آمریکایی ناآرام
جوزف لئو منکیه ویچ در یازدهم فوریه سال 1909 در پنسیلوانیای آمریکا دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در زیر سایه برادر و خواهر بزرگترش بود و به همین دلیل نمی توانست تا موجودیت و استعدادهای خود را به نحو مطلوبی به خانواده اش نشان دهد. جوزف پس از گذراندن این دوران سخت، در پانزده سالگی دبیرستان را به پایان رساند و برای تحصیل در رشته روانپزشکی عازم دانشگاه کلمبیا شد. اما تنها پس از گذراندن دوره مقدماتی این رشته، آنرا ترک و به سراغ رشته ادبیات و علوم انسانی رفت. در سال 1928 با تخصص ادبیات انگلیسی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و برای ادامه تحصیل از سوی پدرش به برلین فرستاده شد. جوزف در برلین به سبب توانایی بالقوه ای که در نویسندگی در وجود او بود، تدریجاً به حرفه گزارشگری علاقمند شد و توانست در مدت کوتاهی به گزارشگر شبکه خبری معتبری چون شیکاگو تریبون تبدیل گردد. منکیه ویچ همچنین در این دوران میان نویسهای یک کمپانی آلمانی تهیه فیلم های صامت به نام "یوفا" را ترجمه می کرد و برای اینکار حقوق هفتگی معادل با صد دلار را از این کمپانی دریافت می نمود. اما جوزف تمامی درآمدش را بر باد می داد و دیری نپایید که بدهی های زیادی را بالا آورد، بطوریکه در حدود شش ماه مجبور به تحمل زندگی فلاکت باری شد. اما برادرش، هنری، که نویسنده کمپانی پارامونت بود به یاری اش آمد و او را از منجلابی که در آن افتاده بود بیرون کشید. هنری همچنین توانست تا جوزف را به سران کمپانی پارامونت معرفی کرد و جوزف در آنجا با حقوقی در حدود شصت دلار در هفته، برای فیلم های ناطقی که در برخی از مناطق به طریقه صامت پخش می شد میان نویس می نوشت. فصاحت و بلاغت بیان منکیه ویچ در نوشتن این میان نویس ها چنان مورد توجه دیوید سلزنیک، رئیس کمپانی پارامونت، واقع شد که او برای نوشتن فیلمنامه فیلم "یار سریع" از جوزف دعوت به کار نمود. موفقیت جوزف در این فیلم موجب تثبیت موقعیتش به عنوان یک فیلمنامه نویس در کمپانی پارامونت گردید و بلافاصله توانست با نوشتن فیلمنامه فیلم "اسکیپی" ساخته "نورمن تئورگ" نامزد دریافت جایزه اسکار شود. دو فیلمنامه موفق دیگر او به نامهای "ساقهای یک میلیون دلاری" و " اگر یک میلیون پول داشتم" نام منکیه ویچ را به عنوان یک فیلمنامه نویس مطرح و چیره دست بیش از گذشته بر سر زبانها انداخت، بطوریکه اکثر کمپانی های معتبر فیلمسازی هالیوود در اندیشه به خدمت گرفتن او بودند. در سال 1934 جوزف ال منکیه ویچ با درآمدی بالغ بر 1250 دلار در هفته چهره شناخته شده ای در هالیوود بود و به تبع دراندیشه انجام تجربیات تازه در عالم سینما سیر می کرد. این اندیشه موجب شد تا او در فاصله سالهای 1936 تا 1938 تهیه کنندگی فیلم های زیادی برای کمپانی مترو گلدوین میر که ریاست آن "لوییس ب. مه یر" بود، را بر عهده گیرد، فیلم هایی که به غیر از "خشم" ساخته "فریتس لانگ" اغلب در زمره آثار درجه دوم به حساب می آمدند، بطوریکه خود منکیه ویچ بعدها اظهار داشت که از آمدن نامش در تیتراژ آنها احساس شرمساری می کند. پس از این دوره کوتاه، تهیه کنندگی آثار مطرح تری به منکیه ویچ سپرده شد که از مهمترین آنها می توان به "سال زن" ساخته "جورج استیونس" و "داستان فیلادلفیا" اثر "جورج کیوکر" اشاره کرد، که فیلم دوم نامزدی اسکار بهترین فیلم سال را نیز برای منکیه ویچ به ارمغان آورد. شغل تهیه کنندگی منکیه ویچ در کمپانی مترو گلدوین مه یر تا سال 1944 ادامه یافت و در این سال پس از راه افتادن دعوای مفصلی میان جوزف و سران کمپانی، آنجا را ترک و رهسپار کمپانی فاکس قرن بیستم شد. جوزف در محل جدید کارش سرانجام اجازه کارگردانی گرفت و توانست تا نخستین اثر سینمایی خود را به نام "Backfire" را در سال 1946 کارگردانی کند. او سپس در همان سال دومین فیلم خود، "قصر اژدها" را بر اساس فیلمنامه ای از خودش جلوی دوربین برد، که چندان مورد توجه منتقدین واقع نشد. جوزف در ادامه آثاری چون "مکانی در شب"، "جورج آپلی فقید"، "روح خانم مویر" را خلق کرد که همگی با اینکه از حیث ارزش هنری در مقام چندان قابل اعتنایی قرار نداشتند اما به فروش نسبتاً خوبی در گیشه رسیدند. نخستین شکست تجاری منکیه ویچ فیلم "فرار" محصول 1948 بود که بر اساس نماشنامه ای به همین نام، اثر جان گلاسورثی و با بازی رکس هریسون در انگلستان ساخته شد. منکیه ویچ در شش فیلم نخستش علیرغم اینکه تجربه ارزنده و گرانبهایی را در زمینه های مختلف سینما به همراه داشت، هرگز نتوانست تا به ارائه یک ساختار غنی از لحاظ بصری و معنایی دست یابد، اما او در سال 1950 و در هفتمین اثرش موفق به رفع این نقیصه شد و توانست تا اثر نسبتاً بی کم و کاستی را به نام "نامه به سه همسر" بسازد. این فیلم که بر اساس نمایشنامه ای تحت عنوان "نامه به پنج همسر" نوشته جان کلمنر و با حذف دو تن از شخصیت های اصلی آن ساخته شد، توانست تا علاوه بر جلب نظر منتقدین و تماشاگران برنده دو جایزه اسکار به خاطر بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردانی شود. این فیلم نمونه گویایی از بکارگیری خلاقیت و فصاحت زبان منکیه ویچ در تصویر یک داستان است، چیزی که او پیشتر در نوشتن فیلمنامه های درخشنانی چون "اسکیپی"، "ملودرام منهتن" و یا "ساقهای یک میلیون دلاری" از خود نشان داده بود. منکیه ویچ در "نامه به سه همسر" با اتکا به یک طرح داستانی پیچیده، فلاش بک های متعدد، دیالوگ های هوشمندانه، طنز گزنده اجتماعی و همچنین استفاده از راوی سوم شخص برای نقل داستان، سرانجام اکسیر جادویی خود را در روایت بصری یک قصه یافت، شیوه ای که مشتاقانه از آن در ساختن اثر بعدی اش، "خانه غریبه ها"، نیز استفاده کرد. "خانه غریبه ها" علیرغم اینکه در آمریکا با بی توجهی از سوی منتقدین مواجه شد اما در اروپا بسیاری او را ستودند و ژان لوک گدار درباره این فیلم نوشت: "خانه غریبه ها یکی از بهترین نمونه های استفاده از تکنیک فلاش بک در سینماست". منکیه ویچ در ادامه "راه فراری نیست" را ساخت و بلافاصله پس از این فیلم، شاهکار بلامنازع خود یعنی "همه چیز درباره ایو" را با شرکت کهکشانی از ستارگان مطرح سینما چون بت دیویس، مرلین مونرو، آن باکستر و جورو ساندرز کارگردانی کرد. این فیلم در چهارده رشته نامزد دریافت جایزه اسکار شد و توانست در این میان شش جایزه را از آن خود کند که سهم منکیه ویچ از آنها دو تندیس برای بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه بود. "همه چیز درباره ایو"، نمایش مسیر حرکت یک دختر محجوب و شیفته تئاتر است که برای رسیدن به عشق خود حاضر به انجام هر کاری می شود و سرانجام نیز به تارک خواسته هایش که همانا ستاره شدن و شهرت است دست می یابد. این فیلم را می توان جشنواره ای باشکوه از دیالوگهای هوشمندانه و موج دار نامید که در نهایت فصاحت و بلاغت برای هر شخصیت نوشته شده است.
"مردم حرف خواهند زد" عنوان فیلم بعدی منکیه ویچ در مقام کارگردانی بود. اثری که با اینکه خود آنرا در زمره محبوب ترین ساخته هایش قرار داده اما با بی اعتنایی از سوی مخاطبین مواجه شد و متحمل شکست تجاری سنگینی برای جوزف گردید. پس از این فیلم منکیه ویچ "پنج انگشت" را با فیلمنامه ای از مایکل ویلسون ساخت. اثری که بار دیگر او را نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی کرد. ماجرای این فیلم که بر اساس یک رویداد حقیقی نوشته شده درباره یکی از مشهورترین جاسوسان ارتش آلمان در خلال جنگ دوم جهانی است که به عنوان پیشخدمت سفیر بریتانیا در ترکیه فعالیت می کرد. پس از این فیلم منکیه ویچ از کمپانی فاکس جدا شد و به همراه خانواده اش به منهتن رفت تا بلکه در آنجا بتواند به فعالیت در زمینه تئاتر بپردازد. اما در همین هنگام پیشنهادی از سوی کمانی MGM مبنی بر کارگردانی فیلم "جولیوس سزار" به او شد که نتوانست در برابر آن مقاومت کند و بسرعت آنرا پذیرفت. فیلم با بودجه ای کلان و هنرپیشگان مطرحی چون مارلون براندو، جیمز میسون و دبورا کر ساخته شد و پس از اکران، نقدهای متفاوتی را در برابر خود دید. عده ای اقتباس منکیه ویچ از روی رمان شکسپیر را اثری ساختگی دانستند که تنها حسنش خلق لحظه های دراماتیک و اشک آور است و در مقابل عده ای دیگر در ستایش فیلم چنان اغراق کردند که حتی نواقص آنرا ایراد کار شکسپیر برشمردند نه منکیه ویچ.
جوزف ال منکیه ویچ در ادامه فعالیت هنری اش اثری تحت عنوان "کنتس پابرهنه" را به سال 1954 و با شرکت همفری بوگارت و اوا گاردنر کارگردانی کرد. "کنتس پابرهنه" از حیث ساختار اثری در تداوم "نامه به سه همسر" و "همه چیز درباره ایو" است که این بار با تکیه به طرح داستانی پیچیده و توئیست وار سالهای پایانی زندگی رقاصه معروف شهر مادرید، ماریا وارگاس، را به تصویر می کشد که به وسیله ی یک کارگردان آمریکایی کشف شده و در ادامه با یک کنت ناتوان ازدواج می کند و در اثر خیانت به او به دست وی کشته می شود. منکیه ویچ در این فیلم بیش از هر چیز بیننده را در مقام داوری در مورد شخصیت ها قرار می دهد، قضاوتی که او در طول فیلم با دادن خطهایی مبتنی بر منطق، بیننده در قبول و یا رد آن یاری می دهد. این فیلم اگرچه در آمریکا چندان مورد توجه واقع نشد اما در اروپا توانست تا نقدهای تحسین آمیزی را از آن خود کند. فرانسوا تروفو درباره این فیلم نوشت: "کنتس پابرهنه، از آن دست فیلمهایی است که نمی توان آنرا تجزیه و تحلیل کرد. یا باید آنرا پذیرفت و یا ردش نمود. من این فیلم را پذیرفتم و به خاطر تازگی و هوشمندی اش آنرا تحسین می کنم". فدریکو فلینی نیز پس از ساختن "زندگی شیرین" اظهار کرد که منبع الهام او در ساخت این فیلم، "کنتس پابرهنه" منکیه ویچ بوده است.
اثری بعدی منکیه ویچ کمدی موزیکالی با نام "مردان و عروسک ها" بود که آنرا در سال 1955 و با بازی مارلون براندو، جین سیمونز و فرانک سیناترا ساخت. فیلم ماجرای قماربازی را روایت می کند که در جریان قمار دلباخته یک گروهبان عضو ارتش رستگاری می شود. "مردان و عروسک ها" به عنوان تنها اثر موزیکال منکیه ویچ، تا حدودی از سبک و سیاق آشنای او به دور بود و به همین جهت هرگز نتوانست که به عنوان فیلمی مهم در کارنامه وی ثبت شود. پس از این فیلم، منکیه ویچ "آمریکایی آرام" را با اقتباس از روی رمان گراهام گرین ساخت. این درام آغشته به جنگ اگرچه پشتوانه ادبی قدرتمندی را به همراه داشت و قابلیت تبدیل شده به یک شاهکار سینمایی را بالقوه در اختیار داشت، اما در مرحله اجرا و تبدیل شدن به فیلمنامه به نوعی از هم گسیخت و نهایتا فیلمی از آب در آمد که خوش بین ترین ستایشگران منکیه ویچ را هم به گلایه واداشت، بطوریکه بسیاری از منتقدین منکیه ویچ را شایسته کارگردانی این شاهکار ادبی ندانستند و اعلام کردند که او هرگز توانایی برگردان یک شاهکار ادبی به فیلم را ندارد. با این حال جوزف بی توجه به این انتقادها یک سال بعد به سراغ یکی از اصیل ترین نمایشنامه های درام تاریخ رفت تا آنرا تبدیل به فیلم کند. این نمایشنامه اثری نبود به غیر از "ناگهان، تابستان گذشته" نوشته تنسی ویلیامز. منکیه ویچ با انتخاب مثلث طلایی کاترین هپبورن، الیزابت تیلور و مونتگمری کلیفت برای ایفای نقش های اصلی توانست تا به اقتباسی استادانه و عینی از فضاسازی ذهنی ویلیامز دست یابد. "ناگهان، تابستان گذشته" روایت زنی است که طی حادثه ای پسرش را از دست می دهد و در پی آن با بنا کردن هاله ای از تقدیس به دور مرگ او، سرانجام به اغوش جنون در باغ عدن مصنوعی خود پناه می برد. این فیلم بار دیگر شهرت مخدوش منکیه ویچ را ترمیم کرد و پس از "همه چیز درباره ایو" به پرفروش ترین اثر او تبدیل شد.
پس از این فیلم، منکیه ویچ به مدت چهار سال فیلمی نساخت تا اینکه در سال 1963 از سوی کمپانی فاکس دعوت شد تا پروژه عظیم و ناتمام "کلئوپاترا" که کارگردان نخست آن، روبن مامولیان، آنرا نیمه کاره رها کرده بود، به پایان برساند. منکیه ویچ در کلئوپاترا همانند "جولیوس سزار" تنها به جنبه های مستند فیلمنامه اکتفا نکرد و سعی نمود تا تم آشنای خود را در دلبستگی اش به هنر نمایش و علاقه اش به ایفای نقش های خطیر و موثر، وارد فیلمنامه کند. از این رو می توان "کلئوپاترا" و یا "جولیوس سزار" را با نگرشی فراتر از یک واقعه تاریخی، حکایت مردان و زنانی قلمداد کرد که به ضرورت قدرت، سیاست و تاریخ ناخواسته به هنرپیشگان هفت چهره ای بدل شده اند. "کلئوپاترا" بار دیگر موجب دلسردی منتقدین نسبت به منکیه ویچ شد تا جایی که بسیاری فیلم او را اثری کسالت بار و ملال آور خواندند. پس از "کلوئوپاترا"، منکیه ویچ فیلمی تلویزیونی به نام "سرودی برای کریسمسی دیگر" را برای کانال تلویزیونی ABC ساخت و سپس در سال 1967 فیلم کمدی - جنایی "ظرف عسل" را بر مبنای رمانی از بن جانسون کارگردانی کرد. منکیه ویچ در ادامه فیلمی کنایه آمیز و کمدی به نام "مرد حقه بازی بود" را عرضه نمود که چندان هم مورد توجه قرار نگرفت. اثری که به زعم منتقدان بیش از ظرف عسل به روح آثار جانسون نزدیک بود.
"بازرس" عنوان آخرین ساخته جوزف ال منکیه ویچ در عرصه کارگردانی بود. فیلمی بر اساس نمایشنامه از آنتوان شافر که مایکل کین و لارنس الیویه را در مقام بازیگر همراه خود داشت. منکیه ویچ در "بازرس" دست به خلق یک بازی پیچیده و بی عیب و نقص می زند که در اجرای هر پرده از آن یکی از بازیگران برنده است. در پرده اول بازی به سود اندرو (لارنس الیویه) و در پرده دوم به نفع تیندل (مایکل کین) با نقاب داپلر تمام می شود. پرده سوم به مثابه پیروزی نهایی شخص تیندل می ماند و در نهایت با بخش تراژیک اثر مواجه می شویم. حضور مؤکد و مداوم اشیا و اجزای بیجان صحنه و فضای سازی خیره کننده منکیه ویچ، او را بار دیگر نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی کرد.
جوزف ال منکیه ویچ پس از "بازرس" دیگر فیلمی نساخت و سرانجام در چهارم فوریه سال 1993 بر اثر سکته قلبی در بدفورد نیویورک دیده از جهان فرو بست. شیوه منحصر بفرد منکیه ویچ در خلق پرسوناژها و طرح داستان که همراه با استفاه از فلاش بک های متعدد، دیالوگهای موج دار و زیرکانه و همچنین طنز گزنده اجتماعی است، همواره زبان زد خاص و عام بوده و همگان فصاحت و بلاغت او در ترسیم کاراکترهای ملموس و در عین حال گنگ و غریب را مورد ستایش قرار می دهند.
