» وجود دارند. او سخت مشغول
يافتن نام هايي مناسب براي قهرمانان بود كه در نهايت تصميم گرفت پروسه كار
با داشتن يك نام و سهيم شدن همه شخصيت ها در آن يك نام ساده تر شود. او
به عنوان تهيه كننده فيلم هاي خودش در محاسبه دخل و خرج آنها مهارت دارد و
به عنوان يك فيلمساز مقتصد كه بندرت به بيش از يك برداشت روي مي آورد و
هيچ وقت فرصت را بر سر ديالوگ هاي بي ارزش و پراكنده از دست نمي دهد،
معروف است. كوريسماكي همان قدر در زندگي به طنز و طعنه اهميت مي
دهد كه در موضوع فيلم هايش و در فيلم هايش با جديت كار مي كند. او واقعاً
به يكي از فيلم هاي خود به نام Total Balalaika (۱۹۹۳) افتخار مي كند؛
فيلمي كه اشاره اي غيرمستقيم به كينه ديرينه روسي ها و فنلاندي ها از
يكديگر دارد، در مورد كار بعدي، اين فيلمساز هنوز مردد است كه بايد به
رمان نويسي روي بياورد يا فيلمسازي. البته نه از آن دست كارهايي كه شاهكار
باشند. خيلي ها به گزينه دوم رأي مي دهند البته به شرطي كه كوريسماكي خود
طاقت ديدن فيلم هاي خودش را داشته باشد. - «مشكل اين است كه فيلم
هاي ديگر را ديده ام. همه فيلم هاي جدي اي كه ساخته شدند. همه آنها خوبند
و فيلم هاي من بد. در آغاز كارم در عرصه سينمايي دانستم كه هرگز يك شاهكار
نخواهم ساخت از همين رو به ساختن فيلم هاي خوب و در خور توجه روي
آوردم.»با وجود اين بدبيني او حقيقت بهتري براي گفتن درباره فيلم هايش
دارد و آن اين است كه همه آنها آيينه اي بر جامعه فنلاندي است كه در آن
ساخته شد. مورخان اجتماعي مي خواهند بدانند بيكار بودن در دهه ۱۹۸۰ فنلاند
چطور بود، نقطه شروع خوبي دارند. - «شايد فيلم هايم شاهكار نباشند
اما مستندهايي از زمانه خودشان هستند. اين براي من كافي است. من نمي توانم
شاهكار بسازم حتي اگر سعي كنم.»
هيچ مصاحبه اي با كوريسماكي بدون
اشاره به سگ هايي كه از آنها در فيلم هايش استفاده كرده است خاتمه نخواهد
يافت. حتي يكي از اين سگ ها كه در فيلم «مردي بدون گذشته» بازي كرده بود
در جشنواره كن يك جايزه بازيگري گرفت.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:22  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
"بیلی وایلدر" و "ویم وندرس" مهاجران هالیوود
"بیلی وایلدر" و "ویم وندرس" مهاجران هالیوود
همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که سینمای هالیوود
تلفیقی از دیدگاه های فرهنگ ها و تمدن های مختلف است و فیلمسازان و
بازیگران برجسته ای از سراسر جهان به هالیوود رفته اند که امروز هالیوود
به این جایگاه رسیده است . پایههای هالیوود همیشه کار و توان
مهاجران بیشمار قوام گرفته است. آیا هالیوود بدون چارلی چاپلین، جان
فورد، مارلن دیتریش، آلفرد هیچکاک و فریتس لانگ قابل تصور است؟ تنها
به مدد فرهنگ نمایشی و میراث تصویری اروپا بود که هالیوود توانست به مقام
جذابترین پیوند هنر و سرگرمی در قرن بیستم برسد. آمریکا را سرزمین
مهاجران خواندهاند. مهاجرانی که در جستجوی موقعیتها و فرصتهای تازه به
آمریکا رفتند، با انبوه مشکلات جنگیدند و کشوری ساختند که با تمام
تناقضهایش به قدرتی بزرگ بدل شد و روز بروز جماعت بیشتری را از سراسر
دنیا به سوی خود کشید. میتوان گفت که سینمای هالیوود آینه این سرزمین
بزرگ است که تمام زشتیها و زیباییها، فرصتها و سختیهای ینگه دنیا را
در خود جمع آورده است. در دوره سینمای صامت که هالیوود هنوز در حال
پی ریزی پایههای سبکی هنر تازه بود، چهرههای تازه از سراسر اروپا به
کالیفرنیا راهی شدند و در شکل گیری هنر هفتم نقشی تعیین کننده ایفا کردند.
در سراسر عمر هالیوود، این سینما هیچوقت از کار و خلاقیت هنرمندان آلمانی
تهی نبوده است. ● در دوران صامت فریدریش ویلهلم مورناودر دهه
۱۹۲۰ دو سینماگر بزرگ آلمانی مورناو و ارنست لوبیچ به هالیوود رفتند و در
پی ریزی مبانی داستان گویی رئالیستی گامی بزرگ برداشتند. آنها در تکوین
ژانرهای اصلی سینمای روایی نقشی تعیین کننده داشتند. در این سالها سینما
هنوز افزار تفریح عامه به شمار میرفت، و کمتر صاحب نظری آن را به عنوان
هنری واقعی، جدی میگرفت. لوبیچ و مورناو هنر تازه را با مدرنیسم
اروپایی و سبکهایی مانند اکسپرسیونیسم و ناتورالیسم در آمیختند. با چنین
ابتکارها و بلندپروازیهایی بود که سینما به عنوان هنری مهم و رسانهای
توانا جای خود را در جهان هنر باز کرد.مورناو در شکل گیری ژانر رئالیسم
مستند و انتقادی پیشتاز بود. نوآوریهای او برای ترسیم روایتی واقع گرا از
درام زندگی تعیین کننده بود. سینماگران نوجوی آلمان که در دهههای ۱۹۲۰ و
۱۹۳۰ از فضای پرآشوب اروپا، فشارها و محدودیتهای گوناگون به تنگ آمده
بودند، به هالیوود پناه بردند و فنون بازیگری، صحنهگردانی، فضاسازی و
نورپردازی را در بالاترین سطوح حرفهای به هالیوود معرفی کردند. از
سوی دیگر زمانی که هالیوود هنوز در انحصار مردان بود و زنان را به دشواری
میپذیرفت، زنان هنرمند اروپا به هالیوود راه یافتند و الفبای جلوه گری و
جسارت و فتنهانگیزی را به هالیوود آموختند. از میان همین زنان بود که
نخستین ستارههای هالیوود نظرها را خیره کردند: پولا نگری، گرتا گاربو،
مارلین دیتریش و دهها تن دیگر... ● مهاجرت بزرگ بیلی وایلدردر
اوایل دهه ۱۹۳۰ و با بیدار شدن دیو "ناسیونال سوسیالیسم" در آلمان، موج
نیرومندی از مهاجرت شروع شد که در تاریخ آلمان بیسابقه بود. بیشتر
نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران برجسته آلمان میهن خود را ترک کردند.
بزرگترین سینماگران آلمان و اتریش مانند فریتس لانگ، بیلی وایلدر، برادران
سیودماک و صدها هنرمند و کارشناس دیگر سینما و تئاتر از آلمان گریختند و
بیشتر آنها به جایی رسیدند که پایتخت واقعی هنر سینما شده بود: هالیوود.
راه آلمانیهای مهاجر در هالیوود زیاد هموار نبود. به خاطر اعتلای فاشیسم
در آلمان و وحشتی که نازیان در سراسر جهان پراکنده بودند، در هالیوود نیز
رشتهای از کلیشهها و پیشداوریهای ضدآلمانی رواج یافته بود؛ هنرمندان
بیشماری بودند که از عفریت نازیسم به آمریکا گریخته بودند، و در شرایط
دشوار غربت برای آنکه آلمانی بودند، گرفتار تحقیر و توهین شدند. سنتهای
رایج هالیوود با قالبهای سخت خود، برای آفرینش آزاد هنری جای اندکی باقی
میگذاشت. هنرمندان اندکی بودند که توانستند با موفقیت مقتضیات هالیوود را
با خلاقیت فردی خود سازش دهند. بسیاری از سینماگران اروپایی مانند رنه
کلر، ژان رنوار و پابست با پایان جنگ و رفع خطر از هالیوود به اروپا
برگشتند. فریتس لانگفریتس لانگ سینماگر بزرگی که با بهره گیری از امکانات
گسترده هالیوود توانسته بود آثار برجسته ای خلق کند، حسرت خود در دوری از
سینمای اروپا را با این کلمات بیان میکند: «یک فیلم ساز نمیتواند مانند
سایر هنرمندان، ایدهها و مقاصد هنری خود را به آسانی بیان کند. سینماگر
ناگزیر است با گروهی از متخصصان و امکانات فنی کار کند. طبیعی است که من
خیلی دلم میخواهد بتوانم در اروپا کار کنم، حتی اگر از آن امکانات فنی
وسیعی که استودیوهای هالیوود در اختیارم میگذارند، محروم باشم؛ چون
میدانم که در اروپا فرصت بیشتری برای نوجویی و آزمونهای تازه خواهم
داشت.» ● وضعیتی تناقض آمیز: استقلال در هالیوود؟! فولکر
شلوندورفدر سالهای دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ و به دنبال دستاوردهای چشمگیر سینمای
نو در آلمان و بازتاب آن در سطح جهان، برخی از سینماگران آلمان که در میهن
خود با محدودیت مادی و اجرایی روبرو بودند، به هالیوود رفتند. فولکر
شلوندورف و ویم وندرس از همه معروفتر هستند که تلاش کردند از امکانات
مادی هالیوود بهره گیری کنند. این دسته از سینماگران آگاهانه به
دنبال امکانات فنی و مالی بهتر بودند. طرفه آنکه این فیلمسازان از نظر
فرهنگ سینمایی در همه حال آلمانی یا به عبارت بهتر اروپایی باقی ماندند و
در سیستم هالیوود مستحیل نشدند. شلوندورف که فیلم «طبل حلبی» او جایزه
اسکار را برنده شده بود، تلاش کرد که با استفاده از امکانات مالی و اجرایی
هالیوود، از یک سو طرحهای سینمایی پیچیدهتر خود را تحقق بخشد و از طرف
دیگر به بازار سینمایی گستردهتری، که عملا در انحصار هالیوود بود، دست
یابد. ویم وندرس پس از موفقیت جهانی فیلم «دوست امریکایی» در سال
۱۹۷۸ به دعوت سینماگر آمریکایی فرانسیس فورد کوپولا به ایالات متحده رفت،
اما وندرس به جای کار در هالیوود، به همکاری با سینمای مستقل امریکا
پرداخت که ریشههای اروپایی آن آشکار است. برای وندرس، سالهای اقامت
در آمریکا، داستان درگیری تلخ و نافرجام این فیلمساز با شیوه ای از فیلم
سازی بود که برای خلاقیت آزاد فردی ارزش زیادی قایل نیست. او که پیش از آن
تا حدی به «رؤیای آمریکایی» دل بسته بود، در رویارویی با سرزمین "امکانات
نامحدود" کابوسی عذابآور را تجربه کرد. فیلم سینمایی «وضعیت اشیا» بخشی
از این عذاب روحی را روایت میکند. وندرس گفته است: «من سه چهار
فیلمی که در سالهای اخیر در آمریکا تهیه کردم، همه را با امکانات شرکت
فیلمسازی خودمان در برلین ساختم. همه فیلمها با بودجه اروپایی تهیه شدند.
من تا امروز از هیچ سرمایه گذاری آمریکایی استفاده نکرده ام. و تمام
فیلمهایی که در آمریکا ساختم آشکارا دیدی آلمانی و اروپایی دارند.» معمولا
در هالیوود سینماگر اروپایی در کنار امکانات گسترده، با فضایی تازه روبرو
میشود که با سازوکاری یکسره متفاوت عمل میکند. امکانات فنی و مالی تنها
یک وجه قضیه است. فیلمساز به زودی در مییابد که برای هزینه بالای فیلم،
باید بهای معینی پرداخت، هم مادی و هم معنوی. در این مکانیسم کارگردان
بیتردید امکانات بیشتری به دست میآورد، اما در عوض در ناگزیر است از
نیازهای بازار پیروی کند و به سلایق روز گردن بگذارد که عملا توسط تهیه
کننده فیلم تعیین میشود. جای شگفتی ندارد که برخی از بزرگترین سینماگران
مانند ژان رنوار، اینگمار برگمان و لوئیس بونوئل آگاهانه از کار در
هالیوود صرف نظر کردند. بونوئل تاکید میکرد که با یک بودجه کوچک و
حساب شده به مراتب بیشتر احساس آزادی میکند تا با بودجه ای کلان که مدام
باید فرمان بازار و سود تهیه کننده را در نظر داشته باشد. بیگمان به خاطر
همین وابستگی بیچون و چرای هالیوود به اجبارهای سرمایه بود که بسیاری از
سینماگران اروپایی که آمریکا را تجربه کرده بودند، نتوانستند در هالیوود
ماندگار شوند. به دنبال سینماگران فرانسوی مانند لویی مال، فرانسوا تروفو
و کلود للوش که از همکاری با هالیوود طرفی نبستند، شلوندورف و ویم وندرس
نیز به اروپا برگشتند. ● به سوی بازارهای جهانی در نیمه دهه ۱۹۸۰ دو استعداد برجسته سینمای آلمان به هالیوود رفتند: رولاند امریش و ولفگانگ پترسن. رولاند
امریشرولاند امریش که در آلمان با چند فیلم تخیلی نظرها را به خود جلب
کرده بود، به دنبال فضایی بود که ایدههای سینمایی خود را با امکانات
بیشتری دنبال کند. او در مقام تهیه کننده پای بسیاری از استعدادهای سینمای
آلمان را به هالیوود باز کرد.امریش به روشنی گفته است که به خاطر امکانات
فنی و مالی بیکران به سینمای هالیوود جذب شده است: «سینما به کارهای
نمایشی بزرگ نیازمند است و چنین نمایشهایی گران تمام میشود که تنها
هالیوود از پس آن بر میآید. در هالیوود از من چنین چیزهایی انتظار دارند
اما من امیدوارم که گاهی بتوانم از مسیری که برایم تعیین شده بیرون
بزنم.»پترسن که با فیلم «زیردریایی» به موفقیت تجارتی بزرگی دست یافته
بود، توجه استودیوهای هالیوود را جلب کرد. فیلم یادشده نه تنها در اروپا
بلکه در خود آمریکا نیز میلیونها نفر را به سینما کشاند. این موفقیت پایه
ای شد برای مهاجرت پترسن به آمریکا و ادامه کار او با هالیوود. او در
هالیوود پروژههای بزرگی به دست گرفت که از نظر هنری وجه بارزی نداشتند. یک
نمونه از محدودیتهای رایج در سینمای آمریکا و ناشناس برای سینماگر
اروپایی تلاش تهیه کننده برای جای دادن فیلم در ردهای مناسب است تا فیلم
بتواند تماشاگران بیشتری را به سالن سینما جلب کند. ولفگانگ پترسنپترسن در
گفتگویی فاش میکند که در ارائه نسخه نهایی فیلم سینمایی ترویا زحمت زیادی
کشیده تا فیلم بتواند در رده سنی بهتری درجهبندی شود و عده بیشتری را به
سالن سینما بکشاند. این فیلم سه سال پیش به روی اکران عمومی آمد و نتوانست
به انتظاراتی که تماشاگران داشتند پاسخ بگوید و فیلمساز دلیل آن را تا حدی
توضیح میدهد: «آدم تمام زورش را میزند تا فیلم در سینماهای آمریکا برای
تماشاگران بالای سیزده سال هم قابل نمایش باشد. ما شروع کردیم به قیچی
کردن فیلم ترویا تا نسخه ای فراهم کنیم که تماشاگران کم سن و سال هم
بتوانند به سینما بیایند. ما به این هدف نرسیدیم، اما از طرف دیگر دیدیم
که فیلم ریتم اصلی را از دست داده و دیگر جالب نیست. وقتی که سعی میکنید
مثلا صحنههای خشن را از فیلم بیرون بندازید، همیشه چیزی از داستان تلف
میشود. این دیگر داستانی نیست که هومر روایت کرده است. باید یک موقعی در
آینده تلاش کنم نسخه قابل قبولتری از این فیلم ارائه دهم.» به دنبال
این تجربه بود که پترسن امسال نسخه تازه ای از فیلم ترویا را با مونتاژ
دلخواه خود روانه بازار کرد. پیش از او دهها سینماگر هالیوود به این تجربه
دست زده یا دست کم این آرزو را بیان کردهاند که مایلند در مونتاژ نهایی
فیلمهای خود نقش داشته باشند. چون در عمل دیدهاند آنچه به روی پرده
میآید، با آنچه آنها در ذهن پختهاند، سخت متفاوت است. اما در هالیوود
سحری هست که استعدادهای پرمایه و نوجو را همچنان جذب میکند. سیستم تسلط
استودیوها که زمانی برای برخی از سینماگران جسور و نوجو مانعی جدی به حساب
میآمد، امروزه برای بسیاری از سینماگران جوان مزیت مهمی است که به جاه
طلبیها و دورپروازیهای آنها به بهترین شکلی پاسخ میدهد. در سالهای
اخیر شاهد موج تازهای از مهاجرت استعدادهای سینمای آلمان به هالیوود
بودهایم. اولیور هیرشبیگل و مارکو کرویتسپاینتنر با نوجوییهای خود خون
تازهای در رگهای هالیووود جاری کردهاند.
منبع : خبرگزاری ایسکانیوز
در باره زندگی کولی وار ساخته آکی کوریسماکی ؛ سیما 4
وبلاگ > تهرانی، مهدی
- رمان خلاقانه و مشهور هنری مورژه نویسنده ی قرن نوزدهمی و پرکار اهل
فرانسه ، به نام "صحنه هایی از زندگی " طی سالهای 1847تا 1849 به بازار
نشر راه یافت و مورد توجه علاقمندان قرار گرفت . داستان او در باره
مردمانی است بسیار پر استعداد و با قلب هایی سرشار از احساس و عاطفه که
متاسفانه از بد روزگار ، نه به لحاظ روحی سامان گرفته اند و نه اینکه پولی
در جیبشان مانده . در واقع آنها آه در بساط ندارند اما تمام سعی و همت خود
را مصروف این مهم می نمایند که از اصل دور نیفتند حتی اگر از اسب به پائین
سقوط کرده باشند .
رمان
هنری مورژه ، تقریبا 150 سال پس از انتشار ؛ توسط آکی کوریسماکی فیلمساز
نام آشنا و خلاق فنلاندی به زبان گویای تصویر در آمده است. آنهم توسط
کارگردانی که دیگر امضای او به عنوان سازنده ملودرام های اجتماعی با بستری
از طنز خلاق ، برای دوستداران سینما یک عادت شده است .
کوریسماکی هم نام اثر را عوض کرده و هم اینکه تعدادی از
شخصیت ها را یا پروبال داده و یا اینکه اصلا حذف کرده است . در واقع زندگی
کولی وار اگرچه یک اثر اقتباسی است اما وامدار منبعش نیست و به تعبیری
وفاداری قابل ذکری به رمان هنری مورژه نشان نداده است .