فیلم شناسی (کارگردان)
بازرس (1972) / مرد حقه بازی بود (1970) / پادشاه (1970) / ظرف عسل (1967) / سرودی برای کریسمسی دیگر (1964) فیلم تلویزیونی / کلئوپاترا (1963) / ناگهان، تابستان گذشته (1959) / آمریکایی آرام (1958) / مردان و عروسک ها (1955) / کنتس پابرهنه (1954) / جولیوس سزار (1953) / پنج انگشت (1952) / مردم حرف خواهند زد (1951) / همه چیز درباره ایو (1950) / راه فراری نیست (1950) / خانه غریبه ها (1949) / نامه به سه همسر (1949) / فرار (1948) / روح خانم مویر (1947) / جورج آپلی فقید (1947) / مکانی در شب (1946) / قصر اژدها (1946)
فیلم شناسی (نویسنده)
نامه به سه همسر (1985) فیلم تلویزیونی / ظرف عسل (1967) / کلئوپاترا (1963) / آمریکایی آرام (1958) / مردان و عروسک ها (1955) / کنتس پابرهنه (1954) / پنج انگشت (1952) / جولیوس سزار (1953) / خانه غریبه ها (1949) / راه فراری نیست (1950) / همه چیز درباره ایو (1950) / مردم حرف خواهند زد (1951) / نامه به سه همسر (1949) / خانه غریبه ها (1949) / قصر اژدها (1946) / مکانی در شب (1946) / کلیدهای پادشاهی (1944) / زندگی خودم را میکنم (1935) / ترک کردن دیگران (1934) / نان روزانه ما (1934) / ملودرام منهتن (1934) / آلیس در سرزمین عجایب (1933) / هارمونی بزرگ (1933) / تلفن ضروری (1933) / سیاستمداران (1933) / اگر یک میلیون پول داشتم (1932) / ساقهای یک میلیون دلاری (1932) / عروس آسمان (1932) / دوران بی پروایی (1932) / سوکی (1931) / تازه به دوران رسیده (1931) / اسکیپی (1931) / ماه جون (1931) / فین و هَتی (1931) / انفجار گنگستری (1931) / فقط کارهای سبک (1930) / شیر جامعه (1930) / سردسته نمایش (1930) / اسلایتی اسکارلت (1930) / ویرجینیایی (1929) صامت / کودک شنبه شب (1929) صامت / یار سریع (1929) / راز دکتر مانچو (1929) صامت / رودخانه افسانه ای (1929) صامت / تاندربالت (1929) صامت / راز استودیوی جنایت (1929) صامت / مردی که دوستش دارم (1929) صامت / هارمونی منظم (1929) صامت / کودن (1929) صامت
فیلم شناسی (تهیه کننده)
مرد حقه بازی بود (1970) / سرودی برای کریسمسی دیگر (1964) فیلم تلویزیونی / آمریکایی آرام (1958) / کلیدهای پادشاهی (1944) / دیدار در فرانسه (1942) / قاهره (1942) / زن سال (1942) / حس زنانه (1941) / مرد وحشی بورنو (1941) / داستان فیلادلفیا (1940) / محموله عجیب (1940) / ماجراهای هاکل بریفین (1939) / سرودی برای کریسمس (1938) / ساعت درخشیدن (1938) / فرشته سالخورده (1938) / سه رفیق (1938) / مانکن (1937) / ازدواج دوگانه (1937) / عروسی که سرخ پوشید (1937) / عشق در فرار (1936) / دختر جسور جذاب (1936) / خشم (1936) / سه پدرخوانده (1936)
فیلم شناسی (بازیگر)
دام زن (1929)
جوایز و افتخارات
نامزد اسکار بهترین کارگردانی (بازرس / 1972)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه (کنتس پابرهنه / 1954)
نامزد اسکار بهترین کارگردانی (پنج انگشت / 1952)
برنده اسکار بهترین کارگردانی (همه چیز درباره ایو / 1950)
برنده اسکار بهترین فیلمنامه (همه چیز درباره ایو / 1950)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه (راه فراری نیست / 1950)
برنده اسکار بهترین کارگردانی (نامه به سه همسر/ 1949)
برنده اسکار بهترین فیلمنامه (نامه به سه همسر / 1949)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه (داستان فیلادلفیا / 1940)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه (اسکیپی / 1931)
نامزد گلدن گلاب بهترین کارگردانی (کلئوپاترا / 1963)
نامزد گلدن گلاب بهترین کارگردانی (همه چیز درباره ایو / 1950)
برنده گلدن گلاب بهترین فیلمنامه (همه چیز درباره ایو / 1950)
برنده جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال کن (همه چیز درباره ایو / 1950)
نامزد دریافت جایزه بزرگ فستیوال کن (همه چیز درباره ایو / 1950)
برنده جایزه یک عمر دستاورد هنری از فستیوال ونیز (1987)
نویسنده
آرش سیاوش
وعده های مشرقی 2007
خشونت بی نهایت زیباست . این جمله ای است که وقتی منتقدین در مورد خشونت بی اندازه در صورت زخمی از برایان دی پالما پرسیدند و او این جواب را داد . خشونتی که اینک با شکل جدیدی که از خشونت در سینما سراغ داریم خیلی هم جدی به نظر نمی رسد . خشونتی که گاه و بی گاه و درست و نادرست در فیلم ها استفاده می شود . خشونتی که شکل قوام یافته و اصولی ان را ما در فیلم اخر دیوید کراننبرگ یعنی وعده های شرقی می بینیم.
با اینکه منتقدین زیادی از تغییر روش کراننبرگ در فیلمسازی به خصوص در مورد دو فیلم اخر او صحبت می کنند به نظر من به لحاظ مضمونی و جهان بینی کراننبرگ ادامه همان راهی را می رود که با فیلم بروود در سال 1979 شروع کرده بود . دیوید پاول کراننبرگ کارش را در سینما با فیلم ها و سریالهای تلویزیونی در کانادا اغاز کرد . با فیلم بروود در سال 1979 به عنوان کارگردان هراسی که به اناتومی بدن انسان علاقه زیادی دارد مشهور شد . با دومین فیلمش اسکنرز تناسخ و تکامل بدن انسان را در جامعه ای بیمار و مدرن تصویر کرد با ویدیو دروم فیلم بسیار مشهورش چگونگی رابطه انسان و رسانه را نشان داد و چگونگی تاثیر مخرب رسانه بر جسم و روح بشر و یکی شدن انسان و رسانه را هشدار داد . با منطقه مرگ رابطه ذهنی یک بیمار را برای پیشگویی حوادث سخت و فرار ناپذیر و عجز انسان از فرار از تقدیر تلخ مقدرشده برای خود را نشان داد . در مگس فیلم پرفروشش که اشکارا تحت تاثیر کافکاست رابطه یک دانشمند با اختراع و ماشینش را و تبدیل تدریجی یک انسان به مگسرا تصویر کرد .
The Brood 1979
در اینجا نیز کراننبرگ با تصویر ضعف انسان به ماشین و تاثیر پذیری مرگبار ماشین را نشان داد . با فیلم بعدی اش که اقتباسی پرشور از اپرای مادام باترفلای پوچینی بود ثابت کرد که قدرت تصویر کردن داستانی کلاسیک و عاشقانه را در بستر مدرنیسم و ایده های دیوانه وارش دارد . فیلم بعدی اش که بر اساس رمان معروف ج ج بالارد ساخته شده بود یکی از جنجالی ترین فیلم های تاریخ سینما شد تصویری که کراننبرگ از سکس ، ماشین و تصادف و رابطه مالیخولیایی بین انان نشان داد به شدت جلوتر از زمانه اش بود و باعث شد منتقدین به فیلم لقب هرزه نگاری پست مدرن را بدهند ، کراننبرگ قبل از تصادف نیز با اقتباس از رمان پیچیده نویسنده نیمه دیوانه یعنی ویلیام باروز به نام سور عریان ثابت کرده بود به فضاهای سورئالیستی غیر قابل فهم و به شدت اوانگارد و پیچیده علاقه خاصی دارد با فیلم عنکبوت کراننبرگ باز به دنیایی کافکا و فضاهای زرد و خشن و تلخ گذشته اش برگشت فیلم سابقه خشونت جهش عجیبی از دنیایی سورئال کراننبرگ به فضاهای گنگستری بود ، موفقیت بی نظیری که سابقه خشونت به همراه داشت باعث شد کراننبرگ برای فیلم اخرش نیز به سراغ اثر گنگستری دیگری برود
وعده های شرقی اخرین اثر کراننبرگ داستان پرستار نیمه روس - انگلیس است که روزی در بیمارستان با دختری روس روبرو می شود که حامله است بعد از به دنیا امدن بچه، دختر می میرد و انا برای پیدا کردن ردی از خانواده دختر شروع به خواندن دفترچه خاطرات او می کند ، غافل از اینکه با انجام این کار خودش را با مافیای خشن روس در می اندازد ، در این میان او با راننده یکی از سران روس به نام نیکولای نیز اشنا می شود
وعده های شرقی 2007
همانطور که قبلا نیز گفتم وعده های شرقی فیلم خشنی است و خشونت یکی از عناصر اصلی و مهم فیلم به شمار می اید . زمانی از فریتز لانگ کارگردان افسانه ای المان پرسیده بودن که به چه علت فیلم هایش صحنه های خشن دارد او در جواب گفت که مردم امروز از خدا و جهنم و ابلیس دیگر نمی ترسند و بدان باورد ندارند. ولی از درد جسمانی و کشته شدن به شدت می ترسند و من برای نشان دادن ترس واقعی انسان ها از خشونت استفاده می کنم . در وعده های شرقی نیز خشونت دقیقا چنین کاربردی دارد ، مافیای که در فیلم تصویر می شود مردمانی در ظاهر ارام ولی در باطن بی نهایت خشن و بی احساس هستند و بدون هیچ رحمی و برای کوچکترین چیزی ادم می کشند و تنها چیزی که انان را به ترس و وحشت می اندازد خشونت و درد جسمانی است
کراننبرگ برای روایت قصه اش از شیوه ای کلاسیک در داستان گویی استفاده می کند و به جز در فینال فیلم این کار را با قدرت انجام می دهد او با انتخاب روایتی ساده و سرراست حواس بیننده را معطوف به داستان و شخصیتها و واکنش های انان می کند و با پرهیز از پیچیدگی روایی ، داستانش را تاثیر گذاز تر می کند در اینجا مشخص است که بیشتر از تکنیک، داستان برای کراننبرگ اهمیت داشته است برای همین است که روی احساسات تک تک شخصیت ها کار می کند و تمام واکنشهای انان را نسبت به محیط اطرافشان ثبت می کند
از لحاظ تکنیکی نیز کراننبرگ با استفاده از تکنیک دوربین مستقیم روبروی خشونت به هر چه تاثیر گذارتربودن این خشونت تاکید می کند . او خشونتش را لخت و بدون جلوه خاص تصویری می سازد گلوهای که پاره می شود و بدن هایی که به خاطر برخورد چاقو تکه تکه می شود بدون هیچ زرق و برقی ، سریع و کوبنده تصویر می شود تا به ان صحنه اوج نبرد درحمام ترکی برسد
یکی از برگ برنده های فیلم بازی فوق العاده ویگو مورتنسن است که یکی دیگر از شخصیت های قدرتمند را به کارنامه اش اضافه می کند . او چنان در نقش راننده حرفه ای روس ظاهر می شود که هر بیننده ای را توامان به وحشت و تحسین وا می دارد
وعده های شرقی داستانی سیاه و تلخ را برای بیننده تعریف می کند . کراننبرگ نیز در این فیلم همچون میکروسکوپی قوی به بخشهای تاریک روح بشری سرک می کشد که جنایت می کند و یا نمی تواند مانع جنایت شود . کراننبرگ چیزهایی را به ما نشان می دهد که یا نمی خواهیم ببینیم یا نمی توانیم ببنیم
نخل شصت و یک ساله: ویژه فستیوال فیلم کن
شصت و یکمین فستیوال فیلم کن
شصت و یکمین دوره از فستیوال فیلم کن از روز چهارشنبه 14 می 2008 مصادف با 25 اردیبهشت 1378 با نمایش فیلم "کوری" ساخته فرناندو میرلز رسماً کار خود را آغاز می کند. در جشنواره امسال 22 فیلم از پانزده کشور جهان در بخش مسابقه اصلی برای تصاحب نخل طلا که معتبرترین جایزه سینمایی دنیا به حساب می آید، رقابت خواهند کرد. پوستر جشنواره امسال توسط دیوید لینچ فیلمساز پرآوازه و آوانگارد آمریکایی طراحی شده است. گفتنی است جشنواره کن که هر ساله در بخش های مختلف آوردگاه مناسبی را برای آثار سینمایی فیلمسازان جهان و بویژه سینماگران مستقل فراهم می آورد در شصت و یکمین دوره خود میزبان فیلم سینمایی "ترانه تنهایی تهران" سومین اثر بلند سامان سالور فیلمساز ایرانی در بخش دو هفته کارگردانان است. جشنواره فیلم كن برای نخستین بار در سپتامبر 1939 و به پیشنهاد وزیر وقت فرانسه در شهر كن واقع در جنوب فرانسه برگزار شد. پس از آن با وقوع جنگ جهانی دوم این جشنواره برای مدت 7 سال به حالت تعلیق درآمد تا اینکه در سال 1946 مجددا فعالیت خود را از سر گرفت. در دهه پنجاه میلادی زمان برگزاری جشنواره، از ماه سپتامبر به آپریل تغییر یافت و از سال 1955 میلادی، نخل طلا به عنوان جایزه اصلی جشنواره كن معرفی شد. برنامههای این جشنواره از هفت بخش اصلی تشكیل شده است كه شامل بخشهای مسابقه اصلی، بخش خارج از مسابقه، بخش نوعی نگاه، بخش سینه فونداسیون (مسابقه فیلمهای كوتاه)، بخش هفته منتقدان، بخش دو هفته كارگردانان و در نهایت بخش بازار فیلم میشود.
هیئت داوران بخش مسابقه
شون پن (آمریکا)، الکساندرا ماریا لارا (آلمان)، ژان بالیبار (فرانسه)، ناتالی پورتمن (آمریکا)، مرجانه ساتراپی (ایران)، رشید بورچارب (فرانسه)، سرجیو کاستلینو (ایتالیا)، آلفونسو کائورن (مکزیک)، آپیچاتپونگ ویراستاکول (تایلند)
هیئت داوران بخش فیلم کوتاه
هو شیائو شین (چین)، سوزان بیر (دانمارک)، مارینا هندز (فرانسه)، الیویر آسایاس (فرانسه)، لورنس کاردیش (آمریکا)
فیلمهای بخش مسابقه
ستایش (اتوم آگویان - کانادا) / چه (استیون سودربرگ – اسپانیا) / بچه عوضی (کلینت ایستوود – آمریکا) / کوری (فرناندو میرلز – برزیل) / 24 شهر (جیا ژانگ که – چین) / داستان نوئل (آرنائود دیسپلچین – فرانسه) / سکوت لورنا (برادران داردن – بلژیک) / فیلمبرداری در پالرمو (ویم وندرس – آلمان) / والس با بشیر (اری فولمن – اسرائیل) / جادوی من (اریک کو – سنگاپور) / زنان بی سر (لوکرتا مارتل – آرژانتین) / دلتا (کورنل موندروچیو – مجارستان) / گومورا (متیو گارونه – ایتالیا) / دیوو (پائولو سورنتینو – ایتالیا) / مرز سپیده دم (فیلیپ گارل – فرانسه) / دو عاشق (جیمز گری – آمریکا) / سینک دوک (چارلی کافمن – آمریکا) / سربیس (بریلانته مندوزا - فیلیپین) / رؤیای بیداری (نوری بیگل جیلان – ترکیه) / لونرا (پابلو تراپرو – آرژانتین) / خط عبور (والتر سالس – برزیل) / میان دیوارها (لورن کانته – فرانسه)
بخش خارج از مسابقه
ایندیانا جونز: قلمرو جمجمه بلورین (استیون اسپیلبرگ – آمریکا) / کنگ فو پاندا (مارک آزبورن، جان استیونسن – آمریکا) / خوب، بد، عجیب (کیم جی وون - کره جنوبی) / ویکی کریستینا بارسلونا (وودی آلن – اسپانیا)
بخش نمایش های ویژه
خاکستر زمان (وانگ کار وای – هنگ کنگ) / از زمان و شهر (ترنس دیویس – آمریکا) / مارادونا (امیر کاستاریکا – اسپانیا) / رومن پولانسکی (ماریانا زنوویچ – انگلستان) / خون دیوانه وار (مارکو تولیو جوردانا – ایتالیا) / نظارت (جنیفر لینچ – آمریکا) / تعقیب کننده (نا هونگ – چین)
نگاهی اجمالی به شصت دوره گذشته فستیوال فیلم کن
برندگان دو نخل طلا
امیر کاستاریکا (وقتی پدر به ماموریت می رود – 1985 / زیرزمین – 1995) | فرانسیس فور کاپولا (مکالمه – 1974 / اینک آخرالزمان – 1979) | برادران داردن (روزتا – 1999 / کودک – 2005) | شوهی ایمامورا (قصیده نارایاما – 1983 / مارماهی – 1997) | بیل اگوست (بهترین منظور – 1992 / پلۀ فاتح – 1988)
برندگان نخل طلا از سال 1955 تا 2007 در یک نگاه
کریستین مونگیو، کن لوچ، برادران داردن، مایکل مور، گاس ون سنت، رومن پولانسکی، نانی مورتی، لارس فون تریه، برادران داردن، تئودوروس آنجلوپلوس، عباس کیارستمی، هوشی ایمامورا، مایک لی، امیر کاستاریکا، کوئینتین تارنتینو، جین چمپیون، چن کایگه، بیل اگوست، برادران کوئن، دیوید لینچ، استیون سودربرگ، بیل اگوست، مائوریس پیالات، رولند جافی، امیر کاستاریکا، ویم وندرس، شوهی ایمامورا، کنستانتین کوستاگاواراس، سریف گورن، ییلماز گونی، اندره وایدا، آکیرا کوروساوا، باب فاسی، فرانسیس فورد کاپولا، وولکر شولوندروف، ارمانو المی، پائولو و ویتوریو تاویانی، مارتین اسکورسیزی، محمد لاخدر هامینا، فرانسیس فورد کاپولا، آلن بریجز، جری شاتزبرگ، فرانچسکو رزی، الیو پتری، جوزف لوزی، رابرت آلتمن، لیندسی اندرسون، میکل آنجلو آنتونیونی، پیترو گرمی، کلود للوچ، ریچارد لستر، ژاک دمی، لوچیو ویسکونتی، آنسلمو دوراته، لوئیس بونوئل، هنر کولپی، فدریکو فلینی، مارسل کامو، میخائیل کالاتوزوف، ویلیام وایلر، لوئیس مال، ژاک وس کاستیو، دلبرت مان
حضور ایران در بخش مسابقه فستیوال کن
2003: پنج عصر (سمیرا مخملباف) / 2002: ده (عباس کیارستمی) / 2001: سفر قندهار (محسن مخملباف) / 2000: تخته سیاه (سمیرا مخملباف) / 1999: قصه های کیش (ناصر تقوایی، محسن مخملباف، ابوالفضل جلیلی) / 1997: طعم گیلاس (عباس کیارستمی) / 1994: زیر درختان زیتون (عباس کیارستمی)
سهم ایران از جوایز فستیوال کن
خواب تلخ: محسن امیریوسفی (جایزه ویژه دوربین طلایی – 2005) / پنج عصر: سمیرا مخملباف (جایزه هیأت داوران – 2003) / پنج عصر: سمیرا مخملباف (جایزه کلیسای جهانی – 2003) / طلای سرخ: جعفر پناهی (جایزه ویژه هیئت داوران بخش نوعی نگاه – 2003) / زیر نور ماه: رضا میرکریمی (جایزه بهترین فیلم هفته منتقدان – 2001) / سفر قندهار: محسن مخملباف (جایزه کلیسای جهانی – 2001) / تخته سیاه: سمیرا مخملباف (جایزه هیأت داوران – 2000) / زمانی برای مستی اسب ها: بهمن قبادی (جایزه دوربین طلایی – 2000) / زمانی برای مستی اسب ها: بهمن قبادی (جایزه بین المللی منتقدین - 2000) / جمعه: حسن یکتاپناه (جایزه دوربین طلایی – 2000) / طعم گیلاس: عباس کیارستمی (جایزه نخل طلا – 1997) / بادکنک سفید: جعفر پناهی (جایزه دوربین طلایی – 1995)
جوایز اصلی توزیع شده در شصت دوره گذشته
شصتمین دوره – 2007
رئیس هیئت داوران: استفن فریزر
برنده نخل طلا: چهار ماه، سه هفته و دو روز (کریستین مونگیو / رومانی)
بهترین کارگردانی: جولیان اشنایبل (قفس غواصی و پروانه) / بهترین بازیگر مرد: کنستانتین لاورورنکو (تبعید) / بهترین بازیگر زن: ژئون دو یئون (آفتاب نهان)
پنجاه و نهمین دوره – 2006
رئیس هیئت داوران: وانگ کار وای
برنده نخل طلا: باد بر مرغزارها می وزد (کن لوچ / انگلستان)
بهترین کارگردانی: الخاندرو گونزالس ایناریتو (بابل) / بهترین بازیگر مرد: سامی ناصری، جمیل دبوزه، رشدی زم، سامی بوجیالا، برنارد بلانکان (روزهای افتخار) / بهترین بازیگر زن: پنه لوپه کروز (بازگشت)
پنجاه و هشتمین دوره – 2005
رئیس هیئت داوران: امیر کاستاریکا
برنده نخل طلا: کودک (برادران داردن / بلژیک)
بهترین کارگردانی: میشل هانکه (پنهان) / بهترین بازیگر مرد: تامی لی جونز (سه تشییع جنازه برای مرکوداس استرادا) / بهترین بازیگر زن: وانگ ژیائوشای (رویاهای شانگهای)
پنجاه و هفتمین دوره – 2004
رئیس هیئت داوران: کوئینتین تارنتینو
برنده نخل طلا: فارنهایت 11/9 (مایکل مور / آمریکا)
بهترین کارگردانی: تونی گاتلیف (تبعید) / بهترین بازیگر مرد: یاگیرا یائویا (هیچکس نمی داند) / بهترین بازیگر زن: مگی چنگ (پاکیزه)
پنجاه و ششمین دوره – 2003
رئیس هیئت داوران: پاتریس شرو
برنده نخل طلا: فیل (گاس ون سنت / آمریکا)
بهترین کارگردانی: گاس ون سنت (فیل) / بهترین بازیگر مرد: مظفر اوزمیر، امین توپاک (دوردست) / بهترین بازیگر زن: ماریا خوزه کروز (هجوم بیگانگان)
پنجاه و پنجمین دوره – 2002
رئیس هیئت داوران: دیوید لینچ
برنده نخل طلا: پیانیست (رومن پولانسکی / لهستان)
بهترین کارگردانی: پل تامس اندرسون (عشق پانچ درانک)، ایم وون تائک (ضربه آتش) / بهترین بازیگر مرد: الیویر گورمت (پسر) / بهترین بازیگر زن: کتی کوتینن (مرد بدون گذشته)
پنجاه و چهارمین دوره – 2001
رئیس هیئت داوران: لیو اولمن
برنده نخل طلا: اتاق پسر (نانی مورتی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: دیوید لینچ (جاده مالهالند)، جوئل کوئن (مردی که آنجا نبود) / بهترین بازیگر مرد: بنیوت ماگیمل (نوازنده پیانو) / بهترین بازیگر زن: ایزابل هوپرت (نوازنده پیانو)
پنجاه سومین دوره – 2000
رئیس هیئت داوران: لوک بسون
برنده نخل طلا: رقصنده در تاریکی (لارس فون تریه / دانمارک)
بهترین کارگردانی: ادوارد یانگ (یی یی) / بهترین بازیگر مرد: تونی لئونگ چیو وای (در حال و هوای عشق) / بهترین بازیگر زن: بیورک (رقصنده در تاریکی)
پنجاه و دومین دوره - 1999
رئیس هیئت داوران: دیوید کراننبرگ
برنده نخل طلا: روزتا (برادران داردن / بلژیک)
بهترین کارگردانی: پدرو آلمودوبار (همه چیز درباره مادرم) / بهترین بازیگر مرد: امانوئل شوته (بشریت) / بهترین بازیگر زن: امیلی دکونه (روزتا)، سورین کانیل (بشریت)
پنجاه و یکمین دوره - 1998
رئیس هیئت داوران: مارتین اسکورسیزی
برنده نخل طلا: ابدیت و یک روز (تئودوروس آنجلوپلوس / یونان)
بهترین کارگردانی: جان بورمن (ژنرال) / بهترین بازیگر مرد: پیتر مولان (نام من جو) / بهترین بازیگر زن: ناتاشا رگنیر، الودی بوچز (زندگی رویایی فرشتگان)
پنجاهمین دوره - 1997
رئیس هیئت داوران: ایزابل آجانی
برنده نخل طلا: طعم گیلاس (عباس کیارستمی / ایران)، مارماهی (شوهی ایمامورا / ژاپن)
بهترین کارگردانی: وانگ کار وای (خوشحال با هم) / بهترین بازیگر مرد: شون پن (او بسیار دوست داشتنی است) / بهترین بازیگر زن: کتی بورک (دهان خالی)
چهل و نهمین دوره – 1996
رئیس هیئت داوران: فرانسیس فورد کاپولا
برنده نخل طلا: رازها و دورغ ها (مایک لی / انگلستان)
بهترین کارگردانی: جوئل کوئن (فارگو) / بهترین بازیگر مرد: دنیل آتویل، پاسکال دوکان (روز هشتم) / بهترین بازیگر زن: برندا بلیتن (رازها و دورغ ها)
چهل و هشتمین دوره – 1995
رئیس هیئت داوران: ژن مورو
برنده نخل طلا: زیرزمین (امیر کاستاریکا / بوسنی و هرزگوین)
بهترین کارگردانی: متیو کازوویتس (نفرت) / بهترین بازیگر مرد: جاناتان پرایس (کارینگتون) / بهترین بازیگر زن: هلن میرن (جنون پادشاه جورج)
چهل و هفتمین دوره – 1994
رئیس هیئت داوران: کلینت ایستوود
برنده نخل طلا: قصه های عامه پسند (کوئینتین تارنتینو / آمریکا)
بهترین کارگردانی: نانی مورتی (خاطرات خصوصی) / بهترین بازیگر مرد: جی یو (زیستن) / بهترین بازیگر زن: ویرنا لیسی (ملکه مارگو)
چهل و ششمین دوره – 1993
رئیس هیئت داوران: لوئیس مال
برنده نخل طلا: پیانو (جین چمپیون / استرلیا)، خداحافظ عشق من (چن کایگه / چین)
بهترین کارگردانی: مایک لی (برهنه) / بهترین بازیگر مرد: دیوید تولیس (برهنه) / بهترین بازیگر زن: هالی هانتر (پیانو)
چهل و پنجمین دوره - 1992
رئیس هیئت داوران: ژرار دیپارادیو
برنده نخل طلا: بهترین منظور (بیل اگوست / سوئد)
بهترین کارگردانی: رابرت آلتمن (بازیگر) / بهترین بازیگر مرد: تیم رابینز (بازیگر) / بهترین بازیگر زن: پرنیلا اگوست (بهترین منظور)
چهل و چهارمین دوره – 1991
رئیس هیئت داوران: رومن پولانسکی
برنده نخل طلا: بارتون فینک (برادران کوئن / آمریکا)
بهترین کارگردانی: جوئل کوئن (بارتون فینک) / بهترین بازیگر مرد: جان تورتوره (بارتون فینک) / بهترین بازیگر زن: ایرنه ژاکوب (زندگی دوگانه ورونیکا)
چهل و سومین دوره – 1990
رئیس هیئت داوران: برناردو برتولوچی
برنده نخل طلا: قلباً وحشی (دیوید لینچ / آمریکا)
بهترین کارگردانی: پاول لوگین (آبی های تاکسی) / بهترین بازیگر مرد: ژرار دیپارادیو (Cyrano de Bergerac) / بهترین بازیگر زن: کریستینا جاندا (بازپرسی)
چهل و دومین دوره – 1989
رئیس هیئت داوران: ویم وندرس
برنده نخل طلا: سکس، دورغ و نوار ویدئو (استیون سودربرگ / آمریکا)
بهترین کارگردانی: امیر کاستاریکا (دوران کولی ها) / بهترین بازیگر مرد: جیمز اسپادر (سکس، دروغ و نوار ویدئو) / بهترین بازیگر زن: مریل استریپ (فرشتگان شیطانی)
چهل و یکمین دوره – 1988
رئیس هیئت داوران: اتور اسکولا
برنده نخل طلا: پلۀ فاتح (بیل اگوست / سوئد)
بهترین کارگردانی: فرناندو ای. سولاناس (جنوب) / بهترین بازیگر مرد: فارست ویتاکر (پرنده) / بهترین بازیگر زن: باربارا هرشی، جودی می، لیندا موسی (تکه ای از جهان)
چهلمین دوره – 1987
رئیس هیئت داوران: وس مونتاند
برنده نخل طلا: زیر آفتاب شیطان (مائوریس پیالات / فرانسه)
بهترین کارگردانی: ویم وندرس (آسمان بر فراز برلین) / بهترین بازیگر مرد: مارچلو ماستریانی (چشمان تیره) / بهترین بازیگر زن: باربارا هرشی (مردم خجالتی)
سی و نهمین دوره – 1986
رئیس هیئت داوران: سیدنی پولاک
برنده نخل طلا: ماموریت مذهبی (رولند جافی / انگلستان)
بهترین کارگردانی: مارتین اسکورسیزی (پس از ساعتی) / بهترین بازیگر مرد: باب هاسکینز (مونالیزا)، مایکل بلانک (لباس عصرانه) / بهترین بازیگر زن: فرناندا تورس (عاشقم باش برای همیشه نه هرگز) / باربارا سوکوا (رزی برای لوکزامبروگ)
سی و هشتمین دوره – 1985
رئیس هیئت داوران: میلوش فورمن
برنده نخل طلا: وقتی پدر به ماموریت می رود (امیر کاستاریکا / یوگوسلاوی)
بهترین کارگردانی: آندره تشین (Rendez-Vous) / بهترین بازیگر مرد: ویلیام هارت (بوسه زن عنکبوتی) / بهترین بازیگر زن: چر (نقاب)، نورما آلئاندرو (تاریخچه کمپانی)
سی و هفتمین دوره – 1984
رئیس هیئت داوران: درک بوگارد
برنده نخل طلا: پاریس، تگزاس (ویم وندرس / آلمان)
بهترین کارگردانی: برتراند تاورنیه (یکشنبه در سرزمین) / بهترین بازیگر مرد: فرانچسکو رابال (معصوم مقدس)، آلفردو لاندال (معصوم مقدس) / بهترین بازیگر زن: هلن میرن (کال)
سی و ششمین دوره – 1983
رئیس هیئت داوران: ویلیام استایرون
برنده نخل طلا: قصیده نارایاما (شوهی ایمامورا / ژاپن)
بهترین کارگردانی: روبر برسون (پول)، اندری تارکوفسکی (نوستالژیا) / بهترین بازیگر مرد: جیان ماریا ولونته (مرگ ماریو ریچی) / بهترین بازیگر زن: هانا شایگولا (داستان پیرا)
سی و پنجمین دوره – 1982
رئیس هیئت داوران: گئورگیو استرلر
برنده نخل طلا: گمشده (کنستانتین کوستاگاواراس / یونان)، یول (سریف گورن، ییلماز گونی / ترکیه)
بهترین کارگردانی: ورنر هرتزوگ (Fitzcarraldo) / بهترین بازیگر مرد: جک لمون (گمشده) / بهترین بازیگر زن: جادویگا جانکواسکا سیسلاک (راه دیگر)
سی و چهارمین دوره – 1981
رئیس هیئت داوران: ژاک دری
برنده نخل طلا: مرد آهنین (آندره وایدا / لهستان)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: اوگو توگناسی (تراژدی مرد مسخره) / بهترین بازیگر زن: ایزابل آجانی (قطعه موسیقی)
سی و سومین دوره – 1980
رئیس هیئت داوران: کرک داگلاس
برنده نخل طلا: کاگه موشا (آکیرا کوروساوا / ژاپن)، جاز همه چیز است (باب فاسی / آمریکا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: میشل پیکولی (دویدن در تاریکی) / بهترین بازیگر زن: آنوک آیمی (دویدن در تاریکی)
سی و دومین دوره – 1979
رئیس هیئت داوران: فرانسوا ساگان
برنده نخل طلا: اینک آخرالزمان (فرانسیس فورد کاپولا / آمریکا)، طبل حلبی (وولکر شولوندروف / آلمان غربی)
بهترین کارگردانی: ترنس مالیک (روزهای بهشت) / بهترین بازیگر مرد: جک لمون (سندروم چینی) / بهترین بازیگر زن: سالی فیلد (نورما رای)
سی و یکمین دوره – 1978
رئیس هیئت داوران: آلن جی پاکولا
برنده نخل طلا: درختی از کنده چوبی (ارمانو المی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: ناگیسا اوشیما (امپراطوری احساس) / بهترین بازیگر مرد: جان وویت (بازگشت به خانه) / بهترین بازیگر زن: ژیل کلایبرگ (زن مجرد)، ایزابل هوپرت (ویولت)
سی امین دوره – 1977
رئیس هیئت داوران: روبرتو روسلینی
برنده نخل طلا: پدر و فرمانده (پائولو و ویتوریو تاویانی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: فرناندو ری (الیسا، عشق من) / بهترین بازیگر زن: شلی دووال (سه زن)، مونیک مرکوره (جی ای. مارتین عکاس)
بیست و نهمین دوره – 1976
رئیس هیئت داوران: تنسی ویلیامز
برنده نخل طلا: راننده تاکسی (مارتین اسکورسیزی / آمریکا)
بهترین کارگردانی: اتور اسکولا (زشت، کثیف و بد) / بهترین بازیگر مرد:خوزه لوئیز گومز (پاسکوال دوارت) / بهترین بازیگر زن: دومنیک ساندا (میراث)، ماری توروسیک (A Löcsei fehér asszony)
بیست و هشتمین دوره – 1975
رئیس هیئت داوران: ژن مورو
برنده نخل طلا: وقایع سال آتش (محمد لاخدر هامینا / الجزایر)
بهترین کارگردانی: کنستانتین کوستا گاواراس (قسمت ویژه)، میشل برالت (دستورات) / بهترین بازیگر مرد: ویتوریو گاسمن (بوی خوش زن) / بهترین بازیگر زن: والری پرین (لنی)
بیست و هفتمین دوره – 1974
رئیس هیئت داوران: رنه کلر
برنده نخل طلا: مکالمه (فرانسیس فورد کاپولا / آمریکا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: جک نیکلسون (آخرین جزئیات)، چارلز بویر (استاویسکی) / بهترین بازیگر زن: ماری خوزه-نات (ویولون در باله)
بیست و ششمین دوره – 1973
رئیس هیئت داوران: اینگرید برگمن
برنده نخل طلا: مزدور (آلن بریجز / انگلستان)، مترسک (جری شاتزبرگ / آمریکا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: جیانکارلو جیانینی (عشق و هرج و مرج) / بهترین بازیگر زن: جوان وودوارد (اثر اشعه گاما بر روی مرد روی کره ماه)
بیست و پنجمین دوره – 1972
رئیس هیئت داوران: جوزف لوزی
برنده نخل طلا: حماسه ماتی (فرانچسکو رزی / ایتالیا)، کارگران به بهشت می روند (الیو پتری / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: میکلوس یانسکو (مردم هنوز می پرسند) / بهترین بازیگر مرد: ژان یان (تجزیه) / بهترین بازیگر زن: سوزانا یورک (تصورات)
بیست و چهارمین دوره – 1971
رئیس هیئت داوران: مایکل مورگان
برنده نخل طلا: دلال (جوزف لوزی / انگلستان)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: ریکاردو کوچیولا (ساکو و وانزتی) / بهترین بازیگر زن: کیتی وین (وحشت در نیدل پارک)
بیست و سومین دوره – 1970
رئیس هیئت داوران: میگوئل آنجل آستوریاس
برنده نخل طلا: مش (رابرت آلتمن / آمریکا)
بهترین کارگردانی: جان بورمن (آخرین لئو) / بهترین بازیگر مرد: مارچلو ماستریانی (نمایش حسادت) / بهترین بازیگر زن: اُتاویا پیکولو (ماتلو)
بیست و دومین دوره – 1969
رئیس هیئت داوران: لوچیو ویسکونتی
برنده نخل طلا: اگر ... (لیندسی اندرسون / انگلستان)
بهترین کارگردانی: گلوبر روچا ()، وویتک یاسنی (شهروند خوب) / بهترین بازیگر مرد: ژان لوئیس ترینتیگنانت (زد) / بهترین بازیگر زن: ونسا ردگریو (ایزادورا)
بیست و یکمین دوره – 1967
رئیس هیئت داوران: الساندرو بلاستی
برنده نخل طلا: آگراندیسمان (میکل آنجلو آنتونیونی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: ده هزار روز (فرنس کوسا) / بهترین بازیگر مرد: ادد کوتلر (سه روز و یک بچه) / بهترین بازیگر زن: پیا دگرمارک (الویرا مادیگان)
بیستمین دوره – 1966
رئیس هیئت داوران: سوفیا لورن
برنده نخل طلا: پرندگان، زنبورهای عسل و ایتالیایی ها (پیترو گرمی / ایتالیا)، یک مرد و یک زن (کلود للوچ / فرانسه)
بهترین کارگردانی: سرجی یوتکویچ (لنین در لهستان) / بهترین بازیگر مرد: پر اسکارسن (قحطی) / بهترین بازیگر زن: ونسا ردگریو (مورگان: یک مورد مناسب برای معامله)
نوزدهمین دوره – 1965
رئیس هیئت داوران: آندره مائوریس
برنده نخل طلا: حقه و چگونگی بکار بردن آن (ریچارد لستر / انگلستان)
بهترین کارگردانی: لیویو سیولی (جنگل گمشده) / بهترین بازیگر مرد: ترنس استمپ (کلکسیونر) / بهترین بازیگر زن: سامانتا اگار (کلکسیونر)
هجدهمین دوره – 1964
رئیس هیئت داوران: فریتس لانگ
برنده نخل طلا: چترهای چربورگ (ژاک دمی / فرانسه)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: سارو اورزی (ماهیت افتخار)، آنتال پاگر (درام خوشی) / بهترین بازیگر زن: باربارا بری (یک سیب زمینی، دو سیب زمینی)، آن بنکرافت (خورنده کدو تنبل)
هفدهمین دوره – 1963
رئیس هیئت داوران: آرماند سالاکرو
برنده نخل طلا: یوزپلنگ (لوچیو ویسکونتی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: ریچارد هریس (این زندگی ورزشی) / بهترین بازیگر زن: ماریانا والدی (ملکه زنبور عسل)
شانزدهمین دوره – 1962
رئیس هیئت داوران: تتسورو فوروکاکی
برنده نخل طلا: قول (آنسلمو دوراته / برزیل)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: موری ملوین (طعم عسل)، دین استاکول، جیسون روباردز، رالف ریچاردسون (سفر طولانی بسوی شب) / بهترین بازیگر زن: ریتا توشینگام (طعم عسل)، کاترین هپبورن (سفر طولانی بسوی شب)
پانزدهمین دوره – 1961
رئیس هیئت داوران: ژان جیونو
برنده نخل طلا: ویریدیانا (لوئیس بونوئل / مکزیک)، غیبت طولانی (هنر کولپی / فرانسه)
بهترین کارگردانی: یوایل سولنتسوا (تاریخچه سالهای مکر) / بهترین بازیگر مرد: آنتونی پرکینز (دوباره خداحافظ) / بهترین بازیگر زن: سوفیا لورن (دو زن)
چهاردهمین دوره – 1960
رئیس هیئت داوران: گئورگس سیمنون
برنده نخل طلا: زندگی شیرین (فدریکو فلینی / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: ژن مورو (هفت روز، هفت شب)، ملینا مرکوری (یکشنبه هرگز)
سیزدهمین دوره - 1959
رئیس هیئت داوران: مارسل آکارد
برنده نخل طلا: اریفوس سیاه (مارسل کامو / فرانسه)
بهترین کارگردانی: فرانسوا تروفو (چهارصد ضربه) / بهترین بازیگر مرد: ارسن ولز، دین استاکول، بردفورد دیلمن (اضطرار) / بهترین بازیگر زن: سیمون سیگنورت (اتاق بالا)
دوازدهمین دوره – 1958
رئیس هیئت داوران: مارسل آکارد
برنده نخل طلا: جرثقیل ها پرواز می کنند (میخائیل کالاتوزوف / شوروی)
بهترین کارگردانی: اینگمار برگمان (حاشیه زندگی) / بهترین بازیگر مرد: پل نیومن (یک تابستان گرم و طولانی) / بهترین بازیگر زن: بیبی اندرسون، اینگرید تولین، اوا دالبک، باربرو سیورت اف اورناس (حاشیه زندگی)
یازدهمین دوره – 1957
رئیس هیئت داوران: آندره مائوریس
برنده نخل طلا: تشویق دوستانه (ویلیام وایلر / آمریکا)
بهترین کارگردانی: روبر برسون (فرار یک مرد) / بهترین بازیگر مرد: جان کیتسمیلر (دره صلح) / بهترین بازیگر زن: جولیتا ماسینا (شبهای کابیریا)
دهمین دوره – 1956
رئیس هیئت داوران: مائوریس لمن
برنده نخل طلا: جهان خاموش (لوئیس مال، ژاک وس کاستیو / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: سرگئی یوتکویچ (اتللو) / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: سوزان هیوارد (فردا گریه خواهم کرد)
نهمین دوره – 1955
رئیس هیئت داوران: مارسل پاگنول
جایزه بزرگ: مارتی (دلبرت مان / آمریکا)
بهترین کارگردانی: سرگئی واسلیف (قهرمانان شیپکا)، جولز داسین (ریفیفی) / بهترین بازیگر مرد: اسپنسر تریسی (روز بد در صخره سیاه)، / بهترین بازیگر زن: یلنا دوبرونراووا، ورا کوزنسووا، کلارا لوچکو، ایا آرپینا، لاریسا کرانبرگ (خانواده بزرگ)
هشتمین دوره – 1954
رئیس هیئت داوران: ژان کوکتو
جایزه بزرگ: دروازه جهنم (تنسوکه کینوگاسا / ژاپن)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: -
هفتمین دوره – 1953
رئیس هیئت داوران: ژان کوکتو
جایزه بزرگ: مزد ترس (هانری ژرز کلوزو / فرانسه)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: -
ششمین دوره – 1952
رئیس هیئت داوران: مائوریس جنووکس
جایزه بزرگ: دو پنی امید (رناتو کاستلانی / ایتالیا)، تراژدی اتللو (ارسن ولز / آمریکا)
بهترین کارگردانی: کریستین ژاک (سربازان عشق) / بهترین بازیگر مرد: مارلون براندو (زنده باد زاپاتا) / بهترین بازیگر زن: لی گرانت (ماجرای کارآگاه)
پنجمین دوره – 1951
رئیس هیئت داوران: آندره مائوریس
جایزه بزرگ: آلف سویبرگ (دوشیزه جولی / سوئد)، معجزه در میلان (ویتوریو دسیکا / ایتالیا)
بهترین کارگردانی: لوئیس بونوئل (نسل فراموش شده) / بهترین بازیگر مرد: مایکل ردگریو (نسخه قهوه ای) / بهترین بازیگر زن: بت دیویس (همه چیز درباره ایو)
چهارمین دوره – 1949
رئیس هیئت داوران: گئورگیس هوئیشمن
جایزه بزرگ: مرد سوم (کارول رید / انگلستان)
بهترین کارگردانی: رنه کلمنت (دیوارهای مالاپاگا) / بهترین بازیگر مرد: ادوارد جی رابینسون (خانه غریبه ها) / بهترین بازیگر زن: ایزا میراندا (دیوارهای مالاپاگا)
سومین دوره – 1947
رئیس هیئت داوران: گئورگیس هوئیشمن
جایزه بزرگ: مشخص نیست
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: -
دومین دوره – 1946
رئیس هیئت داوران: گئورگیس هوئیشمن
جایزه بزرگ: آخر هفته از دست رفته (بیلی وایلدر)، رم شهر بی دفاع (ربرتو روسلینی)، برخورد کوتاه (دیوید لین)، شکنجه (آلف سویبرگ)، ماریا کاندلاریا (امیلیو فرناندز)، آخرین شانس (لئوپولد لینتبرگ)، شهر پست (چتان آناند)، زمین سرخ (بودلی ایپسن، لو لوریتسن)، نقطه بازگشت (فردریک ارملر)، Symphonie pastorale, La (جین دلانوی)، Muzi bez krídel (فرانتسیک کپ)
بهترین کارگردانی: رنه کلمنت (نبرد خطوط آهن) / بهترین بازیگر مرد: ری میلاند (آخر هفته از دست رفته) / بهترین بازیگر زن: میشل مورگان (Symphonie pastorale, La)
اولین دوره – 1939
رئیس هیئت داوران: ژان دی اورمسون
جایزه بزرگ: اتحادیه صلح طلب (سیسیل ب دمیل / آمریکا)
بهترین کارگردانی: - / بهترین بازیگر مرد: - / بهترین بازیگر زن: -
به کوشش
آرش سیاوش
مصاحبه با کراننبرگ و مورتنسن درباره فیلم وعده های شرقی
|
وعده های شرقی دومین همکاری کراننبرگ و مورتنسن بعد از سال ۲۰۰۶ و فیلم تاریخچه یک خشونت (A History of Violence) است. ساده است که ببینیم که کراننبرگ چگونه این فیلم ها را با این موضوعات پیدا می کند. دیوید و ویگو در طول این دو کاری که با یکدیگر انجام داده اند سازگاری فوق العاده ای با هم داشته اند آنها برادر وار با هم کار می کنند.