فیلم کوریسماکی تجمع شوریده گی انسان ها ی مستعدی را در قلب
پاریس ( جایی متعلق به روشنفکر ان اروپایی و آمریکا یی) به نمایش می
گذارد ؛ که در جا آدم های بدبختی جلوه گری ی می کنند . یک فرانک در جیب
آنها نمی شود پیدا کرد و معطل شام و ناهار خود هم هستند اما سعی دارند تا
لحظه ی آخر صورت خود را با سیلی سرخ نگه دارند . در این میان نگاه اصلی به
دو نفر است یک نقاش اهل آلبانی که رودولفو نام دارد و دیگری یک نمایشنامه
نویس ظاهرا زهوار دررفته به نام مارسل . در آمد سرانه هر دو نفر اگر به
معنای دقیق کلمه مورد ارزیابی قرار بگیرد ، باید آنها را در زمره بدبخت
های پاریس قرار بدهیم و اگر استعداد هنری شان ارزیابی شود باید گفت هم
رودولفو و هم مارسل از استعدادهای بدی برخوردار نیستند . شاید فرصتی برای
این 2 نفر پیش نیامده که از استعداد خاص خود بهره مادی و مالی مناسب ببرند
. چیزی شبیه کاری که بقیه نقاش ها و نمایشنامه نویس ها انجام می دهد . در
برابر اثر شان اول پول می گیرند . به قول مارسل چقدر خوب می شد که تقدیر
برای دوست نقاشش رودولفو اینگونه رقم می زد که به ازای هر 10 نقاشی که می
کشد ، نه تای آن برای دل رودولفو باشد و یکی از آنها نیز برای فروش و
امرار معاش . اما بامزه اینجااست که رودولفو حتی یک نقاشی هم نمی کشد چه
برسد به ده تا . مارسل نیز اگر چه به مراتب از او موفق تر است و نوشته
هایی را فروخته اما عمدتا او هم تعطیل است و حالا سرگرمی هردو نفر فقط به
شرکت در مجالس هنری تبدیل شده و بس .
بر اثر همین معاشرت ها رودولفو و مارسل در می یابند که اگر
استعداد قابل توجهی نیز در نقاشی و نمایشنامه نویسی نداشته باشند که البته
کمی تا قسمتی دارند ، اما خب با علاقه شان چه کنند ؟ کوریسماکی در زندگی
کولی وار نشان می دهد که آدمی می تواند با جیب خالی و با استعداد خاک
خورده نیز در کار هنری مورد علاقه اش موفق شود . کاری که رودولفوی
آلبانیایی و مارسل فرانسوی بدنبالش می باشند . به این دو نفر حتی می
توانیم یک شخصیت دیگر در فیلم زندگی کولی وار را مورد بررسی قرار دهیم .
یک آهنگساز ! موسیقیدانی به نام شونارد که اگرچه مانند رودولفوی
آلبانبایی تبار یک فراری و یا یک پناهنده به پاریس نیست اما بازهم یک
موجود غریبه به حساب می آید . شونارد یک موسیقیدان اهل ایرلند است که در
مملکت خودش یک هنرمند خوش آتیه و بزرگ به حساب می آمد اما حالا در پایتخت
هنرمندان روشنفکر یعنی پاریس به همراه دو دوست خودش برای پنج فرانک دست و
پا می زند . در واقع اصلی ترین هدف زندگی این سه تن بدست آوردن یک اسکناس
5 فرانکی است ! پولی که با آن می شود حداقل یک ناهار مناسب خورد و در یک
کافه یا پاتوق هنرمندان چند ساعتی را گذرانید . همین هدف بزرگ بوده که
ابتدا به ساکن این سه نفر را بهم پیوند داده .
کوریسماکی به ظرافت و البته با زیرکی خاص خود این اسکناس 5
فرانکی را علت اصلی گرد هم آمدن این سه هنرمند بزرگ قرار داده و اگرچه طنز
او در جا روایتی سیاه است اما معانی جامعه شناختی و رفتارشناختی که از این
جمع سه نفره به واسطه ی رفتارهایشان به بیننده ارائه می کند ؛ گویاتر از
هزاران هزار کلمه جلوه گری می کند . کوریسماکی فقط حالت اجتماعی رودولفو ،
مارسل و شونارد را به بیننده نشان نمی دهد . قطعات کوچک و داستانک های
کوتاه و بسیار ظریفی نیز از زندگی خصوصی هرکدام از این سه تن نیز در زندگی
کوله وار روایت می شود . هرکدام از آنها در زندگی عاطفی و احساسی خود نیز
تجربیاتی اندوخته اند . هر سه تن عشق را تجربه کرده اند ، غربت کشیده و
دردمندند اما مشابهت تام و تمام آنها با یکدیگر این مقوله های ذکر شده
نیست . آنها واقعا دوستدار هنر هستند و از هنر خود لذت می برند . این مهم
اصلی ترین مشابهت این سه تن است . شاید بتوان گفت که اصلا این سه تن با
فقرشان کنار آمده اند و آن را پذیرفته اند . در اوایل فیلم می بینیم که
مارسل بدلیل اینکه قادر به پرداخت 5 فرانک کرایه اتاقش نیست و مدتها است
که بدحسابی کرده و به این و آن مقروض شده ، خودش و جل و پلاسش توسط مالک
به خیابان انداخته می شوند . این اتفاق بدین معنااست که مارسل شاعر و
نمایشنامه نویس پاریسی امشب و یا فرداشب و یا شبهای بسیاری را باید زیر
سقف آسمان به صبح برساند . او حتی نمی تواند دو قدم در بلوار بدون ترس و
لرز گام بردارد چرا که بیم آن را دارد که در هر قدم یک طلبکار خرش را
بگیرد . در این گیرودار است که با یک خیابان خواب دیگر آشنا می شود . و او
کیست ؟ رودولفو نقاش اهل آلبانی که ویزایش تمام شده و غیرقانونی در پاریس
مانده ، اگرچه همه جا خود را پناهنده جا می زد اما به واقع او یک فراری
است . نفر سوم ماجرا همان ایرلندی سرشار از عشق و محبت به نام شونارد است
که موسیقدانی کارکشته به حساب می آید و این دو نفر را به اتاقش دعوت می
کند . اینجا است که به مانند بسیاری از جاهای پاریس ، جمع هنرمندان جمع می
شود . یک نمایشنامه نویس شاعر مسلک ، یک نقاش و یک موسیقیدان این جمع را
تشکیل می دهند . هرسه نفر این ها قادرند در باره هنری که دارند ساعتها
صحبت کنند و در مهمترین جوامع هنری روشنفکرانه بدرخشند اما خب شرایط
اینگونه نیست ، به هرحال یک 5 فرانکی لازم است تا پاتوقی جور شود . بامزه
اینجا است که در سراسر شهر می توان این جمع های چند نفره را سراغ گرفت .
هنرمندانی با نصف تجربه و استعداد مثلا همین مارسل یا رودولفو و یا شونارد
اما متفاوت با آنها در اسکناس های داخل جیب . در اواسط فیلم با کسانی آشنا
می شویم که هیچ استعدادی در هیچ زمینه هنری ندارند اما جایشان در صدر این
محافل روشنفکرنمایانه است و چرا ؟ بواسطه اسکناس هایی که بی حساب خرج می
کنند . برخی از آنها حتی پول می دهند تا مثلا یک نقاش یا یک نمایشنامه
نویس یا یک شاعر برایشان اثری خلق کند و به نام آنها بزند .
با همه ی این حرفها به قول شونارد ، دل یک هنرمند باچه چیزی
شاد می شود ؟ بادرک هنری که در آن استعداد دارد . و همین دل خوشی بالاترین
چیز است .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:16  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
براي 64 سالگي «ويم وندرس»؛ نابغه آلماني سينماي جهان
«ويم وندرس»، كارگردان نامدار سينماي آلمان و برنده نخل طلاي كن، امروز (جمعه) 64 ساله خواهد شد.
«ارنست ويلهلم وندرس» متولد 14 اوت 1945 در دوسلدورف آلمان، از بزرگترين
كارگردانان و فيلمنامهنويسان سينماي اروپا و جهان است كه دركنار «ورنر
هرتزوگ»، از نوابغ سينماي آلمان محسوب ميشود.
«وندرس» اگرچه فارغالتحصيل فلسفه از دانشگاه دوسلدورف و پزشكي از دانشگاه
فرايبورگ بود، اما در سال 1966 به پاريس رفت تا بهعنوان نقاش وارد دنياي
هنر شود.
درهمين سالها، علاقه «وندرس» به سينما او را بهسمت بازيگري كشاند، اما
در آزمون دانشكده ملي فيلم فرانسه پذيرفته نشد؛ با اين وجود، «وندرس»
روزانه پنج فيلم سينمايي تماشا ميكرد.
وي در سال 1967 به آلمان بازگشت و در آكادمي فيلم وتلويزيون مونيخ پذيرفته
شد و همزمان در نشريه «اشپيگل» نيز مطلب مينوشت. وي طي سالهاي حضورش در
اين آكادمي، چندين فيلم كوتاه ساخت.
«وندرس» بهعنوان يكي از چهرههاي سرشناس سينماي معاصر آلمان، اولين فيلم بلندش را در سال 1970 با نام «تابستان در شهر» ساخت.
وي پس از آن، فيلمهاي «ترس دروازهبان از ضربه پنالتي» (1972)، «داغ ننگ»
(1973)، «آليس در شهر» (1974)، «حركت غلط» (1975) و «پادشاهان جاده»
(1976) را كارگرداني كرد.
وي در بيشتر فيلمهايش از «رابي مولر»، فيلمبردار سرشناس سينماي آلمان و
«پيترهانكه»، فيلمنامهنويس و كارگردان سرشناس اتريشي كمك ميگرفت.
«وندرس» در سالهاي آغازين فيلمسازياش، تقريبا هرسال يك فيلم بلند ميساخت. «دوست آمريكايي»،
«صاعقه بر آب» و «زاويه مقابل» ازجمله فيلمهايي بودند كه وي پيش از ورود به هاليوود ساخت.
«وندرس» پس از ورود به هاليوود در سال 1982، «همت» را ساخت، اما اختلاف او
با«فرانسيس فورد كوپولا» كه تهيهكننده فيلم بود، موجب شد تا نسخه قابل
اكران اين فيلم چند سال بعد آماده نمايش شود.
بيترديد شاهكار سينمايي «وندرس» در سال 1984 با فيلم «پاريس، تگزاس» رقم
خورد كه سه جايزه نخل طلا، بهترين فيلم معنوي و جايزه فيپرشي جشنواره كن
را براي او بههمراه آورد. اين فيلم همچنين جايزه بهترين كارگرداني از
جوايز «بافتا» انگلستان را كسب كرد.
سه سال بعد، «وندرس» با ساخت فيلم «بهشت برفراز برلين» جايزه بهترين
كارگرداني جشنواره كن و بهترين كارگرداني جوايز فيلم اروپا را بهدست
آورد.
اين كارگردان بزرگ آلماني طي سالهاي اخير آثار برجستهاي چون «هتل ميليون
دلاري»،«برادران اسكلادونوفسكي»، «پايان خشونت»، «ده دقيقه پيرتر»،
«سرزمين فراواني» و «فيلمبرداري در پالرمو» را ساخته است.
«وندرس» در كارنامه سينمايياش ساخت آثار مستندي را نيز دارد كه از
معروفترين آنها، «باشگاه اجتماعي بونا ويستا» درباره موسيقيدانان كوبا
و «روح يك مرد» درباره گروههاي موسيقي بلوز در آمريكاست.
اولين جايزه سينمايي معتبري كه «وندرس» كسب كرد، شير طلاي جشنواره ونيز در سال 1982 براي فيلم
«وضعيت اشيا» بود.
وي در سال 1987 براي فيلم «بالهاي اشتياق» جايزه بهترين كارگرداني
جشنواره كن را بهدست آورد و دو سال بعد دكتراي افتخاري دانشگاه سوربن
پاريس را نيز كسب كرد.
از ديگر افتخارات سينمايي «وندرس» ميتوان اشاره كرد به: نامزدي جايزه اسكار سال 2000 براي مستند
«كلوپ اجتماعي بوئنا ويستا»، خرس نقرهاي جشنواره برلين در سال 200 براي
«هتل ميليون دلاري»، جايزه بهترين فيلم جشنواره جيفوني ايتاليا در سال
1986، دوربين طلاي سينماي آلمان در سال 2000 براي مستند «كلوپ اجتماعي
بوئنا ويستا» و جايزه بهترين مستند از جوايز «گويا» سال 2008، يوزپلنگ
افتخاري جشنواره لوكارنو در سال 2005.
اين كارگردان سرشناس كه سال گذشته رياست هياتداوران جشنواره ونيز را
برعهده داشت، عضو شوراي مشورت بنياد سينماي جهان است كه توسط «مارتين
اسكورسيزي» پايهگذاري شده است.
«وندرس» هماكنون درحال ساخت جديدترين فيلماش است كه يك اثر3بعدي بهنام «پنيا» خواهد بود.
خبرگزاری دانشجویان ایران
__________________
قطعات موسيقی کلاسيک در تاریخ سینما
موضوع : موسيقي فيلم
این
برنامه شامل قطعات کلاسیک دیگری از آهنگسازان بزرگ جهان است که فیلمسازان
برجستهای چون لوکینو ویسکونتی، مارتین اسکورسیزی، الیور استون و سیدنی
پولاک از آنها در فیلمهایشان استفاده کردهاند
جیافکی
نخستین قطعه، قطعهای از آمادئوس موتزارت است که در فیلم «جیافکی» (JFK) ساخته الیور استون از آن استفاده شده است.
موسیقی ارژینال
فیلم را جان ویلیامز ساخته است. کنسرتو شیپور شماره دو موتزارت مثل اغلب
کنسرتوها شامل سه موومان است و الیور استون از موومان اول آن یعنی الگرو
در فیلم استفاده کرده است.
پوستر فیلم گاو خشمگین
گاو خشمگین
اما قطعه کلاسیک بعدی، قطعهای اپرایی از فیلم «گاو خشمگین» محصول 1980 و از بهترین آثار مارتین اسکورسیزی است.
نام این قطعه
کاوالریا روستیکانا یا جوانمردی روستایی است. اپرایی در یک پرده، ساخته
پیترو ماسکاگنی و متعلق به 1893 که براساس داستان کوتاهی از جیوانی ورگا
نویسنده ایتالیایی نوشته شده است.
پوستر فیلم مرگ در ونیز
مرگ در ونیز
«مرگ در ونیز»
برنده نخل طلای کن در 1971 اثر مشهور لوکینو ویسکونتی فیلمساز بزرگ
ایتالیایی است که براساس رمانی از توماس مان نویسنده آلمانی ساخته شده
است.
داستان عشق پرشور و نامتعارف آهنگسازی به نام گوستاو فون آشن باخ (با بازی درک بوگارد) به پسربچهای لهستانی و زیبا به نام تادزیو.
ویسکونتی
شخصیت اصلی رمان توماس مان را که یک نویسنده بود، به موسیقیدان تغییر
داد. گفته شده که توماس مان نام شخصیت اصلی فیلم یعنی گوستاو را از نام
گوستاو مالر گرفته است.
ویسکونتی نیز با
آگاهی از این موضوع، موسیقی مالر را برای این فیلم برگزیده است. به این
ترتیب، «مرگ در ونیز» محصول ذهن چهار هنرمند همجنسگرا یعنی توماس مان،
گوستاو مالر، لوکینو ویسکونتی و درک بوگارد (بازیگر نقش اصلی) است.
علاوه بر سمفونی
چهار که آشن باخ در فیلم مینوازد، قطعه بسیار مشهور آداجیتو (Adagietto)
نیز که بخشی از سمفونی پنج مالر است در سکانسهای اول و آخر فیلم استفاده
شده است.
آداجیتو مثل اغلب آثار موسیقایی مالر، ارتباط نزدیکی با مفهوم مرگ دارد و درنتیجه به درونمایه فیلم «مرگ در ونیز» بسیار نزدیک است.
پوستر فیلم حس ششم
حس ششم
«حس ششم» ساخته
نایت شیامالان، فیلمی با درونمایهای متافیزیکی درباره زندگی ارواح و
نزدیکی دنیای مردگان با دنیای زندگان است. مردگانی پریشان با روحهایی
زخمی که در جهان زندگان سرگردانند و به دنبال آرامش میگردند.
قطعه کلاسیکی که
در این فیلم شنیده میشود، کوئینتت پیانوی فرانتس شوبرت آهنگساز بزرگ
اتریشی با عنوان تراوت کوئینتت (Trout Quintet) یا کوئینتت قزلآلا است.
شوبرت آن را در سال 1819 یعنی در سن 22 سالگی نوشت اما ۱۰ سال بعد یعنی یک سال بعد از مرگش در سال 1829 منتشر شد.
پوستر فیلم دور از آفریقا
از درون آفریقا
آخرین قطعهی برنامه، قسمتی از کنسرتو کلارینت موتزارت از فیلم «از درون آفریقا» ساخته سیدنی پولاک است.
موتزارت این کنسرتو را در سال 1791 برای آنتون استدلر نوازنده کلارینت نوشت.
آهنگساز فیلم «از
درون آفریقا» جان بری است که علاوه بر قطعات بومی آفریقایی از موومان
آداجیوی کنسرتو کلارینت موتزارت نیز در این فیلم استفاده کرده است.
منبع : زمانه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:8  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
درباره فیلم "نیا التماس کن" اثر ویم وندرس
سیاوش خائف
مرگ در ونیز
ویسکونتی در سال 1906 در میلان ایتالیا در یک خانواده اشرافی به دنیا آمد. پس از مدتی کار گذرا در زمینه تیاتر به فرانسه رفت و با ژان رنوار آشنا شد و تحت تاثیر ژان رنوار به گرایش های چپ گرایانه روی آورد .ویسکونتی، در سينما سبك نئو رئاليستي را بنياد گذاشت و به پدر نهضت «نئور رئاليسم» شهرت دارد. او و ديگر نئو رئاليستهاي چون روسيليني, دسيكا و فليني تلاش کردند پیوند میان سینما و واقعیت را بر قرار کنند. به عقیده اینان سینمای غرب مروج زندگی بورژوازی است و طبقات پایین اجتماع در سینما نقش زیادی ندارند. از نظر اینان در این گونه سینمای بورژوازی ستارگان مرفه و گاه بی بند و بار سینما، زندگی اشرافی و شیک ودور از ارزشهای انسانی را به عنوان الگو و ارزش اجتماعی برای مردم دیکته میکنند.
Luchino Visconti
و اما فیلم مرگ درونیز..
فیلم داستان ساده و عاری ازپیجیدگی دارد و بر اساس اقتباسی از داستانی از توماس مان ساخته شده است. ویسکونتی گویا با وسواس و ریز بینی و با حوصله تمام این داستان ساده را به تصویر کشیده است. فیلم داستان یک آهنگ ساز آلمانی است که سفری به ونیز می کند و در این سفر پسری زیبا رو را می بیند و تمایلات وصف ناپذیری به این پسر پیدا می کند.
بعضی از بینندگان فیلم را بسیار کند توصیف کرده اند اما در جایی فردی پاسخ زیبایی به این دسته از بینندگان داده بود : تماشای این فیلم شبیه این است که در یک رستوران زیبا با غذای خوشمزه و آهنگ دلنواز نشسته اید مطمینا دوست ندارید که غذای خود را زود نوش جان کنید بلکه سعی می کنید در کمال صبر و حوصله از تمام زیبایی های آن لذت ببرید و مسلما با غذا خوردن در یک رستوران مک دونالد تفاوت می کند.
علاوه بر کارگردانی ویسکونتی و فیلم برداری زیبای پاسکواله رسانتیس نکته حایز اهمیت فیلم بازی بسیار زیبای درک بوگارد در فیلم است. درک بوگارد در نقش یک آهنگ ساز به نام گوستاو آشنباخ نقش آفرینی می کند. وی فردی متین و با وقار و روشن فکر می نمایاند اما فیلم نشان می دهد که در پس این متانت چه عقده هایی نهفته است و بوگارد چه زیبا توانسته است این تعارض را به بیننده القا کند.
گوستاو، تنها هنر مند را خالق زیباایی های جهان می داند و اعتقاد دارد که آفرینش زیبایی یک هنرروحانی است ودر جایی از فیلم دوست وی که در این زمینه با او اختلاف عقیده دارد به او می گوید:"گوستاو زیبایی مربوط به حواس انسان است."