سوال: قبل از شروع میخوام از شما بپرسم که چه نظری دارید اگر بحثمون درباره یک فیلم را گسترش بدیم به بحث درباره فیلمهای مختلف؟ بعضی از هنرمندان اصلا دوست ندارند تا درباره مجموعه آثارشان بحث و گفتگو کنند اما بعضی دیگر در جریان بحث، از قصد صحبت را به آن سمت میبرند. ویگو: ما ترسی نداریم تا درباره مجموع آثارمان صحبت کنیم. دیوید: اما ما اینجا هستیم تا فیلم جدید را معرفی کنیم و درباره اش صحبت کنیم. مشکلی که در بحث درباره همه فیلمها هست آن است که شما به راحتی می توانید در باره فیلمهای مختلف و قسمتهای گوناگون نظر بدهید. اما اگر شما واقعا بخواهید که اینطوری صحبت کنیم ما هم حرفی نداریم.
سوال: بسیار خب، به نظر شما این فیلم چه تناسبی با دیگر آثار شما داره؟ دیوید: درباره اش فکر نکردم، این کار شماست که درباره این چیزها فکر کنید (منتقدها). نمیخواهم پر حرفی کنم. در واقع اگر بخواهم این مسئله را مطرح کنم باید بگم که من هیچ دور نما و منظری از آثارم ندارم. اینکه کسی بیاید و درباره کل آثارم در یک نگاه صحبت کند کار منقدان و اهل فن است. من آخرین نفری هستم که به آثار خودم دسترسی دارم.
سوال: شما هم احساس مشابه دارید؟ ویگو: دروغ گفتم اگر بگم که برای من مهم نیست که مردم در مورد آثار من چه نظری دارند، مخصوصا وقتی که به نظر خودم فیلم مورد نظر اثر خوبی باشد. من واقعا خوشحال بودم وقتی که در زمان فیلم تاریخچه خشونت متوجه شدم که تنها منتقدین از این فیلم استقبال نکردند بلکه مردم هم آن را دوست داشتند. این فیلم جزو ۱۰ فیلم برتر قرار گرفت. در باکس آفیس رتبه های خوبی داشت و در تمام محافل سینمایی توجهات را به خود جلب کرد. خیلی شوکه شدم وقتی دیدم که کراننبرگ در لیست برترین کارگردان ها نیست. او چندین جایزه معتبر را تا به حال برده است. در فیلم وعده های شرقی هم او هر آنچه را که در نظر داشته بیان کرده و باید دید که واکنش بینندگان نسبت به این فیلم چگونه است. من فکر می کنم که این فیلم هم به خوبی تاریخچه یک خشونت است. داستانی کاملا متفاوت دارد اما هر دو را یک کارگردان ساخته است. حتی من هم که بازیگر فیلم قبلی بودم در این فیلم حضور دارم اما نوع روایت و خود داستان در این فیلم به کلی متفاوت است. وقتی من فیلمی را کار می کنم آن را تجزیه و تحلیل و بررسی نمی کنم. شما باید در یک کار مشترک به بازی خود، به کارگردان و به بازیگر مقابلتون اعتماد کامل داشته باشید. من در فیلم هیچ گونه بررسی نسبت به این ها انجام نمیدهم و فقط اعتماد می کنم. در زمان کار احساس می کنم که داریم یک کار خوب را انجام میدهیم و در پایان فیلم را تماشا می کنم. در زمان تماشای برشهای وعده های شرقی احساسی را داشتم که در زمان تماشای تاریخچه خشونت به من دست داد. این حس که چه اتفاقی برای این آدمها می افتد؟ من نمیتونم برای این سوال دلایل کاملی را پیدا کنم بنا بر این میخواهم که دوباره آن را تماشا کنم. من احساس می کنم که با یک فیلم فوق العاده روبرو هستم و امیدوارم که دیگرانی که این فیلم را میبینند هم با من هم نظر باشند. دیوید: ما شبیه هیپی های مسن هستیم. ما در زمان حال زندگی می کنیم. وقتی فیلمی را برای مردم می سازیم بنا نیست تا دیگران درباره آن فکر کنند این کار فیلم را از بین میبره. فیلم در زمان نمایش خود مشخص می کند که به دنبال چیست. هر فیلمی بخشی از جامعه خودش است. این خاصیت فیلم، کاملا بی همتاست. هر فیلمی از کارنامه کارگردان مانند یک سیاره کوچک است. این گونه به نظر می آید که فیلم های من سیارات کوچکی در کهکشان هستند و من برای آنها به منزله خورشید خواهم بود. این سیارات در کنار هم و در یک فضا قرار دارند اما آنها فاصله های خاص خودشان را نیز دارند. من در حال حاضر در کره ی “وعده های شرقی” هستم و هنوز با آن در ارتباط هستم.
سوال: وقتی من مصاحبه شما درباره تاریخچه یک خشونت را خواندم متوجه شدم که همکاری بین شما برای شما دو تا اهمیت بالایی داشته است. از کار کردن با یکدیگر برای ما بگید. دیوید: همه آنها دروغ هست. ویگو هیچی نیست و تمام کار های آن فیلم را من انجام دادم. اما اون به من پول داد تا بگم که خیلی حضورش مهم و با اهمیت بوده است! ویگو: همچنین بگه که من اندیشمند و ملاحظه کارم! دیوید: نه، جدا ما همکاری فوق العاده ای داشتیم. ویگو به عنوان یک همکار کارهای زیادی انجام داد. ویگو برای من مثل یک ویولن نیست بلکه مانند یک ارکستر سمفونی کامل است. توصیفات و حالاتی که در فیلمنامه وجود داشت فقط جنبه اشاره داشت که ویگو تمام آن اشارات را درک کرد و به تصویر تبدیل کرد. او در اطراف کند و کاو کرد تا هر چه بیشتر به نقشش نزدیک بشود. او کتابی پیدا کرد با عنوان تاتو های جنایتکاران روس و واقعا کتاب جالبی بود. همچنین یک فیلم مستند را به کمک دوستش پیدا کرد که درباره تاتو خلافکاران در زندان های روسیه بود. ویگو آنها را برای من فرستاد و من هم انها را برای نایت نویسنده فیلمنامه ارسال کردم و بهش گفتم وقتی از این ها استفاده کنی این مسائل در ذهنت مجسم میشه و زمانی که دوباره این فیلمنامه را باز نویسی می کنیم خیلی برامون مفید خواهد بود ویگو: من دیوید را پیش از فیلم تاریخچه خشونت هم میشناختم اما عمده آشنایی ما سر آن فیلم شکل گرفت البته قبل از شروع فیلم ما حتی زیاد با هم حرف نمیزدیم |
منبع:موویلند
ايروين شاو 
"ایروین شاو" در بیست و هفتم فوریه 1913 در بخش "برانکس" شهر نیویورک زاده شد. نام حقیقی او "ایروین گیلبرت شامفورف" بود و والدینش "ویلیام شامفوروف" و "رز شامفوروف (تامپکینز)" که از مهاجران روسی یهودی تبار بودند، پس از تغییر نام فامیل به "شاو" به بخش "بروکلین" نقل مکان کردند.
"ایروین" دوران کودکی و نوجوانی خود را در "بروکلین" سپری کرد. تحصیلات خود را در "کالج بروکلین" طی نمود و در سال 1934 مدرک لیسانس خود را گرفت. در همان سالهای تحصیل در "کالج بروکلین" بود که نوشتن را با روزنامه داخلی محل تحصیلش آغاز نمود. در سن 21 سالگی، حرفه نویسندگی را با نوشتن متن برنامه های رادیویی اختیار کرد.
نخستین نمایشنامه اش با عنوان "دفن مرده" که داستانی ضد جنگ داشت به سال 1936 در تئاتر "اتل باریمور" بروی سن آمد. این نمایشنامه، تحسین منتقدان را به همراه داشت و "شاو" را بعنوان یک نمایشنامه نویس جوان مطرح ساخت. "شاو" برای نوشتن فیلمنامه به "هالیوود" دعوت شد و در دوره ای از اواسط دهه 30 تا اوایل دهه 40 ، خامه خود را با نوشتن یکسری داستان کوتاه و نمایشنامه آزمود. در اواخر دهه 30 داستانهای اجتماعی او در مجلات "نیویورکر" و "اسکوایر" به چاپ میرسید. این مجموعه داستانها، در کتابهایی با عنوان "ملوان شهر برمن" به سال 1939 و "به شهر خوش آمدید" در سال 1942 به طبع رسید. این مجموعه ها، دربردارنده برخی از بهترین داستانهای کوتاه او بود. از جمله: "ملوان شهر برمن"، "دختران با پیراهنهای تابستانیشان"، "گروی اضافی" و "مسیر هشتاد یاردی".
"شاو" در 1939 با بازیگر جوانی به نام "ماریان ادواردز" که در "هالیوود" با او آشنا شده بود، ازدواج میکند. در 1942 به همراه "سیدنی بوچمن" فیلمنامه فیلم محبوب "صحبت شهر" را بر پایه داستانی از "سیدنی هارمون" مینویسد که يک کمدی اجتماعی با داستان دختری ست که دو مرد را دوست دارد، که یکی متهم به قتل و دیگری وکیل مدافع اوست. این فیلم به کارگردانی "جورج استیونس" و بازی "کری گرانت" و "جین آرتور"، نامزدی اسکار در چند رسته از جمله برای "بهترین فیلمنامه" را بهمراه داشت.
در 1943 فیلمنامه فیلم "کوماندوها سپیده دم حمله میکنند" را بر پایه داستانی از "سی.اس.فورستر" مینویسد که به شرح حمله کماندوهای نروژی به نیروهای آلمان نازی، با کمک نیروی دریایی انگلستان میپرداخت. این فیلم را "جان فارو" کارگردانی کرد و "پل مونی" و "لیلیان گیش" در آن بازی داشتند. در فاصله سالهای 1947 تا 1948 "شاو" به نوشتن نقدهای نمایشی برای نشریه New Republic در شهر واشنگتن پرداخت.
در طی جنگ جهانی دوم، "شاو" به خدمت در ارتش ایالات متحده پرداخت. او به اروپا فرستاده میشود و در لندن با زنی به نام "ماری ولز" که خبرنگار مجله "تایم" بود آشنا میشود و بعد موجبات آشنایی "ماری" را با "ارنست همینگوی" فراهم میاورد که به ازدواج آندو به سال 1946 میانجامد.
در 1947-48 "شاو" به تدریس آفرینش ادبی در "دانشگاه نیویورک" میپردازد. تجربیات و مشاهدات او از جنگ در اروپا، به خلق شاهکار او "شیرهای جوان" به سال 1948 میانجامد که موفقیت بسیاری را برایش به همراه میآورد. "شاو" در "شمال آفریقا" و "اروپا" خدمت کرده بود و به همراه اکیپ فیلمهای مستند، شاهد آزادی "پاریس" بود. رمان "شیرهای جوان" به سال 1958 به کارگردانی "ادوارد دمیتریک" و بازی "مارلون براندو"، "مونتگمری کلیفت" و "دین مارتین" به فیلم برگردانده میشود و آن روایتگر ماجراهای یک سرباز آلمانی و دو سرباز آمریکایی در جنگ جهانی دوم است. این فیلم به فروش موفقی در گیشه دست میآبد.
در 1951 "شاو" رمان پر فروش "آسمان واژگون" را مینویسد که به شرح قدرت گرفتن "مک کارتیسم" میپرداخت. در همان سال، او "ایالات متحده" را ترک میکند و برای مدت 25 سال به زندگی در اروپا، در نقاط جذابی همچون "پاریس" و سواحل مدیترانه ای "ریویرا" و "سوئیس" میپردازد. البته ارتباط او با "هالیوود" قطع نمی شود. زمانی که "ویلیام وایلر" کارگردان مشهور هالیوود و خالق "بن هور"، به همراه خانواده اش برای اسکی به ارتفاعات سوئیس میآیند، با "شاو" و همسرش "ماریان" نیز دیدار میکنند. در این دوره زمانی ست که "شاو" به نگارش چندین فیلمنامه برای این فیلمها دست میازد: "آتش زیر خاکستر" به سال 1957، "هوس زیر درخت نارون" به سال 1958 بر پایه نمایشنامه ای از "یوجین اونیل"، "قمار بزرگ" به سال 1960 و "به سبک فرانسوی" به سال 1963 که تهیه کنندگی این فیلم را نیز به همراه "رابرت پریش"، بعهده داشت. در فیلم "آتش زیر خاکستر" بود که "شاو" پس از اینکه تهیه کنندگان نتوانستند "اوا گاردنر" را به خدمت گیرند، "ریتا هیورث" را پیشنهاد داد و این يک بازگشت دوباره برای هنرپیشه زیبای "گیلدا" بود تا بتواند در کنار "رابرت میچم" و "جک لمون" نقش آفرینی کند.
در سال 1960، "شاو" رمان جذاب "دو هفته در شهر بیگانه" را مینویسد. این رمان که به سال 1962 به کارگردانی "وینسنت مینه لی" و بازی "کرک داگلاس"، "سید چریس" و "ادوارد جی.رابینسون" به فیلم برگردانده شده است، حکایت "جک اندروز" ستاره سابق "هالیوود" است که اکنون در پاریس برای سازمان "ناتو" کار میکند و همسری پاریسی دارد. او به دعوت "دلانی" دوست کارگردان خود به ایتالیا میرود تا او را در تهیه فیلمی یاری کند. ولی پس از وارد شدن به "رم" و اقامت در هتل، گرفتار کابوس و بی خوابی میشود و در ورطه بی خوابی، در معرض تهاجمات خاطرات گذشته قرار میگیرد. به همسران جدا شده خود میاندیشد و ...
"جک" چنین خواند: "یک آمریکایی از هر نقطه ای که شروع میکند، اعتقاد دارد که در روند حرکت خود میبایست از موفقیتی به موفقیت دیگر برسد. از دیدگاه یک هنرمند آمریکایی، حال هنرمند در هر رشته ای که میخواهد فعال باشد، طرز تفکر، همان طرز تفکر تاجر پیشه خوش بینی ست که بطور مداوم به توسعه اقتصادی و بهبود وضعیت مالی خود نظر دارد. شکستهای جزئی، فراز و فرودهایی که در مسیر حرکت پیش میآید و سقوط از سطح تعیین شده که برای یک اروپایی، امری پذیرفته شده و قابل قبول میباشد، از سوی هنرمند آمریکایی به شدت نفی میشود و ابدا بعنوان تصویری عادی از جریان تولید، پذیرفته نمیشود. برای یک هنرمند آمریکایی، ورود به هر فرو رفتگی، هرچند که سطحی و کم عمق باشد، سقوط در یک ورطه است؛ خطری علیه طبیعت او و هموطنان اوست که برایش گرامی میباشند. در آمریکا، واقعه روزمره ناکامی و عدم موفقیت، اعم از اینکه در زمینه های مادی یا غیر مادی، خصوصی یا عمومی باشد، غیر قابل قبول است. ناکامی در امور غیر مادی نظیر نوول نویسی، یا اجرای نمایشنامه ای و کارگردانی فیلمی، حتی از سوی خود هنرمند بعنوان یک نگاه و خیانت به خویشتن تلقی میشود." (برگرفته از کتاب "دو هفته در شهر بیگانه"، ترجمه "مهدی افشار")
برای چند سالی، "شاو" موفق به نوشتن نوول شاخصی نمیشود. این ناکامی او، با از هم پاشیدن زندگیش با "ماریان" به سال 1967 ادامه میابد. ولی در 1970 ، شاهکار ادبی دیگری بدست "شاو" خلق میشود؛ رمانی به نام "دارا و ندار".
"دارا و ندار" به روایت زندگی خانواده ای آمریکایی به نام "جورداش"، از سالهای پس از جنگ دوم جهانی تا چندین دهه پس از آن میپردازد. "آکسل جورداش" پدر خانواده، مهاجری از خیل مهاجران است که در سالهای بعد از جنگ اول، از آلمان به امید یافتن زندگی بهتر، به آمریکا مهاجرت میکند؛ با کیفی پر از پول که از قتل یک انگلیسی مست بدست آورده است. "ماری پیز جورداش" مادر خانواده، کودکی و نوجوانی را در یتیم خانه می گذراند و دوران جوانی را با اندوه و حسرت طی میکند. در جوانی، پیری را حس میکند و در سالهای پایانی عمر، در جستجوی جوانی از دست رفته برمی آید. اما ناکام. "رودلف جورداش"، چهره محبوب داستان، چهره ای که پایبند اخلاقیات است، پدر را یار است و مادر را غمخوار. در دبیرستان کوشا ست و در دانشگاه موفق و پا به بیغوله ها نمی نهد. در محیط کار، بیشترین کوشش را میکند و زندگی را از زلال پاکی ها میبیند و سرانجام فردی دارا و ثروتمند میشود. "گرتچن جورداش"، دختر خانواده که به قول مادرش، خون کثیف پدرش در رگهایش جاری ست و فحشا را از تبار پدر به ارث برده است؛ جز سرخوردگی و تنهایی و درماندگی، نصیبی نمی یابد و حتی یگانه فرزندش، او را به حال خود وا می رهاند. آخرین و کوچکترین عضو خانواده "جورداش"، "توماس" است: پرخاشجو، عصیانگر. مشت زن حرفه ای میشود و آنگاه فراری از جامعه و بالطبع زمانیکه شناختی می یابد، متنفر از جامعه ای که در آن پرورده شده است. نویسنده، با نگاهی نقاد، "توماس" را تصویر میکند. توماس پرخاشجو، زمانی که به بلوغ فکری میرسد، واکنشهای آگاهانه دارد، تنها پسرش را از محیط پر تلون آمریکا بیرون می کشد و به پهنه آبهای آزاد میبرد و "گرتچن" بخاطر پسرش که در آن محیط پر کشاکش مانده و به فردی ضعیف النفس بدل شده، تحسر و تأسف میخورد...
در سال 1975 ، بر اساس این رمان، یک سریال تلویزیونی کوتاه با بازی "نیک نولتی" در نقش "توماس" و "پیتر استراوس" در نقش "رودلف" ساخته میشود که موفقیت بی نظیری کسب میکند و سه جایزه "امی" را از آن خود میکند: برای "ادوارد آزنر" در نقش "آکسل جورداش" و "فیونولا فلاناگان" که نقش "کلوسیلد" (زنی که معشوقه توماس بود) را بازی میکرد و نیز برای کارگردان "دیوید گرین" که قسمتهای 1، 2، 7 و 8 را کارگردانی کرده بود.
رودلف گفت:- چه کیفی دارد که آدم در ماه ژوئیه سردش بشود. گرتچن گفت:- از اینکه اینجا هستی خوشحالی، اینطور نیست؟ - خیلی خوشحالم. گرتچن گفت:- بازگشت خانواده، نه درست نگفتم گردهم آیی افراد خانواده برای اولین بار. ولی در کنار توم مردم هستند. رودلف گفت:- او چیزی آموخته است که ما هرگز بطور کامل نیاموخته ایم. - راست میگویی. او براستی دانشی دارد که من و تو آنرا کامل نکرده ایم. به هر کجا که میرود، در فضایی از علاقه و دوستی پای می نهد. (برگرفته از کتاب "دارا و ندار"، ترجمه "مهدی افشار")
بخش اول این سریال، با کشته شدن "توماس" پایان میگیرد. بخش دوم سریال با عنوان "دارا و ندار: کتاب دوم" به سال 1976 ساخته میشود ولی درخشش بخش نخست را ندارد.
از اواسط دهه 70، "شاو" به الکل روی می آورد و سلامتیش به خطر می افتد. در 1982، همسر سابقش "ماریان" با او آشتی میکند و زندگی را با او از سر میگیرد؛ ولی "شاو" در 16 می سال 1984 در "داووس" سوئیس از سرطان پروستات درمیگذرد.
"شاو" جوایز چندی را دریافت داشته است. از جمله جایزه "ا هنری" O Henry در 1944 ، جایزه "اینستیتوی ملی هنرها و آثار ادبی" National Institute of Arts and Letters grant به سال 1946 و ...
از ديگر رمانهای مشهور "شاو" میتوان "لوسی کراون" Lucy Crown به سال 1956 و "باختهای پذیرفتنی" به سال 1982 را نام برد. مجموعه داستانهای کوتاه او در کتابی با عنوان "داستانهای کوتاه: پنج دهه" به سال 1978 گردآوری و به طبع رسیده است.
جولز داسین

به گزارش مهر، ورايتي اعلام کرد داسين در سالهاي 1950 و در اوج فعاليت کميته بررسي فعاليتهاي ضدآمريکايي سنا آمريکا به رهبري سناتور جوزف مک کارتي و مبارزه با کمونيستها از ايالات متحده به فرانسه گريخت و دوران کاري خود را در اين کشور پي گرفت. او تا پيش از آن تنها چند فيلم در آمريکا ساخته بود.
داسين در 1962 با ملينا مرکوري بازيگر و بعدها سياستمدار يوناني ازدواج کرد که با فيلم "يکشنبهها هرگز" 1960 به نويسندگي و کارگرداني داسين به يک ستاره بينالمللي تبديل شد. مرکوري در چند فيلم ديگر نيز با او همکاري کرد. داسين 18 دسامبر 1911 در ميدلتاون ايالت کانکتيکات به دنيا آمد.
او يکي از هشت فرزند يک خانواده مهاجر روس بود. خانواده داسين بعدها به هارلم در نيويورک نقل مکان کردند و داسين از دبيرستان موريس در برانکس دانشآموخته شد. او پس از تحصيل در رشته تئاتر در اروپا در اوايل دهه 1930 به نيويورک بازگشت و به عنوان بازيگر در گروه بازيگري آرتف مشغول کار شد.
وي سال 1937 نقش اصلي موزيکال مارکسيستي "شورش بيدسترها" را بازي کرد. هر چند او بعدها تاييد کرد در اواخر دهه 1930 عضو حزب کمونيست شد، اما آن طور که گفته ميشود در 1939 با نارضايتي از اين حزب کنارهگيري کرد. يک سال بعد همکاري او به عنوان نويسنده با نمايش راديويي "کيت اسميت" آغاز شد.
داسين در 1940 اولين نمايش خود را در برادوي کارگرداني کرد که "نمايش پزشکي" نام داشت و داستاني در تاييد خدمات درماني همگاني بود. در همان سالها به عنوان کارگردان کارآموز با استوديو RKO قرارداد بست و در فيلم "آقا و خانم اسميت" دستيار آلفرد هيچکاک بود.
او در 1941 فيلم کوتاه The Tell-Tale Heart را بر اساس داستاني از ادگار آلن پو ساخت که مورد استقبال قرار گرفت، اما شروع کار او به عنوان سازنده فيلمهاي بلند براي مترو گلدوين مهير، شوم بود و سه فيلم "مامور نازي"، "ماجراهاي مارتا" و رومانس جنگي "تجديد ديدار" با بازي جون کرافورد و جان وين، همه توليد سال 1942، آثاري متوسط از کار درآمدند.
اولين فيلم او که تا حدي با استقبال مواجه شد "شبح کانترويل" 1944 بود که بر مبناي داستاني از اسکار وايلد ساخته شد. دو فيلم "نامهاي براي ايوي" و "دو آدم زيرک" نيز که سال 1946 و پس از جنگ جهاني دوم ساخته شدند، کمکي به بهبود کارنامه سينمايي داسين نکردند و استوديو قرارداد خود را با او فسخ کرد.
داسين اواخر دهه 1940 با فيلمهاي نوآر و واقعگرايانه "نيروي وحشي" 1947، "شهر عريان" 1948، "بزرگراه دزدان" 1949 و "شب و شهر" 1950 نام خود را به عنوان يک کارگردان درجه يک فيلمهاي ملودرام مطرح کرد. او در اين سال ها چند نمايش ديگر به صحنه برد و از جمله در 1952 بت ديويس را در اولين نمايش موزيکال خود در برادوي کارگرداني کرد.
پس از آنکه ادوارد دميتريک و بعدها فرانک تاتل در جلسات بازجويي کميته بررسي فعاليتهاي ضدآمريکايي از داسين به عنوان يک همکار در حزب نام بردند، کميته او را احضار کرد. هرچند احضار او به کميته براي شهادت به تعويق افتاد، اما لطمه اصلي وارد شده يود و کسي در هاليوود حاضر نبود با او کار کند.
داسين همان سالها همراه همسر و فرزندان به فرانسه رفت و آنجا نيز براي پيدا کردن کار مشکل داشت، چون شرکتهاي توزيع خارجي ميترسيدند آمريکاييها حاضر به نمايش فيلمهاي او در آمريکا نباشند. داسين مدتي نمايشنامه و شعر مينوشت و در نهايت در 1955 تريلر کمهزينه "ريفيفي" را بر مبناي رماني از لو برتون ساخت که در اروپا و بعدا آمريکا با موفقيت مواجه شد.
سکانس 35 دقيقهاي و بدون گفتگو سرقت در فيلم اکنون يکي از سکانسهاي کلاسيک تاريخ سينما به حساب ميآيد. داسين اواسط دهه 1990 روي فيلمنامهاي کار ميکرد که بازسازي "ريفيفي" بود. داسين و مرکوري در 1956 با هم آشنا شدند و او به داسين کمک کرد با حمايت پدرش که عضو پارلمان يونان بود فيلم بعدي خود را در 1957 بسازد.
"او که بايد بميرد" بر مبناي رماني از نيکوس کازانتزاکيس ساخته شد. بسياري از منتقدان اين فيلم را که نخستين همکاري داسين و مرکوري بود بهترين فيلم او ميدانند. ريچارد کو از واشينگتن پست از فيلم "او که بايد بميرد" به عنوان "يک کلاسيک سينمايي" ياد کرد.
داسين سال 1960 فيلم "يکشنبهها هرگز" را با بازي مرکوري ساخت و خود نقشي کوتاه در فيلم داشت. اين فيلم که داستان سفر يک مرد آمريکايي شيفته يونان به اين کشور و آشنايي او با زني يوناني يود، در پنج رشته از جمله بهترين کارگردان، فيلمنامه غيراقتباسي (داسين) و بازيگر زن (مرکوري) نامزد جايزه اسکار شد و مانوس حاجيداکيس اسکار بهترين ترانه را دريافت کرد.
"فدرا" 1962 فيلم بعدي داسين و مرکوري که بر مبناي نمايشنامه اوريپيد ساخته شد، چندان موفق نبود، هرچند کمدي "توپکايي" 1964که در آن عناصري از دو فيلم "يکشنبهها هرگز" و "ريفيفي" با هم تلفيق شده بود، فيلمي بسيار موفق از کار درآمد و براي پيتر يوستينوف اسکار بهترين بازيگر مرد نقش مکمل را به همراه داشت.
داسين در 1962 به آمريکا بازگشت و نمايش "جزيره بچهها" را در برادوي به صحنه برد. او در 1968 فيلم "دلخور" را ساخت که روايتي آمريکايي آفريقايي از فيلم کلاسيک "خبرچين" جان فورد بود. "10:30 عصر تابستان" 1966، "ميعاد در سپيده دم" 1971، "تمرين" 1974 از ديگر فيلمهايي بود که داسين با بازي مرکوري ساخت.
"تمرين" بر مبناي شورش دانشجويان يوناني ساخته شد که به سقوط حکومت نظاميان در اين کشور در فاصله 1967 تا 1974 کمک کرد. آن سالها داسين و مرکوري به اجبار در يونان در تبعيد به سر ميبردند. داسين در 1980 آخرين فيلم خود را با بازي ريچارد برتن ساخت که "حلقه دو نفره" نام داشت و در گيشه بسيار ناموفق بود.
مرکوري که سوسياليستي دوآتشه بود در 1974 به عنوان نماينده مجلس يونان انتخاب شد. او در 1981 وزير فرهنگ اين کشور شد و بيش از هشت سال در اين مقام بود. مرکوري در اين مدت سعي کرد بخشي از اشياء باستاني يونان را با بيش از 2500 سال قدمت از موزههاي خارجي به کشور بازگرداند. پس از مرگ در 1994، داسين با تاسيس بنياد ملينا مرکوري کار او را ادامه داد.
او و مرکوري سه فرزند داشتند که يکي از آنها در 1980 درگذشت. کوستاس کارامانليس نخست وزير يونان در پيام تسليت به مناسبت درگذشت داسين از او به عنوان "يک يوناني نسل اول" ياد کرد و گفت: "يونان سوگوار از دست دادن يک انسان منحصر بفرد است، يک هنرمند فوقالعاده و يک دوست واقعي."
كنت برانا با تام كروز همبازى مى شود
|
|
|
فيلمبردارى درام جنگى «والكرى» به كارگردانى برايان سينگر و بازى كنت برانا و تام كروز تابستان امسال آغاز مى شود. به گزارش مهر، برانا نقش يك ژنرال آلمانى را بازى مى كند كه مربى شخصيت تام كروز است و براى ترور هيتلر نقشه اى طرح مى كند. كريستوفر مكوارى و ناتان الكساندر فيلمنامه را بر مبناى داستانى واقعى نوشته اند.سينگر و مكوارى كه اين فيلم را تهيه مى كنند، مارس گذشته پروژه خود را پيش كروز و همكار او پولا واگنر بردند و پس از مدتى كوتاه كروز پذيرفت در فيلم بازى كند. فيلمبردارى از ۱۹ ژوئيه آغاز مى شود. برانا ۴۷ ساله اخيرا كارگردانى «كارآگاه» را به پايان رسانده كه بازسازى فيلمى به همين نام ساخته جوزف ال. منكيه ويتس است و در آن مايكل كين و جود لاو نقش آفرينى مى كنند. «هنرى پنجم»، «هياهوى بسيار براى هيچ» و «فرانكنشتاين» از ديگر فيلم هاى اين بازيگر، كارگردان و فيلمنامه نويس بريتانيايى است. او سال ۱۹۹۰ براى «هنرى پنجم» نامزد اسكار بهترين كارگردان و بهترين بازيگر مرد بود. در ۱۹۹۷ نيز براى «هملت» نامزد اسكار بهترين فيلمنامه اقتباسى شد. «بازگشت سوپرمن» جديدترين فيلم سينگر سال گذشته به نمايش درآمد كه فيلمى پرفروش بود. او كارگردان فيلم هاى «مظنونين هميشگى» و «افراد ايكس» است.
مجموعه ای از سخنان و نظرات نابغه سینما ، مارلون براندو :
((بخش اول ))
در مورد آمریکا : در این کشور هیچ فرهنگی وجود ندارد ...
درباره ارتش : من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی هستم از خدمت در ارتش معاف شدم . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند ، در زیر کلمه نژاد نوشتم : انسان و در زیر کلمه رنگ نوشتم : گوناگون .
درباره اسطوره ها : مردم تمایل به این دارند که هر کسی را ، خوب یا بد ، تبدیل به اسطوره کنند . واقعا اسطوره ای به اسم الویس پریسلی با آن هیکل باد کرده و آن شیوه ی ناشیانه اش در سرگرم کردن مردم چه ارتباطی با کمال دارد ؟
درباره کارگردانی : من یک بار مرتکب کار کارگردانی شدم و با مخ به زمین خوردم . ولی به هر حال من در اغلب فیلم هایم خودم را کارگردانی کرده ام .
درباره بازیگری : اغلب مردم فکر میکنند که بازیگری کاری است که قادر به انجامش نیستند . ولی آنها از صبح تا شب این کار را میکنند و ماهرانه ترین نوع بازیگری که دیده ام متعلق به آدمهای معمولی است که سعی دارند وانمود کنند که دارند چیزی را احساس میکنند که در واقع احساسش نمیکنند و یا سعی در مخفی کردن چیزی دارند ، بازیگری مهارتی است که هر کسی آن را در سنین آغاز زندگی اش فرا میگیرد .
درباره بداهه گویی : اگر یک بازیگر نتواند بداهه گویی کند ، احتمالا زن تهیه کننده یا کسی در مایه های هوش و شناخت او ، وی را برای بازی در فیلم انتخاب کرده است ! ( این جمله ی براندو رو با شیطنت در نظر بگیرید ، چون مطمئنم که با شیطنت زیاد این جمله رو بیان کرده
)
درباره الیا کازان : از آنجا که الیا کازان به نوعی بازیگر بود ، میتوانست بهترین هدایت کننده یک بازیگر باشد . او چیزهایی را درک میکرد که کارگردانهای دیگر در فهم آن ناتوان بودند .
درباره برناردو برتولوچی : برتولوچی آدم بسیار حساسی است ،اما حالا شاهد موفقیت را در آغوش کشیده . او عاشق این است که عکسش را روی جلد مجلات چاپ کنند .
درباره فرانک سیناترا : او از آن نوع آدمها یی است که وقتی میمیرد ، خدا را پشیمان میکند که چرا وی را کچل آفرید !
درباره جیلوپونته کوروو (کارگردان فیلم کیمادا یا بسوزان ) : یادم هست که او سر صحنه یک تفنگ با خودش حمل میکرد . او گفته بود که اگر براندو به حرفهای من گوش ندهد ، با این تفنگ بهش شلیک خواهم کرد . او به شکل هیستریکی خرافاتی بود و هر دو جیب کتش پر از انواع طلسم های خوش شانسی و رفع بلا بود . پنجشنبه ها نباید از او هیچ سوالی می پرسیدی چرا که اعتقاد داشت در این روز سوال کردن شگون ندارد . او هر چیز ارغوانی رنگی را از روی صحنه حذف میکرد ...
درباره پول : اگر اجازه میدادم که تی شرت هایی با اسم مارلون براندو فروخته شود ، میتوانستم پول زیادی به جیب بزنم . تی شرت های براندویی حداقل یک میلیون دلار فروش میکند .
مجموعه ای از سخنان و نظرات نابغه سینما ، مارلون براندو :
((بخش دوم ))

درباره جایزه : من به هیچ عنوان اعتقادی به جایزه ندارم ، من حتی اعتقادی به جایزه صلح نوبل هم ندارم .
درباره ستاره ها : در ته قلبت خوب میدانی که ستارگان سینما مطلقا هنرمند نیستند . شکسپیرگفته : که هیچ هنری که ساختار مغز را در صورت آشکار نماید وجود ندارد .
درباره مصاحبه های تبلیغاتی : من با شرکت در آن مصاحبه های احمقانه خودم را در معرض افکار عمومی مردم آمریکا قرار نمیدهم تا آنها از این طریق بتوانند به درون روح و روان من راه یابند . روح و روان هر فرد یک مکان خصوصی است .
درباره زندگی : مطمئنا زندگی چیز دیگری به جز خواندن کتابهایی درباره خودت است !
درباره سیاستمدارها : ما در واقع باید تمامی سیاستمدارها را بازیگر بنامیم .
درباره طرفداران : اهالی شهرکی در آریزونا مرا احاطه کرده بودند و خطاب به من میگفتند : (( آقای براندو ما شما را مثل ناپلئون دوست داریم )) ، ناپلئون ، پناه بر خدا !
درباره فلسفه : هر چیزی که تو را میکشد ، تو را قوی تر می سازد !
درباره فیلم ها : فیلم ها ادامه دهنده دوران کودکی اند و هر کسی با توسل به آنها می خواهد آزادتر ، قدرتمند تر و جذاب تر باشد .
درباره قهرمان ها : کافکا و کی یر که گارد موجوداتی برجسته اند. آنها قدم به حیطه های ناشناخته روح و روان بشری گذاشتند ، در حالیکه قبل از آنان هیچ نویسنده و فیلسوف دیگری جرات این اکتشاف را نداشت . از نظر برخی افراد اینها قهرمانان واقعی اند ، نه الویس پریسلی .