ولی گوستاو در طی این سفر با دیدن این پسر زیبا دچار تعارض شدیدی می شود و این گونه زیبایی را که تا به حال حس نکرده بود می بیند و شیفته آن می گردد. صحنه پایانی فیلم که بوگارد در حال نظاره این پسرک زیبا است و در همان حال جان می بازد فوق العاده است و گویا فیلم این نکته را بیان می کند گوستاو هنرمند که خود آفریننده زیبایی بود در برابر زیبایی دیگری از پای در می آید. نقش پسر زیبا رو را بیورن اندرسون بازی می کند که نوجوان سویدی بود که پس از اکران فیلم با دردسر های زیادی روبرو شد و وی را همجنس باز خواندند. اما اندرسون به شدت آنر ا تکذیب کرد و همچنین بعدا بیان کرد که به اصرار ویسکونتی به کلوپ همجنس بازان رفته و در آنجا مورد توجه مردان همجنس بازقرار گرفته است و از این خاطره احساس انزجار کرد.
فیلم مرگ در ونیز فیلمی شاعرانه در باب هنر و زیبایی است و مرگ رویا گونه یک هنرمند و نه فیلمی درباره تمایلات همجنس گرایانه ....
لارنس جی کویرک منتقد فیلم می نویسد؛ "برخی از تصاویر بیورن اندرسون می تواند روی دیوارهای لوور یا موزه ی واتیکان در رم، آویخته شود چرا که تصویر پسری زیبا نیست که بخواهد مظهر شهوت یا عشق ممنوعه باشد .توماس مان و ویسکونتی هم چنین قصدی نداشته اند. این یک نماد زیبایی ست، درست همان الهامی که میکل آنژ در ساختن دیوید و داوینچی در خلق مونالیزا داشتند و همان انگیزه ای که دانته در سرودن بئاتریس ".
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:58  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
آخرين رهاورد سينماي روشنفكري اروپا
۲۵ نگاه به قاره سبز
ايده ساختن فيلمي اپيزوديك با مشاركت چند فيلمساز
بين المللي، ايده تازه اي نيست. پيش از اين نيز فيلم هايي چون ۱۱
سپتامبر۲۰۰۱ با مشاركت ۱۱ فيلمساز و ۱۰۰ سالگي سينما با مشاركت بيش از ۴۰
فيلمساز از سراسر جهان، پيرامون موضوعي واحد ساخته شده بود.
اينك موضوع اتحاد اروپا، دستمايه ۲۵ فيلمساز معتبر از كشورهاي عضو اتحاديه
اروپا شده است تا هر يك، برداشت و ديدگاه شخصي خود را از زندگي در فضاي
فرهنگي، اجتماعي و سياسي جديد اروپا ارايه دهند.
نكته مهم اين است كه فيلمسازان، جز محدوديت زمان (هر قسمت پنج دقيقه) و
بودجه هيچ محدوديتي از نظر انتخاب موضوع و شيوه پرداخت آن نداشتند.
مهاجرت، پناهندگان، نهادهاي قانوني و رسمي، سنت ها و آداب ملي، مرزهاي
جغرافيايي، قدرت و زندگي روزمره و عادي مردم، برخي از مهم ترين تم هايي
است كه در فيلم هاي كوتاه اين فيلمسازان بازتاب يافته است.
اتحاديه كشورهاي اروپايي ( EU ) در ساليان اخير، يكي از بحث انگيزترين
موضوع هاي سياسي در ميان سياستمداران، متفكران و رسانه هاي گروهي اروپا
بوده است و مخالفان و موافقان زيادي داشته و دارد، اما علي رغم همه اين
بحث ها و جنجال ها، اتحاد اروپا اكنون از ايده به واقعيت پيوسته است،
اگرچه تفاوت هاي فرهنگي و ساختاري عظيمي بين كشورهاي عضو وجود دارد كه
مي تواند اين واقعيت را متزلزل و خدشه دار سازد.
مرزهاي جغرافيايي محو، پول واحد تبديل و قوانين و مقررات مشترك اروپايي،
جايگزين قوانين ملي مي شود اما اين تغييرات سبب ساز مشكلات بسياري نيز
بوده كه مورد توجه فيلمسازان اين مجموعه قرار گرفته است؛ مسايلي چون هويت،
ريشه هاي فرهنگي و قومي، غرور ملي و ميراث فرهنگي كه به شدت آسيب ديده و
خواهند ديد و اين امري ناگزير است.
ويژگي مهم اين فيلم ها آن است كه در مورد پذيرش يا تكذيب اتحاديه اروپا
موضع نمي گيرند بلكه هر يك از سازندگان، بسته به تجربه شخصي و شرايط كشوري
كه در آن زندگي مي كنند، با اين موضوع مواجه شده و رويكرد هنري ويژه خود
را از پديده اي به نام اروپا با تمام جلوه هاي آن ارايه كرده اند. اكثر
فيلمسازان اين مجموعه جوان و فارغ التحصيل مدارس سينمايي اند و نخستين
كارهاي مستند، كوتاه يا بلند داستانيشان در مجامع سينمايي بين المللي
درخشيده است. در كنار آنها فيلمسازان قديمي تر وصاحب نامي چون پيتر
گريناوي، يان تروئل و آكي كوريسماكي نيز قرار دارند.
نگاهي به چند فيلم اين مجموعه
بيكو / آكي كوريسماكي/ فنلاند
كوريسماكي در زمان محدود پنج دقيقه اي كه در اختيار داشته، تصويري مستند
از روستايي كوچك در كوه هاي شمال پرتغال ارايه كرده است. دهكده اي كه
بيشتر اهالي آن در جست وجوي رفاه و زندگي بهتر آن جا را ترك گفته و تنها
اقليتي كوچك، متشكل از پيران و كودكان هنوز در آن جا باقي مانده اند.
كوريسماكي، مطرح ترين فيلمساز سينماي فنلاند است كه در ژانرهاي متفاوتي
چون فيلم هاي جاده اي، فيلم نوار و موزيكال فيلم ساخته است. آخرين فيلمش،
مرد بدون گذشته، اثري فراموش نشدني و زيبا در باره مردي است كه حافظه اش
را بر اثر يك ضربه مغزي مهلك از دست مي دهد و هنگامي آن را باز مي يابد كه
زندگي تازه اي را با زني ديگر آغاز كرده است.
پاريس در شب/ توني گاتليف/ فرانسه
فيلم با تصوير تكان دهنده اي از دو پسر و يك دختر جوان عرب شروع مي شود كه
زير كاميوني كه با سرعت در دل شب به سمت پاريس در حركت است، مخفي شده اند.
در نزديكي پاريس، كاميون قبل از ايستگاه بازرسي مي ايستد و راننده از آنها
مي خواهد هرچه زودتر از آن منطقه دور شوند. يكي از پسران از آن دو جدا شده
و خواهر و برادر، بيمار، تنها و بي پناه در خيابان هاي پاريس سرگردان
مي مانند.
پاريس با نئون ها و انعكاس نور چراغ ها بر سطح رود سن در تصاوير سياه و
سفيد توني گاتليف، درخشندگي و خيره كنندگي خاصي يافته كه با موقعيت تراژيك
پسر و دختر عرب به شدت در تضاد است. فضاسازي و لحن تلخ فيلم، يادآور آثار
درخشان رئاليسم شاعرانه فرانسوي (مارسل كارنه و رنه كلر) است.
جا براي همه/ كنستانتين گيا ناريس/ يونان
اين فيلم، روايت تازه اي از مهاجران درون قاره اي عرضه مي كند. شكستن
مرزها، جا به جايي نيروي كار از يك كشور اروپايي به كشور ديگر و ايجاد يك
هويت فرهنگي جديد.
فيلمساز با تمركز بر جامعه يونان، به انتقاد از سياست اتحاديه اروپا
مي پردازد. او با استفاده از تكنيك split screen، پرده را به چند قسمت
تقسيم كرده و در هر قسمت يكي از شهروندان اروپايي و غير اروپايي كه در
يونان كار و زندگي مي كنند، احساسات و افكار خود را درباره اين كشور و
اتحاديه اروپا بيان مي دارند.
مارس/ باربارا آلبرت/ايتاليا
۱
خانه من روي نوار ويدئو / كريستوس گئورگيو / قبرس
۲
تصويري از خود / استين كونينكس/ بلژيك
۳
بيكو / آكي كوريسماكي/ فنلاند
۴
Euroflot آروو آيهو/ استونيا
۵
پاريس در شب/ توني گاتليف/ فرانسه
۶
ترانه هاي قديمي شيطاني/ فتي آكين/ آلمان
۷
جا براي همه/ كنستانتين گيا ناريس/ يونان
۸
پرولوگ (درآمد) / بلاتار/ مجارستان
۹
دولت نامريي/ آيزلينگ والش/ ايرلند
۱۰
همه چيز روبه راه خواهد شد/ ليلا پاكالنينا/ لتوني
۱۱
آنا در مارگرا زندگي مي كند/ فرانچسكا كومنچيني/ ايتاليا
۱۲
اروپا / كريستوفر بو/ دانمارك
۱۳
همنوائي/ ساسا گدئون / جمهوري چك
۱۴
بچه ها چيزي از دست نمي دهند/ شاروناس بارتاس/ ليتواني
۱۵
مدرسه زبان/ اندي باوش / لوكزامبورگ
۱۶
جزيره / كنت شيكلونا / مالتا
۱۷
دوش اروپايي / پيتر گريناوي / بريتانيا
۱۸
كودكان ما / ميگوئل هرموسو/ اسپانيا
۱۹
منگوله هاي زرد / يان تروئل / سوئد
۲۰
Evropa داميان كوزول/ اسلووني
۲۱
معجزه / مارتين ساليك/ جمهوري اسلوواك
۲۲
چهارراه / مالگورزاتا ژومووسكا / لهستان
۲۳
جنگ (آب) سرد Cold Wa(te)r /ترزا ويلاورده/ پرتغال
۲۴
Euroquiz / تئوون گو / هلند
۲۵
پرولوگ (درآمد) / بلاتار/ مجارستان
صفي دراز از زنان و مردان گرسنه، فقير و بي خانمان در يكي از خيابان هاي
بوداپست. دوربين آرام از روي آنها حركت مي كند و به پنجره بسته اي مي رسد
كه آنها در مقابلش صف كشيده اند. پنجره باز مي شود و زن جواني در قاب آن
ظاهر مي شود. آنگاه افراد، يكي يكي جلو رفته و زن به هر يك از آنان يك
نوشيدني گرم به همراه دو عدد كيك مي دهد. تصويري از نابرابري اقتصادي و
بي عدالتي اجتماعي در كشورهاي فقير عضو اتحاديه اروپا و چشم اندازي
بدبينانه، تار و مبهم از آينده اين اتحاد.
بلاتار از ۱۶ سالگي فيلمسازي را شروع كرد و بعد جذب استوديوي فيلمسازي بلا
بالاش، تئوريسين برجسته سينماي مجارستان و صاحب نظرياتي محكم درباره
مونتاژ شد. در ۱۹۷۹ آشيانه خانوادگي را ساخت كه به طور آشكار تحت تاثير
كارهاي جان كاساواتيس بود. فيلم مهم ديگر او، تانگوي شيطان (۱۹۹۴) يك كار
۴۳۵ دقيقه اي درخشان درباره پايان عصر كمونيسم است.
دولت نامريي/ آيزلينگ والش/ ايرلند
يكي از زيباترين قسمت هاي اين مجموعه كه با نگاهي به سنت تئاتري بكت
پرداخت شده است: صحنه اي خالي با يك صندلي. جرارد مانيكس فلين، رمان نويس
و نمايشنامه نويس برجسته و شاخص ايرلندي وارد مي شود و روي آن مي نشيند و
شروع مي كند به بازگويي روايت تلخ و تكان دهنده اش از وضعيت پناهندگان در
اروپاي امروز:
» آنها مي آيند، ولي هيچ كس به استقبالشان نمي آيد. تنها كساني كه از ديدن
آنها شادمان مي شوند، قاچاقچيان انسان اند. دولتي نامريي در اروپا است كه
از هزاران فرد بي نام، فاقد دولت و شهروندان فاقد حقوق شهروندي تشكيل شده
است. پناهجويان. پناهندگان. آنها زنداني اند. آنها هيچ هويتي ندارند. آنها
هيچ حقي ندارند. آنها هيچ آزادي ندارند.«
لابه لاي حرف هاي جرارد، تصاوير تكان دهنده اي از جسدهاي پناهندگان كه
چون لاشه هاي گوشت يخ زده از قلاب هاي ماشين مخصوص حمل گوشت آويزانند،
نشان داده مي شود.
سينما ـ خاطره
آخرين قطار گان هيل
LAST TRAIN FROM CUNHIU
كارگردان: جان استرجس، فيلمنامه: جيمزيو، بر اساس داستان رويارويي نهايي
نوشته لس كروچفيلد، فيلمبردار: چارلز لانگ، موسيقي: ديميتري تيومكين،
بازيگران: كرك داگلاس، آنتوني كويين، كارولين جونز، ارل هاليمن، زيو
رادان، براد دكستر و بينگ راسل. رنگي، محصول ،۱۹۵۹ آمريكا به تهيه كنندگي:
هال ب. واليس
داستان فيلم:
دو جوان كاترين زن سرخ پوست كلانتر شهر پولي را پس از هتك حرمت به قتل
مي رسانند. مت مورگان (كرك داگلاس) كه كلانتري معتقد به قانون و دلبسته به
اجراي آن است از زين اسب به جا مانده در صحنه جنايت رد دو جوان را مي گيرد
و مي فهمد كه يكي از آنان پسر دوست قديمي اش كريك بلدن (آنتوني كويين) همه
كاره و مرد با نفوذ شهر گان هيل است.
مورگان به شهر گان هيل مي رود و پسر بلدن را دستگير مي كند تا براي محاكمه
با خود به شهر پولي ببرد با فرارسيدن ساعت حركت آخرين قطار شهر در
رويارويي نهايي پسر بلدن با گلوله دوستش كشته مي شود و مورگان نيز بلدن را
مي كشد.
درباره كارگردان:
جان استرجس (۱۹۹۲ـ۱۹۱۱) يكي از حرفه اي ترين و استخوان دارترين كارگردانان
سينماي آمريكا در دهه هاي ۴۰ تا ۶۰ محسوب مي شود. استرجس در مقام
كارگردان ۴۴ فيلم ساخته كه در ژانرهاي گوناگون هركدام آثار قابل توجهي
محسوب مي شوند. اما معروفترين فيلم هاي استرجس فيلم هاي وسترن او هستند كه
از لحاظ قوت شخصيت ها و استحكام ساختار سينمايي چه در گيشه و چه از لحاظ
انتقادي با موفقيت رو به رو شده اند.
فيلم هاي مهمي چون: روز بدي در بلاك راك (۱۹۵۴)، جدال در اوكي كورال
(۱۹۵۷)، هفت دلاور (۱۹۶۰) نشان دهنده توانايي هاي استرجس در ژانر وسترن
هستند. آثار استرجس را مي توان به عنوان بهترين آثار تجاري زمان خود
تماشا كرد. به عنوان مثال فيلم فرار بزرگ (۱۹۶۳) ديگر ساخته جان استرجس از
مهم ترين و تاثيرگذارترين فيلم هاي ژانر جنگي با موضوع فرار از زندان
محسوب مي شود.
درباره فيلم:
آخرين قطار گان هيل يكي از بهترين آثار وسترن سال هاي پايان دهه ۵۰
توانسته است در طول گذر بيش از نيم قرن از زمان ساخته شدنش آبرويي كلاسيك
و خدشه ناپذير براي خود كسب كند.
داستان فيلم براساس الگوي تقابل ناخواسته دو دوست شكل مي گيرد. يك طرف
كلانتر مورگان با بازي كرك داگلاس را داريم. كسي كه او دوران كشتار
سرخ پوست ها با زني سرخ پوست ازدواج كرده مردي كه به قانون احترام
مي گذارد و هدفش برپاكردن نظم و قانون در يك جامعه ذاتاً وحشي و ضدقانون
است. از آن طرف كريك بلدن با بازي آنتوني كويين مردي است كه قواعد سرزمين
وحشي را پذيرفته و مي خواهد بر بستر همين دنياي بي نظم و بي قانون زندگي
كند و كاري به آينده ندارد. در حالي كه ماجراي قتل آن دو را رو به روي هم
قرار مي دهد، فيلم در بستر پرتنش خود دو تفكر را نيز در برابر يكديگر
صف آرايي مي كند. تفكر خير و شر. تقابل خير و شر در اين فيلم به پايان
غيرمنتظره اي مي رسد. خير بر شر پيروز مي شود در حالي كه آتش اوليه را شر
به دامن خود مي زند. ديالوگ هاي فيلم آخرين قطار گان هيل را مي توان يكي
از نمونه اي ترين و در عين حال تاثيرگذارترين گفت و گوهاي سينماي وسترن
براي ايجاد شخصيت پردازي و جلوبردن داستان به حساب آورد.
بازي بازيگران به ويژه آنتوني كويين، صحنه پردازي عالي، فيلمبرداري با
كادربندي هاي در خدمت مفهوم اثر، موسيقي با شكوه تيومكين و از همه مهم تر
صحنه رويارويي نهايي كه از به يادماندني ترين سكانس هاي نهايي سينماي
وسترن در خاطره ها خواهد ماند.
آخرين قطار گان هيل در سال ۱۹۵۹ در سينماهاي آمريكا و جهان فروش
قابل توجهي به دست آورد گرچه در زمره آثار پرفروش قرار نگرفت. فيلم هاي
پرفروش آن سال عمه ميم، سگ پشمالو و بعضي ها داغشو دوست دارند بودند.
همزمان با اين فيلم، ديوبراو و وسترن معروف هواردهاكس اكران شد كه آن را
مي توان موفق ترين وسترن آن سال محسوب كرد.
در اسكار سال ۱۹۵۹ نيز همه جوايز اصلي به فيلم بن هور رسيد و آخرين قطار گان هيل حتي نامزد دريافت يك جايزه هم نبود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:54  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
درباره فیلم "نیا التماس کن" اثر ویم وندرس
سیاوش خائف
کابوی نیمه شب ا«هرگز
نمی توانید بدون درهم شکستن چیزی قدیم، چیزی جدید داشته باشید، تصادفا
اروپا چیز قدیم است. آمریکا باید چیز جدید باشد. چیز جدید مرگ قدیمی است.»ا دی. اچ. لارنس
از
جمله فوق به راحتی می توان به شکاف موجود بین این دو سرزمین وهمچنین میزان
توجه فرهیختگان اروپا به آمریکا پی برد. آمریکایی که توسط خود مهاجران
اروپایی بنا شد، اما اندکی بعد مقابل تفکراروپایی ایستاد.ازندگی
آمریکایی ساده لوحی، سرخوشی ( نه به معنی بی قیدی)، سرگرمی و متوسط الحال
بودنی را تبلیغ می کند که متضاد با زندگی تحت فشارهای ایدئولوژیک قاره ی
پیر است. تفاوت های اساسی در شکل و بافت فرهنگی توجه و علاقه بسیاری از
متفکران اروپایی را برانگیخت، بطوریکه حتی برخی از آنها دست به مهاجرت به
این کشور زدند تا به زعم خود در سرزمینی بدون ایدئولوژی آزادانه زندگی
کنند. گرچه همین فقدان ایدئولوژی خود تبدیل به نوعی تفکر نوین شد. نکته با
اهمیت حضور و نفوذ فرهنگ آمریکایی در میان اروپاییان است که بخصوص بعد از
جنگ جهانی دوم ابعاد گسترده تری به خود گرفت و مسلما« سینما» یکی از
مهمترین ابزار نفوذ بود.ا
سینمای
آلمان در سال های پس از جنگ دوم از فیلم های آمریکایی که خود را منجی
اروپا می دانستند اشباع شد. سال هایی که ویم وندرس فیلمساز نوین آلمانی
کودکی خود را می گذراند. وندرس بین سالهای شصت و پنج تا هفتاد در پاریس به
آموختن نقاشی مشغول و با موج نو در فرانسه آشنا می شود. او از معدود
سینماگران سینمای نوین آلمان است که به تاثیرپذیری فرهنگی اروپا از آمریکا
می پردازد. ویم وندرس با هویت آلمانی خود و با الگو پذیری از سینمای اروپا
چون سینمای آنتونیونی و یا موج نوی فرانسه به سراغ آمریکا می رود. اما
عللی که وندرس را از سینماگران دیگر هم نسل خود با همین گرایش متمایز می
کند، توجه ویژه او به تصویر است، گویی که در جستجوی تصاویر فیلم می سازد.