درباره کمدی : من نمیتوانم کمدی بازی کنم !
درباره کمدین ها : کمدین ها مشهورترین آدمهای تراژیک دنیا هستند .
درباره موفقیت : من متوجه شده ام که اندازه پهنای لبخند یک هالیوودی که در برابرم قرار گرفته ، ارتباط مستقیمی با میزان سودآفرینی آخرین فیلمم دارد .
درباره مصاحبه : تو میتوانی حرف و سخنی را با یک حس و حال خاص و احیانا با یک لبخند بر زبان جاری کنی . ولی وقتی این حرف به صورت حروف چاپی ظاهار میشود ، دیگر در آن هیچ لبخندی وجود ندارد .
درباره نژاد : رابطه ما با سرخپوست های آمریکایی در طی تاریخ یک رابطه نامعمول بوده است . تا کنون هیچ گروهی از آدم ها این چنین آگاهانه و بیرحمانه گروه دیگری از آدم ها را سرکوب نکرده اند که آمریکایی ها در مورد سرخپوست ها عمل کرده اند .
درباره نفرت : من همیشه از ملاقات با آدم ها تنفر سوزانی داشته ام . آنها به جای دیدار با آدمی که با انبوهی از چیزهای دیگر مرتبط است ، صرفا با یک بازیگر عوضی سینما روبرو میشوند .
درباره هالیوود : هالیوود قبرستان فرهنگ است .
باز درباره هالیوود : تنها دلیل اینکه اینجا تو هالیوود هستم اینه که شجاعت اخلاقی برای رد کردن پول رو ندارم.
درباره هنرمندان : آخرین هنرمندان بزرگ در هر حیطه ای احتمالا صد سال پیش مرده اند .
درباره مرگ : او در جواب این که آیا از مرگ می ترسد ، نقل قولی از مارک آنتونی در جولیوس سزار را آورد : (( از میان همه ی شگفتی هایی که تا کنون شنیده ام ، بیش از همه این برایم عجیب بوده که انسانها با این که می دانند مرگ ، پایانی ناگزیر است و وقتی زمانش بیاید از راه می رسد ، از آن می ترسند . ))
درباره مطبوعات : من دوست ندارم خمیر بادام زمینی شخصیتم روی نون کپک زده مطبوعات تجاری پهن کنم .
|
نقد راجر ایبرت:
وعده های شرقی دیوید کراننبرگ با بریدن گلوی یک فرد و غش کردن یک دختر در خون در داروخانه آغاز می شود و همه این اتفاقات در یک باند زیر زمینی روسی که به لندن مهاجرت کرده اند مرتبط می شود. آنها جنایتکارانی خانوادگی هستند. مانند خانواده کورلئونه با این تفاوت که اینها خردمند تر و رییس یا همان پدر خوانده شان ترسناک تر است. خانواده Vory V Zakone، خاندانی معروف در میان باند های تبهکاری روسی است که البته مقداری از درآمد های خود را از راه قانونی بدست می آورند که در این فیلم رستوران داری مطرح شده است.
دختر نوجوانی که در داروخانه خونریزی می کند به بیمارستان برده می شود. در آنجا مامایی به نام آنا، بچه او را به دنیا می آورد ولی دختر در آغوش آنا میمیرد. آنا خشمگین و مصمم تصمیم میگیرد تا برای زنده ماندن کودک تلاش کند. او از عموی روسی اش کمک میخواهد تا دفترخاطرات دختر را ترجمه کنند. اما وقتی او قبول نمیکند از آدرس روی کارت در دفترچه به رستوران سیمون میرود غافل از این که او پدرخوانده مافیای روس است. البته عموی آنا به او گفته بود که ابدا به آنجا نرود. سیمون پسر پستی به نام کریل و یک راننده و محافظ با وفا اما بیرحم به نام نیکلای دارد. وعده های شرقی یک فیلم جنایی هیجان انگیز معمولی نیست چون کراننبرگ یک کارگردان معمولی نیست. کراننبرگ کارگردانی است که در هر فیلم، نسبت به فیلم پیشین خود بهتر شد و درجه خود را بالا و بالاتر برد. و حالا او همکاری هوشمندانه و موفق دوباره ای با ویگو مورتنسن بعد از فیلم تاریخچه یک خشونت (A History of Violence) دارد.
نه، مورتنسن روسی نیست اما در این فیلم حتی یک مشکل هم در لهجه روسی او پیدا نخواهید کرد او به شدت غرق در نقشش شده است شاید در صحنه اول حتی او را نشناسید. نائومی واتس هم در نقش یک دختر مهاجر نسل دومی در فیلم حضور دارد. در ابتدا مشخص نمی شود که شخصیت او چرا درگیر یک سری ماجرا می شود و چرا آن دفترچه خاطرات برای آدم های داستان اهمیت حیاتی پیدا می کند.
زندگی بچه، برای آنا اهمیت بالایی پیدا می کند اما به زودی متوجه می شود که خطری جدی زندگی او و کودک را تهدید می کند. او به دنیایی رانده شده است که همه افراد در آن در تضاد و مخالفت و چالش با یکدیگرند. فیلمنامه فیلم نوشته استیون نایت است نویسنده قدرتمند فیلم Dirty Pretty Things درباره بازار سیاه اعضای بدن. او اهل لندن است و از آدم های بومی آنجا محسوب می شود بنا بر این خوب میداند که چگونه دیگران را مجذوب و علاقه مند این شهر کند.
مورتنسن در نقش نیکلای در این فیلم نقش کلیدی را به عهده دارد. او مورد اعتماد و امین سیمون است. این مسئله دون کورلئونه را به یاد ما می آورد که او نیز فرد امینی خارج از خانواده خود داشت. Tom Hagen از پسران پدر خوانده نبود و در اینجا هم سیمون بیش از کریل، پسرش، به نیکلای وابسته است و بیشتر به او اعتماد دارد. آنا که نقش او را واتس بازی می کند احساس می کند که می تواند به نیکلای اعتماد کند. صحنه های درگیری و اکشن فیلم مانند صحنه های رقص است برای یک فیلم موزیکال. نیکلای در این فیلم وارد صحنه های اکشنی میشود که استاندارد های آن مانند صحنه های تعقیب و گریز فیلم”ارتباط فرانسوی” است. در سالهای آینده مطمئنا این فیلم الگوی دیگران خواهد شد.
کراننبرگ میگوید که او فیلمهای جنایی را به خاطر خودشان دوست ندارد. او می گوید، من Miami Vice و the other night را تماشا کرده بودم و آنوقت متوجه شدم که علاقه ای به اینها ندارم اما فیلمهای جنایتکاری که زندگی مردم را نشان میدهد که در مناطقی زندگی می کنند که با جنایت و خلافکاری همیشگی پیوند خورده، آنها را دوست دارم.
در این فیلم شخصیت ها همگی در موقعیت های آزمایش قرار میگیرند. افراد در اینجا هر کدام برای خود اسراری دارند آنها آن چیزی که ظاهرشان نشان میدهد نیستند و برای خود چیزهای زیادی برای مخفی کردن دارند و روند فیلمنامه هم به طوری است که این مسائل را مخفی می کند اما زمانی که پیله هر کس سوراخ می شود چه اتفاقی می افتد؟ باز هم هرکس میتواند برای خود پناهگاهی داشته باشد؟ در این زمان افراد چه می کنند؟
در مصاحبه ای کراننبرگ در خواست می کند که همه این چیز ها را به گردن فیلمنامه نیاندازید. او میگوید که هرچیز بدی که به فیلمنامه آسیب میرساند را تصحیح کرده است و این فیلم اثری درباره چی و چگونه نیست این فیلمی است در باره چرا؟! این داستان درباره انسان های حقیقی و باور پذیر است. این اتفاق یک بار در اثر قبلی کارگردان یعنی تاریخچه خشونت دیده شده بود و کسانی که آن فیلم را دیده اند در زمان تماشای وعده های شرقی متوجه هستند که با چه اثری روبرو هستند.
در اینجا من درباره بازیگران و کارگردانی و… صحبت کردم و درباره روند فیلم. درنهایت این فیلم ما را میبرد به جایی فراتر از جنایت و لندن و روسیه و باندهایش. این فیلم ما را میبرد به قلمرو اسرار آمیز طبیعت انسان ها. |

جولز داسین
او یکی از هشت فرزند یک خانواده مهاجر روس بود. خانواده داسین بعدها به هارلم در نیویورک نقل مکان کردند و داسین از دبیرستان موریس در برانکس دانشآموخته شد. او پس از تحصیل در رشته تئاتر در اروپا در اوایل دهه 1930 به نیویورک بازگشت و به عنوان بازیگر در گروه بازیگری آرتف مشغول کار شد.
وی سال 1937 نقش اصلی موزیکال مارکسیستی "شورش بیدسترها" را بازی کرد. هر چند او بعدها تایید کرد در اواخر دهه 1930 عضو حزب کمونیست شد، اما آن طور که گفته میشود در 1939 با نارضایتی از این حزب کنارهگیری کرد. یک سال بعد همکاری او به عنوان نویسنده با نمایش رادیویی "کیت اسمیت" آغاز شد.
داسین در 1940 اولین نمایش خود را در برادوی کارگردانی کرد که "نمایش پزشکی" نام داشت و داستانی در تایید خدمات درمانی همگانی بود. در همان سالها به عنوان کارگردان کارآموز با استودیو RKO قرارداد بست و در فیلم "آقا و خانم اسمیت" دستیار آلفرد هیچکاک بود.
او در 1941 فیلم کوتاه The Tell-Tale Heart را بر اساس داستانی از ادگار آلن پو ساخت که مورد استقبال قرار گرفت، اما شروع کار او به عنوان سازنده فیلمهای بلند برای مترو گلدوین مهیر، شوم بود و سه فیلم "مامور نازی"، "ماجراهای مارتا" و رومانس جنگی "تجدید دیدار" با بازی جون کرافورد و جان وین، همه تولید سال 1942، آثاری متوسط از کار درآمدند.
اولین فیلم او که تا حدی با استقبال مواجه شد "شبح کانترویل" 1944 بود که بر مبنای داستانی از اسکار وایلد ساخته شد. دو فیلم "نامهای برای ایوی" و "دو آدم زیرک" نیز که سال 1946 و پس از جنگ جهانی دوم ساخته شدند، کمکی به بهبود کارنامه سینمایی داسین نکردند و استودیو قرارداد خود را با او فسخ کرد.
داسین اواخر دهه 1940 با فیلمهای نوآر و واقعگرایانه "نیروی وحشی" 1947، "شهر عریان" 1948، "بزرگراه دزدان" 1949 و "شب و شهر" 1950 نام خود را به عنوان یک کارگردان درجه یک فیلمهای ملودرام مطرح کرد. او در این سال ها چند نمایش دیگر به صحنه برد و از جمله در 1952 بت دیویس را در اولین نمایش موزیکال خود در برادوی کارگردانی کرد.
پس از آنکه ادوارد دمیتریک و بعدها فرانک تاتل در جلسات بازجویی کمیته بررسی فعالیتهای ضدآمریکایی از داسین به عنوان یک همکار در حزب نام بردند، کمیته او را احضار کرد. هرچند احضار او به کمیته برای شهادت به تعویق افتاد، اما لطمه اصلی وارد شده یود و کسی در هالیوود حاضر نبود با او کار کند.
داسین همان سالها همراه همسر و فرزندان به فرانسه رفت و آنجا نیز برای پیدا کردن کار مشکل داشت، چون شرکتهای توزیع خارجی میترسیدند آمریکاییها حاضر به نمایش فیلمهای او در آمریکا نباشند. داسین مدتی نمایشنامه و شعر مینوشت و در نهایت در 1955 تریلر کمهزینه "ریفیفی" را بر مبنای رمانی از لو برتون ساخت که در اروپا و بعدا آمریکا با موفقیت مواجه شد.
سکانس 35 دقیقهای و بدون گفتگو سرقت در فیلم اکنون یکی از سکانسهای کلاسیک تاریخ سینما به حساب میآید. داسین اواسط دهه 1990 روی فیلمنامهای کار میکرد که بازسازی "ریفیفی" بود. داسین و مرکوری در 1956 با هم آشنا شدند و او به داسین کمک کرد با حمایت پدرش که عضو پارلمان یونان بود فیلم بعدی خود را در 1957 بسازد.
"او که باید بمیرد" بر مبنای رمانی از نیکوس کازانتزاکیس ساخته شد. بسیاری از منتقدان این فیلم را که نخستین همکاری داسین و مرکوری بود بهترین فیلم او میدانند. ریچارد کو از واشینگتن پست از فیلم "او که باید بمیرد" به عنوان "یک کلاسیک سینمایی" یاد کرد.
داسین سال 1960 فیلم "یکشنبهها هرگز" را با بازی مرکوری ساخت و خود نقشی کوتاه در فیلم داشت. این فیلم که داستان سفر یک مرد آمریکایی شیفته یونان به این کشور و آشنایی او با زنی یونانی یود، در پنج رشته از جمله بهترین کارگردان، فیلمنامه غیراقتباسی (داسین) و بازیگر زن (مرکوری) نامزد جایزه اسکار شد و مانوس حاجیداکیس اسکار بهترین ترانه را دریافت کرد.
"فدرا" 1962 فیلم بعدی داسین و مرکوری که بر مبنای نمایشنامه اوریپید ساخته شد، چندان موفق نبود، هرچند کمدی "توپکایی" 1964که در آن عناصری از دو فیلم "یکشنبهها هرگز" و "ریفیفی" با هم تلفیق شده بود، فیلمی بسیار موفق از کار درآمد و برای پیتر یوستینوف اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل را به همراه داشت.

بری فیتسجرالد و دان تیلر در صحنهای از فیلم "شهر عریان"
داسین در 1962 به آمریکا بازگشت و نمایش "جزیره بچهها" را در برادوی به صحنه برد. او در 1968 فیلم "دلخور" را ساخت که روایتی آمریکایی آفریقایی از فیلم کلاسیک "خبرچین" جان فورد بود. "10:30 عصر تابستان" 1966، "میعاد در سپیده دم" 1971، "تمرین" 1974 از دیگر فیلمهایی بود که داسین با بازی مرکوری ساخت.
"تمرین" بر مبنای شورش دانشجویان یونانی ساخته شد که به سقوط حکومت نظامیان در این کشور در فاصله 1967 تا 1974 کمک کرد. آن سالها داسین و مرکوری به اجبار در یونان در تبعید به سر میبردند. داسین در 1980 آخرین فیلم خود را با بازی ریچارد برتن ساخت که "حلقه دو نفره" نام داشت و در گیشه بسیار ناموفق بود.
مرکوری که سوسیالیستی دوآتشه بود در 1974 به عنوان نماینده مجلس یونان انتخاب شد. او در 1981 وزیر فرهنگ این کشور شد و بیش از هشت سال در این مقام بود. مرکوری در این مدت سعی کرد بخشی از اشیاء باستانی یونان را با بیش از 2500 سال قدمت از موزههای خارجی به کشور بازگرداند. پس از مرگ در 1994، داسین با تاسیس بنیاد ملینا مرکوری کار او را ادامه داد.
او و مرکوری سه فرزند داشتند که یکی از آنها در 1980 درگذشت. کوستاس کارامانلیس نخست وزیر یونان در پیام تسلیت به مناسبت درگذشت داسین از او به عنوان "یک یونانی نسل اول" یاد کرد و گفت: "یونان سوگوار از دست دادن یک انسان منحصر بفرد است، یک هنرمند فوقالعاده و یک دوست واقعی."
در سال ۱۹۴۰،او در فیلمهایی مانند بوم تاون(جک کانوی)به همراه اسپنسر تریسی،کلودت کولبرت و هدی لامار و کمراد ایکس(کینگ ویدور)به همراه هدی لامار ظاهر شد که اگر چه فروش بالایی داشتند،اما خواه ناخواه با بر باد رفته مقایسه می شدند و آنطور که باید،مورد توجه قرار نگرفتند.در سال ۱۹۴۱ هم در فیلمهایی مثل آنها در بمبـﺋـی ملاقات کردند(کلارنس براون)ایفای نقش کرد.اما در سال ۱۹۴۲ اتفاقی که هیچ کس انتظارش را نداشت،زندگی گیبل را به هم ریخت:هواپیمای حامل کارول لمبارد،همسر گیبل سقوط کرد و وی در دم کشته شد.


بنا به توصیه ی او،گیبل به نیروی هوایی یوست و تا درجه ی سرگردی نیز پیش رفت.در سال ۱۹۴۵،او س از ۳سال دوری،به سینما بازگشت.هنگامی که گیبل در ۱۹۴۲ سینما را ترک می کرد،هنوز محبوب ترین بازیگر سینما به شمار میرفت،ولی هنگام بازگشت،نسل جدیدی از ستارگان به محبوبیت زیادی رسیده بودند:
همفری بوگارت،کری گرانت،جیمز استوارت،گری کوپرو...البته همه ی آنها از دهه ی ۳۰ کار خود را آغاز کرده بودند،اما در آن دوره در اوج شهرت بودند.ضمناً مرگ لمبارد هم تاثیر جسمی و روحی بدی بر او گذاشته بود.به حر حال او در سال ۱۹۴۵ در فیلم ماجرا به کارگردانی یار قدیمیش،ویکتور فلم ینگ ایفای نقش کرد.او در این فیلم با گریر گارسون همبازی بود.تبلیغات فیلم تماماً بر بازگشت گیبل تاکید داشت و این جمله که"گیبل بازگشته و گارسون او را به دست می آورد"بر بیلبوردهای تبلیغاتی فیلم دیده می شد.ولی ماجرا فیلم چندان موفقی از آب در نیامد.در سالهای بعد هم گیبل در فیلمهایی بازی کرد که اکثراً اعتبار تازه ای برای او به همراه نداشتند.مطرح ترین این فیلمها عبارتند از:دوره گردها(۱۹۴۷،جک کانوی)در کنار دبورا کر و آوا گاردنر، کلیدی به شهر(۱۹۵۰،جرج سیدنی)به همراه لورتا یانگ و وسترن ستاره ی تنها(۱۹۵۲،وینسنت شرمن)با بازی آوا گاردنر و لیونل باریمور.سرانجام کمپانی ام جی ام در سال ۱۹۵۴ قرارداد گیبل را فسخ کرد و او پس از ۲۳ سال حضور در این کمپانی،به یک بازیگر آزاد تبدیل شد.این در حالی بود که دوتا از فیلمهای گیبل در ام جی ام،بعد از خروجش از این کمپانی اکران شدند.یکی از آنها موگامبو(جان فورد)با بازی گریس کلی و آوا گاردنر بود.این فیلم در میان ناباوری به فروش بسیار بالایی دست یافت و منتقدان هم آن را پسندیدند و به این ترتیب گیبل در میانسالی به شهرت تازه ای دست یافت.با اعتبار به دست آمده و با توجه به اینکه گیبل بازیگر آزاد به شمار می رفت،توانست در فیلم های دلخواهش بازی کند.فیلمهایی که اکثراً با استقبال خوب تماشاگران و منتقدان رو به رو شدند.مشهورترین کارهای او در این دوره عبارتند از:سربازهای شانس(۱۹۵۵،ادوارد دمیتریک)با شرکت سوزان هیوارد،مردان رشید(۱۹۵۵،راﺋول والش)با بازی جین راسل و رابرت رایان،آهسته و عمیق بران(۱۹۵۸،رابرت وایز)با حضور برت لنکستر و جک واردن،رفیق معلم(۱۹۵۸،جرج سیتن)با بازی دوریس دی(نامزدی گلدن گلوب برای گیبل)، ولی نه برای من(۱۹۵۹،والتر لانگ)با شرکت کارول بیکر و لی جی کاب(نامزدی گلدن گلوب برای گیبل)و در ناپل آغاز شد(۱۹۵۹،ملویل شاولسون)با بازی سوفیا لورن و ویتوریو دسیکا.تا اینکه جان هیوستن،کارگردان مطرح آمریکایی،گیبل را برای نقش اصلی فیلم ناجورها(۱۹۶۰)در کنار مریلین مونرو و مونتگومری کلیفت انتخاب کرد.گیبل علی رغم مشکلاتی که با مریلین مونرو داشت،از بازی در این فیلم لذت برد و در مصاحبه ای بعد از فیلمبرداری گفت:"این بهترین فیلم من بود.این اولین جایی بود که واقعاً توانستم در آن بازی کنم".او برای این فیلم بیش از ۱۵کیلو وزن کم کرد و در این فیلم نقش بسیار پرتحرکی داشت.قلب ضعیف او در ۵۹سالگی طاقت این همه تلاش را نداشت و سرانجام در ۱۶ نوامبر ۱۹۶۰،کمتر از دو هفته پس از پایان فیلمبرداری ناجورها،قلب کلارک گیبل،سلطان هالیوود در لس آنجلس برای همیشه از کار افتاد.سلطان بر اثر حمله ی قلبی درگذشت.گیبل بسیار بد شانس بود که زنده نماند تا تولد تنها پسرش و همچنین نقد های بسیار خوبی که بر بازیش در ناجورها نوشته شد را ببیند.
درباره ی گیبل باید گفت او اگر چه در دوران اوج،به طور فوق العاده ای محبوب بود،ولی هیچگاه از سوی منتقدین جدی گرفته نشد.شاید چهره ی جذاب و محبوبیت زیاد او باعث شده بود که از او در نقش های کلیشه ای استفاده شود.ولی وقتی به بهترین نقش آفرینی های او(دریکشب اتفاق افتاد،بر باد رفته و ناجورها)نگاه می کنیم،می بینیم که همه ی آنها در خارج از کمپانی ام جی ام بوده اند و این نشان می دهد که ام جی ام اگر چه باعث محبوبیت گیبل شد،ولی در عین حال او را محدود می کرد و هر گاه گیبل از قید و بند ام جی ام رها شد، توانست هنر بازیگری خود را بهتر به نمایش بگذارد.گیبل پولسازترین ستاره ی دهه ی ۳۰ آمریکا بود.هیچ بازیگری در تاریخ سینما نتوانست به محبوبیتی برسد که گیبل در دهه ی ۳۰ به آن رسید.با این وجود می توان گفت گیبل بازیگری بود که به حقش نرسید.




ژان ویگو یک زندگی متعهد در سینما _فصل دوم _اولین گام های تمایل به سینما
دیباچه :فصل اول (قسمت اول) :فصل اول قسمت دوم
اولین نزدیکی : هنرعکاسی
گابریل ابه ناپدری آلمریدا وعکاس مقیم مونپلیه درزمانی که فانی کلر درتعطیلات مدارس او را همراه خود به ییلاق نمی برد میزبان ژان ویگو بود.نزد ابه وخواهزاده اش آنتوانت بود که پدرم در اوت سال ۱۹۱۷, شدیدا منقلب از مرگ آلمریدا از فضائی خانوادگی وصمیمی ومراقبتهای لازم برای سلامتی اش برخوردار می شود .بی تردید در آنجا برای اولین بار ,بانگریستن به کارکردن ابه همانند پدرش در ایام نوجوانی متاثر از زیبایی تصویر ,برای اولین بار تصمیم میگیرد که به سینما بپردازد.دراین زمان او مرتبا پنجشنبه ,یکشنبه وبعضی اوقات شنبه ها به سینما می رفت .در شهر نیم ومونپلیه او مجددا به مدرسه می رود وهمان گونه که دردفتر خاطراتش به اختصار تعریف می کند او یک اقتباس سینمائی از نانا رمان امیل زولا و فیلمی از شارلو (فرانسوی ها چارلی چاپلین را این گونه خطاب می کنند) دیده است که راه رفتن ژان دانسته در نمره اخلاق صفر تقلیدی غیره منتظره وبه یاد ماندنی ازاوست که به جزسبییل هیچ چیزی ازاو کم ندارد .نه در راه رفتن نه از عصا وکلاه ونه در استقبال تماشاگران .
فضاهای بسته
درحالی که ژان ویگو درمرحله نگارش نمره اخلاق صفر (که درابتدا خرچنگ ها نامیده می شد) بود به آندره نژی روزنامه نگارمی گوید:این فیلم آن چنان ریشه در زندگی نوجوانی ام دارد که عجله دارم تابه کاری دیگربپردازم .این جمله توسط خود نژی در طی یک برنامه تلویوزیونی بسیار زیبا به کارگردانی ژاک روزیه درمورد ژان ویگو به سال ۱۹۶۴ اداشد که یاد پدرم را دیگر بار برایم زنده کرد .این زندگی نوجوانی که ژان ویگو از آن سخن می گوید,به طور مشخص عبارت از چهارسالی است که درمدرسه راهنمایی میلو سپری کرد که همچون دوره تحصیل اش درنیم تحت نام سال ,نام مادر بزرگ پدری اش ثبت نام می کند.اوبه ها می ترسیدند که بعداز بازتاب ماجرای کلاه سرخ ,نام ویگو ,خائن به وطن از نگاه عده ای از افراد ,مشکلات وبرخورد هایی برای ژان ایجاد کند ,ورق برگشتن طنز آمیزتاریخ آن که مدرسه راهنمایی که پدرم تحت نامی قلابی درآن ثبت نام کرد در سال ۱۹۹۴ رسما مدرسه راهنمایی ژان ویگو نامیده شد.
دردفتر خاطراتش که نوشتن آن را ازموقع اقامتش در نیم شروع کرد و در میلو نیزپی گرفت , ژان ویگو از چند اتفاق یاد می کند که منبع الهام یکی از صحنه های نمره اخلاق صفر می باشند,همانی که ـ آقا,اون بره بیرون ؟شکمش درد میکنه ـ وقتی که سه تا ازچهارهمدست فیلم ,نام رفقای او هستند دوتا ازمدرسه میلو ,ژرژکوسا (که تا آخر دوست وفاداراوماند) ,ژول برول و یکی از رفقای دبیرستان شارت به نام ژان کولن است ,سهم واقعیت وتخیل راازهم تفکیک کردن دشوار می نماید.آن چه انگیزه ساخت نمره اخلاق صفر را فراهم ساخت شایدتمام آن چه بوده که ژان سال (اسم قلابی او مدرسه )نمی توانسته حتی در دفتر خاطراتش بیان نماید .سرپیچی شدید در برابر سیستم آموزشی ,نیاز بی وقفه به آزادی و همزیستی شقاوت وشفقت در نگاه اش نسبت به بچه ها وآنانی که درتماس با آنها هستند,کسانی که به آنان احترام می گذارند (به مانند هوگه مادرهاریکو )ویا آنان که ازقدرتشان سو استفاده میکنند تا ازموقعیت شان لذت ببرند ,تمامی اینها از فیلمی به فیلم دیگراز او به چشم می خورد.بیان شده باهزلی مخرب, و در نهایت حساسیت و با یک نگاه سینمایی متاثر از شعرواقعیتگرا که درآن شهود فیلم از چهارچوب رئالیسم فراتر می رود بدون آن چه که ژان ویگو از آن به نام نقطه نظر مستند یاد می کرد غایب باشد.چه در فضای ساخته شده برای فیلم مانند خوابگاه , غذاخوری , اتاق درس وچه فضاهای واقعی مانند خیابانهای سن کلود (جای که در فیلم دانش آموزان آن جا گم می شوند) چهار چوبی را میسازد که می توان همانا مدرسه میلو باشد .آن چه قابل اشاره است که کارکرد مکان ها به عنوان فضاهائی بسته مهم تر از کاربردشان است.چیزی که به زندگی دوران تحصیل(راهنمایی )او , دوره ای ناگفته (نام خانوادگی اش) و در محاق سکوت تجسم می بخشد.
نام بازیافته
ازسال ۱۹۲۲تا ۱۹۲۵ هم چنان به تحصیل ادامه می دهد,اما این بار تحت نام واقعی اش ژان ویگو به دبیرستان مارسو شارت می رود .چیزی که او را به پاریس نزدیک می کند. جائی که مادرش با همسر جدیدش زندگی می کند .
اویاران قدیمی آلمریدا را می بیند که به آنها می توانست ازپدرش حرف بزند .چیزی که هرگز باهم شاگردی هایش انجام نمی داد.سپس رابطه اش با ناپدری اش تیره می شود وهمان طور که قبلا اشاره کردم ازمادرش دور می شود.
در تحصیل دچارمشکل می شود .در دیپلم مردود می شود نزد خودش به تنهائی درس می خواند واین بار موفق به اخذ دیپلم می شود .ورزشهای مختلفی را انجام می دهد .می شود تصور کرد که آن زمان در کمال سلامت بوده است.
|
فانوس خیال ( Laterna Magika ) ترکیبی از نمایش زنده و فیلم که در چک اسلواکی ابداع شد و مجموعه ای از موسیقی زنده ، بازیگر زنده ، فیلم ، اسلاید و موسیقی از پیش ضبط شده است.
فرایند پرده آبی ( Blue Screen Process ) یک فرایند بسیار پر مصرف که نیازمند دوربین خاصی نیست و در آن چند عنصر تصویری فیلم برداری شده را به طور مجزا در یک تصویر ترکیبی ، کنار هم قرار می دهند. در این فرایند از سوژه برای مثال بازیگران در نور سفید و در برابر پرده ای آبی رنگ ، با فیلم منفی رنگی ، فیلم برداری می کنند ، سپس در پس زمینه یعنی همان جا که پرده آبی هست هر نوع تصویری را بر روی همان فیلم منفی قرار می دهند.
|
|
|
|
|
|
فرایند شوفتان ( Schufftan Process ) روشی برای ترکیب کردن یک دکور کامل و بزرگ به کمک تصویر نقاشی شده یا ماکت ، در نمایی از فیلم. در این روش آینه ای با سطح نقره ای در زاویه ای 45 درجه نسبت به دوربین قرار می گیرد و تصویری را از کنار میدان دید دوربین ، به عدسی منتقل می کند ، سپس بخش هایی از نقره پشت آینه تراشیده می شود و دوربین قادر خواهد بود از خلال فضای بی نقره ، صحنه پشت آینه را با تصویر بازتابی ترکیب کند. این فرایند معکوس شدنی هم هست ، به این ترتیب که جای آنچه در کنار میدان دید دوربین قرار می گیرد را با آنچه در پشت آینه قرار می گیرد عوض کنند. فرایند شوفتان ، تصویر ترکیبی نسبتا مطلوبی ارائه می دهد ، زیرا عناصر ترکیب شونده در یک زمان و با یک دوربین فیلم برداری می شود . اما این تکنیک کند است و امکان حرکت دوربین در آن وجود ندارد ، به همین خاطر پس از مدتی روش های دیگر جایگزین این روش شدند. این روش به نام ابداع کننده اش یعنی ، اویگن شوفتان ( فیلم بردار آلمانی ) نامگذاری شده است.
« نمایی از فیلم مترو پلیس ( 1927- metropolis ) ، ساخته فریتس لانگ ( Fritz Long )، که توسط شوفتان فیلم برداری شد. در این نما از فرایند شوفتان استفاده شده.»
فرمالیسم ( Formalism ) جنبشی هنری که در آن فرم بر محتوا ارجحیت دارد. به عبارت دیگر نحوه عرضه هر چیز ، بیش از محتوای آن مهم است. در نظر فرمالیست ها ، فرم در خود کامل است و توجیهات زیبایی شناختی خود را دارد. در مطالعات سینمایی ، وقتی فرمالیسم مطرح می شود منظور این است که ، عناصر فرمالیستی اثر چگونه بر ارائه آن ، اثر می گذارند.
فرو نوردهی ( Underexposure ) نوردهی فیلمی در دوربین یا به هنگام چاپ ، به مقدار کمتر از نیاز یا در زمانی کوتاه تر از حد لازم را فرو نوردهی گویند. در این حالت تصویر حاصل تصویری تیره است و هر آنچه در سایه قرار داشته باشد ، سیاه می شود.
فضا ( Atmosphere ) حال و هوا و حس کلی صحنه که متاثر از یک یا مجموعه ای از عوامل زیر است: صحنه آرایی ، نوع لباس ها ، نوع آرایش و گریم بازیگران ، رنگ های به کار رفته در صحنه ، سبک بازیگری ، زاویه بندی و کادر بندی و نوع حرکت دوربین ، نوع تدوین و صدا. در فیلم های تاریخی ، فانتزی ، ترسناک ، علمی- تخیلی و مهیج ، فضاسازی بسیار مهم است زیرا بار اصلی این فیلم ها بر دوش فضا سازی است.
فلاش بک ، پس نگاه ( Flashback ) نما ، صحنه یا سکانسی که نسبت به زمان حال فیلم ، در گذشته اتفاق افتاده است. فلاش بک ، هم به عنوان بخشی از روایت و به نیت توضیح موفقیت های امروزی ، به عنوان بخشی از شخصیت پردازی و دادن اطلاع درباره گذشته کاراکتر و نیز یادآوری شخصیتی از حادثه ای که در گذشته اتفاق افتاده و ... به کار می رود . فیلم همشهری کین (1941 – Citizen Kane ) ساخته تحسین برانگیز ارسن ولز ، یکی از نمونه های عالی است که بخش عمده ای از فیلم از طریق فلاش بک ، روایت می شود .
فلاش فوروآرد ، پیش نگاه ( Flash Forward ) نما ، صحنه یا کنشی که نسبت به زمان حال فیلم ، در آینده رخ خواهد داد. در این روش می توان فرافکنی ذهنی شخصیتی را شاهد بود مثلا افکار جنون آمیز قاتلی که صحنه قتل بعدی اش را در ذهنش مجسم می کند.
فناکیستوسکوپ ( Phenakistiscope ) دستگاهی که از پایداری دید بیننده برای خلق توهم حرکت استفاده می کند. در این روش تصاویری بر روی صفحه گرد دواری کشیده می شود و بیننده آن را جلوی آینه می گیرد ، آن را می چرخاند و از خلال شکاف های موجود در محیط صفحه ، در آینه به تصاویری که به نظر می رسد حرکت دارند ، نگاه می کند.
فیلم آموزشی ( Educational Film ) فیلمی که هدف اصلی آن آموزش موضوع یا مهارتی است. این فیلم ها عموما برای نمایش در کلاس های درس ساخته می شوند.
فیلم آرشیوی ( Archival Film ) فیلمی که به تمامی از فیلم های موجود در بایگانی ساخته شده باشد.
فیلم برداری با سرعت زیاد ( Overcrank ) در این حالت ، دوربین را با سرعتی بیش از سرعت رایج ، یعنی 24 قاب در ثانیه به راه می اندازند. حال اگر فیلم را با سرعت معمولی به نمایش در آورند ، ماجرا با سرعتی کمتر رخ می دهد. این اصطلاح در دوران سینمای صامت رایج شد که دوربین ها را به صورت دستی به راه می انداختند.
فیلم برداری با سرعت کم ( Undercrank ) فیلم برداری با سرعتی کمتر از 24 قاب در ثانیه ( سرعت معمول در فیلم های ناطق ). وقتی این فیلم ، با سرعت معمولی به نمایش در آید ، تصویر سریع تر به نظر می رسد.
فیلم برداری با وقفه ( Time – Lapse Cinematography ) روشی برای فیلم برداری از موضوعاتی که معمولا در مدتی طولانی رخ می دهند و با چشم قابل رویت نیستند. در این روش در فواصل زمانی طولانی از پیش تعیین شده ای ، یک قاب ، فیلم برداری می شود. وقتی نسخه مثبت حاصل از آن با سرعت عادی به نمایش در آید ، آن موضوع سرعت می گیرد و طی زمانی کوتاه قابل رویت خواهد بود. با این روش می توان ، باز شدن غنچه گل ، رشد هر گیاه ، تغییر آب و هوا و ... را شاهد بود. برای این کار از دوربین ویژه ای استفاده می شود .
فیلم برداری فرو سرخ ( Infrared Cinematography ) فیلم برداری با فیلم خاص سیاه و سفید یا رنگی حساس به اشعه های فرو سرخ. وقتی نور فرو سرخ روی فیلم ضبط می شود ، توان آن را دارد که جزئیات را از فاصله دوری که با چشم غیر مسلح رویت کردنی نیست ، به صورت سایه های محوی ظاهر کند. همچنین چنین نوری تحت الشعاع مه یا غبار قرار نمی گیرد. فیلم برداری فرو سرخ ، معمولا برای ضبط رویدادهایی در زیر نور آفتاب به کار می رود و نتیجه کار چنین به نظر می آید که در شب و زیر نور مهتاب فیلم برداری شده است ، زیرا فیلم معمولا تاریک تر از حالت عادی چاپ می شود.
فیلم بلند ( Long Play ) اصطلاحی که در زمان سینمای صامت به فیلم های طولانی تر از یک حلقه اطلاق می شد. فیلم های یک حلقه ای یا کمتر را فیلم کوتاه می نامیدند. ایتالیایی ها برای اولین بار به ساخت فیلم های بلند روی آوردند. فیلم های آنها بیشتر تاریخی بود.
فیلم ترکیبی ( Anthology Film ) فیلم بلندی که از ترکیب و سر هم بندی کردن قسمت های مختلف فیلم های متفاوت ، بر اساس مضمونی مشترک با حضور بازیگر یا بازیگرانی خاص ساخته می شود. گاهی از این نوع فیلم ها ، کمپانی های مختلف فیلم سازی برای نشان دادن فیلم هایی که توسط استودیوی آنها ساخته شده ، استفاده می کردند.
فیلم جلوه های ویژه ( Effects Film ) فیلم هایی چون جنگ ستارگان ( Star Wars ) و ... که موفقیت خود را در وهله اول مدیون ایجاد جلوه های ویژه اند. در این فیلم ها شخصیت پردازی و قصه پیچیده ای دیده نمی شود ، در عوض تمام فشار روی خلق جلوه های دیدنی متمرکز شده است.
فیلم چند قسمتی ، فیلم چند اپیزودی ( Episode Film ) نامی که معمولا به فیلمی شامل چند قسمت کوتاه و در خود مستقل ، و یا قسمت هایی که به نوعی به هم مربوطند داده می شود. برای نمونه فیلم تولد یک پروانه ( 1376 ) ساخته مجتبی راعی.
فیلم خانه ( Film Archive ) هر مکانی که محل گرد آوری و حفظ فیلم و مطالب مکتوب راجع به سینما باشد و آن ها را برای مطالعه در اختیار علاقه مندان قرار دهد. این موسسات نه تنها باید فیبم ها را انتخاب کنند و گرد هم بیاورند ، بلکه باید به شیوه های مناسب از آنها نگه داری کنند تا فیلم ها خراب نشوند. برای این کار هر فیلم خانه باید مجهز به تجهیزات نسخه برداری ، تبدیل از حالت نیتراتی به حالت استاتی و تامین دمای مطلوب برای حفظ فیلم و ... باشد. از معروف ترین و معتبرترین فیلم خانه های جهان می توان به فیلم خانه آکادمی هنر ها و علوم سینمایی در آمریکا و فیلم خانه سینما تک فرانسه اشاره کرد .
فیلم خبری ( Newsreel ، News Film ) فیلم کوتاهی که به شکل گزارش گونه ، رویدادهای خبری و وقایع قابل توجه را پوشش می دهد. تا دهه 1950 که تلوزیون پوشش خبری را به عهده گرفت ، پخش این فیلم های خبری جزئی از برنامه سینماها بود ، حتی برخی از سینماها فقط فیلم های خبری پخش می کردند. ضبط اینگونه فیلم ها از اواخر قرن نوزدهم ، در فرانسه و توسط فیلم بردارانی که برای برادران لومیر کار می کردند آغاز شد. در ابتدا در این فیلم ها رویدادهای سیاسی و نظامی الویت داشتند. با ورود تلوزیون به خانه های مردم برنامه های خبری تلوزیونی جای این فیلم های خبری را گرفت و امروزه ، تلوزیون با امکانات خیره کننده ای مانند ماهواره ها که در اختیار دارد ، پوشش کاملی از تمام رویداهای و حوادث جهان چه سیاسی ، ورزشی ، هنری و ... را عرضه می کند.