بنابراین گفتگو و دیالوگ تقریبا ارزشی ثانوی را در قیاس با تصاویر در آثار
او دارند. همچنین وندرس شیفته ی آمریکاست، شیفته ی موسیقی کانتری، مناظر
بیابان های خشک و شهرهای حاشیه ای آنها. ا«پاریس تگزاس» و «نیا التماس کن» سرشار از نشانه های زندگی آمریکایی ست. اگر درا«آخرین
تانگو در پاریس»، «آسمان سرپناه» و «ماه تلخ» شاهد حضور سفیرانی از آمریکا
در خارج از این کشور هستیم(پاریس و یا صحراهای مراکش) و از این طریق به
پیشینه فرهنگی آنها پی می بریم، وندرس خود در کسوت یک اروپایی پا به خاک
غرب وحشی گذاشته و نمایندگانی آمریکایی را به کشف و شهود در موطن خود
وادار می کند.ا
***
اگر آداب و فرهنگ کنونی هر کشور بر پایه های گذشته و تمدن آن شکل می گیرد- گذشته ای که دربرگیرنده ا«اسطوره
»های بومی مردم است- در مورد تمدن نوپای آمریکا چه می توان گفت؟ طبیعی ست
که آمریکایی ها چاره ای نداشته جز اینکه از وقایع و سیر زندگی جاری،
فرهنگی باثبات را برای خود رقم بزنند و سینما به عنوان جدیدترین مدیوم
هنری که شکل گیری آمریکای نوین فاصله چندانی با تولد آن ندارد، توانست به
مثابه مهمترین دستمایه درجهت فرهنگ سازی عمل نماید. سینمایی که برای
آمریکایی ها نه تنها به عنوان بهترین دلمشغولی قرار گرفت، بلکه تبدیل به
بخش بزرگی از واقعیت زندگی آنها هم شد. بنابراین ستارگان پرفروغ هالیوود
در نقش همان اسطوره ها ظاهر شدند و به همین دلیل است که مردم آمریکا دوست
دارند «جان وین» و یا «جیمز استیوارد» را در نقش خودشان ببینند تا مثلا در
نقش گوژپشت نتردام. حال ویم وندرس به سراغ سینمای «وسترن» سنتی ترین ژانر
سینما در آمریکا می رود و به بررسی حضور اسطوره ی «کابوی» در بافت اجتماعی
آمریکای مدرن می پردازد.ا
***
ا«هاوارد»
بازیگر و قهرمان کهنه کار فیلم های وسترن آماده بازی دریکی از معروفترین
فصل های این ژانر است: خداحافظی کابوی از معشوق برای سفری پرخطر و احتمالا
بی بازگشت. اما بجای ترک معشوقه، محل فیلم برداری را رها
می کند و با همان وضعیت گریم و لباس سوار بر اسب خود سفری را شروع می کند
که به شکل دیگری برای او ادامه می یابد. هاوارد پس از مسافتی با دور
انداختن تلفن همراه سعی می کند از وضعیت قبلی خود فاصله بگیرد، اما چندان
فایده ای نخواهد داشت. هاوارد یا بهتر بگوییم همان کابوی گشت و گذار ادیسه
وار خود را آغاز کرده است. ماجراهای فیلم وسترن باز هم برای کابوی ادامه
پیدا می کند اما با یک جابجایی زمانی. او در آمریکای امروزی حرکت می کند.
جیپ جایگزین اسب و لباس های جدید جایگزین نوع قدیمی شده است. همه چیز رنگ
و بوی سال های دور را دارد، مانند مجموعه عکسی که مادر هاوارد از بریده ی
روزنامه ها نگهداری می کند. عکس هایی از دوران اوج و افول هاوارد. اینگونه
کسب اطلاعات دقیقا مانند گذشته است. اما با وجود این جابجایی زمانی، شرایط
جدید زیاد برای کابوی پیر آسان نیست. او براحتی توسط پلیس دستگیر می شود.
نگاه های خیره و بیمار طرفداران عجیب و غریب به مراتب خطرناکتر از آن نگاه
های زیر چشمی رقبای هفتیرکش است که زیر سایه او را می پاییدند، و از مهمتر
برخورد با معشوقه دیرین و فرزندی است که نمی تواند قبول کند پدر فراموش
شده ایی همچون او دارد.ا
شکل
سفر کابوی که تبدیل به نوعی کشف و شهود می شود کاملا با نوع نگاه حاکم بر
فیلم عجین شده است. ویم وندرس فرصت کافی به کابوی می دهد تا او به دقت
پیرامون خود را بنگرد و تمام جزئیات دیده و حس شود. درواقع رفت و آمدهای
او حالت پرسه وار به خود می گیرد، و نهایتا در طی سکانسی طلایی کابوی در
اوج بحران روی یک مبل از وسایلی که پسرش از خانه خود به خیابان پرت کرده
می نشیند و با فرصتی تمام ناشدنی زیر پرچم آمریکا به مکاشفه اطراف خود می
پردازد. کابوی به خواب می رود و شب هنگام با آرامش مطلق مکاشفه ی خود را
درونی می کند.ا
گرچه
نهایتا هاوارد دوباره به معشوقه و همسر سابق دست یافته، با پسرش به تفاهم
رسیده و درک جدیدی از زندگی پیدا کرده است، اما نباید از شخصی غافل شد که
در تمام مدت هاوارد را با اطمینان سایه وار تعقیب می کرده و حالا به او
رسیده است. کسی که به گفته خود فقط نماینده کمپانی تهیه کننده است و نه
پلیس یا کارآگاه، ولی با جبری غیرقابل تعدیل هاوارد را دستبند به دست برمی
گرداند، چون وقت بازگشت به محل فیلمبرداری رسیده است. به هرحال او نمی
تواند هویت از پیش تعیین شده ی خود را رها کند. دیگر رجعت به پایان رسیده
و زمان ترک فرارسیده است.ا
حرکت!
دخترک کابوی را می بوسد، اشک بر چشمانش ظاهر می شود و دست تکان می دهد.
کابوی روی اسب کلاهش را به نشانه خداحافظی تکان می دهد. کات!ا دیگر این تصاویر خیلی دور از زندگی نیستند.ا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:49  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
معرفي فيلمساز
مايك فان ديم
يوريس ايونس (Joris Ivens)، كه شاخصترين مستندسازِ هلند و يكي از چهرههاي اصلي سينماي مستند جهان است، در سال 1898 متولد شد و در 1989 درگذشت. او نخستين فيلمهايش را در دهة 1920 ساخت، و فيلمسازي را تا آخرين روزهاي حياتش ادامه داد. عمدة مستندهايش را در هلند، بلژيك، شوروي، امريكا، لهستان، بلغارستان، آلمان، فرانسه و ويتنام ساخته است. ملاقاتِ سن با پاريس، در والپاراييزو (Valparaisso)، همراه باد شمال، قطار پيروزي، آسمان ترسناك، اقليتهاي ملي و داستان باد از فيلمهاي شاخصِ يوريس ايونساند. ايونس در اين فيلمها خود را فيلمسازي متفكر، صاحب سبك و با موضع آشكار سياسي و اجتماعي شناسانده است.
برت هانسترا (Bret Haanstra) نيز شهرتي هماندازة ايونس دارد. او در سال 1916 متولد شد و در 1997 درگذشت. هانسترا عمدة فيلمهايش را در دو دهة 1950 و 1960 ساخت. مهمترين فيلمهاي او دگرگوني زمين، شيشه، پلهاي هلند، يادبود يك گوريل، آينة هلند، باغ وحش، ديگر دريايي نبود و گفتماني دربارة شيشه هستند. شيشه (محصول 1959) بيش از 60 جايزة بينالمللي نصيب هانسترا ساخت، و جايزة اسكار بهترين فيلم خارجي را نصيب وي كرد. امتياز فيلمهايي كه يوريس ايونس و برت هانسترا ساختند يك ايدة كلي داستاني، نماهاي مؤثر، زيباييهاي بصري و شگردهاي عاليِ فني و سينمايي بود. ايونس و هانسترا براساس دستگاه فكري و خط داستانيِ مورد نظر خود و مشاهدة دقيقِ موضوع، مقدار زيادي فيلم ميگرفتند، و سپس نماهاي مختلف را را به شكلهاي متفاوتي پشت سر هم پيوند ميزدند تا ريتم و ضربآهنگِ دلخواه خود را بهدست آورند، و فيلمي لطيف و شاعرانه بيافرينند.
از مستندسازهاي ديگري كه همزمان با يوريس ايونس و برت هانسترا قدم بهعرصة فيلمسازي نهادند بايد از ايتزن بروس (Ytzens Brusse)، ژوس دوپاتر (Jos de Putter)، خرت دوخراف (Gert de Graaf)، لويي فان خاسترن (Louis Van Gasteren)، هرمان واندر هورست (Herman Vander Horst)، جان فرنهوت (John Fernhout) و هدي هانيگمان (Heddy Honigmann) نام برد كه فيلمهايي همچون اغذيهفروشهاي دورهگرد، روزي دوستداشتني، دريايي كه ميانديشد، نقشة راه آهن 68، ارزش ماندن، تورها را پهن كنيد، استوار، دريا را ستايش كن، سدهاي شكسته، فلز و ماليخوليا، ديوانه و اركستر زيرزميني را ساختهاند.
فيلمسازان معروف هلندي معمولاً از كشورِ خود مهاجرت ميكنند. پيش از پل ورهوفن مستندسازهايي همچون يوريس ايونس، تئو فرانكل، برت هانسترا، هرمان واندر هورست و فانس رديدميكرز هلند را ترك كرده بودند. فيلمبردارهاي هلندي مثل ژرار واندربرگن، يان دوبانت و روبي مولر هم براي خود جايگاه مهمي در سينماي جهان بهدست آوردهاند. روبي مولر همان كسي است كه جيم جارموش همكاريِ پُردامنهاي داشته است. مولر فيلمهاي مغلوب قانون، قطار اسرارآميز و مرده مُرده را براي جارموش فيلمبرداري كرده است. مولر با استفاده از نگاتيو، سفيديها و سياهيها و حتي خاكستريها را بهطرزي هنرمندانه در فيلمهاي جارموش ثبت كرده است. يان دوبانت نيز در اندك مدتي، در بيرون از مرزهاي كشورش، خود را از موقعيت فيلمبردار به مقامِ كارگردان ارتقا داد، و در سال 1994 با ساختنِ فيلمِ سرعت نقطة عطفي در سينماي حادثهاي دهة 1990 بهوجود آورد. سرعت، بهخلاف سينماي اصيل و فيلمهاي ماندگارِ هلند، فيلمي متكي به شخصيتپردازي و گفتوگونويسيهاي دقيق نيست؛ فيلمي پُرتحرك و سرگرمكننده است كه دوبانت بهاعتبار تجربههايش در فيلمبرداريِ فيلمهاي سرشار از جلوههاي ويژه در هاليوود ساخت. خود دوبانت گفته است كه سرعت يكي از مهيجترين فيلمهايي است كه در دهة 1990 ساخته شده است.
مايك فان ديم، بهرغم موفقيتي كه با نخستين فيلمش (با نامِ شخصيت) كسب كرد و هنوز توفيقِ ساختنِ دومين فيلمش را نيافته است، كماكان، در هلند زندگي ميكند و سر در كارِ ساختنِ فيلمهاي تبليغاتي دارد. او متولد 1959 است، و فيلمِ شخصيت را در سال 1997 ساخته است.
تحلیل فیلم
درونمايه اصليِ فيلمِ شخصيت تقابل نسلها است. مسيري كه شخصيت اصلي فيلم يعني ياكوب طي ميكند، بهشكلي آشكار زير ساية گسترده و مسلط حضور آزاردهندة پدر قرار دارد، و مراتب ترقي و تحصيل او، كه موفقيتِ ظاهري وي را نزد جامعه رقم ميزند، بهدليل رقابت و درگيريِ پايان ناپذيرش با نسل پيشين، جلوة دقيقي از كاميابي عميق و كامل ندارد. ياكوب كه داغ ننگ رابطة نافرجام را بر پيشاني دارد، ميكوشد از تقدير خود بگريزد و در اين راه چارهاي جز ايستادن در برابر استبداد پدر و سكوت مادر ندارد. شغلي كه ياكوب براي خود برميگزيند، يعني كار در دفتر حقوقي و سپس رسيدن به مقام وكالت، انتخاب هوشمندانه و بهجايي از جانب فيلمنامه نويس است. گويي ياكوب در تمام طول فيلم بهشكلي نمادين، در حال دادخواهي از پدر و غلبه بر قدرتمداريِ بيپايان او است و بهنظر ميرسد كه حتي گذشتن او از رابطة عاطفي با دختري كه بهاو علاقهمند شده و خلاصه كردن زندگي در موفقيتهاي شغلي نيز نوعي نظيره سازي از شخصيت پدر باشد. درواقع ياكوب بهرغم آنكه در تمام زندگياش در حال نبرد با سلطة پدر است، اما در عمل بخشي از خصلتهاي او را با خود حمل ميكند. فصل درگيري خشونتبارِ نهايي با پدرِ سالخوردهاي كه توانايي اغراق آميزش با سن و سالاش تناسبي ندارد ميتواند به كوشش نمادين ياكوب براي گريز از ناخودآگاه اشغال شده توسط پدرش تعبير شود. وقتي در صحنة پاياني فيلم درمييابيم كه ياكوب وارث تمامي ثروت پدري است احساسي از همدلي نهاييِ دو نسل به بيننده دست ميدهد، اما وقتي در نماهاي پاياني شمايل پدر را از نظر ياكوب ميبينيم حس ميكنيم ساية سنگين پدر هنوز از زندگي او رخت برنبسته است. اين صحنه ما را بهياد فصل پايانيِ فيلمِ مشهور فاني و الكساندر اثر اينگمار بر گمان مياندازد؛ جايي كه ناپدري مردة الكساندر بر او ظاهر ميشود و بهشكلي هراسآور تهديد ميكند كه: «از چنگ من خلاصي نخواهي يافت.»
ياكوب در اعترافاش برخورد پدر و مادر را به جدالي اهريمني تعبير ميكند؛ جدالي كه برخلاف داستانهاي كلاسيك ميان دو قطب خير و شر صورت نميگيرد. گويي نبرد ياكوب با پدرش بهشكلي ازلي پيش از تولد او آغاز شده، و او حتي در قالب وكيلي مجرب و پيروزمند نيز قادر به ترك آن نيست.
از اين لحاظ فيلمِ شخصيت تنها عرصة معارضة نسلها نيست، بلكه جنگي ميان استبداد و آزادي، تماميتطلبي و دموكراسي، حرص و بينيازي و در نهايت جبر و اختيار هم هست، كه در عين حال بين ياكوبِ وكيل ـ بهعنوان نمايندة «حق واقعي» و پدر در هيئت ناظر دادگاه ـ كه شمايلي چون ژاورِ داستانِ «بينوايان» ويكتور هوگو دارد ـ در جريان است. در توصيف رابطة ياكوب و مادرش نيز، بهمقدار فراوان، بر تضاد شخصيت آندو تأكيد ميشود. بنابراين ياكوب در چند جبهه در حال جنگ است: نخست با خودش، سپس با پدر و مادرش، و در نهايت نبرد با جامعه به قصد موفقيت.
بههمين دليل فيلم حاوي پسزمينة روانشناختي دقيقي است كه مرحله به مرحله با آن رو بهرو ميشويم. بهاعتقاد همكارانِ دفتر حقوقي، ياكوب انساني فوقالعاده است، اما احساس شكستخوردگي مزمني كه توسط پدر به روحية او تزريق ميشود، بهويژه جايي كه درمييابد از بانك او وام گرفته است، يا جايي كه فقط ميخواهد بداند چرا مورد تحقير و آزار پدر قرار ميگيرد احساس خوشبختي را در وجود ياكوب، در حاليكه فقط يك گلوله در هفتتير دارد، نمايانگرِ معارضهاي جدي ميان آزاديخواهي و فاشيسم است. نوجوان توسط پليس به قتل ميرسد، اما پدرِ ياكوب به زندگي مستبدانه و زورمدارانة خود ادامه ميدهد تا در نبرد نهايي با ياكوب شكست را به چشم ببيند و خود به نابودي خود گواهي دهد.
شكل روايت در فيلمِ شخصيت مبتني بر «فلاشبك» (يا رجعت به گذشته) است. با اين حال مايك فان ديم خود را به زاوية ديد شخصيت اصلي (يعني ياكوب)، كه روايتگرِ ماجرا است، مقيد نكرده است. با آنكه داستانِ فيلم از نگاه او روايت ميشود، اما صحنههاي بسياري در داستان وجود دارد كه خود او آنها را نديده است؛ مثل نامهنگاريهاي پدر براي مادر يا حضور مادرِ باردارش در بيماستان. به اين ترتيب شكل روايت فيلم بهرغم آنكه به ظاهر متكي به حرفهاي ياكوب است همچنان موضع داناي كل را حفظ كرده و سعي نميكند تا داستان را تمام و كمال از ديد شخصيت اصلي روايت كند. مثل بسياري از اقتباسهاي ادبي ديگر، حضور راويِ اول شخص در كانون توجه فيلم پيكره اصلي داستان را تشكيل ميدهد، و توصيفهاي فراوانِ ياكوب از محيط زندگي، رفتار آدمها و رخدادهاي گوناگونِ مقاطع مختلف تحصيل و كارش، جزو لاينفك فيلم به حساب ميآيد. در عين حال ـ بهرغم روايت گسترده و پُرحجم ـ فيلمِ شخصيت از ايجاز بصريِ جذابي بهره ميبرد كه سبب ميشود تا داستان بهرغم موقعيتهاي فرعي اندك سيال و پُركشش بهنظر بيايد. بهعنوان نمونه نمايش رفت و برگشت نامهها بين پدر و مادر و نماي پستچيِ نامه بهدست ـ كه از طريق پسزمينة تصويرش گذشت فصلها را در مييابيم ـ يا صحنة جستوجوي ياكوبِ جوان در پي وثيقه يا صحنة دستگيري ياكوبِ جوان توسط پليس نشانة ابتكار و ايجاز در كارگرداني است.
شخصيت بهلحاظ قابليتهاي بصري نيز سرشار از حركتهاي سيالِ دوربين است، كه غالباً با استفاده از لنزهاي وايد و ايجاد عمق ميدانِ وسيع، موقعيت را براي حركتهاي طولي و عرضيِ دوربين فراهم ميسازد؛ حركتهايي كه پسزمينة تصوير را قابل ديدن ميسازند و احساس درگير شدن در فضاي فيلم را بهتر و بيشتر بهوجود ميآورند. فقط در چند صحنة فيلم، مثل جايي كه ياكوب براي بارِ اول به دفتر پدر نزديك ميشود، يا جايي كه پدر از فاصلهاي دور براي ياكوب و مادرش دست تكان ميدهد، براي نمايشِ فاصلة ميان اين دو نفر از لنز تله و تمهيد فلوـ فوكوس (يعني محو شدن پسزمينه و آشكار شدن پيشزمينه)، كه چهرة ياكوبِ نوجوان را نشان ميدهد، استفاده شده است. همانطور كه روايت از نكتههاي مهم مثل مرگ مادر و به هم خوردن نامزديِ «يان من» به سرعت ميگذرد و بر موقعيتهاي شغلي و عاطفي ياكوب متمركز ميشود، حركتهاي دوربين هم با اتصال ظريف و دقيق به يكديگر ـ بهويژه با استفاده از يك تم گسترده، معين و كمابيش يكنواخت براي موسيقيِ فيلم ـ مضمونِ اصليِ داستان را كه درگيريِ ميان نمايندگان دو نسل است، پُررنگتر نشان ميهد. همينجا خوب است اشاره كنيم كه موسيقي فيلمِ مشهور ساعتها (ساخته فيليپ گلس) نيز كه پس از شخصيت ساخته شده است، از همين ويژگي ـ يعني موسيقي با تمِ يكنواخت ـ براي تأثير مضموناش، در تمامي طول فيلم استفاده كرده است.
حسّ قدرتطلبي ياكوب بهنحوي آشكار با بيماريِ مبارزهطلبي او نسبت به پدرش پيوند دارد. فريادي كه وكيلِ ياكوب در جلسة تنفس دادگاه بر سر او ميكشد، درواقع انتقادي واضح از تربيت غلط او است. ياكوب بهرغم تفاوت شخصيتاش با پدر و مادرِ خود، در اين صحنه تكيه كلام «قرض، قرض است» را بهكار ميبرد، كه پيشتر هم از زبان مادرش شنيدهايم. برخورد او با دوشيزه تي ـ جرج نيز در لحظههايي كه قرار است ظاهري عاطفي داشته باشد، نتيجهاي خودخواهانه در پي دارد. در هر موقعيت، كه بهنظر ميرسد فرصتي براي ابراز تعلق خاطر ياكوب وجود دارد، وضعيت برعكس ميشود، و ياكوب از اهدافِ خود در زمينة تحصيل يا آرزوي ديدن ناماش در ميان رؤساي دفتر وكالت حرف ميزند. در چنين مسيري ـ كه قدرتطلبي و مبارزه با پدر از لوازم آن است ـ جايي براي ابراز عاطفه و محبت وجود ندارد؛ يعني همان چيزي كه تربيتِ خانوادگي و تجربة شخصي ياكوب، آشكارا، به نبودن آن شهادت ميدهد. محبت مادري غالباً در سكوت برگزار ميشود و جملة پدر جايي كه ميگويد نُه دهم از زندگي ياكوب را خراب ميكند تا براي يك دهم باقيمانده آماده شود، كاملاً بر تلقي فاشيستي از مفهوم مهرباني تأكيد دارد.
یوریس ایونس کارگردان برجسته سینمای مستند هلند است. او در 1898 در نیمگ زاده شد و بیست سال پیش در 1989 از دنیا رفت. ایونس در طول عمر خود به کشورهای متعددی از جمله شوروی، آمریکا، چین، ویتنام، استرالیا، اندونزی، کوبا، شیلی، و اسپانیا سفر کرد و مستندهای متعددی ساخت که بیشتر این مستندها بخاطر اختلافات حقوقی تا سال های اخیر در دسترس عموم قرار نداشتند و انتشار نیافته بودند. در چند سال اخیر تمام آثار ایونس بعد از سال ها به نمایش درآمدند. شاید معروف ترین اثر او فیلم خاک اسپانیا باشد، که این فیلم را به همراه ارنست همینگوی، نویسندۀ معروف آمریکایی و درباره جنگ خونین داخلی اسپانیا ساخته است.
باران: فیلم باران مستندی با فضای شاعرانه است که در طول نزدیک به 10 دقیقه، نماهایی از ریزش باران را در نقاط مختلف از شهر آمستردام، پایتخت هلند نمایش می دهد؛ شهری پرباران که در بسیاری از روزهای سال مردم آن در زیر باران رفت و آمد می کنند. یوریس ایونز در مدت ساخت این فیلم دوربین فیلمبرداری خود را همه جا همراه داشت، تا این امکان را داشته باشد تا از لحظات و موقعیت های مختلف ریزش باران تصویربرداری کند. بسیاری از تصاویر فیلم را به سادگی از پنجرۀ اتاقش که رو به یک میدان پر رفت و آمد شهر باز می شد گرفت. فیلم باران همانند فیلم های سمفونی شهر است، یک قالب ابداعی فیلمسازی مستند که حال و هوای شهر را با تصاویر مختلف از تمام قسمت ها و زوایای گوناگون یک شهر نمایش می دهد. این فیلم ها در دورانی که رسانه هایی مثل تلویزیون همه گیر نشده بودند، بسیار جذاب و رایج بود. فیلم ایونس شهر آمستردام را در زیر باران نمایش می دهد، درحالی که قطرات باران بر خیابان ها، آدم ها، پنجره ها، دوچرخه ها، و قطار های شهری فرود می آیند. فیلم ابتدا با تصاویری از آسمان گرفته و اشیایی که در میان باد تکان می خورند شروع میشود، سپس باران شروع می شود و در نهایت خورشید یکبار دیگر ظاهر می شود. تصاویر فیلم هرچند که به ظاهر فقط یک روز بارانی را نشان می دهند اما درواقع در مدتی طولانی تهیه شده اند.
تصاویر:
اصطلاح «سینما وریته» را فیلمسازان فرانسوی برای توصیف چند و چونِ کاری که در سالهای ابتدايي دههي 1960 آغاز کرده بودند به کار گرفتند. این ژان روش بود که این اصطلاح را با فیلم «خاطرات یک تابستان» مناسب بهكارگيري دید
«سینماتوگراف» که بعدها به کوتاهی «سینما» خوانده شد، از آن هنگام که به پیدایی رسید در پی ثبت آنی صحنههای زندگی عینی بود.
اگر روایتی که نخستین فیلم تاریخ سینما را «بیرون آمدن از کارخانههای لومیر» (Sortie des usines de Lumière، 1895؛ ترجمههای دیگر: خروج کارگران از کارخانه، خروج کارگران از کارخانهي لومیر) میداند بپذیریم، این فیلم را باید نخستین فیلم مستند نيز دانست؛ در مطبوعات آن زمان چنین میخوانیم: «این زندگی عینی است که به هنگام رخ دادن به ثبت رسیده است».
اشتیاق براي شناخت بهتر واقعيت از همان اولين روزهای پیدایش سینما نمايان شد.
در این دوره شرکت «لومیر» به سراسر جهان اپراتورها (فیلمبردارانی) میفرستد که کارشان ثبت زندگی و رخدادهای مردمان دورافتاده است. گرایش به داشتن دوربینهای فیلمبرداری سپس در میان کاوشگران، مسافران، روزنامهنگاران و مردمشناسان پديدار میشود.
نخستین اسناد به دست آمده موضوعات بس گوناگونی را در بر میگیرند؛ مسابقات ملبورن، تاجگذاری نیکلای دوم، ورود گاوبازان، گردش فیلها در پنوم پن و ... در فرانسه «فیلیپ مسگیش» و «فرانسیس دوبلیه» شناختهشدهترین این شکارگران تصویرند. تماشاگران بیدرنگ به تولیداتي که سرزمینهای دورافتاده را برایشان آشکار و رخدادهایی که در جهان میگذشت را نمایان میساخت علاقه پیدا میکنند و به اين ترتيب اخبار و وقایع مسئلهي باب روز میشوند. در برابر این خواست همگانی و به هنگامی که امکان فیلمبرداری در مکانهاي واقعی وجود نداشت، رخدادها بازسازی میشوند؛ «ژرژ مهلیس» انفجار رزمناو ماین در لنگرگاه هاوانا (1898) را اینگونه به فیلم درمیآورد و شرکت «بیوگراف» در 1905 آتشفشان کوه وزوو را با ماکت بازسازی میکند. در همین سال نخستین اخبار سینمایی نيز در آمریکا نمود مییابد.
در 1907 در پاریس سالنی به نام «پاته ژورنال 1» ویژهي اخبار ژورنال پدید میآید و در سالهای دههي 1930 با آغاز سینمای ناطق این گونه سالنها افزایش مییابند (سینه پرس 2، سینه اک 3، پاری سوآر 4)؛ سپس اخبار در نخستین دوره از اين سینما به نمایش درمیآیند تا آنگاه که با پیدایش تلویزیون - که مأموریت بنیادی بیدرنگش به تماشا درآوردن و آگاهیرسانی است - این سنت رو به فراموشی مینهد.
اگر مستند را اثری با قالب از پیش اندیشیده بدانیم که حقیقت را از دریچهي نگاه اصیل پدیدآورندهاش به دید میرساند، گزارشها و اخبار که اغلب بدون برنامه و به گونهي شتابناک ساخته میشوند، بیشتر پدیدآورندهي سندند تا مستند.
«رابرت فلاهرتي» (1951 - 1884) پدر مستند نوین است.
نبوغ این مستندساز آمریکایی در آن بود که میدانست مستند باید در پی نقل ماجراهای واقعی قابل اطمینان باشد؛ ماجراهایی که در این حال، قابلیت جذب تماشاگر را نیز داشته باشند. او دو سال به شمال بزرگ میرود تا همراه با موضوعات گزارش خود زندگی کند و بر آن میشود كه زندگی اسکیموها را پیش از رسیدن سفیدپوستان بر روی فیلم به ثبت برساند؛ «نانوك شمالي» (1922) حاصل این کوشش است که تاریخی را در سرگذشت سینما رقم میزند.
فلاهرتی در ساخت مستند خود از شگردهای پیشبرد داستان در سينماي قصهگو بهره ميگيرد:
- بهكارگيري نماهای درشت با هدف خلق قهرمان یا شخصیت اصلی
- بهكارگيري حرکات دوربین برای دراماتیزه کردن کنش
- صحنهپردازی برخی سکانسها و هدایت نوع مشارکت موضوع در فیلم
- شبیهسازی نخستین برخورد اسکیموها با سفیدپوستان
رابرت فلاهرتی سپس زندگی ساکنان جزیرهيی در پولینزی را به نمایش میگذارد؛ «موآنا» (1925) و «سایههای سفید» (1931) و بعدها ماهیگیران جزیرهي آران را در «مردي از آران» (1934) و خانوادهيی فرانسويزبان را در لوییزیانا در «داستان لوییزیانا» (1948).
«جان گریرسون» اسکاتلندی (1972 - 1898)، سازماندهندهي برجسته و انسانگرا، فیلمهایی ساخت و در عين حال به ساخت فیلمهایی کمک کرد که شواهد زندگی روزمره را به تصوير بكشند. او نخستین کسی است که واژهي «مستند» (Documentary) را به کار میبرد.
«ماهیگیران» (1929)، دربارهي صیادان شاهماهی در اسکاتلند و شناختهشدهترین فیلم گريرسون، نخستین فیلم مکتب مستند بریتانیاست که بازده آن در گسترهي ده سال بیش از چهارصد فیلم بود. در آمریکا «پل استراند» جنبشی همسان پدیدار ميسازد؛ «رودخانه» ساختهي «پیر لورنتز» و «شهر» ساختهي «ویلارد واندایک»، از ساختههای این جنبشاند.
در اروپا مستند اجتماعی در پی کوشش فیلمسازان منفرد و با طبایع گوناگون به عرصه رسید:
- در فرانسه «ژان ویگو» (دربارهي نیس، 1929)، «ژرژ روکیه» (فاربیک، 1946)، «ژرژ فرانژو» (خون جانوران، 1948 و هتل دزانولید 5، 1951)، «آلن رنه» (شب و مه، 1956) و «کریس مارکر» (ماه مي زیبا، 1962 و کوبا آری، 1963).
- در اسپانیا «لوییس بونوئل» (زمین بینان، 1932).
- در بلژیک «هانری استورک» (خانههای فقر، 1937).
- در هلند «یوریس ایونس» با هانری استورک به شیوهي نیمهمخفیانه فیلم شناختهشدهي «بوریناژ» را دربارهي اعتصاب در معادن زغالسنگ میسازد. در گذر پنجاه سال ما ایونس را در همهي نقاط حساس جهان مییابیم؛ در جنگ داخلی اسپانیا (خاک اسپانیا، 1937، با همکاری ارنست همینگوی)، در جنگهای استعماری (اندوزی بانگ برمیدارد، 1946)، در شیلی (در والپارایزو، 1962)، در ویتنام (آسمان و زمین، 1965) و در لائوس (خلق و اسلحههایش، 1969).
در طول جنگ جهانی اول اپراتورهای اکتوالیته از نبردها فیلمبرداری میکنند و به اين ترتيب تقریبا در همه جای دنیا شاهد درآميختن مستند اطلاعرسانی و فیلم تبلیغاتی هستیم. اختیار و ارادهيی نظامی، افشاگرانه و بسیجکننده در کارهای سینماگران متعهد سیاسی در روسیه، آلمان و مانند آنها نمود مییابد.
این گرایش در اتحاد جماهیر شوروی به خدمت انقلاب درمیآید؛ «ژیگا ورتوف» (1954 - 1895) کار خود را با تدوين فیلمهای کوتاه «یادمان انقلاب اکتبر» و دیگر فیلمهای کوتاه تبلیغاتی در کمیتهي سینما در مسکو آغاز میکند، «پودوفکین» (1953 - 1893) «گرسنگی، گرسنگی، گرسنگی» (1921) را دربارهي گرسنگی در نواحی ولگا میسازد و «آیزنشتاین» (1948 - 1898) با «اعتصاب» (1925)، «رزمناو پوتمکین» (1925) و «اکتبر» (1927)، با انگیزههای ایدئولوژیک به بازی اخبار بازسازیشده گام مینهد.
ژيگا ورتوف که سخت زیر نفوذ «لف کولوشف» و جنبش آیندهگرا و متأثر از فیلم آمریکایی «تعصب» ساختهي «گریفیث» (1916) بود، بیانیهي «سینما - چشم» (کینو - گلاز) را انتشار داد که تئوریهای آن در مجموعه فیلمهای «کینو - پراودا» (سینما - حقیقت) نمود پيدا ميكنند. او بر قدرت مطلق دوربین اذعان میکند. ورتوف در 1929 اثر بسیار شناختهشده و برجستهي خود «مردی با دوربین فیلمبرداری» را میسازد که یک سمفونی تصویری دربارهي شهری بزرگ است (اودسا). او که پژوهشهایش را با حوزهي صدا نیز سازگاری بخشیده بود، چند متن دیگر از نوع نیمهمستند میآفریند که یکی از آنها «اشتیاق» محصول 1931 است که نشانگر تدوين صداهای صنعتی و بریده گفتوگوها برای آفرینش یک سمفونی صوتی است. ورتوف فعالیتش را همانگونه به پایان برد که آن را چون تدوینگر اخبار سینمایی آغاز کرده بود. نظریات ژیگا ورتوف چه از سوی «ژان روش» و چه از سوی «ژان لوک گدار» به خوبی بازگویی شدهاند.
در آلمان نازی «لنی ریفنشتال» (2003 - 1902) در سال 1935 «پیروزی اراده» را میسازد. این فیلم تبلیغی كه نمایشگر گردهمايي رایش سوم در نورمبرگ است، به کمک میزانسن (زوایا و حرکات دوربین و نمادها و نشانهها) موضوع خود را بزرگی میبخشد. ریفنشتال هیچ گفتار متن توضیحی به کار خود نمیافزاید. در 1936 او «خدایان ورزشگاه» (المپیا) را فیلمبرداری میکند که بازیهای المپیک برلین را دستمایه قرار میدهد و فیلمی هنری است. در این فیلم براي نخستین بار چندین نوآوری فنآورانه نمایان میشوند.
«فرانک کاپرا» (1991 - 1897) به هنگام جنگ جهانی دوم برای وزارت جنگ کار میکند و مدیریت ساخت مجموعه فیلمهای پرآوازهي «چرا میجنگیم» (1945 - 1942) را بر عهده میگیرد که خود او چند بخش آن را کار میکند؛ «پیشدرآمد جنگ» و «نازی ضربه میزند» (1942)، «تفرقه بینداز و حکومت کن» (1943، با همکاري مشترك آناتول لیتواک)، «نبرد چین» (1944، با همکاري مشترك آناتول لیتواک) و «دشمنان ژاپن را بشناسید» (1945، با همکاري مشترك یوریس ایونس).
ساخت ابزارهای سبکوزن در سالهای آغازين دههي 1960 که برای فیلمبرداری و ضبط صداهای همزمان در فضای بیرونی به کار گرفته شدند، چشماندازهای نوینی را در زمینهي مستند بازگشود؛ موضوعات میتوانستند فیلمبرداری شوند و صداها و گفتارها نیز در همان زمان ضبط گردند بیآنکه نیاز باشد در استودیو جلوی دوربین بازآفرینی شوند. در این دوره دو رویکرد از بنیان متفاوت به پیدایی رسیدند؛ «سینما مستقیم» در آمریکا و «سینما وریته» در فرانسه.
در آمریکا فیلمسازانی چون «ریچارد لیکاک»، «دان پنبیکر»، «آلبرت» و «دیوید مایزلس»، ابزارهای نوین فیلمبرداری و ضبط صدا را در شرایط عینی به کار میگیرند تا سبک جدیدی از گزارش تلویزیونی پنهانی را گسترش دهند؛ در اين صورت آنها میکوشیدند در بهترین زمان در بهترین مکان باشند تا وقوع رخدادهای بیرونی را به فیلم درآورند، در حالي كه خود تا میتوانند در کنار بایستند.
فیلمهایی همچون «انتخابات مقدماتی» (1960، دربارهي رویاروییهای سرنوشتساز برای گزینش نامزدهای انتخاباتی ویسکانسین میان هوبرت هامفری و جان اف. کندی) و «صندلی» (1963، دربارهي تلاش برای کاهش کیفر گناه یک سیاهپوست)، به گونهي انکارناپذیری نیاکان مستندهای تلویزيونی نوین هستند؛ هرچند تلویزیون از مستند استفادهيی معمولی و متعارف میکند و این همان گرایشی است که نابگرایان جنبش سینمای مستقیم میکوشند تا آنجا که میتوانند از آن بپرهیزند. «فردریک وایزمن» نیز به نوبهي خویش متخصص توصیف خنثي اما بیرحمانهي نهادهاست؛ «دبیرستان» (1968)، «قانون و نظم» (1969)، «رفاه» (1975) و «فروشگاه» (1983).
«ریمون دپاردون»، عکاس و مستندساز فرانسوی هم فیلمهای «بخشی از ستاد انتخاباتی» (1974 که توانست در سال 2002 به نمایش درآید)، «شمارهي صفر» (1977)، «اتفاقات» (1983) و «جرایم آشکار» (1994) را ساخته است.
اصطلاح سینما وریته را فیلمسازان فرانسوی برای توصیف چند و چونِ کاری که در سالهای ابتدايي دههي 1960 آغاز کرده بودند به کار گرفتند. این ژان روش بود که این اصطلاح را با فیلم «خاطرات یک تابستان» (1961، با همکاری ادگار مورن، جامعهشناس) مناسب بهكارگيري دید. مفهوم مستند روش بیشتر مداخلهگرایی را در خود نهفته دارد تا مشاهده؛ او بر این باور بود که نقش دوربین، شتاب بخشیدن به عواطف و احساسات است تا به اين شكل آدمها به اقرار درافتند.