فیلم روایی ( Narrative Film ) هر فیلم که قصه ای را روایت کند و بر خط قصه تاکید خاصی داشته باشد و یا به تعبیری جنبه دراماتیک داشته باشد. فیلم های مستند هم اگر در پی روایت قصه یا ماجرایی باشند جزء فیلم های روایی هستند.
فیلم غیر داستانی ( Nonfiction Film ) فیلمی که به شخصیت ها و رویدادهای واقعی و نه تخیلی بپردازد. از جمله فیلم های غیر داستانی می توان به این گونه ها اشاره کرد : مستند ، فیلم های سفرنامه ای ، فیلم های آموزشی ، فیلم های خبری. همچنین ببینید : سینمای مستند .
فیلم کامر اشپیل ( Kammerspielfilm ) کامراشپیل واژه ای به زبان آلمانی است به معنای بازی اتاقی ، و اصطلاحی است برای نمایش هایی که تماما در یک اتاق می گذرد اما در سینما به نوعی فیلم صامت اطلاق می شد که در دهه 1920 در آلمان ساخته می شدند. فیلم های کامراشپیل ، آثاری ناتورالیستی و روانی بودند که در فضاهای سرد و تاریک می گذشتند. مشخصه بارز این فیلم ها ، عدم وجود میان نوشته یا کمبود آن بود ، همچنین این فیلم ها بیشتر بر حالت های ظاهری شخصیت ها و رفتار آنها تکیه می کرد. این تاکید گاه به صحنه هایی با حرکت های کند و افراط در بازیگری منتهی می شد ، اما در ضمن احساسات درونی تکان دهنده ای را به نمایش می گذاشت.
فیلم گوتیک ( Gothic Film ) فیلمی که از قواعد رمان های گوتیک پیروی می کند. به عبارت دیگر ، فیلمی که در فضاهای غریبی مانند یک قصر قدیمی می گذرد ، رویدادهای عجیبی در آن اتفاق می افتد ، اغلب شخصیتی با چهره ای شیطانی و قدرتمند در فیلم حضور دارد ، قهرمان زن فیلم معصوم و آسیب پذیر است و گهگاه حضور عناصر ماوراء الطبیعه در فیلم حس می شود. برای مثال فیلم هایی مانند ربکا ساخته آلفرد هیچکاک و برخی از فیلم های دراکولایی.
فیلم نامه غیر اقتباسی ( Original Screenplay ) فیلم نامه ای که در اصل برای تولید فیلم نوشته شده و از روی یک کتاب یا نمایش نامه اقتباس نشده. فیلم نامه نویسان یا فیلم نامه های غیر اقتباسی را پیشاپیش می نویسند و یا قراردادی بر اساس خط قصه ای مشخص ، می بندند.
فیلم نوار (Film Noir ) عبارتی فرانسوی به معنای فیلم سیاه. فیلم نوار ، ژانر سینمایی خاصی است که در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 در هالیوود رونق داشت. این فیلم ها دنیای سیاه ، تلخ و خشن تبهکاران را به نمایش می گذارند که افراد آن چهره های عصبی ، سرسخت و عبوسی دارند ، صحنه ها سرشاز از سایه های سنگین و تضاد شدید نور و سایه است. برخی از تحلیل گران بر این عقیده اند که سبک این نوع فیلم ها ، به ویژه صحنه آرایی و نورپردازی و نیز حال و هوای سنگین حاکم بر آنها از سینمای اکسپرسیونیستی آلمان متاثر است. اما عامل اصلی موثر در شکل گیری این ژانر را باید در رمان های دو پلیسی نویس آمریکا یعنی ریموندچندلر ( Raymond Chandler ) و دشیل همت ( Dashiel Hammett ) جست و جو کرد. این فیلم ها را نمی توان در یک دسته منسجم با مضامین ، شخصیت ها ، طرح قصه و قراردادهای مشترک قرار داد تا به صورت یک ژانر ، قابل تشخیص باشند ، در عوض وجه مشترک آنها ، بدبینی نسبت به سرشت فاسد انسان ، آمادگی برای ابراز خشونت ، ناهنجاری روانی در شخصیت ها و تاکید بر صحنه های تلخ و خشن در شهر است. از جمله فیلم های مطرح این گونه سینمایی می توان به خواب بزرگ ( 1945 ) ساخته هاوارد هاکس ، غرامت مضاعف ( 1944- Double Indemnity ) ساخته بیلی وایلدر ( Billy Wilder ) و بوسه مرگ ( 1947- Kiss Of Death ) ساخته هنری هاتاوی ( Henry Hathaway ) اشاره کرد. همچنین ببینید : اکسپرسیونیسم.
فیلمو گراف ( Filmograph ) فیلمی معمولا مستند ، که فقط شامل تعداد زیادی عکس است. دوربین روی عکس های متعدد چرخش افقی یا زوم انجام می دهد.
فوتوریسم ( Futurism ) یک جنبش هنری که در ایتالیا و اوایل قرن بیستم شکل گرفت و هنر سنتی را طرد و از حضور جنبه های فنی و صنعتی در هنر حمایت می کرد. همچنین این جنبش متمایل به طرد گذشته بود. در این جنبش تعداد محدودی فیلم ساخته شده است.
|
درجستوجوي مکاني در آفتاب
از نسل هنرپيشگان شاخصي که پس از پايان جنگ دوم جهاني به سينماي جهان معرفي شدند، چند تن با درخشيدن در نقشهاي منفي موفق شدند براي خود طرفداراني بيابند.
و در ميان آنها کرک داگلاس، آنتوني کويين، رابرت ميچم، جک پالانس ولي ماروين افرادي بودند که براي مدتي کوتاه و يا طولاني با ايفاي نقش قانونشکنان شهر در فيلمهاي جنايي و وسترن به فرار از دست پليس و سرقت در شهرهاي بزرگ و کوچک مشغول بودند.
اما ريچارد ويدمارک که در ماه جاري در سن ?? سالگي درگذشت و يکي از اين گروه هنرپيشگان به شمار مي آمد، سرنوشتي ديگر داشت.
او برخلاف بسياري از همقطارانش هرگز نتوانست از قالب نقش هاي منفي سالهاي نخستين بازيگرياش خارج شو دو حتي زماني که استوديو فاکس تصميم گرفت تا از او به عنوان هنرپيشه نقش اول در فيلم هايش استفاده کند شرايط براي او تغييري نکرد.
حتي يادبودهايي که پس از مرگ او توسط علاقهمندان سينما منتشر شد نشان داد که به رغم حضور ?? ساله در عرصه سينما و تلويزيون همه هنوز هم اورا براي بازي در نقش قاتلي روان پريش به نام تامي اوودو در فيلمي از هنري هاتاوي به نام بوسه مرگ ميشناسند.
چهره خاص اسکلت مانند او يادآور کنراد ويت بازيگر سينماي اکسپرسيونيست آلمان در دهه ???? بود اما چشمان آبي بزرگ او باعث مي شد که اين چهره استخواني گاهي اوقات کاملا بچگانه به نظر بيايد.
در آن سال اوودو پديدهاي نو در سينماي آمريکا محسوب ميشد و تاثيري که او بر بازيگران پس از خود داشت غير قابل کتمان بود تا جايي که نيويورک تايمز در مورد او نوشت: آقاي ويدمارک تمامي افتخارات بازيگري را با اولين نقش آفرينياش بهدست آورد.
او براي اين فيلم نامزد دريافت جايزه اسکار بهترين هنر پيشه نقش مکمل شد و متأسفانه اين تنها باري بود که بازي او مورد توجه داوران آکادمي قرار گرفت.
او پيرامون اين موفقيت گفت: من هرگز فکر نميکردم روزي يک ستاره باشم. هميشه احساس ميکردم که يک هنرپيشه دمدستي هستم که آماده کار بعدي است و از نظر من شهرت چيزي بود که ميتوانست ظرف چند دقيقه محو شود.
ويدمارک که در آن زمان ?? ساله بود به لطف همان نامزدي اسکار چندين نقش مشابه در فيلم هاي سال بعد به دست آورد که از آنجمله خيابان گمنام از ويليام کيلي ،آسمان زرد از ويليام ولمن و خانه اي در کنار جاده از ژان گولسکو بود . اما باوجود اعتمادي که هاتاوي در سال ???? با اعطاي نقش قهرمان فيلم تازه اش down to the sea in ships به او داشت، تماشگران او را در نقش مثبت نپذيرفتند و همان ويدمارک خشن و غير قابل پيش بيني سابق را ميخواستند.
مجله فيلم کامنت در مورد او نوشت: ويدمارک يک نابغه مسلم است و از آن دسته ستارگاني است که بازي آنها شما را در سالن سينما تسخير ميکند. اما خود ويدمارک که پس از آن در فيلم هاي بيشتري نقش تبهکاران بدذات را ايفاکرد نميخواست تا تماشاگران به اين نتيجه برسند که تمام تواناييهاي هنري او محدود به ايفاي چنين نقشهايي است. او در اين مورد به مجله نيويورکر گفت: تا دو سال پس از ايفاي نقش اوودو هيچکس خنده مرا در سينما نديد.
همين موضوع باعث شد تا ويدمارک بر خلاف خواست خود درعمده سالهاي دهه 1950 بين نقشهاي مثبت و منفي رفت و برگشتهاي متعددي داشته باشد هر چند که چنين آزادي عملي در آن دوره براي کمتر هنر پيشه اي مهيابود. او در سال 1950 در فيلم وحشت در خيابان اليا کازان در نقش دکتري ظاهر شد که در تعقيب يک گنگستر بيمار بود.
دهه 1950، دهه مک کارتيسم و جنگ سرد بود و فيلم هاي ويدمارک نيز بهناچار متاثر از اين رخدادهاي سياسي و فرهنگي بود. او در سال 1953 در فيلم جيب بر خيابان جنوبي از ساموئل فولر نقش اسکيپ مک کوي را ايفا کرد که به شکلي تصادفي در حين جيب بري از يک زن به اسناد دولتي مهمي دسترسي پيدا ميکند و ناچار مي شود براي کمک به پليس از تواناييهاي منفي خود کمک بگيرد و در اين ميان بيش از اينکه ميهنپرستي براي او داراي اهميت باشد حس انتقام انگيزه لازم را برايش ايجاد ميکند .
اما با آغاز موج ساخت فيلمهاي سياسي در اواسط دهه 1950 ويدمارک در قالب تازه اي فرو مي رود و از اين پس او را در نقش درجهداران نظامي در فيلم هاي متعددي مي بينيم .شروع اين قضيه در سال 1954 با فيلم hell and high water از ساموئل فولر است که در آن ويدمارک نقش يک افسر سابق نيروي دريايي را ايفا ميکند که بايستي فرماندهي يک عمليات تجسسي در قطب شمال را بر عهده داشته باشد.ساموئل فولر پس از حضور ويدمارک در اين فيلمها درباره او گفت: ريچارد يک انتخاب خوب براي ايفاي نقش قهرمانان مدرن و پيچيده است.
اما بدون شک بهترين نقش آفريني او در تاريخ سينما مربوط به شاهکار نوار ژول داسن «شب و شهر» در نقش هري فابيان ترتيب دهنده مسابقات بوکس است که در لندن دهه 1940 ميگذرد.
ريچارد ويدمارک در سال 1914 در شهر سان رايز ايالت مينه سوتا به دنيا آمد. پدر او يک فروشنده دوره گرد بود و علاقه داشت پسرش به تحصيلاتش در دانشگاه ادامه دهد اما ويدمارک به رغم علاقه ديوانه وار به سينما از افشاي اين موضوع هراس داشت.
او پس از فارغ التحصيل شدن از کالج فارست ليک در سال 1936 راهي نيويورک شد و در آنجا به واسطه يکي از دوستانش نقشي در چند تئاتر بهدست آورد. او در جريان جنگ دوم جهاني قصد حضور در جبهه جنگ را داشت اما هر3 بار به دليل ضعف شنوايي از خدمت معاف شد و به برادوي رفت و در اولين نقش عمدهاش در سال 1943 در نقش يک افسر نظامي در نمايشنامهاي به کار گرداني جورج ابوت بازي کرد. او پس از بازي در چند نمايشنامه موفق ديگر در سال هاي آتي به بازي در فيلم بوسه مرگ دعوت شد.
اين در شرايطي رخ داد که هنري هاتاوي ابتدا او را براي اين نقش نپسنديده بود و معتقد بود که او بيش از حد براي اين نقش روشنفکر و خوش قيافه است. اما داريل زانوک مدير استوديو فاکس که تست بازيگري ويدمارک را ديده بود اصرار کرد که اين نقش به ويدمارک داده شود.
هاتاوي که خواهان بازي کافهداري به نام هري هيستر در اين نقش بود، با شروع فيلمبرداري سعي در تحقير کردن اين هنرپيشه بي تجربه داشت و در حين کار يا با او صحبت نميکرد و يا در حضور ديگران به او اهانت مي کرد.
اين رفتار باعث شد تا ويدمارک پس از فيلمبرداري تنها يک سکانس کار را ترک کند اما دستيار هاتاوي او را تعقيب کرد و از او خواست تا شام را با کارگردان صرف کند اما ويدمارک بعدها روايت کرد که حتي در اين ضيافت هم هاتاوي در حضور ديگر
هنر پيشهها با او حرف نزد.
پس از اينکه فيلم با موفقيت هر چه تمام تر اکران شد، ويدمارک به هاليوود دعوت شد. خود او در مورد ادامه کار بازيگرياش در يک مصاحبه گفته بود: ميخواستم بازيگر باشم تا مکاني در آفتاب داشته باشم. من هميشه در شهرهاي کوچک زندگي کرده بودم و اکنون با بازيگري در هاليوود هويت تازهاي پيدا ميکردم .
او پس از پايان قرارداد 7سالهاش با استوديو فاکس در اواخر دهه 1950 شرکت فيلمسازياش را تأسسيس کرد و در کنار آن آزادي عمل بيشتري براي انتخاب نقش هايش داشت هر چندکه اين آزادي عمل به معناي پيشرفت در کار نبود و فيلمهاي بد و در مواردي فاجعه او از همين زمان آغاز شد.
يکي از اين فيلم ها «بهدنبال آفتاب» نام داشت و به اندازهاي بد بود که خود او به شوخي عنوان کرده بود که هر بار براي تنبيه دخترش او را مجبور ميکند تا يک بار اين فيلم را تا پايان تماشا کند. از جمله نقش هاي غريب او در دهههاي بعد، حضور در نقش جسد در فيلم قطار سريعالسير شرق بود!
منبع : همشهري
لوس ویگو دختر فیلمساز فرانسوی که خود منتقد سینماست به دعوت وهمکاری مجله کایه دوسینما کتاب کوچکی درمورد پدرش ژان ویگو منتشر نموده است به نام ژان ویگو یک زندگی متعهد درسینما.
ویگوازدسته فیم سازانی است که کمتر منبع فارسی در مورد اودردست است .این کمبود از طرفی ومیل به چالش ترجمه از طرف دیگر انگیزه آن را به من داد که این کتاب کوچک راترجمه کنم ,اما همواره این تردید را داشته ام که آیا اینترنت قالب مناسبی برای نشر یک کتاب است ؟عجالتا دیباچه کوتاه آن را بخوانید و سپاسگذار می شوم نظرتان را درمورد ادامه دادن آن بیان کنید.باتشکر.
دیباچه
بی ترید درهمین ابتدا باید گفت : به صرف دفتر ژان ویگو بودن,نمی توانستم شاهدی بر زندگی وکار او باشم.او در29 سالگی مرد ومن آن زمان سه سال داشتم.
درگذر سالیان, زمان زیادی می بایست تا به لطف دوستانش به او نزدیک بشوم ,دوستانی که اغلب همکاران نزدیک اوبودند (درابتداپییرمرل ,سپس شارلز گلدبلو,هنری استروک ,آلبرت ریئرا وبعدا بوریس کافمن(در آمریکا) ودیگر به لطف متون وجراید (پوزتیف شماره 7 می 1953 شماره ویژه ژان ویگو) وکتاب ها(کتاب های پائولوامیلیو سل گم وپیتر لرمینیه ) و به لطف تطور مجدد آرشیوهای شخصی ژان ویگو,واما بیش از همه به لطف چهار فیلمش در مورد نیس ,تاریس قهرمان شنا, نمره اخلاق صفر و آتالانت,کشفیات متاخر در سن چهارده سالگی و در طی یک سئانس که چیز زیادی ازآن به خاطرم نمانده است بجز خیل کثیری از مردم ناشناس که مرا می بوسیدند .مراحل زیادی در نزدیک شدن من به او وجود داشت .یک پدر شهیراما غایب برای منی که او نتوانست بزرگ کند ,باید به اونزدیک می شدم هم به عنوان یک پدروهم مانند یک سینماگر با داستان شخصی زندگی پرماجرایش واین برای یک کودک آسان نبود ,و یا برای نوجوانی محدود به محیط خانواده وعادت کرده به نپرسیدن به تاثیر از سالیان زندگی درپانسیون و تحت مراقبت بودن.بعداز اولین نمایش فیلم ها وبرخوردی که برای آن آماده نمی بودم ,آنها را مجددا دیدم ,سپس همراه با یک فاصله گذاری دیدم و که این میراث برایم آن چنان عظیم می نمود و این تاثیر پذیری آنچنان برایم زیاد بود که حرف زدن از آن ممکن نیست .سپس مکررا درنمایش های متعدد دیگری شرکت کردم وتوانستم خودم رارها کنم در برابر لذت نامکرر دیدن این چهار فیلم که فکر می کنم آنها را از حفظ هستم .
تعجب برانگیز آن که مادرم لیدو,نقش خود را به عنوان سرپرست خانواده انجام نداد.در حالی که هردو مبتلا به مشکلات سلامتی بودیم( که البته مریضی اوبسیار جدی تر از من بود) ,ما را بسیار سریع از همدیگر جدا کردند.لیدو در 24 آوریل در کاشی شماره 20 خیابان بو آسوئا درناحیه 14 پاریس ,پنج سال بعداز ژان ویگو در گذشت ودر قبرستان بانیوی پاریس در روز تولد من به خاک سپرده شد ,او به هنگام مرگ 33 سال داشت.
در گذر ایام از نگاه کردن فیلم ها بسیارآموخته ام (واین آموختن ادامه دارد...)ونه تنهااز فیلمهای پدرم ,لذت وتاثیرگذاری سینمای مبتنی شده برعشقی حقیقی به نوشتن ,تاثر و سرخوشی غالبا تقسیم شده با دیگران .بسیار آموخته ام از خالقین آثار وهمچنین تماشاگران فیلم مانند تماشاگران سالن لوئی فویاد در خانه فرهنگ بوبینی ,محله ای که نزدیک به ده سال آنجا کارکردم ,زمانی که برایم دست آورد های بسیار داشت .
وامروز درآخرین مرحله این نزدیکی به سینمای پدرم که سالها زیادی را صرف آن کردم ,پیشنهاد کایه دوسینما را پذیرفتم که در 70سالگی از برای تقسیم و انتقال این ره آورد با خیل کثیر تماشگران جوان سینمای ژان ویگو که از زندگی خصوصی او جدا نیست .انتقالی به شیوه خودم.
توضیحات.پیرمرل /دستیار در فیلمهای نمره اخلاق صفر وآتالانت وبعدها فعال در تلویزیون. شارلزگلدبلو/ گوینده آوازهای فیلم روزنامه نگار بازیگر متخصص دوبله فیلم .هنری استوک/ محقق بلژیکی دستیار در نمره اخلاق صفر .آلبرت ری ارا پسرخاله ویگو/ دستیار در نمره اخلاق صفرهمکاری درنوشتن دیالوگ آتالانت فعال درتلویزیون .بوریس کوفمن / مدیر فیلم برداری واز جمله در فیلمهای ویگو.