مستند در حقیقت بر دو راههي دشوار سازگاری با دو مطالبه گرفتار آمده است؛ از یک سو نشان دادن واقعیت کاملاً آشکار و بیپرده (که در غیر این صورت به گفتهي آنیس واردا بیم آن میرود که چیزی جز دوکومانتور 6 نباشد) و از سوي ديگر بیان فردی (که در غیر این صورت بیم آن میرود که سرد و ملالآور باشد). این محدودیت دوگانه موجب غنای این گونهي سینمایی است، چرا که راه را بر نگرهها و راه حلهای گوناگون کارگردانان مختلف باز میگذارد و در اين حال هم هواداران هنر (والتر روتمن، برلین سمفونی شهر بزرگ، 1928)، هم پیروان اصالت، چهرههای راسخ و وفادار ذهنیت (مارکر و ویگو)، هم هواداران عدم مداخله (لیکاک)، هم سند خام (رپورتاژ) و مستند داستانیشده كه آشكارا اكنون سینمای مستند را در غلبهي خود دارد (فلاهرتی) در این سینما امکان بروز مییابند.
مستند در عمل از سالنهای سینما رخت بربسته است. تلویزیون، بهویژه از هنگام گسترش شبکهها، پخشکنندهي اصلی این گونه شده هرچند آمیزهي درهم و برهمی از گزارش سادهي اخبار، فیلم آموزشی، بایگانیهای از پیش آماده و پژوهش نوین حقیقت و راههای تجزیه و تحلیل آن را پدید آورده است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:31  توسط سیدامیررضاهاشمی
|
خندههاي پولساز
سینمایجهان- ترجمه كيكاووس زياري: بازار
سينمايي در كشور اروپايي ايتاليا داغ است و اگرچه محصولات پر سر و صداي
هاليوودي تلاش دارند دست بالا را در جدول گيشه نمايش سينماهاي اين كشور
داشته باشند، ولي فيلمهاي ايتاليايي با استقبال خوب تماشاگران داخلي
روبهرو هستند.
2سال پيش بود كه 2فيلم پر سروصداي ايتاليايي – با
محوريت مضامين اجتماعي و سياسي – در جشنواره بينالمللي كن موفق به دريافت
2جايزه اصلي اين جشنواره شدند. همان زمان منتقدان سينمايي گفتند فيلمهاي
«گومورا» ساخته متيو گارونه و «ايل ديوو» ساخته پائولو سورنتينو،
احياكننده صنعت سينماي نهچندان فعال ايتاليا خواهند بود. اين فيلمها در
نمايش عمومي خود در ايتاليا نيز با موفقيت بالاي مالي روبهرو و به همان
اندازه، باعث جار و جنجالهاي سياسي در اين كشور شدند.
تحليلگران اقتصادي سينما ابراز اميدواري كردند كه اين موفقيت ادامه
داشته باشد و ديگر محصولات سينمايي ايتاليا نيز با استقبال خوب تماشاگران
روبهرو شود. اما در عمل چنين اتفاقي در آن زمان رخ نداد و صنعت سينمايي
ايتاليا كه درگير يك بحران فروش بود، بحران خود را ادامه داد. اين مسئله
براي اهالي صنعت سينماي اين كشور، چيز چندان خوشايندي نبود. دليل اصلي اين
ناخرسندي هم به اين واقعيت برميگشت كه در مدت زماني نهچندان دور، سينماي
ايتاليا و محصولات رنگارنگ و متنوع آن، هم در سطح داخلي و هم در سطح
بينالمللي، با استقبال خوب و بالاي تماشاگران روبهرو بود.
منابع رسمي ميگويند در سال جديد ميلادي، جدول گيشه نمايش شاهد يك رشد
35درصدي فروش بوده است، اين در حالي است كه سال 2010 هنوز به نيمه خود
نرسيده است. البته نمايش عمومي فيلم سهبعدي «آواتار» و چند كار پر
سروصداي سهبعدي ديگر، يكي از عوامل اصلي اين موفقيت 35درصدي است اما با
وجود هجوم كارهاي پرخرجي مثل آواتار، هاليوود نتوانسته به عنوان مانعي بر
سر راه اكران عمومي موفقيتآميز محصولات ايتاليايي عمل كند و اين نكتهاي
است كه حيرت و شگفتي اهل فن، منتقدان و تحليلگران اقتصادي سينما را در
اين كشور اروپايي برانگيخته است.
در حقيقت، اين بار وضعيت بهصورت معكوس درآمده و اين محصولات ايتاليايي
هستند كه در جدول گيشه نمايش سينماهاي كشور حرف اول را ميزنند و با
موفقيت بالايي روبهرو شدهاند. اين اتفاق خوب در شرايطي رخ ميدهد كه در
سال 2009 افت فروش محصولات داخلي آنقدر بالا بود كه زنگ خطر را براي اهالي
سينما و مسئولان رسمي بهصدا درآورد. به گفته تحليلگران اقتصادي سينما،
اين افت فروش حدود 22درصد بود اما با شروع سال جديد ميلادي ورق برگشت و
اوضاع روبهبهبود رفت؛ رشد فروش فيلمهاي ايتاليايي در سينماهاي كشور در
5ماه اول سال، حدود 30درصد افزايش پيدا كرده است. منتقدان و تحليلگران
سينمايي ميگويند اين رشد فروش به واسطه نمايش عمومي تعدادي فيلم كمدي
بوده و به همين خاطر، بايد از كمديسازان كشور اين تقدير و تشكر كرد.
رسانههاي گروهي ميگويند صنعت سينماي ايتاليا اين اواخر به سنت قديمي
كمديسازي خود روي آورده و تماشاگران هم از اين فيلمها استقبال خوبي
ميكنند. صنعت سينماي ايتاليا از ديرباز تخصص خوب و بالايي در توليد
فيلمهاي كمدي داشته و كمديهاي ايتاليايي براي خود حكم يك ژانر خاص
سينمايي را دارند. اين كمديها به گونهاي هستند كه خاص كشور و فرهنگ اين
كشور اروپايي محسوب ميشوند و در هيچ كشور ديگر دنيا، مشابه آن ساخته
نميشود. حالا، صنعت سينمايي ايتاليا با بهروزكردن اين ژانر قديمي، در
حال احياي گيشه فروش خود است.
كمديهاي ايتاليايي هميشه حال و هوايي اجتماعي و لحن انتقادي
داشتهاند. محصولات جديد كمدي اين كشور هم همين حال و هوا را حفظ كرده و
حتي از برخي جهات، تلختر هم شدهاند. نسل جوان سينماي ايتاليا ضمن حفظ
شوخطبعي همكاران كلاسيك خود، نگرانيهاي اجتماعي و سياسي خود را در دل
ساخته هاي كمدي خود منعكس ميكنند. اين شيوه كاري - كه برخي اوقات
ميتواند بهشدت شخصي بهنظر برسد – مورد پند عموم تماشاگران هم قرار
گرفته و آنها با استقبال از اين فيلمها، نشان ميدهند كه حرف دل سازندگان
آنها را درك ميكنند و حتي با آنها همصدا نيز هستند.
منتقدان سينمايي هم (كه مثل عموم تماشاگران از محصولات جديد سينماي اين
كشور استقبال كردهاند) ديدگاههاي خاص خود را در مورد اين فيلمها و
محبوبيت عمومي آنها دارند. اما نكتهاي كه اكثر آنها دربارهاش وحدت نظر
دارند، اين است كه قصه اكثر فيلمهاي جديد ايتاليايي پيچيدگي ويژهاي
دارد. همين پيچيدگي ويژه است كه آنها را از بقيه محصولات چند سال اخير
سينماي ايتاليا جدا ميكند. يكي از اين فيلمهاي موفق «ازدواج و بقيه
مصائب» ساخته نينا ديباجو است. قصه اين فيلم در توسكاني اتفاق ميافتد و
همانطور كه از نام آن پيداست، به بحث درباره مشكلات ازدواج و همچنين
مشكلات پس از آن ميپردازد. «توپهاي آزاد و رها» ديگر فيلم پرفروش
ماههاي اخير سينماي ايتاليا را فرزان اوزپيتك كارگرداني كرده و قصه زندگي
اهالي جنوب اين كشور را مورد بحث و بررسي قرار ميدهد. سومين فيلم موفق
امسال ايتاليا «خانواده شاد» نام دارد كه توسط گابريل سالواتورس ساخته شده
است. قصه اين فيلم درباره 2 جوان اهل ميلان است كه ازدواج آنها با مخالفت
خانواده هر دو طرف روبهرو است.
منتقدان سينمايي از هر سه فيلمساز بهعنوان هنرمندان مؤلف اسم ميبرند
و عقيده دارند آنها آبروي سينماي كشور را در هر دو وجه و بعد تجاري و هنري
حفظ كردهاند. كاترينا دآميكو كه تهيهكننده مشترك هر سه فيلم بوده و
وظيفه اكران عمومي آنها را بهعهده داشته، يكي از چهرههاي مطرح سينماي
اين كشور است. او در رابطه با موفقيت مالي و انتقادي اين فيلمها ميگويد:
«هريك از اين سه فيلم روشهاي متفاوتي را در تعريف قصه خود در
پيشگرفتهاند و نماينده شيوههاي تعريف متفاوت قصههاي كمدي هستند. اين
روشها از خيلي جهات تازه هستند و راههاي تازهاي را پيشپاي صنعت سينماي
كشور ميگذارند. استقبال تماشاگران از حال و هواي متفاوت هر سه فيلم
بيانكننده اين واقعيت است كه آنها تلاش سازندگان اين فيلمها براي حركت
بهسوي نوآوري را پسنديدهاند و از آن استقبال ميكنند.»
در ازدواج و بقيه مصائب فابيو وولو بازيگر مطرح ايتاليايي نقش اصلي را
بازي ميكند. اين فيلم در اوايل هفته نمايش خود در رديف دومين فيلم جدول
هفتگي نمايش قرار گرفت. فيلم هاليوودي و حماسي «برخورد تايتانها» كه
همزمان با اين فيلم بهروي پرده سينماها رفت، مقام نخست جدول را به خود
اختصاص داد. اما نگاهي به رقم فروش هر دو فيلم، نشان ميدهد كه فاصله اين
دو از يكديگر بسيار كم است. اين فيلم ايتاليايي در دو هفته اول نمايش حدود
5 ميليون دلار فروش كرده است. اين رقم فروش براي يك محصول ايتاليايي، حكم
يك رقم خوب را دارد.
توپهاي آزاد و رها در بين كمديهاي ايتاليايي حال و هواي تازهاي
دارد. خط اصلي قصه فيلم درباره تلاشهاي بيثمر خندهدار پسر جوان يك
سرمايهدار امروزي است كه ميخواهد به خانواده خود بفهماند دوستدار زندگي
فعلي خود نيست و ميخواهد راه و روش تازهاي را در زندگي درپيش بگيرد. اين
كمدي خانوادگي و اجتماعي تا به حال بيش از 10 ميليون دلار در ايتاليا فروش
كرده و آوازه شهرت آن به مرزهاي خارج از اين كشور هم رسيده است. در حال
حاضر، بيش از 15كشور جهان آن را براي نمايش عمومي خريداري كردهاند.
نمايش فيلم در جشنواره فيلمهاي مستقل تريبكاي نيويورك با موفقيت بسيار
زيادي همراه شد و توانست يكي از جوايز اين جشنواره را از آن خود كند. همين
موفقيت باعث شد تا يك توزيعكننده آمريكايي، آنرا براي نمايش عمومي در
اين كشور خريداري كند.
رسانههاي گروهي ايتاليا نوشتند كه دو فيلم ايتاليايي بهتازگي به
زندگي افراد خاصي در كشور ميپردازند و اين يك اتفاق نادر در صنعت سينماي
كشور است؛ «وينسره»- ملودرام جديد ماركو بلوكيو كه در دوران موسوليني رخ
ميدهد و «ناهار اواسط ماه آگوست» كه توسط جاني دي گريگوريو كارگرداني شده
و قصه گروهي از خانمهاي بالاي 80 سال را تعريف ميكند كه تحت تأثير دوستي
با يك مرد ميانسال، دست به يكسري ماجراجويي بانمك و خندهدار ميزنند. هر
دو فيلم با هزينههاي معقول و نهچندان گزاف ساخته شدهاند و توانستهاند
نظر مثبت عمومي منتقدان را به سمت خود جلب كنند. اكثر نقدهايي كه بر اين
دو فيلم نوشته شده، به تحسين جنبههاي مختلف آنها پرداختهاند.
«من عشق هستم» محصول ديگر صنعت سينماي ايتالياست كه با مشاركت هنرمندان
انگليسي ساخته شده و شايد بهنوعي يك فيلم انگليسي محسوب شود تا يك كار
ايتاليايي. اين فيلم را لوكا گوآداگنينو كارگرداني كرده و تيلدا سوئيتن در
نقش اصلي آن ظاهر شده است. سوئيتن در قصه فيلم يك جامعهشناس است كه در
شهر مانيل درگير ماجراهايي ميشود كه در يكسر آن، مردي اهل اين شهر قرار
دارد اصليتش روسي است. منتقدان من عشق هستم را يكي از آن فيلمهاي هنري و
سنگين معرفي ميكنند كه با هدف نمايش در فيلمخانههاي سينمايي ساخته شده
است. اين فيلم هم خريداران بينالمللي زيادي دارد و گفته ميشود حضور
تيلدا سوئيتن انگليسيتبار در موفقيت بينالمللي آن بيتأثير نبوده است.
به اين ترتيب، صنعت سينماي ايتاليا در هر دو سطح داخلي و بينالمللي
شاهد موفقيتهاي تازهاي است. اگر در گذشتهاي نهچندان دور هيچ
توزيعكننده بينالمللياي بهسراغ محصولات ايتاليايي نميرفت، حالا
فيلمهاي اين كشور خريداران متعددي براي خود دارد. اين موضوعي است كه مورد
توجه اهالي سينما و همچنين منتقدان سينمايي قرار گرفته و همه آنها روي اين
نكته داراي وحدت نظر هستند كه بايد از امكانات جديدي كه فراهم شده، نهايت
استفاده را كرد.
نيكولا جيوليانو، تهيهكننده فيلم ضدمافيايي «ايلديوو» كه 2سال قبل
فروش بالايي در سينماهاي كشور كرد، در اين رابطه ميگويد: «10 سال قبل ما
تعداد بسيار اندكي فيلم داشتيم كه ميتوانستيم به كشورهاي خارجي بفروشيم
يا اينكه آنها تمايلي براي خريد آنها داشتند. اين فيلمها هم فقط شامل
كارهايي ميشد كه فيلمسازان مولفي مثل برناردو برتولوچي، ناني مورتي يا
جاني آميليو آنها را ساخته بودند. ولي امروز، ما در حال صدور فيلمهايي
هستيم كه اولين ساخته سينمايي سازندگانشان هستند و نميتوان به آنها لقب
فيلمهاي مولف را داد. اين فيلمها محصولاتي سرگرمكننده و مخاطب محور
هستند كه گوشه چشمي قوي به جدول گيشه نمايش دارند.»
يكي از پرسروصداترين پروندهها در اين رابطه در سالهاي اخير، اولين
ساخته سينمايي داويد مارنگو بهنام «اتوبوس شب» است كه حالوهوايي رمانتيك
و جنايتكارانه دارد. فيلم با يك فروش معمولي نمايش خود را در سينماهاي
ايتاليا آغاز كرد و به آرامي تبديل به يك كار پرفروش شد. اين فيلم از جمله
كارهايي است كه خريداران بينالمللي زيادي پيدا كرده و حتي قرار است در
كشور چين هم بهنمايش درآيد. فيلم با هزينهاي متوسط توليد شده و چند
بازيگر درجه يك سينما همچون جيوانا مزه گيورنو (كه امسال در تركيب هيأت
داوران جشنواره كن حضور دارد) در آن بازي دارند.
اين بازيگر در قصه فيلم نقش جواني را بازي ميكند كه پس از تلاشي سخت
براي پيدا كردن يك كار مناسب، بالاخره راننده يك اتوبوس ميشود.كسب
موفقيتهاي اخير مالي و انتقادي باعث شده تا صنعت سينماي ايتاليا به سراغ
پروژههاي سهبعدي خود نيز برود. داريو آرجنتو سازنده سرشناس فيلمهاي
ترسناك ايتاليايي، براي فيلم جديد خود «دراكولا» به سراغ شيوه سهبعدي
رفته است. او كار جديد خود را بر اساس قصه كتاب كلاسيك برام استوكر
ميسازد.
فرانسيس فوردكاپولا
هم حدود دو دهه قبل همين كتاب را دستمايه فيلم دراكولايي خود با بازي
آنتوني هاپكينز و كيانوريور قرار داد. فيلم آرجنتو در كشور مجارستان و به
زبان انگليسي توليد خواهد شد. روبرتو دي گيرولامو تهيهكننده اين فيلم
ميگويد: «قبل از اين صنعت سينما يك دوجين فيلم دراكولايي توليد كرده و
اين نكتهاي است كه ما در ايتاليا نسبت به آن آگاهي كامل داريم. اما داريو
آرجنتو نسبت به توليد نسخه سهبعدي يك فيلم دراكولايي كاملا هيجانزده
بهنظر ميرسد. اين فيلم مارك سينماي ايتاليا و داريو آرجنتو را بر خود
خواهد داشت.» صنعت سينماي ايتاليا اميدوار است با كمك تكنيك سهبعدي بر
شمار تماشاگران خود بيفزايد و موفقيتهاي بيشتري را در جدول گيشه نمايش از
آن خود كند.
شركت ايتاليايي كورلورادو فيلمز يكي ديگر از نهادهاي فعال سينمايي در
اين كشور است كه احساس ميكند فيلمهاي سهبعدي از ضروريات امروزي سينماي
ايتالياست. بههمين دليل اين شركت قصد دارد كتاب سهجلدي و پرخواننده
«وقايعنگاري ماوراء دنيا» را بهصورت يك تريلوژي سينمايي سهبعدي درآورد.
اين كتاب تابهحال به بيش از 15زبان زنده دنيا ترجمه شده و تحليلگران
سينمايي عقيده دارند توليد نسخه سينمايي آن بهمعني جامهعمل پوشاندن به
بزرگترين روياي سينمايي قاره اروپاست. سازندگان فيلم با توليد آن،
باشكوهترين مجموعه فانتزي قاره اروپا را جلوي دوربين ميبرند.
با آنكه «وقايعنگاري ماوراء دنيا» يك محصول ايتاليايي است، اما
بهزبان انگليسي تهيه ميشود تا بتواند بازار بينالمللي بهتري داشته
باشد. قرار است اولين قسمت فيلم با هزينه توليد 30 ميليون يورويي (37
ميليون دلار) جلوي دوربين برود. اگرچه بخش مهمي از هزينه توليد فيلم را
شركت كولورادو فيلمز تامين ميكند، ولي تهيهكنندگان چند كشور ديگر
اروپايي هم در ساخت آن مشاركت خواهند داشت. در حقيقت اين فيلم بيشتر از
آنكه يك فيلم ايتاليايي باشد، يك محصول مشترك اروپايي خواهد بود. سازندگان
فيلم قصه كتاب ليسيو ترويسي را اثري معرفي كردهاند كه بين «ارباب
حلقهها»، «وقايعنگاري نارنيا» و مجموعه كتاب «گرگ و ميش» در نوسان است.
شخصيت اصلي قصه كتاب و فيلم نيهال نام دارد كه بهنوعي آخرين بازمانده
از يك نسل روبهانقراض است. او چشمي آبي و گوشهايي خاص دارد و بايد براي
نجات نوع خود، دست به يك مبارزه طولاني بزند. تا بهحال بيش از 2ميليون
نسخه از اين افسانه ايتاليايي در سطح بينالمللي فروخته شده است و
پيشبيني ميشود نسخه سينمايي آن با موفقيت بيشتري روبهرو شود.
تهيهكنندگان نسخه سينمايي همان كساني هستند كه فيلمهاي گابريل سالواتورس
(رباينده جايزه اسكار براي دو فيلم خود) را تهيه و توليد كردهاند. آنها
قصد دارند با توليد وقايع نگاري ماوراء دنيا وارد محدودههاي تازهتري
بشوند و فيلمهايي توليد كنند كه هم در ايتاليا و هم در خارج از آن،
بينندگان وسيعتري را جذب خود كنند.
تحليلگران سينمايي ميگويند قصه سهجلدي كتاب ليسيو ترويسي انتخاب
خوبي در اين رابطه است و ميتواند تهيهكنندگان نسخههاي سينمايي آنرا به
خواستههاي كوتاهمدت و درازمدت خود برساند.
منبع: ورايتي
هرزۀ جهنمی
مصاحبه با آسیا آرجنتو
ترجمه امیر عزتی
آسیا آریا ماریا ویتوریا رزا آرجنتو متولد ٢٠ سپتامبر ١٩٧٥،
رم، ایتالیا است. پدرش داریو آرجنتو کارگردان مشهور و مادرش داریا نیکولدی
بازیگر هستند. جدش آلفردو کاسه لا یکی از مهم ترین آهنگسازان فوتوریست و
مادربزرگش الدا لاکساردو جوان ترین زن فیلمساز کشورش-معروف به لنی
ریفنشتال ایتالیا- بود.پدر و مادر وی با همدیگر
در استانبول آشنا شده و اولین قدم های شکل گیری نطفه فرزندشان را در این
شهر برداشتند. از این رو وقتی دخترشان به دنیا آمد، نام آسیا را برای وی
برگزیدند. [نامی که بعدها در هر کشوری به فراخور زبان آن از آشیا تا آزیا
و ایشیا تلفظ و تبدیل به مایه دردسر و شهرت این نوزاد شد] اما اداره ثبت
احوال شهر رم ابتدا به دلیل نامانوس و نامناسب بودن آن از دادن شناسنامه
به فرزند تازه به دنیا آمده، امتناع کرد. خانواده آرجنتو ناچار نامی
مشابه-آریا- را به عنوان نام رسمی دخترشان انتخاب کردند، گویی تقدیر چنین
خواسته بود که این کودک از روز نخست سرنوشتی غیر معمول داشته باشد.
پدرش
نیز که در همان دوران توانسته بود شهرتی در زمینه فیلمسازی به هم بزند،
نیز این موفقیت را مدیون ساختن فیلم های ترسناک و خونریزی بود که در
سینمای ایتالیا نمونه های مشابه زیادی نداشت. آسیا خیلی زود به مقابل
دوربین و عالم سینما راه پیدا کرد. وقتی بیش از ٨ سال نداشت در سریال
تلویزیونیSogni e bisogni به کارگردانی سرجیو چیتی بازی کرد. چهار سال بعد، در ١٩٨٨ نقش اصلی فیلم باغ وحش- اولین فیلم کریستینا کومنچینی- به او سپرده شد. سال بعد در میان گروه بازیگران فیلم کلیسا با میکله سوآوی کارگردان مشهور ایتالیایی کار کرد و سپس نقش دختر نانی مورتی را در Palombella rossa به کارگردانی وی ایفاء نمود[واقعه مهم دیگر این سال اولین فرارش از منزل بود.]
با فیلم رفقای نزدیک به کارگردانی میکله پلاچیدو در ١٩٩٢
بود که توانست از قالب نقش دختران نوجوان بیرون بیاید. نقش سیمونا در این
فیلم- و استقبالی که در جشنواره کن از آن به عمل آمد- نقطه شروع تازه ای
در کارنامه هنری آسیا بود تا بتواند نقش های بزرگ تر و پیچیده تر به دست
بیاورد. یک سال بعد در فیلم شوک روحی برای اولین بار در فیلمی به
کارگردانی پدرش بازی کرد. آسیا در این فیلم نقش دختری مبتلا به بی اشتهایی
روانی را بازی می کرد که در جست و جوی قاتل والدین خود بود. آسیا در این
فیلم برای اولین بار برهنه شد.
بازی پر شور آسیا در محکوم به ازدواج به کارگردانی جوزپه پیچونی راه وی را برای گرفتن اولین نقش بزرگ زندگی اش باز کرد. سال ١٩٩٤ برای آسیا سال سرنوشت بود. بازی در بیا ارتباط مان را قطع کنیم
به کارگردانی کارلو وردونه جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم دیوید
دوناتللو را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم نقش دختری معلول به نام
آریانا را بازی می کرد. نقشی متفاوت و پیچیده که قابلیت های نقش آفرینی وی
را به همگان شناساند. همزمان اولین تجربه کارگردانی آسیا[اپیزود چشم اندازها از فیلم انحطاط] نیز توانست برنده جایزه تماشاگران جشنواره Mystfestو
نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم جشنواره فانتاسپورتو شود. بعد از بازی در
این فیلم بود که نقشی در یک محصول بین المللی به او داده شد. حضور در کنار
بازیگرانی چون ایزابل آجانی در فیلم ملکه مارگو ساخته پاتریس شرو برای دختری ١٨ ساله و بازیگری تازه کار قدم بزرگی بود.
سال بعد بازی در کنار میشل پیکولی در فیلم همسفران[به کارگردانی پیتر دل مونته] دومین جایزه دیوید دوناتللو را نصیب آسیا کرد. در ١٩٩٦ فیلمی مستند درباره پدرش ساخت. دو سال بعد، حضور در فیلم هتل نیو رز به کارگردانی آبل فرارا مقدمات ساخت دومین فیلم مستند او را به نام آبل/آسیا
فراهم کرد و جایزه ای دیگر از جشنواره رم برایش به ارمغان آورد. آسیا در
این فیلم با هنرپیشگان بین المللی چون کریستوفر واکن، ویلم دافو و آنابلا
شیورا همبازی بود. هتل نیو رز درامی راز آمیز با مایه علمی تخیلی
بود. فیلمی که در کارنامه آبل فرارا جایگاه رفیعی نتوانست به دست آورد،
اما پای آسیا را به سینمای آمریکا باز کرد. فیلم بعدی آسیا در این سال B. Monkey به کارگردانی مایکل رادفورد بود که او را به موقعیت نقش اصلی یک پروژه بین المللی و زن مرگبار و سکسی فیلم های جنایی ارتقاء داد.
آسیا در ١٩٩٩ اولین فیلم بلند داستانی اش به نام اسکارلت دیوا را نوشت، کارگردانی و در نقش اصلی آن بازی کرد. اسکارلت دیوا
ابتدا در ایتالیا به نمایش در آمد و سپس پخش جهانی یافته؛ از جشنواره
ویلیامزبورگ بروکلین نیز جایزه ای دریافت کرد. آسیا در این دوران شروع به
کارگردانی ویدیوکلیپ کرد. شاید آشنایی و ازدواج اش با مارکو
کاستولدی-خواننده راک گروه Bluvertigo-
نیز در این تصمیم بی تاثیر نبود. اما به هر حال نتیجه خوبی به دنبال داشت.
ابتدا استقبال خوب تماشاگران کلیپ ها و سپس تولد دخترش آنا لو در سال ٢٠٠١
خوشبختی آسیا را کامل کرد.
آسیا در سال ١٩٩٦ برای دومین بار در فیلمی از پدرش به نام سندروم استاندال
بازی کرد. او در این فیلم نقش کارآگاهی مونث به نام آنا مانی را بازی می
کرد که در جستجوی یافتن متجاوز/قاتلی سریالی؛ خود تبدیل به قربانی او شده
و پا در وادی جنون می گذاشت. همکاری پدر و دختر در سال ١٩٩٩ با فیلم شبح اپرا
ادامه یافت. قصه کلاسیک، مشهور و بارها به فیلم برگردانده شده گاستون لرو
در دستان داریو آرجنتو تبدیل به فیلمی ١٠ میلیون دلاری و پر از خون و خون
ریزی در سبک و سیاق وی شد که نتوانست موفقیتی دوباره برای پدر و دختر رقم
بزند.
آسیا
ترجیح داد سال های پایانی قرن بیستم و اوایل هزاره جدید را به کارگردانی و
بازی در فیلم های کوتاه خود بگذراند. از سال ٢٠٠١ توانست نقش اصلی چند
فیلم جنایی/مهیج/اکشن فرانسوی مانند Les Morsures de l'aube [آنتوان د ونه] و آزیر قرمز[الیویه
مگاتون] را به دست آورده، در کنار بازیگرانی چون ژان مارک بار و گیوم کانه
ظاهر شود. این فیلم در تکمیل سیمای وی به عنوان زن خطرناک و سکسی فیلم های
پر حادثه کمک بسیار کرد و سرانجام در سال ٢٠٠٢ زمینه ساز بازی او در یک
اکشن پر خرج هالیوودی به نام xXx
و به کارگردانی راب کوهن شد. آسیا در این فیلم در کنار وین دیزل و ساموئل
ال. جکسون نقش اصلی زن فیلم –به نام یلنا- را بازی می کرد. زنی که هر چند
به اندازه دیگر زنان فیلم های پیشین وی خطرناک نبود، اما جذابیت شهوانی او
و نقش مهمش در پیشبرد حوادث فیلم آسیا را به شهرتی بین المللی رساند. فروش
١٥٠ میلیون دلاری فیلم در آمریکا و سپس پخش موفق جهانی آن بر میزان کار وی
در دو سوی اقیانوس و حضور همزمان در محصولات اروپایی و آمریکایی افزود.
بی جا نخواهد بود که به یکی از قدر نادیده ترین فیلم های وی در این دوران اشاره کرد. نگهبان
به کارگردانی پل لینچ که دنیس هاپر نقش اصلی آن را ایفاء می کرد، فیلمی که
به شدت متکی بر بازی دو بازیگر اصلی خود بود. دنیس هاپر نقش پلیسی روان
پریش و مذهبی به نام کربز را ایفاء می کرد که بعد از دستگیری رقاصه ای
زیبا به نام جینا[آسیا آرجنتو] وی را در زیر زمین منزل خود زندانی کرده و
سعی در مومن کردن وی داشت. نگهبان به تنش و جدال میان اسیر متجدد و نگهبان
خشک مغزش می پرداخت که سعی داشت بهشت را به زور بر وی تحمیل کند. پیامی پر
معنا برای بسیاری از شرقی ها که در هیاهوی فیلم های اکشن تر گم شد.
آسیا در سال ٢٠٠٤ دومین فیلم بلند خود را به نام کتاب ژرمی/قلب فریب کار ترین چیزهاست
را کارگردانی کرد. آسیا در این درام تکان دهنده نقش زنی به نام سارا-مبتلا
به کژکاری- را بازی می کرد که پسر شش ساله خود ژرمی را از نزد خانواده ای
که وی را به فرزند خواندگی پذیرفته بودند، می رباید. اتفاقی که بعدها باعث
می شود ژرمی نیز در زندگی بزهکارانه و جنون مادرش سهیم شود. کتاب ژرمی برای
آسیا موفقیت عظیم هنری را به دنبال داشت و سبب شد تا منتقدان کارنامه
فیلمسازی وی را با دقت بیشتری دنبال کنند. نامزدی فیلم برای دریافت روبان
نقره بهترین بازیگر زن از سندیکای منتقدان فیلم ایتالیا یکی از اولین
نشانه های این امر بود. البته آرجنتو یک سال قبل از این واقعه موفق به
دریافت جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره ملبورن و یک عمر بازیگری چشمگیر
از جشنواره فیلم های ایتالیایی لس آنجلس شده بود. اما جلب نظر منتقدان سخت
گیر هموطن اش اتفاقی مهم به شمار می آمد.
در سال ٢٠٠٥ دو اتفاق مهم دیگری در کارنامه آسیا رخ داد؛ ابتدا بازی در فیلمی از گاس ون سنت به نام آخرین روزها[که
بازی در کنار مایکل پیت در این فیلم بر زندگی شخصی وی نیز اثر گذاشت و
منجر به شکل گیری رابطه عاشقانه ای میان آن دو گردید] و سپس حضور در فیلم سرزمین مردگان
ساخته بزرگ ترسناک ساز آمریکا جورج رومرو که نشان از مقبولیت وی در میان
کارگردان های متفاوت داشت. انتخاب آسیا از سوی تونی گاتلیف[تنها کارگردان
کولی دنیا] برای بازی در نقش اصلی فیلم ترانسیلوانیا و سپس حضور در فیلم ماری آنتوانت به کارگردانی سوفیا کاپولا دو اوج دیگر برای کارنامه هنری وی رقم زد. وی هم اکنون فیلم های Boarding Gate به کارگردانی الیویه آسایا و Go Go Tales ساخته آبل فرارا را آماده نمایش دارد.
آسیا
آرجنتو با ١٦٨ سانتیمتر قد و چهره ای گیرا با خالکوبی هایی بزرگ و گیرای
روی بدنش نه فقط بازیگر، مدل و کارگردان؛ بلکه نویسنده قصه های کوتاه نیز
هست که در بسیاری از مجلات معتبر دنیا منتشر و برخی نیز مانند دوستت دارم، کرک به صورت کتاب چاپ شده اند.
بگذارید
بر خلاف همه مصاحبه ها به جای فیلم از موسیقی شروع کنیم...تا به حال اصلاً
به فکر ساختن موسیقی فیلم افتاده اید؟ مخصوصاً بعد از ماری آنتوانت که
قابلیت های شما را به عنوان DJ[مجری موسیقی پاپ] به خیلی ها شناساند...
نه
بهش فکر نکردم. چون وقتی به هر قطعه موسیقی که گوش کنم، می دانم انتقال
همه تصاویری که در ذهنم شکل گرفته - به عنوان یک کارگردان- به فیلم امکان
پذیر نیست. با وجود این که تا امروز چند تایی ویدیو کلیپ هم ساخته ام.
مخصوصاً کلیپ هایی که برای مرلین منسون ساخته ام، مثل Saint و Eight که جزو بهترین ویدیوکلیپ ها تاریخ شناخته شده اند.
ولی نمایش شاندر چند کشور ممنوع شد، مگر نه؟
بله،
ولی از لحظه ساختن شان می دانستیم که ممنوع خواهند شد و از روی آگاهی این
کار را کردم. به همین خاطر هم توقیف شدن شان عین خیالم نبود. برای من مثل
یک پروژه هنری بود.
تا به حال فیلمی بوده که میل ساختن موسیقی را در شما تحریک کرده باشد؟
راستش بوده، و هنوز هم پیش می آید. ولی مشکل اینجاست که من آهنگساز نیستم. فقط قطعاتی را که دوست دارم، می دزدم و کنار هم می گذارم، همین!
البته قبلاً در چند گروه آواز خوانده ام، طبل زدن هم بلدم-البته کمی...متاسفانه به غیر از اینها استعداد خاصی ندارم. فقط قطعاتی را که دیگران ساخته اند، سرقت می کنم.
به نظر شما یک DJ خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
به نظر من مهم ترین چیز انتقال حس درست به طرف مقابل است. یک DJخوب DJیی
است که تماشاگر را به رقص وادار کند. در واقع به همین سادگی است. خودم با
بقیه کار یعنی قسمت های تکنیکی آن زیاد مشغول نمی کنم. چون به نظر من در
تحلیل نهایی بیشترین چیزی که در ذهن می ماند، حسی است که آن شب به تو داده
یا انرژی که زمینه رقصیدن را مفراهم کرده است. در واقع آرزوی من نواختن
مجموعه ای از قطعات غمگین و آرام در یک کلوپ شبانه است. اما تا امروز
نتوانسته ام این کار را عملی کنم. به این جور قطعه ها می گویم Sadcore. چیزی مثل قطعاتی که Cat Powerمی سازد...
کارگردانی فیلم چطور.... به این کار ادامه خواهید داد؟
در حال حاضر بهش فکر نمی کنم. فکر می کنم این اواخر به خاطر DJ
بازی حسابی لوس شده ام. آخرین فیلمی که کارگردانی کردم دو سال وقتم را
گرفت. وقف کردن دو سال از زندگیم برای یک چیز، حتی به عنوان یک فکر هم چیز
خوبی به نظر نمی رسد. دست کم فعلاً...
پس با این حساب موسیقی برنده است؟
بله، راستش هدفم کاملاً همین است.
برسیم به فرزند داریو آرجنتو بودن... اگر دختر او نبودید، چی می شد؟
دقیقاً
نمی دانم. اگر دختر کس دیگری بودم شاید احمق تر، شاید هم دختر خوشبخت تری
می شدم. نمی دانم، چون تنها زندگی که داشته ام و دارم همین دختر داریو
آرجنتو بودن است. نمی توانم فکر کنم که در غیر این صورت چی می توانست
بشود. این دقیقاً مثل فکر کردن به مرگ یا درک آن است. فکر کردن به چیزی که
نیستم غیر ممکن است. این کار را فقط با جان دادن به شخصیت هایی که بازی می
کنم، انجام می دهم. در آن زمان می توانم شخص دیگری بشوم. نقش "خودم" را می
توانم بازی کنم.
شخصیت خودتان را روی پرده می توانید تعریف کنید؟ آیا با نقش هایی که بازی کرده اید وجوه مشترکی هم دارید؟
مسلم
است، حتما هست. این شخصیت همزمان بار سنگینی برای من است. در زندگی واقعی،
در دوران مجردی ختر بیش از اندازه کمرویی بودم. آن قدر کمرو که نمی
توانستم به چشم آدم ها نگاه کنم. فکر می کنم، زندگی کار غیر قابل تحملی
است. به همین خاطر از فیلم هایی که مرا از این موقعیت نجات داده اند، سپاس
گذارم. اما برای رهایی از این وضعیت لازم بود به قالب شخصیتی کاملاً متضاد
و حتی بی شرم تر فرو بروم، راه دیگری به فکرم نمی رسید. می توانم بگویم که
برای مدت زمانی طولانی، این شخصیت های سینمایی زندگی مرا بلعیدند. نمی
دانستم بدون وابستگی به این شخصیت ها چگونه باید از خانه بیرون بروم.
خوب، این شخصیت چطور زنی است؟
یک هرزۀ جهنمی...[می خندد]
شخصیت کنتس دوباری در فیلم ماری آنتوانت چطور؟
او
هم یک هرزۀ جهنمی است، اما در واقع به شکل درونی زن تنهایی است. غلط درک
شده، تنها رها شده. در واقع شخصیتی است که دل تان را به درد می آورد. یک
فاحشه طبقه بالا در میان دخترهای اشراف زاده احمق. همه به چشم بد به او
نگاه می کنند. در یک صحنه سعی داشتم تا چیزی به ماری آنتوانت بگویم و او
با تحقیر سرش را برمی گرداند و با همراهان خودش درباره من شوخی می کند. من
هم چنین احساسی را تجربه کرده ام. مثلاً در مدرسه، در میان همه آن دخترهای
شیک و سطح بالا نادیده گرفته می شدم. در واقع، از دوره دبیرستان همه سعی
ام وارد شدن به یک گروه موسیقی بود. اما دخترها به طریق مختلف قبولم نمی
کردند. تصور می کنم، به همین خاطر مادام دوباری را خیلی خوب درک می کنم.
او یک آدم بد یا چیزی مثل اینها نیست، فقط برای زنده و سرپا ماندن تلاش می
کند، همین!
خوب، ماری آنتوانت چی؟ به نظر شما چه چیزی او را خاص می کند؟
به
خاطر موقعیتی که داشت، مجبور شد خیلی تغییر کند. در واقع زنی بود که از
زندگی چیز زیادی نمی دانست. نه وسایل لازم در اختیارش بود و نه در محیط
پیرامونش کسی که در طول این مسیر او را همراهی و کمک کند... فکر می کنم
اگر مدت زمان بیشتری زنده مانده و تجربه کسب کرده بود عقل اش سر جاش می
آمد. می توانست زن باهوشی بشود، اما در آن موقع هم دیگر دیر شده بود.
از فیلم خوش تان آمد؟
بله، خوشم آمد. بیشتر از همه از کریستین دانست که نقش ماری آنتوانت را بازی می کرد.... به نظر من بازی فوق العاده ای داشت.
شخصی ترین نقشی که تا به امروز بازی کرده اید، کدام است؟
دقیق بخواهم بگویم؛ نقش آنا باتیستا درScarlet Diva[٢٠٠٠].
می توانم بگویم برای خودم نوشته بودم. قصه زندگی خودم بود. به همین خاطر
بازی کردن در آن یک نوع تجربه روانکاوانه هم بود. حتی اگر شخصیتی صد در صد
شبیه من هم نباشد، نزدیک ترین کاراکتر به شخصیت من است.
برگرفته شده از ماهنامه امپایر، مه ٢٠٠٧
خندههای پولساز
بازار
سینمایی در كشور اروپایی ایتالیا داغ است و اگرچه محصولات پر سر و صدای
هالیوودی تلاش دارند دست بالا را در جدول گیشه نمایش سینماهای این كشور
داشته باشند، ولی فیلمهای ایتالیایی با استقبال خوب تماشاگران داخلی
روبهرو هستند.
2سال پیش بود كه 2فیلم پر سروصدای ایتالیایی – با
محوریت مضامین اجتماعی و سیاسی – در جشنواره بینالمللی كن موفق به دریافت
2جایزه اصلی این جشنواره شدند. همان زمان منتقدان سینمایی گفتند فیلمهای
«گومورا» ساخته متیو گارونه و «ایل دیوو» ساخته پائولو سورنتینو،
احیاكننده صنعت سینمای نهچندان فعال ایتالیا خواهند بود. این فیلمها در
نمایش عمومی خود در ایتالیا نیز با موفقیت بالای مالی روبهرو و به همان
اندازه، باعث جار و جنجالهای سیاسی در این كشور شدند.
صنعت
سینمای ایتالیا از دیرباز تخصص خوب و بالایی در تولید فیلمهای كمدی داشته
و كمدیهای ایتالیایی به گونهای هستند كه خاص كشور و فرهنگ این كشور
اروپایی محسوب میشوند و در هیچ كشور دیگر دنیا، مشابه آن ساخته نمیشود.
به
گزارش همشهری ، تحلیلگران اقتصادی سینما ابراز امیدواری كردند كه این
موفقیت ادامه داشته باشد و دیگر محصولات سینمایی ایتالیا نیز با استقبال
خوب تماشاگران روبهرو شود. اما در عمل چنین اتفاقی در آن زمان رخ نداد و
صنعت سینمایی ایتالیا كه درگیر یك بحران فروش بود، بحران خود را ادامه
داد. این مسئله برای اهالی صنعت سینمای این كشور، چیز چندان خوشایندی
نبود. دلیل اصلی این ناخرسندی هم به این واقعیت برمیگشت كه در مدت زمانی
نهچندان دور، سینمای ایتالیا و محصولات رنگارنگ و متنوع آن، هم در سطح
داخلی و هم در سطح بینالمللی، با استقبال خوب و بالای تماشاگران روبهرو
بود.
منابع رسمی میگویند در سال جدید میلادی، جدول گیشه نمایش
شاهد یك رشد 35درصدی فروش بوده است، این در حالی است كه سال 2010 هنوز به
نیمه خود نرسیده است. البته نمایش عمومی فیلم سهبعدی «آواتار» و چند كار
پر سروصدای سهبعدی دیگر، یكی از عوامل اصلی این موفقیت 35درصدی است اما
با وجود هجوم كارهای پرخرجی مثل آواتار، هالیوود نتوانسته به عنوان مانعی
بر سر راه اكران عمومی موفقیتآمیز محصولات ایتالیایی عمل كند و این
نكتهای است كه حیرت و شگفتی اهل فن، منتقدان و تحلیلگران اقتصادی سینما
را در این كشور اروپایی برانگیخته است.
در حقیقت، این بار وضعیت
بهصورت معكوس درآمده و این محصولات ایتالیایی هستند كه در جدول گیشه
نمایش سینماهای كشور حرف اول را میزنند و با موفقیت بالایی روبهرو
شدهاند. این اتفاق خوب در شرایطی رخ میدهد كه در سال 2009 افت فروش
محصولات داخلی آنقدر بالا بود كه زنگ خطر را برای اهالی سینما و مسئولان
رسمی بهصدا درآورد. به گفته تحلیلگران اقتصادی سینما، این افت فروش حدود
22درصد بود اما با شروع سال جدید میلادی ورق برگشت و اوضاع روبهبهبود
رفت؛ رشد فروش فیلمهای ایتالیایی در سینماهای كشور در 5ماه اول سال، حدود
30درصد افزایش پیدا كرده است. منتقدان و تحلیلگران سینمایی میگویند این
رشد فروش به واسطه نمایش عمومی تعدادی فیلم كمدی بوده و به همین خاطر،
باید از كمدیسازان كشور این تقدیر و تشكر كرد.
رسانههای گروهی
میگویند صنعت سینمای ایتالیا این اواخر به سنت قدیمی كمدیسازی خود روی
آورده و تماشاگران هم از این فیلمها استقبال خوبی میكنند. صنعت سینمای
ایتالیا از دیرباز تخصص خوب و بالایی در تولید فیلمهای كمدی داشته و
كمدیهای ایتالیایی برای خود حكم یك ژانر خاص سینمایی را دارند. این
كمدیها به گونهای هستند كه خاص كشور و فرهنگ این كشور اروپایی محسوب
میشوند و در هیچ كشور دیگر دنیا، مشابه آن ساخته نمیشود. حالا، صنعت
سینمایی ایتالیا با بهروزكردن این ژانر قدیمی، در حال احیای گیشه فروش
خود است.
كمدیهای ایتالیایی همیشه حال و هوایی اجتماعی و لحن
انتقادی داشتهاند. محصولات جدید كمدی این كشور هم همین حال و هوا را حفظ
كرده و حتی از برخی جهات، تلختر هم شدهاند. نسل جوان سینمای ایتالیا ضمن
حفظ شوخطبعی همكاران كلاسیك خود، نگرانیهای اجتماعی و سیاسی خود را در
دل ساخته های كمدی خود منعكس میكنند. این شیوه كاری - كه برخی اوقات
میتواند بهشدت شخصی بهنظر برسد – مورد پند عموم تماشاگران هم قرار
گرفته و آنها با استقبال از این فیلمها، نشان میدهند كه حرف دل سازندگان
آنها را درك میكنند و حتی با آنها همصدا نیز هستند.
منتقدان
سینمایی هم (كه مثل عموم تماشاگران از محصولات جدید سینمای این كشور
استقبال كردهاند) دیدگاههای خاص خود را در مورد این فیلمها و محبوبیت
عمومی آنها دارند. اما نكتهای كه اكثر آنها دربارهاش وحدت نظر دارند،
این است كه قصه اكثر فیلمهای جدید ایتالیایی پیچیدگی ویژهای دارد. همین
پیچیدگی ویژه است كه آنها را از بقیه محصولات چند سال اخیر سینمای ایتالیا
جدا میكند. یكی از این فیلمهای موفق «ازدواج و بقیه مصائب» ساخته نینا
دیباجو است. قصه این فیلم در توسكانی اتفاق میافتد و همانطور كه از نام
آن پیداست، به بحث درباره مشكلات ازدواج و همچنین مشكلات پس از آن
میپردازد. «توپهای آزاد و رها» دیگر فیلم پرفروش ماههای اخیر سینمای
ایتالیا را فرزان اوزپیتك كارگردانی كرده و قصه زندگی اهالی جنوب این كشور
را مورد بحث و بررسی قرار میدهد. سومین فیلم موفق امسال ایتالیا «خانواده
شاد» نام دارد كه توسط گابریل سالواتورس ساخته شده است. قصه این فیلم
درباره 2 جوان اهل میلان است كه ازدواج آنها با مخالفت خانواده هر دو طرف
روبهرو است.
منتقدان سینمایی از هر سه فیلمساز بهعنوان هنرمندان
مؤلف اسم میبرند و عقیده دارند آنها آبروی سینمای كشور را در هر دو وجه و
بعد تجاری و هنری حفظ كردهاند. كاترینا دآمیكو كه تهیهكننده مشترك هر سه
فیلم بوده و وظیفه اكران عمومی آنها را بهعهده داشته، یكی از چهرههای
مطرح سینمای این كشور است. او در رابطه با موفقیت مالی و انتقادی این
فیلمها میگوید: «هریك از این سه فیلم روشهای متفاوتی را در تعریف قصه
خود در پیشگرفتهاند و نماینده شیوههای تعریف متفاوت قصههای كمدی
هستند. این روشها از خیلی جهات تازه هستند و راههای تازهای را پیشپای
صنعت سینمای كشور میگذارند. استقبال تماشاگران از حال و هوای متفاوت هر
سه فیلم بیانكننده این واقعیت است كه آنها تلاش سازندگان این فیلمها
برای حركت بهسوی نوآوری را پسندیدهاند و از آن استقبال میكنند.»
در
ازدواج و بقیه مصائب فابیو وولو بازیگر مطرح ایتالیایی نقش اصلی را بازی
میكند. این فیلم در اوایل هفته نمایش خود در ردیف دومین فیلم جدول هفتگی
نمایش قرار گرفت. فیلم هالیوودی و حماسی «برخورد تایتانها» كه همزمان با
این فیلم بهروی پرده سینماها رفت، مقام نخست جدول را به خود اختصاص داد.
اما نگاهی به رقم فروش هر دو فیلم، نشان میدهد كه فاصله این دو از یكدیگر
بسیار كم است. این فیلم ایتالیایی در دو هفته اول نمایش حدود 5 میلیون
دلار فروش كرده است. این رقم فروش برای یك محصول ایتالیایی، حكم یك رقم
خوب را دارد.
توپهای آزاد و رها در بین كمدیهای ایتالیایی حال و
هوای تازهای دارد. خط اصلی قصه فیلم درباره تلاشهای بیثمر خندهدار
پسر جوان یك سرمایهدار امروزی است كه میخواهد به خانواده خود بفهماند
دوستدار زندگی فعلی خود نیست و میخواهد راه و روش تازهای را در زندگی
درپیش بگیرد. این كمدی خانوادگی و اجتماعی تا به حال بیش از 10 میلیون
دلار در ایتالیا فروش كرده و آوازه شهرت آن به مرزهای خارج از این كشور هم
رسیده است. در حال حاضر، بیش از 15كشور جهان آن را برای نمایش عمومی
خریداری كردهاند. نمایش فیلم در جشنواره فیلمهای مستقل تریبكای نیویورك
با موفقیت بسیار زیادی همراه شد و توانست یكی از جوایز این جشنواره را از
آن خود كند. همین موفقیت باعث شد تا یك توزیعكننده آمریكایی، آنرا برای
نمایش عمومی در این كشور خریداری كند.
رسانههای گروهی ایتالیا
نوشتند كه دو فیلم ایتالیایی بهتازگی به زندگی افراد خاصی در كشور
میپردازند و این یك اتفاق نادر در صنعت سینمای كشور است؛ «وینسره»-
ملودرام جدید ماركو بلوكیو كه در دوران موسولینی رخ میدهد و «ناهار اواسط
ماه آگوست» كه توسط جانی دی گریگوریو كارگردانی شده و قصه گروهی از
خانمهای بالای 80 سال را تعریف میكند كه تحت تأثیر دوستی با یك مرد
میانسال، دست به یكسری ماجراجویی بانمك و خندهدار میزنند. هر دو فیلم با
هزینههای معقول و نهچندان گزاف ساخته شدهاند و توانستهاند نظر مثبت
عمومی منتقدان را به سمت خود جلب كنند. اكثر نقدهایی كه بر این دو فیلم
نوشته شده، به تحسین جنبههای مختلف آنها پرداختهاند.
«من عشق
هستم» محصول دیگر صنعت سینمای ایتالیاست كه با مشاركت هنرمندان انگلیسی
ساخته شده و شاید بهنوعی یك فیلم انگلیسی محسوب شود تا یك كار ایتالیایی.
این فیلم را لوكا گوآداگنینو كارگردانی كرده و تیلدا سوئیتن در نقش اصلی
آن ظاهر شده است. سوئیتن در قصه فیلم یك جامعهشناس است كه در شهر مانیل
درگیر ماجراهایی میشود كه در یكسر آن، مردی اهل این شهر قرار دارد
اصلیتش روسی است. منتقدان من عشق هستم را یكی از آن فیلمهای هنری و سنگین
معرفی میكنند كه با هدف نمایش در فیلمخانههای سینمایی ساخته شده است.
این فیلم هم خریداران بینالمللی زیادی دارد و گفته میشود حضور تیلدا
سوئیتن انگلیسیتبار در موفقیت بینالمللی آن بیتأثیر نبوده است.
به
این ترتیب، صنعت سینمای ایتالیا در هر دو سطح داخلی و بینالمللی شاهد
موفقیتهای تازهای است. اگر در گذشتهای نهچندان دور هیچ توزیعكننده
بینالمللیای بهسراغ محصولات ایتالیایی نمیرفت، حالا فیلمهای این كشور
خریداران متعددی برای خود دارد. این موضوعی است كه مورد توجه اهالی سینما
و همچنین منتقدان سینمایی قرار گرفته و همه آنها روی این نكته دارای وحدت
نظر هستند كه باید از امكانات جدیدی كه فراهم شده، نهایت استفاده را كرد.
نیكولا
جیولیانو، تهیهكننده فیلم ضدمافیایی «ایلدیوو» كه 2سال قبل فروش بالایی
در سینماهای كشور كرد، در این رابطه میگوید: «10 سال قبل ما تعداد بسیار
اندكی فیلم داشتیم كه میتوانستیم به كشورهای خارجی بفروشیم یا اینكه آنها
تمایلی برای خرید آنها داشتند. این فیلمها هم فقط شامل كارهایی میشد كه
فیلمسازان مولفی مثل برناردو برتولوچی، نانی مورتی یا جانی آمیلیو آنها را
ساخته بودند. ولی امروز، ما در حال صدور فیلمهایی هستیم كه اولین ساخته
سینمایی سازندگانشان هستند و نمیتوان به آنها لقب فیلمهای مولف را داد.
این فیلمها محصولاتی سرگرمكننده و مخاطب محور هستند كه گوشه چشمی قوی به
جدول گیشه نمایش دارند.»
یكی از پرسروصداترین پروندهها در این
رابطه در سالهای اخیر، اولین ساخته سینمایی داوید مارنگو بهنام «اتوبوس
شب» است كه حالوهوایی رمانتیك و جنایتكارانه دارد. فیلم با یك فروش
معمولی نمایش خود را در سینماهای ایتالیا آغاز كرد و به آرامی تبدیل به یك
كار پرفروش شد. این فیلم از جمله كارهایی است كه خریداران بینالمللی
زیادی پیدا كرده و حتی قرار است در كشور چین هم بهنمایش درآید. فیلم با
هزینهای متوسط تولید شده و چند بازیگر درجه یك سینما همچون جیوانا مزه
گیورنو (كه امسال در تركیب هیأت داوران جشنواره كن حضور دارد) در آن بازی
دارند.
این بازیگر در قصه فیلم نقش جوانی را بازی میكند كه پس از
تلاشی سخت برای پیدا كردن یك كار مناسب، بالاخره راننده یك اتوبوس
میشود.كسب موفقیتهای اخیر مالی و انتقادی باعث شده تا صنعت سینمای
ایتالیا به سراغ پروژههای سهبعدی خود نیز برود. داریو آرجنتو سازنده
سرشناس فیلمهای ترسناك ایتالیایی، برای فیلم جدید خود «دراكولا» به سراغ
شیوه سهبعدی رفته است. او كار جدید خود را بر اساس قصه كتاب كلاسیك برام
استوكر میسازد.
فرانسیس فوردكاپولا هم حدود دو دهه قبل همین كتاب
را دستمایه فیلم دراكولایی خود با بازی آنتونی هاپكینز و كیانوریور قرار
داد. فیلم آرجنتو در كشور مجارستان و به زبان انگلیسی تولید خواهد شد.
روبرتو دی گیرولامو تهیهكننده این فیلم میگوید: «قبل از این صنعت سینما
یك دوجین فیلم دراكولایی تولید كرده و این نكتهای است كه ما در ایتالیا
نسبت به آن آگاهی كامل داریم. اما داریو آرجنتو نسبت به تولید نسخه
سهبعدی یك فیلم دراكولایی كاملا هیجانزده بهنظر میرسد. این فیلم مارك
سینمای ایتالیا و داریو آرجنتو را بر خود خواهد داشت.» صنعت سینمای
ایتالیا امیدوار است با كمك تكنیك سهبعدی بر شمار تماشاگران خود بیفزاید
و موفقیتهای بیشتری را در جدول گیشه نمایش از آن خود كند.
شركت
ایتالیایی كورلورادو فیلمز یكی دیگر از نهادهای فعال سینمایی در این كشور
است كه احساس میكند فیلمهای سهبعدی از ضروریات امروزی سینمای
ایتالیاست. بههمین دلیل این شركت قصد دارد كتاب سهجلدی و پرخواننده
«وقایعنگاری ماوراء دنیا» را بهصورت یك تریلوژی سینمایی سهبعدی درآورد.
این كتاب تابهحال به بیش از 15زبان زنده دنیا ترجمه شده و تحلیلگران
سینمایی عقیده دارند تولید نسخه سینمایی آن بهمعنی جامهعمل پوشاندن به
بزرگترین رویای سینمایی قاره اروپاست. سازندگان فیلم با تولید آن،
باشكوهترین مجموعه فانتزی قاره اروپا را جلوی دوربین میبرند.
با
آنكه «وقایعنگاری ماوراء دنیا» یك محصول ایتالیایی است، اما بهزبان
انگلیسی تهیه میشود تا بتواند بازار بینالمللی بهتری داشته باشد. قرار
است اولین قسمت فیلم با هزینه تولید 30 میلیون یورویی (37 میلیون دلار)
جلوی دوربین برود. اگرچه بخش مهمی از هزینه تولید فیلم را شركت كولورادو
فیلمز تامین میكند، ولی تهیهكنندگان چند كشور دیگر اروپایی هم در ساخت
آن مشاركت خواهند داشت. در حقیقت این فیلم بیشتر از آنكه یك فیلم
ایتالیایی باشد، یك محصول مشترك اروپایی خواهد بود. سازندگان فیلم قصه
كتاب لیسیو ترویسی را اثری معرفی كردهاند كه بین «ارباب حلقهها»،
«وقایعنگاری نارنیا» و مجموعه كتاب «گرگ و میش» در نوسان است.
شخصیت
اصلی قصه كتاب و فیلم نیهال نام دارد كه بهنوعی آخرین بازمانده از یك نسل
روبهانقراض است. او چشمی آبی و گوشهایی خاص دارد و باید برای نجات نوع
خود، دست به یك مبارزه طولانی بزند. تا بهحال بیش از 2میلیون نسخه از این
افسانه ایتالیایی در سطح بینالمللی فروخته شده است و پیشبینی میشود
نسخه سینمایی آن با موفقیت بیشتری روبهرو شود. تهیهكنندگان نسخه سینمایی
همان كسانی هستند كه فیلمهای گابریل سالواتورس (رباینده جایزه اسكار برای
دو فیلم خود) را تهیه و تولید كردهاند. آنها قصد دارند با تولید وقایع
نگاری ماوراء دنیا وارد محدودههای تازهتری بشوند و فیلمهایی تولید كنند
كه هم در ایتالیا و هم در خارج از آن، بینندگان وسیعتری را جذب خود كنند.
تحلیلگران
سینمایی میگویند قصه سهجلدی كتاب لیسیو ترویسی انتخاب خوبی در این رابطه
است و میتواند تهیهكنندگان نسخههای سینمایی آنرا به خواستههای
كوتاهمدت و درازمدت خود برساند.
تنظیم برای تبیان : مسعود عجمی
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:8  توسط سیدامیررضاهاشمی
|